فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ۱۰  قصه‌ی برگزیده از هانس کریستین آندرسن

کتاب ۱۰ قصه‌ی برگزیده از هانس کریستین آندرسن
افسانه‌های مردم دنیا

نسخه الکترونیک کتاب ۱۰ قصه‌ی برگزیده از هانس کریستین آندرسن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ۱۰ قصه‌ی برگزیده از هانس کریستین آندرسن

هانس‌ كريستين‌ آندرسن‌، قصه‌ نويس‌ شاعر و نمايشنامه‌نويس‌ دانماركی در خانواده‌ای فقير و بی‌سواد به‌ دنيا آمد و بزرگ‌ شد. در يازده‌ سالگي‌ پدرش‌ را از دست‌ داد اما سال‌ها نوشت‌ و خواند تا سرانجام‌ هم‌ نويسنده‌ شد و هم‌ تحصيلات‌ دانشگاهی‌اش‌ را به‌ پايان‌ رساند. آندرسن‌ آثاری در قالب‌های متفاوت‌ نوشت‌ اما شهرت‌ جهانی وي‌ بيشتر به‌ خاطر قصه‌هايی است‌ كه‌ بين‌ سال‌های ۱۸۳۵ تا ۱۸۷۲ براي‌ كودكان‌ آفريد. مجموعه‌ حاضر دست‌چينی از بهترين‌ و ماندگارترين‌ قصه‌های اوست‌.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.69 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ۱۰ قصه‌ی برگزیده از هانس کریستین آندرسن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱/ دخترک کبریت فروش

