فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چنگ و دندان

کتاب چنگ و دندان

نسخه الکترونیک کتاب چنگ و دندان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب چنگ و دندان

می‌خواستم بگویم من برای خودم جا ندارم، این هیولا را کجا نگه‌ دارم؟ نمی‌خواهم هیچ‌جور گربه‌ای داشته باشم و حتی خوکچه‌ی هندی یا توی تنگ، ماهی. ده دلار اصلاً پولی نبود، ولی همه چشم‌شان به من بود و خجالت می‌کشیدم زیر حرفم بزنم. تازه، داریا هم ایستاده بود و نگاهم می‌کرد. گفتم: «قبول... خیلی‌خب.»

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.6 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب چنگ و دندان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


آب و هوا هیچ دخلی به آن نداشت ـ گرچه تمام روز باران می بارید و بند می آمد و صدای چک چک آب روها آدم را یاد بدهکاری اش می انداخت ـ چون حتی اگر آفتاب بالای سرم بود و همه ی برگ های نخل را به رنگ طلا درمی آورد، باز هم آن بعدازظهر به بار دَگِت می رفتم. مشکلْ کار بود یا دقیق تر بگویم، بیکاری. ساعت شش ونیم صبح، رئیس زنگ زده بود بگوید لازم نیست بروم سَرِ کار، آن بابایی که من جای او رفته بودم کمردردش خوب شده بود و برمی گشت سر کار. البته عذرم را نخواست، چون یک هفته بعد، کار تازه ای دست می گرفتند و به همه احتیاج داشتند. «چند روزی برو بگرد.» با صدای خش دار زیر که یکهو به جیغ، آه و ناله یا لحن جدی و خشک تبدیل می شد، ادامه داد: «ببین تو هنوز جوانی، نه؟ برو بیرون به خودت برس. چیزی بزن، برو کتابخانه، به پیرزن ها کمک کن از خیابان رد شوند. گرفتی؟»
روز طولانی و کسالت باری را پشت سر گذاشته بودم: صبحانه ای از جعبه ی مقوایی درآوردم، برنامه ی کارتون از تلویزیون دیدم و بعد کمی مطالعه ی نامنظم کردم که از روزنامه شروع شد و با چند مجله ی نشنال جئوگرافیک ادامه یافت که از حراجی دم در خریده بودم. ناهار در ساندویچ فروشی، همبرگر با پنیر و ذرت مکزیکی خوردم و با دختر پشت پیشخان گپ وگفتی کوتاه داشتم، دقیقاً یازده کلمه: «شماره ی هفت، یکی لطفاً، بدون مایونز. روز به خیر.» «شما هم.»، بعد پیاده گز کردن در ساحل. کتانی هایم خیس شدند. بعدِ همه ی این ها، تازه ساعت سه شده بود و تا ساعت پنج نباید دوروبر بار می گشتم، دست کم تا پنج.
نه، خل نبودم. نمی خواستم معتاد شوم، بدم می آمد بشوم یکی مثل آن پیرمردهای پیزوری درب وداغان مرکز خرید شهری که در آن بزرگ شده بودم، مردانی کم حرف با برق نفرت در چشم و شکوه ای در اعماق وجود، مثل مرحوم پدرم. در این محله ، تازه وارد بودم، نسبتاً تازه وارد (تازه نُه هفته شده بود) و دَگِت تنها جایی بود که در آن احساس راحتی می کردم. چرا؟ معلوم است، چون پر از پیرمردهایی بود که می نشستند به شادنوشی تا مرز فراموشی. مرا یاد خانه ام می انداخت. دست کم دلتنگ نبودم.
هنوز ذوق طنز و طعنه داشتم، علت اسباب کشی ام به کوست همین بود. اول به خانه ی خاله کیم و شوهرش، وِیوِرلی، آمدم و بعد به این آپارتمان یک خوابه با آشپزخانه ای کوچک و بالکنی یک متر در دو متر که چشم اندازی به اقیانوس آرام، در فاصله ی یک کیلومتری داشت. همه اش برای اینکه شاید بتوانم کمی شادی چاشنی زندگی ام کنم و قاتی دانشجو هایی بشوم که در بارهای چسبیده به هم اِستِیت استریت خوش می گذراندند، ولی آنجا در بار پیرمردها نشسته بودم که بوی مرگ و استفراغ می داد و هوایش مثل هوای یک زیردریایی خفه بود، آن هم وسط روز باشکوه آفتابی و درخشان کالیفرنیا. جایی که از باران خبری نیست، مگر در زمستان. آن موقع هم زمستان بود.

نظرات کاربران درباره کتاب چنگ و دندان