فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پویان‌مهر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گلچین اندیشه‌ها، مشاعره

کتاب گلچین اندیشه‌ها، مشاعره
گلچينی از مجموع تک بيتی های يازده قرن تاريخ شعر و ادب ايران

نسخه الکترونیک کتاب گلچین اندیشه‌ها، مشاعره به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب گلچین اندیشه‌ها، مشاعره

الهی مرا چشم بیدار ده دل روشن و جان هشیار ده دلم پاک گردان زبار گناه بدرگاه لطفت مرا بار ده به گفتار تنها دلم خوش مکن مرا درسخن روح کردار ده مرا اشنا کن به علم و عمل به لطفت مرا لطف گفتار ده چو پروانه خاکسترم کن ز سوز بمن سوز شمع شب تار ده چو منصور حلاج در راه عشق مقام مرا بر سر دار ده دلم مبتلا کن به شوق وصال دراین ره مرا صبر بسیار ده الهی (شهیر) دل افسرده را دل روشن و چشم بیدار ده

ادامه...

بخشی از کتاب گلچین اندیشه‌ها، مشاعره

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیشگفتار:

بنام آنکه ما را جسم و جان داد
به مشتی خاک نیرو و توان داد

چراغ عقل بر دلها بر افروخت
به انسان قوه ی نطق و بیان داد

به دانش گوهر جانها بیاراست
به هرکس هرچه حکمت بود آن داد

بدرگاهش (شهیرا) سر فرود آر
که ایزد بر تو گنج جاودان داد

با تائیدات الهی و الطاف ربّانی مجموعه ای را که در پیش رو دارید گلچینی است از گلزار بی همتای ادب پارسی در ابعادی وسیع در گستره ی دنیای پر شکوه شعر و ادب.
چنانکه هنر شاعر هنر بیان ارزشهای زندگی است که بیواسطه با هوش و ذوق انسانی مربوط می گردد به همین دلیل شاعر آئینه ایست در برابر جامعه، و شعرا به منزله ی روحی هستند در پیکر اجتماع. شاعر عاشق است و حقیقت را می ستاید و اگر به دنیای عاطفی راه یابد با عنصر تخیل به کشف و شهود می پردازد و هر چیزی را به پای تجربه می گیرد، هم متاثر می شود و هم موثر واقع می گردد و انسانها را به هم پیوند می دهد و با پر و بال اشتیاق از تنگنای خاک به افلاک بال افشانی می نماید
منِ شاعر زائیده ی منِ اجتماعی است، او تحت تاثیر ذات اشیاء قرار می گیرد و جوهر اندیشه اش رنگی می شود در نقاشی نه در رنگرزی، کار شاعر تلاش هنرمندانه ایست در قالب ارتباط لفظ و معنا چنانچه" معانی چو مغزند و الفاظ پوست". لفظ وسیله است اما معنا هدف و شاعر وسیله را در خدمت هدف قرار می دهد چرا که انسان در مقابل کاینات ذرّه ای بیش نیست کوشش می کند اندیشه اش به نسلهای آینده منتقل شود. اگر شعر جوششی باشد در اذهان تاثیر جادوئی دارد. شاعر صدای زمزمه ی آبشار و نغمه جویبار و ترنم باران و نسیم را بهتر می شنود و در یک ارتفاع وسیع معنوی جهان مادی را کوچک می بیند.
شعر چون زبان کامل بشری است و شعرا طبیبان روح و فکر بشر هستند چنانچه: "الشعراء تلامیذ الرحمان"، شعرا شاگردان مکتب الهی هستند و به قول مولانا:

ما طبیبانیم شاگردان حق
بحر قلزم دیدمانرا فانفلق

ما طبیبان فعالیم و مقال
ملهم ما پرتو حی جلال

شعر از سه دیدگاه تعریف شده:
۱) دیدگاه ادبا: ادبا مثل شمس قیس رازی در کتاب المعجم شعر را سخن موزون و مقفا دانسته.
۲) خواجه نصیر الدین طوسی در کتاب معیارالاشعار، شعر را کلامی موهم و خیال انگیز دانسته که معنی خرد را بزرگ و معنی بزرگ را خرد گرداند.
۳) شعر از دیدگاه خودِ شعرا:

شعر آن باشد که خیزد از دل و جوشد ز لب
باز بر دلها نشیند هرکجا گوشی شنفت

چنانچه شعر گلی است که از گلستان روح می روید و از سرچشمه ی احساس سیراب می شود و به دشت اندیشه فرو می ریزد.