شب ژانویه بود. از آسمان تندتند برف می آمد. آخر شب بود. دخترک قوز کرده بود و آرام آرام راه می رفت. خیلی سردش بود. کفش پایش نبود. مادر نداشت و پدرش هم آدم خوبی نبود؛ هرچه پول داشت خرج مشروب خواری می کرد. برای همین هم دخترک کفش و کلاه نداشت و لباسش پاره بود.
توی پیش بند کهنه اش چندتا کبریت بود. از صبح تا شب کبریت ها را به این طرف و آن طرف برده بود و همه اش داد زده بود: «کبریت، کبریت، آقا تو را خدا کبریت بخرید!» ولی هیچ کس نخریده بود. حتی یک پاپاسی هم در نیاورده بود. خیلی گرسنه اش بود. از صبح چیزی نخورده بود. سوز می آمد و برف ها را می زد به صورتش. برف ها می رفتند توی گردنش و دخترک از سرما بیش تر می لرزید. خسته شد. پاهایش نا نداشت. دیگر نمی توانست راه برود. رفت گوشه ای بین دو خانه، نشست. دامن کهنه اش را روی پاهای کرخش کشید. دست هایش خیلی یخ کرده بودند. نمی توانست کبریت ها را خوب نگه دارد. فکر کرد اگر کبریتی آتش بزند دست هایش گرم می شوند. چوب کبریتی درآورد و روشن کرد. چه قدر نور داشت. چه قدر قشنگ بود. خیلی قشنگ بود.
همین طور که داشت به شعله ی کبریت نگاه می کرد، فکر کرد توی یک اتاق است. توی اتاق نشسته بود و پاهایش را کنار بخاری دیواری گرم می کرد. انبر بخاری استیل برق می زد. دور بخاری، فلز برنجی قشنگی داشت. همه چیز واقعی و راست بود. دخترک پاهایش را دراز کرد تا گرم شود، ولی کبریت خاموش شد و اتاق غیبش زد. کبریت دیگری آتش زد و نگاهش کرد. این بار اتاقی دید با میزی بزرگ که رویش رومیزی سفیدی بود. هر چیزی که آدم دلش می خواست بخورد، روی میز بود. آن سر میز غاز گنده و بریانی بود. همین طور که داشت به غاز نگاه می کرد، غاز از روی میز پایین پرید و سلانه سلانه آمد طرفش. یک چاقو و یک چنگال روی سینه ی غاز بود. انگار داشت به دخترک تعارف می کرد که کمی بخورد. یک دفعه کبریت خاموش شد. دخترک دید که باز کنار دیوار سرد و نمناک نشسته است.
دوباره کبریتی آتش زد. این بار فکر کرد زیر درخت بزرگ کریسمس نشسته است. از آن درخت هایی که همان شب از لای در یک خانه ی بزرگ دیده بود. اما این درخت بزرگ تر و قشنگ تر بود. شمع های زیادی رویش روشن بودند. از نورش، عکس های روی دیوار برق می زدند. داد زد: «چه قدر قشنگه، چه قدر قشنگه!»
باز هم پایش را دراز کرد ولی کبریت خاموش و همه جا تاریک شد. دیروقت بود. دخترک دیگر یادش رفته بود که هم گرسنه و هم سردش است. به آسمان نگاه کرد. ستاره های قشنگ مثل قندیل های کوچک برق می زدند. یک دفعه یکی از ستاره ها افتاد و خطی سفید و نقره ای روی آسمان کشید. دخترک فکر کرد: «حتماً کسی دارد می میرد.»
این را مادربزرگش می گفت. دخترک، او را خیلی دوست می داشت. مادربزرگ مرده بود. او می گفت هر وقت ستاره ای می افتد، یک نفر پیش خدا می رود.
کبریت دیگری آتش زد. کبریت که خوب آتش گرفت، مادربزرگ را دید که لباس سفید و قشنگی تنش بود و داشت لبخند می زد. دخترک داد زد: «مادربزرگ! مرا هم با خودت ببر. سردم است، گرسنه ام. تا کبریت روشن است، اگر مرا نبری دیگر می روی و من نمی بینمت. مثل این آتش، مثل غاز بریان و درخت قشنگ کریسمس که دیدم.»
همه ی کبریت هایش را با دست های یخ کرده اش درآورد. دست هایش می لرزیدند. کبریت ها را آتش زد. آتش زیاد و زیادتر شد. آن قدر پرنور شد که انگار خورشید داشت می درخشید. صورت مادربزرگ هم از همیشه قشنگ تر شده بود. کبریت ها داشتند می سوختند. مادربزرگ دست هایش را دراز کرد و بغلش کرد. بعد با هم پر کشیدند و رفتند بالای بالا، از آسمان هم بالاتر. به جای قشنگی رفتند که دیگر سرد نبود. گرسنه شان هم نمی شد. رفتند پیش خدا.
***
روز بعد پاسبان، دخترک کبریت فروش را دید که از سرما خشک شده و گوشه ی پیاده رو افتاده بود. صورتش سفیدسفید بود، اما داشت لبخند می زد. انگار خواب شیرینی می دید. همان طور یخ زده و مرده بود. لای انگشت های دستش چند کبریت سوخته بود. یکی گفت: «لابد داشته دست هایش را گرم می کرده.»
اما هیچ کس نمی دانست که دخترک چه چیزهای خوبی دیده و در شب ژانویه چه جای خوبی رفته است.

به جای مقدمه

هانس کریستین آندرسن داستان نویس، شاعر و نمایشنامه نویس دانمارکی در سال ۱۸۰۵ به دنیا آمد و به سال ۱۸۷۵ درگذشت. پدرش کفاشی فقیر بود که اندک سوادی هم داشت، اما مادرش بی سواد بود. آندرسن از همان کودکی بچه ای بسیار حساس و خیال پرداز بود. چند سالی به مدرسه رفت. در مدرسه املایش ضعیف بود. در یازده سالگی پدرش را از دست داد و در چهارده سالگی به کپنهاک رفت تا آوازه خوان و بازیگر شود، که شد؛ اما به زودی دست از این کار کشید و نمایشنامه هایی نوشت، که چند سال بعد کم کم روی صحنه رفتند و همین برگه ی ورود او به مدرسه شد. بعدها موفق شد تحصیلات عالی اش را هم در دانشگاه کپنهاک تمام کند.
گرچه از آندرسن اشعار، نمایشنامه ها، رمان ها و سفرنامه هایی نیز باقی مانده است اما شهرت جهانی او بیش تر به خاطر داستان هایی است که بین سال های ۱۸۳۵تا ۱۸۷۲برای کودکان نوشت. داستان های او به مسایل انسانی که گاه طعمی تلخ دارند می پردازد و شاید علت شهرت او نیز همین انسان دوستی اش باشد.
سال ها پیش فرصتی دست داد تا من بسیاری از داستان ها یا قصه های آندرسن را بخوانم.
از آن میان به نظرم برخی از داستان های او گیرایی خاصی داشت که در مجموعه ی حاضر تعدادی از آن ها را می خوانید. شاید من با ذهنی بزرگسالانه سراغ این داستان ها رفته بودم اما احساسم این بود که خیال و اجزای این داستان ها ارتباط قوی تری با خواننده برقرار می کند. برای همین، هم بزرگ ترها و هم کوچک ترها هنوز هم به یک اندازه از دیدن کارتون ها و فیلم هایی که بر اساس برخی از این قصه ها ساخته شده اند، لذت می برند.

م. س.

۲/ درخت کاج

در نقطه ی دوردستی از جنگل، درخت کاج کوچولو و قشنگی زندگی می کرد. اما با این که آفتاب گرم بر درخت می تابید و نسیم پاک بر او می وزید، کاج خوشحال نبود. دور تا دور درخت کاج را همنوعانش: درخت های صنوبر و کاج گرفته بودند و کاج کوچولو می خواست مثل آن ها قدبلند باشد. به همین دلیل به آفتاب دلچسب و باد ملایمی که برگ هایش را می لرزاند و حتی بچه های کوچولو و نازی که از آن جا می گذشتند و خوشحال و خندان و بچگانه حرف می زدند اعتنایی نمی کرد. گاه گاهی بچه ها سبدی پر از تمشک یا توت فرنگی با خودشان می آوردند و کنار درخت کاج می نشستند و می گفتند: «چه درخت کوچولو و قشنگی!» اما درخت کاج بیش از پیش غمگین می شد.
هر سال درخت کاج یک بند یا دایره بزرگ تر می شد. ما با شمردن تعداد دایره های روی مقطع درخت می توانیم سن درخت را بگوییم.
با این حال درخت کاج هرچه بزرگ تر می شد، غرغر می کرد که: «آه اگر من به اندازه ی درخت های دیگر بودم، شاخه هایم را از هر طرف باز و با نوکم از بالا به جهان پهناور نگاه می کردم. پرنده ها در شاخه هایم لانه درست می کردند و وقتی باد می وزید، مثل دیگر درخت ها با وقار و شکوه خم می شدم.»