این که می بینی به چشمانم چو اشک و گه به لبهایم چو شعر
سوز پنهان است آنهایی که پیدا می شود

بر اشک چشم من به حقارت نظر مکن
کاین لعل را به خون جگر پرورانده ام

امید است که این مجموعه بتواند راهگشای اندیشه های متعالی عاشقان شعر و ادب به گستره ی ادبیات به خصوص جوانانی که صاحب استعدادهای درخشان و خلاق هستند موثر و مثمر ثمر باشد.

از بعد من بلند خیالان روزگار
رحمت از آن کنند که زحمت کشیده ام

اصفهان- مهر ماه ۱۳۹۰
مصطفی هادوی (شهیر اصفهانی)

آن نوگلی که هست به معراج رفعتش
بالا تر از زمان و مکانست رتبتش

ام الائمه نور هدی زوج مرتضی
جام جهان نماست نگین ولایتش

خیرالنساء درّه بیضاء فی الصدف
تا بیکران عالم هستی نهایتش

آئینه ی تمام نمای فضیلت است
خادم بود کلیم به سینای عصمتش

آن گوهری که از صدف بحر معرفت
پرورده چون حسین بدامان عفتش

تا جلوه کرد برق تجلی ز نور او
در دفتر حیات رقم زد اصالتش

نا محرم است چشم عدو بر مزار او
زینرو نهفته است از انظار تربتش

هر چند در کلام نگنجد مقام او
دارد (شهیر) چشم شفاعت به حضرتش
***
رهگذر عالم خاکی

ای وای که در رهگذر عالم خاکی
غیراز دل خود محرم اسرار ندیدیم

هر یار گزیدیم نشد یار وفادار
جز اشگ گهربار دگر یار ندیدیم

تاریخ نشان داد که بر دار انالحق
غیراز سر منصور سرِدار ندیدیم

در وادی حسرت زده ی قحط محبت
غیرازدل خود یار وفادار ندیدیم

یک مرد عمل دیده نشد زین همه گفتار
جز پوچی گفتار دگر کار ندیدیم

هر رنگ که دیدیم همه رنگ و ریا بود
جز حیله و تزویر به بازار ندیدیم

پروانه دل سوخت در این آتش حسرت
جز آتش دل شمع شرر بار ندیدیم

انجا که هنر را به پشیزی نخریدند
جز مشتری سفله ببازار ندیدیم

چون گردش عالم همه برمحورعشق است
یک رشته در این مرحله بیکار ندیدیم

هر چند (شهیرا) که در این گلشن هستی
گشتیم ولی یک گل بیخار ندیدیم
***
ای گل ناز

ای گل ناز به صد ناز بیا
ای امید دل من باز بیا

سوختم ز اتش بیداد زمان
ای مرا وصل تو آغازبیا

ظلم امروز جهانگیر شده
ای همه ظلم برانداز بیا

خانه از پایه خراب است امروز
ای که هستی تو بنا ساز بیا

دست من دست تو را می طلبد
ای مرا قوّت پرواز بیا

لب من نام تو رامی خواند
ای تو پایان و هم آغاز بیا

هر کسی بهر خودش ساز زند
ای به ساز دل من ساز بیا

ای مسیحا نفس پاک بهار
ای جهان از تو پرآواز بیا

واله ی روی تو گردیده (شهیر)
ای گل ناز به صد ناز بیا
***

شاید موارد دیگری هم باشد که به ذهن بنده نرسیده باشد. ملاحظه می فرمایید اگرچه پاره ای ازاین ارتباط ها زیاد قریب و برخی بعیداند ولی به هر روی بی جهت نیستند و این همه ارتباط دریک بیت سبب ارتقای آن را فراهم می آورد. من یک مثال ساده دیگر می زنم و سپس شما را به مقصدم نزدیک تر می کنم. قطعه ای را می آورم از مرحوم صغیر اصفهانی(البته چون از آنچه در خزانه ذهنم وجود دارد استفاده می کنم ممکن است کلمه ای جا به جا شود، ولی در اینجا می خواهیم به مقصود نزدیک شویم. شعری که می آید با ارزش است اما همه ارزش آن به خاطر مصراع آخر فراهم می آید.
اگر آن مصراع که الان عرض میکنم نبود. شعر امتیازی نمی گرفت.توجه بفرمایید:

داد درویشی از سر تمهید
سر قلیان خویش را به مرید

گفت از دوزخ ای نکو کردار
قدری آتش به روی آن بگذار

بگرفت و ببرد و باز آورد
عقد معنی ز درج راز آورد

گفت در دوزخ آنچه گردیدم
درکات جهیم را دیدم

آتشی بهر انتقال نبود
اخگر هیزم و زغال نبود

هیچکس آتشی نمی افروخت
زآتش خویش هرکسی می سوخت

اگر ما آخرین مصراع این قطعه را حذف کنیم جذابیت شعر از میان می رود. بنابراین در می یابیم که چه نکات ریزی باید رعایت شود و مورد توجه قرار گیرد تا بتوان نسبت به یک شعر اظهار نظر کرد. ولی رویهمرفته می توان گفت اگر شعری با عاطفه ما رابطه برقرار کند، پشتوانه های فرهنگی و اسطوره ای داشته باشد، تجربه تازه ای را در کار نماید و به مدد خیال ما را به قلمرو فراحسی ببرد از امتیاز خوبی برخوردار خواهد بود.
اصولاً شعر شاعر حاصل دیدار او از جایی است که انسان های عادی قادر به دریافت آن نخواهند بود. این سه بیت از امیرخسرو دهلوی موید همین موضوع است.

نمی دانم چه محفل بود شب جایی که من بودم
سرا پا رقص و بسمل بود شب جایی که من بودم

پری پیکر نگاری سرو قدی ماه رخساری
به هر سو آفت دل بود شب جایی که من بودم

خدا خود میر مجلس بود اندر لامکان خسرو
محمد شمع محفل بود شب جایی که من بودم

درحقیقت شعر شاعر گزارشی است از آنچه دنیای دیگری اتفاق می افتد. شاید بتوان به این گونه شعرها، شعر دیداری گفت. تمام شاعران عارف ما وارث چنین تفکری هستند حداقل از سنایی به بعد.

سعدی:

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم

حافظ:

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

از این دست شعرها که گاهی به طور مستقیم به «دیدار» و«دیدن» اشاره دارد و زمانی لطیفه دیدار غیرمحسوس است. نیز در شعر شاعرانی چون سنایی، عطار، مولوی و سعدی فراوان یافت می شود.
خواستم خیلی کوتاه اشاره ای داشته باشم به شعر و قضاوت کردن پیرامون آن، البته که دراین مختصر نمی گنجد ولی حداقل به یکی دو برش از زوایای مختلف اشاره کردیم. بنده سالهاست که جناب آقای شهیر اصفهانی را می شناسم. ایشان چند تذکره فراهم آورده اند که نه برای آیندگان بلکه برای اهالی امروز هم شایان توجه است. کتاب حاضر اثر دیگر از فرآورده های ذهنی و زحمات به یاد ماندنی ایشان است.
این اثر می تواند در ترفیع و تحکیم مبانی ادبی شعر فارسی خاصه در خطه هنرپرور اصفهان اهمیت داشته باشد. کاری است ارزنده که ره توشه محققان خواهد بود و فرا راه آیندگان. ضمن توصیه مطالعه این اثر به شاعران و ره پویان این فنّ شریف برای محقق و نویسنده ساعی و کوشای اثر از خدای بزرگ تمنای سعادت و سلامت دارم. امید است شاهد آثار ارزنده دیگری از جناب آقای شهیر اصفهانی در آینده باشیم. ان شا الله