درخت کاج ناراحت بود که از نور آفتاب، پرندگان یا ابر روح نوازی که صبح و عصر از بالای سرش می گذشت لذت نمی برد.
زمستان ها که گاهی برف زمین را سفید می کرد و برق می زد و خرگوشی جست وخیزکنان می آمد و از بالای سر کاج کوچولو می پرید، کاج احساس حقارت می کرد.
دو زمستان دیگر گذشت و وقتی سومین زمستان از راه رسید، کاج آن قدر بزرگ شده بود که خرگوش مجبور بود آن را دور بزند.
درخت کاج آه می کشید و می گفت: «تنها چیزی که در این دنیا اهمیت دارد، بزرگ و بزرگ تر شدن است. قد کشیدن و پیر شدن است.»
همیشه وقت پاییز، هیزم شکن ها می آمدند و چند درخت را که از همه قدبلندتر بودند قطع می کردند. کاج جوان حالا دیگر به اندازه ی کافی قد کشیده بود و وقتی درختان باشکوه با صدای مهیبی به زمین می افتادند، بر خود می لرزید. شاخه های درختان را که می بریدند، تنه ی درخت ها لخت و لاغر می شد و دیگر به سختی می شد آن ها را شناخت. درخت ها را روی هم می چیدند و بعد روی گاری می گذاشتند و اسب ها آن را می کشیدند و از جنگل می بردند. کاج جوان بارها و بارها از خود می پرسید: «کجا می روند؟ چه بر سرشان می آید؟»
موقع بهار وقتی چلچله ها و لک لک ها به جنگل آمدند، کاج از آن ها پرسید: «می دانید درخت ها را کجا برده اند؟ شما آن ها را ندیدید؟»
چلچله ها چیزی نمی دانستند اما لک لک، بعد از کمی فکر سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و گفت: «بله، فکر می کنم بدانم. وقتی که از مصر می آمدم، در راه به چند کشتی برخوردم که دکل های قشنگی داشتند و بویی مثل بوی کاج می دادند. شاید دکل ها از تنه ی همین درخت ها بودند. باید بدانی که خیلی باشکوه و باوقار بودند و با عظمت تمام، سر به آسمان کشیده بودند.»
کاج گفت: «آه! کاشکی من هم آن قدر بزرگ بودم که به دریا می رفتم. بگویید ببینم دریا چیست و چه طوری است؟»
لک لک گفت: «گفتنش خیلی طول می کشد، خیلی.» و تندی پر زد و رفت.
پرتو آفتاب به او می گفت: «با جوانی و سال های بزرگ شدن و طراوت جوانی ات خوش باش.» و باد درخت را می بوسید و شبنم بر او اشک می ریخت، اما کاج این چیزها را نمی فهمید.
کریسمس داشت نزدیک می شد. درخت های جوان زیادی را قطع کردند. درخت ها حتی کوچک تر از درخت کاج بودند که در آرزوی رفتن از جنگل آرام و قرار نداشت. این درختان جوان را به خاطر زیبایی شان انتخاب کرده بودند. این بود که شاخه های شان را قطع نکردند، ولی آن ها را روی هم، روی چند گاری اسب دار گذاشتند و از جنگل بردند.
درخت کاج از خودش پرسید: «کجا می روند؟ از من که بزرگ تر نبودند. حتی یکی شان خیلی کوچک بود. چرا هیچ کدام از شاخه های شان را نبریدند؟ یعنی کجا می روند؟»
گنجشک ها جیک جیک کنان گفتند: «ما می دانیم! ما می دانیم! ما از پنجره ها توی خانه های شهر را دیده ایم و می دانیم با آن ها چه می کنند. آه نمی دانی چه عزت و احترامی به آن ها می گذارند. به عالی ترین شکل زینت شان می کنند. ما توی خانه ها را دیده ایم که آن ها وسط اتاقی گرم و نرم ایستاده اند و با چیزهای جورواجور و قشنگ مثل سیب های طلایی، شیرینی ها، اسباب بازی ها و صدها شمع تزئین شده اند.»
کاج در حالی که تمام شاخه هایش می لرزید، پرسید: «و بعد، بعد چه می شود؟»
گنجشک ها گفتند: «دیگر چیزی ندیده ایم، اما واقعاًً که خیلی شگفت انگیز بود.»
کاج فکر کرد: «نمی دانم آیا چنین چیز باشکوهی برای من هم پیش می آید یا نه. این بهتر از سفر روی دریاست. آه! پس کی کریسمس می آید؟ حالا دیگر من هم به اندازه ی درخت هایی که سال پیش بردند قد کشیده و بزرگ شده ام. آه! چه خوب می شد اگر مرا هم روی گاری می گذاشتند یا وسط اتاق گرم و نرمی ایستاده بودم و دوروبرم آن همه شکوه و جلال بود. حتماً زندگی بهتر و جالب تری در انتظار آن هاست، وگرنه آن جوری تزئین شان نمی کردند. بله، باید چیزی بهتر و عالی تر در انتظار ما باشد. اما چه فایده؟ آه! از این اشتیاق خسته شدم. خودم هم درست نمی دانم چه مرگم است.»
هوا و پرتو آفتاب می گفتند: «با عشق به خود، خوش باش. با هوای پاک و زندگی شادت خوش باش.»
اما درخت کاج با این که روزبه روز بزرگ تر می شد و در جنگل، برگ هایش در زمستان و تابستان، همیشه سبز بود و رهگذران با دیدنش می گفتند: «چه درخت قشنگی!» خوش نبود.
کمی قبل از کریسمس اولین درختی را که بریدند، همین درخت کاج ناراضی بود. وقتی تبر محکم در تنه ی کاج فرو رفت، کاج با ناله ای به زمین افتاد. در این حال فقط متوجه درد و ضعف خودش بود و غم ترک خانه اش در جنگل، تمام رویاهای خوش را از یادش برده بود. کاج می دانست که دیگر هیچ گاه نه دوستان عزیز قدیمی اش - درخت های کاج و صنوبر - را خواهد دید و نه بوته و گل هایی را در کنارش روییده بودند و نه شاید حتی پرندگان را.
حتی سفر کاج هم سفر خوشی نبود. اول بار وقتی که داشتند او را با چند درخت دیگر در حیاط خانه ای از گاری پایین می گذاشتند، به حال عادی اش برگشت و شنید که مردی گفت: «ما فقط یکی می خواهیم. این از همه جالب تر است. این یکی قشنگ است.»
بعد دو مستخدم که لباس های مجلّلی به تن داشتند آمدند و کاج را به اتاق بزرگ و قشنگی بردند. روی دیوار اتاق چند تابلوی نقاشی بود و در نزدیکی بخاری دیواری، کوزه های چینی خیلی بزرگی قرار داشت که روی درهای شان مجسمه ی شیر بود. در اتاق هم چنین صندلی های گهواره ای، مبل های ابریشمی، میزهای بزرگ و کتاب های مصوّر و اسباب بازی هایی بود که به قول بچه ها صدتا هزار تومانی می ارزید.
بعد درخت کاج را در تشت بزرگی که پر از شن بود گذاشتند. اما معلوم نبود که تشت است، چون رویش را پارچه ی سبزرنگی کشیده و آن را روی فرشی زیبا گذاشته بودند. آه! چه قدر درخت لرزید! حالا می خواستند با او چه کار کنند؟ چند بانوی کوچک آمدند و مستخدم ها در تزئین درخت به آن ها کمک کردند.
روی بعضی از شاخه هایش سبدهایی آویزان کردند که با کاغذ رنگی درست کرده بودند. روی شاخه های دیگرش سیب ها و گردوهای طلایی را طوری آویزان کردند که انگار میوه های آن درخت بودند. در بالا و دور تا دور درخت صدها شمع قرمز و آبی و سفید به شاخه های درخت بستند. عروسک هایی را که شبیه مردها و زن ها بودند زیر برگ های سبز کاج گذاشتند. درخت کاج تا حالا چنین چیزهایی ندیده بود. آخر سر هم درست در نوک او ستاره ای را که برق می زد و از ورقه ی طلایی پر زرق و برقی درست شده بود چسباندند. آه! چه قدر قشنگ بود.
همگی داد زدند: «امشب درخت چه قدر باشکوه می شود!»
درخت با خود فکر کرد: «کاشکی شب بشود و شمع ها را روشن کنند. بعد دیگر می فهمم که می خواهند چه کنند. نمی دانم آیا درخت ها از جنگل به دیدن من می آیند؟! آیا گنجشک ها از پنجره دزدکی توی خانه را می بینند؟ آیا باید زودتر بزرگ شوم و تابستان و زمستان تمام این زینت ها را نگه دارم؟»
اما حدس و گمان، فایده ی زیادی نداشت. پشت کاج از کار زیاد درد می کرد. و این درد برای یک درخت لاغر مثل سر درد برای ماست.
بالاخره شمع ها روشن شدند و بعد درخت نور درخشان و باشکوهی را به نمایش گذاشت. از خوشحالی شاخه هایش چنان لرزیدند که یکی از شمع ها روی شاخه ای سبز و کوچک افتاد و آن را آتش زد. بانوان جوان ناگهان داد زدند: «کمک! کمک!» و تند آتش را خاموش کردند.