حدیث نیک و بد ما نوشته خواهد شد
زمانه را سند و دفتری و دیوانی است

و من الله توفیق
دکتر اسماعیل آذر
بهار۹۰

الهی

الهی بردلم شوری عطا کن
به این ظلمت سرا نوری عطا کن

نجاتم ده از این زندان هستی
رهایم کن ز بند خودپرستی

مرا از دست خود بینی رها کن
ز دست و پایم این زنجیرواکن

ز خواب غفلتم بیدار گردان
ز جام وحدتم سرشار گردان

بکوی عاشقانت رهنمون ساز
دلم را همچو مجنون غرق خون ساز

ز عشق خود بسوزان شمع جانم
نماند هیچ حتی استخوانم

تو گفتی هرکه با ما آشنا شد
ز رنج و محنت دنیا رها شد

من اکنون عاشقی گم کرده را هم
بدرگاهت پناهم ده پناهم

بود بارغمی سنگین بدوشم
رسد آوای (لاتقنط) بگوشم

بجز راه تو راه دیگری نیست
مرا جز تو پناه دیگری نیست

(شهیرا) نیست غیر از حق پناهی
بخواه از او هر آن چیزی که خواهی
***
از دل قافله...

از دل قافله بانگ جرسی می آید
بهر داد دل ما دادرسی می آید

گل خورشید شکوفا شود از مشرق جان
می دهد مژده که فریاد رسی می آید

رخ معشوق توان در دل این آینه دید
از رخ آینه پیداست کسی می آید

بوی تاثیر ز گلهای دعا می شنوم
کز نسیم سحر عیسی نفسی می آید

مژده ی وصل به یعقوب دل افکار دهید
که به سرو چمنش دسترسی می آید

آخر ای آینه گردان شبستان وصال
برسان آینه را تا نفسی می آید

ای (شهیر) از غم ایام دل آزرده مشو
کز دل قافله بانک جرسی می آید
***
اگر که صاحب عقلی

اگر که صاحب عقلی ز من شنو این پند
مشو به سیم و زر و زیور جهان پابند

که جمله موجب دردسرند و آفت جان
زسادگی است زدشمن کسی شود خرسند

تعلقات جهان جمله جنگ اضدادند
که دیده است ز اضداد صورت پیوند

ز روح کاست هرآنکس به جسم خود افزود
که عنکبوت هم از تار خویش شد در بند

چگونه دل کند از زرق و برق این دنیا
کسی که گشت به مال و منال خود دلبند

زمانه بر سر جنگ و جدال و نیرنگ است
ندیده است ز دنیا کسی بجز ترفند

نساخت مرد خردمند خانه در ره سیل
جهان نداشت بهائی به پیش دانشمند

مخور فریب دورنگی مکر عالم پیر
اگر که با تو بسازد یکی دو روزی چند

عروس دهر اگر دلفریب و طناز است
به عشوه های فریبنده اش مشو پابند

در آن زمان که تو را سیل غم احاطه کند
بزن به وقت مصیبت به زندگی لبخند

تو را منادی تاریخ می زند فریاد
که هرکه دل به جهان بست عاقبت دل کند

کجا دگر نفس راحتی تواند برد
کسی که گشت گرفتار همسر و فرزند

(شهیر) عزت هر دو جهان اگر خواهی
هر آنچه خود نپسندی به دیگران مپسند
***

مقدمه

اگوست کنت:

روزگاری فکر می کردم اگر قرار باشد یک قطعه شعر را نقد کنم و درباره آن اظهار نظر نمایم چه خواهم گفت. این موضوع دیرزمانی ذهن مرا مشغول کرده بود.
دیدم برای اظهار نظر پیرامون یک قطعه شعر در جهات گوناگون باید به شعر نگاه کرد.
از نقطه نظر بلاغت، موسیقی شعر، مضامین بکر، نوع شعر، قالب شعر، آهنگ و لحن شعر، صناعات ادبی، چگونگی تاثیرگزاری، رسوب کردن در ذهن، تجربه جدید در کار کردن جریان عاطفی در شعر، جریان های اجتماعی، گره خوردن شعر با اسطوره ها و مضامین فرهنگی، تناسب کلمات با یکدیگر، آیا برای زمان خاصی سروده شده، آیا می تواند شعر در تمام زمانها جاری باشد، آیا شعر ذهن انسان را به فراحس می کشاند، آیا شعر زیبایی محض دارد یا فقط حامل نوعی از مفاهیم می باشد؟
و موارد بسیاری دیگر. بعد مطلبی که به ذهن خطور می کند این است که آیا آن قطعه شعری که قرار است مورد نقد و داوری قرار گیرد باید با قطعه ای دیگر مقایسه شود و یا به طور تجریدی می تواند فرانظر بیاید؟ آیا تمام آنچه گفته شد باید در یک قطعه شعر باشد و یا یک یا چند عنصر از عناصر یاد شده می تواند شعری را قابل قبول جلوه دهد. چه اتفاقی می افتد که یک مصراع و یا یک بیت شعر تبدیل به یک مثل سائره می شود و جامعه آن را به کار می برد؟ ما در آغاز بحث یک بیت از حافظ می آوریم و آن را به طور تجریدی مورد مطالعه قرار می دهیم. سعی کردیم بیتی انتخاب کنیم که پیچیدگی های خاص نداشته باشد.

براین رواق زبرجد نوشته اند به زر 
که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند

در یک نگاه به نظر می رسد که حافظ از ماندگاری نیکی و کرم سخن می گوید. بعد این ماندگاری را مشروط به انجام امور نیک می داند. بسیار خوب این شیوه تفکر را من و شما هم می توانیم داشته باشیم. ولی ویژگی بیت حافظ چیست؟ ویژگی بیت این است که حافظ لوازم شعر خود را از محسوسات می گیرد. واژه های رواق، زبرجد و زر جزو محسوسات است و ما به ازای خارجی آن در طبیعت وجود دارد. اما حافظ از طریق این احساس ما را به یک دنیای فراحسی می برد.
یعنی رواق و زبرجد و زر قابل رویت و لمس است اما اینکه می گوید براین رواق زبرجد نوشته اند به زر، چنین تصویر دیگری در حوزه محسوسات وجود ندارد. اینکه حافظ از لوازم محسوس برای گذر به قلمرو نامحسوس بهره می گیرد شعر او را ممتاز می کند. یا نمونه ای دیگر:

به بوی نافه ای کاخر صبا زان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل ها

بنده به اختصار مطالبی را پیرامون ارتباط این کلمات می آورم.

۱- بوی: در معنای امید
۲- ارتباط نافه با صبا، طره، جعد، مشکین، خون و افتادن.(همه این کلمات با هم ارتباط دارند)
۳- ارتباط بو با عطری که از نافه به دست می آید.
۴- ارتباط نافه با دل
۵- ارتباط نافه با جعد به اعتبار حلقوی بودن و گرد بودن
۶- ارتباط جعد با مشکین که به نظر نزدیک به رنگ مشکی است.
۷- ارتباط طره، تاب، جعد
۸- ارتباط خون با نافه(به این اعتبار که چندین قطره خون به یک قطره مشک تبدیل شود.)
۹- ارتباط جعد با مشکین(مشکین، رنگ مشکی را هم فرایاد می آورد)
۱۰-ارتباط باد صبا با افتادن(به این اعتبار که باد صبا علیل است و افتان وخیزان می رود)
۱۱-ارتباط نافه با گشودنی(به این اعتبار که باد نافه گشایی هم می کند.)
۱۲-ارتباط خون با دل(به این اعتبار که دل مرکز جریان و دادوستد خون بدن است)
۱۳-تاب با خون به دل افتادن(به این اعتبار که خون به دل افتادن معنی عصبانی شدن و ناراحت شدن می دهد و یکی از معانی تاب در قالب به تاب رفتن معنی عصبی شدن و ناراحت شدن می دهد.
۱۴-ارتباط جعد با نافه(به این اعتبار که هر دو اگرچه غیر منظم ولی گرد هستند).
۱۵-ارتباط آخر- مشک- افتادن(به این اعتبار که وقتی موعد نافه گشایی می رسد فرجامین بخش آن نافه انداختن یا نافه افتادن و مشک از آن خارج شدن است.)

نظرات کاربران درباره کتاب گلچین اندیشه‌ها، مشاعره