بعد از آن دیگر درخت با این که از آتش ترسیده بود، حتی جرئت نداشت از ترس بلرزد. خیلی مواظب بود تا به زینت های قشنگ صدمه نزند؛ زینت هایی که با درخشش خود او را مات و مبهوت کرده بودند.
بعد لت های در باز شدند و یک عالم بچه به اتاق هجوم آوردند؛ طوری که انگار می خواهند درخت را واژگون کنند. پشت سرشان بزرگ ترها آرام به درون اتاق آمدند. بچه ها از خوشحالی لحظه ای ساکت شدند و بعد، از شادی جیغ کشیدند و اتاق از سر و صدای آن ها پر شد. سپس در حالی که با شادی و رقص دور درخت می گشتند، یکی پس از دیگری هدیه های شان را گرفتند.
کاج فکر کرد: «دارند چه کار می کنند؟ بعدش چه می شود؟»
شمع های روی شاخه ها تا آخر آب شد و آن ها را یکی یکی خاموش کردند. بعد بزرگ ترها به بچه ها اجازه دادند تا درخت را غارت کنند! آه، چه هجومی به درخت آوردند! شاخه های درخت در اثر کشیدن بچه ها، قرچ قرچ صدا می کرد و اگر نوک آن را با ستاره ی طلایی به سقف اتاق نبسته بودند، حتماً سرنگون می شد.
کمی بعد بچه ها رقص کنان دور اسباب بازی های قشنگ گشتند و هیچ کس غیر از دایه ای پیر به درخت توجه نداشت. دایه ی پیر جلو آمد و لای شاخه ها را وارسی کرد تا ببیند سیبی یا انجیری جا نمانده است.
ناگهان بچه ها در حالی که مرد چاقی را به طرف درخت می کشاندند داد زدند: «قصه! قصه!»
مرد در حالی که زیر درخت می نشست گفت: «ما حالا در جنگل سبز هستیم و درخت هم از شنیدن حرف های ما لذت می برد. ولی من فقط یک قصه برای تان می گویم. چه قصه ای بگویم؟ هنی پنی؟ یا هامتی دامتی که از پله ها افتاد پایین ولی زود بلند شد و بالاخره با یک شاهزاده خانم ازدواج کرد؟»
بعضی از بچه ها داد زدند: «هنی پنی!» و بعضی فریاد زدند: «هامتی دامتی!» و بعد اتاق پر از جیغ و داد شد. اما درخت کاج ساکت ماند و فکر کرد: «حالا باید چه کار کنم؟ کاری به کارشان نداشته باشم؟» اما به هر حال درخت کاج در این مهمانی شریک بود و نقش خودش را در آن بازی کرده بود.
بعد، پیرمرد داستان هامتی دامتی را گفت. گفت که چگونه از پله ها افتاد ولی زود بلند شد و با شاهزاده خانمی ازدواج کرد. بچه ها دست زدند و فریاد کشیدند: «آن یکی! آن یکی!» چون می خواستند داستان هنی پنی را هم بشنوند.
درخت کاج ساکت و در فکر بود. پرندگان جنگل هیچ وقت از این چیزها تعریف نمی کردند و نمی گفتند که هامتی دامتی چه طور از پله ها افتاد ولی با یک شاهزاده خانم ازدواج کرد.
کاج فکر کرد: «آه بله، به نظرم دنیا همین جوری است.» و قصه را باور کرد، چون مرد محترمی آن را تعریف کرده بود. فکر کرد: «خب، کی می داند؟ شاید من هم از پله ها افتادم و با یک شاهزاده خانم ازدواج کردم.» و با اشتیاق منتظر فردا شب شد. منتظر بود دوباره با شمع و عروسک و ستاره ی پرزرق و برق و میوه تزئینش کنند. به خودش گفت: «فردا دیگر نمی لرزم. از آن همه شکوه و جلال کاملاًً لذت می برم و دوباره داستان هامتی دامتی را می شنوم و شاید هم هنی پنی را.» بعد ساکت شد و تمام شب غرق در فکر بود.
صبح روز بعد خدمتکارها وارد اتاق شدند و کاج با خود فکر کرد: «حالا دوباره شروع می کنند به تزئین من.» اما آن ها درخت را کشان کشان از اتاق بیرون بردند و آن را به طبقه ی بالا، به اتاق زیر شیروانی حمل کردند. بعد در گوشه ی تاریکی که از نور آفتاب خبری نبود انداختند و رفتند. کاج فکر کرد: «یعنی چه؟! باید این جا چه کار کنم؟ در جایی مثل این جا چه می شود شنید؟» و به دیوار تکیه داد و فکر کرد و فکر کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب ۱۰ قصه‌ی برگزیده از هانس کریستین آندرسن

خوب
در 1 ماه پیش توسط sas...hae
کتاب فوق العاده پر مفهومیه
در 2 سال پیش توسط saieed butorabi