فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پسر جنگل

کتاب پسر جنگل
افسانه های مردم دنیا

نسخه الکترونیک کتاب پسر جنگل به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب پسر جنگل

پسر جنگل که بخشی از کتاب جنگل است، از آثار معتبر و کلاسیک در تاریخ ادبیات کودک جهان به‌شمار می‌رود. ارزش و شهرت این اثر به ساختار داستانی دوست‌داشتنی و طرح تازه‌اش برمی‌گردد و بعد از سال‌ها هنوز منتشر می‌شود و خواننده دارد. اما این همه‌ی حرف نیست. پسر جنگل از نخستین آثار داستانی در تاریخ ادبیات کودک دنیاست که محور اصلی و شخصیت اول داستانی‌اش خودِ کودک است.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.94 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پسر جنگل

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

درباره ی نویسنده

رودیارد کیپلینگ، سال ۱۸۶۵در شهر بمبئی هند به دنیا آمد. شش ساله بود که پدر و مادرش او را به انگلستان بردند. وقتی بزرگ تر شد، در هند، انگلستان، آفریقای جنوبی و آمریکا زندگی کرد. کتاب جنگل شامل قصه های موگلی، ریکی - تیکی - تاوی و خوک آبی سفید، نخستین بار در ۱۸۹۴منتشر شد. کیپلینگ، در سال ۱۹۰۷جایزه ی نوبل ادبی را از آن خود کرد.
او در سال ۱۹۳۶درگذشت و در گوشه ای از کلیسای اَبی (۱) در ناحیه ی وست مینستر شهر لندن که آرامگاه جمعی از شاعران و بزرگان است به خاک سپرده شد.

درباره ی اثر

پسر جنگل که بخشی از کتاب جنگل است، از آثار معتبر و کلاسیک در تاریخ ادبیات کودک جهان به شمار می رود. ارزش و شهرت این اثر به ساختار داستانی دوست داشتنی و طرح تازه اش برمی گردد و بعد از سال ها هنوز منتشر می شود و خواننده دارد. اما این همه ی حرف نیست. پسر جنگل از نخستین آثار داستانی در تاریخ ادبیات کودک دنیاست که محور اصلی و شخصیت اول داستانی اش خودِ کودک است.

پسر جنگل

۱

آن دورها در سرزمین هند، غاری در دل تپه ای بود که خانواده ای از گرگ ها در آن زندگی می کردند. درست پیش از این که آفتاب پشت کوه ها پنهان شود، باباگرگه از خواب بیدار می شد و برای شکار از غار بیرون می زد. او که می رفت، مامان گرگه، با پوزه ی پهن و خاکستری اش، کنار چهار توله گرگش دراز می کشید و سایه ی دُمِ پرپشتِ ننه گرگی، تمام غار را می پوشاند.
آن جا شغالی به اسم تاباکی(۲)زندگی می کرد. گرگ ها تاباکی را دوست نداشتند. او عادت داشت همه را به جان هم دیگر بیندازد و پشت سرِ همه بدگویی کند و کارش این بود که زباله ها و آشغال های مردم روستا را دزدکی به چنگ بیاورد. با این وجود، باباگرگه کاری به کارش نداشت و اجازه می داد که برای سیر کردن شکمش به آن جا رفت و آمد کند.
روزی تاباکی با شتاب از راه رسید و شروع کرد به خوردن یک تکه استخوان.
- خرت... خرت
بعد رو کرد به خانواده ی گرگ و گفت: «شرخان(۳) دارد این دور و برها شکار می کند.»



شرخان، ببری بود که چلاق به دنیا آمده بود، اما زورش زیاد بود.
باباگرگه گفت: «شرخان همچین حقی ندارد!»
در آن جنگل قانونی حاکم بود که گرگ ها از آن پیروی می کردند. طبق قانون، شرخان باید پیش از شکار، حیوانات دیگر را خبر می کرد.
تاباکی که دید گرگ ها زیاد محلش نگذاشتند و تحویلش نگرفتند، با نگاهی دزدکی، دمش را روی کولش گذاشت و از غار بیرون زد.
چیزی نگذشت که صدای غرشی وحشتناک، توی جنگل پیچید. صدا، صدای شرخان بود. او گرسنه بود. باباگرگه گفت: «او با این صدای گوش خراشش همه ی آهوها را می ترساند و فراری می دهد.»
مامان گرگه گفت: «او آهو شکار نمی کند، امشب شکار او آدم است.»
باباگرگه که از شرخان دل خوشی نداشت گفت: «آدم!»
در آن منطقه، شکار آدم ممنوع بود. آدم ها ضعیف بودند و کشتن شان عادلانه نبود. تازه، هروقت که یکی از حیوانات آدم می کشت، چیزی نمی گذشت که هزاران آدم با مشعل و تفنگ برای تلافی و انتقام سرمی رسیدند. بعد، هر حیوانی توی جنگل باید تاوان می داد.
گرگ ها به صدای شرخان گوش دادند. شرخان داشت از شدت درد زوزه می کشید. باباگرگه بادقت بیرون را نگاه کرد. پا و پنجه ی شرخان در اثر شلیک تفنگ مردی هیزم شکن سوخته بود. مامان گرگه گفت: «یکی دارد از تپّه بالا می آید.»
بوته ها خش خش صدا کردند. باباگرگه قوز کرد و مثل فنر جلو پرید و نیم خیز شد.
درست جلوی او پسربچه ای - یک آدم کوچولو - داشت تاتی تاتی می کرد و پیش می آمد. پسرک آن قدر بزرگ شده بود که می توانست راه برود.
مامان گرگه که تا آن موقع بچه ی آدم ندیده بود، گفت: «بیارش این جا!»
باباگرگه پسربچه را به دندان گرفت و جلوتر آورد. پسرک میان توله گرگ ها برای خودش جا باز کرد تا گرمش شود.
مامان گرگه گفت: «وا، چه بی کلّه!»
همان لحظه شرخان که ببری سفید بود، همراه با تاباکی به دهانه ی غار رسید. شرخان خرناسی کشید و گفت: «یک توله آدم آمده این جا. ردّش کنید بیاد!»
ببر سفید نمی توانست توی غار برود و خودش بچه را بگیرد. باباگرگه سرش را به نشانه ی مخالفت تکان داد و گفت: «فعلاً که بچه آدم مال گرگ هاست. قرارگاه فرماندهی باید تصمیم بگیرد که با او چه کار کنیم.»
شرخان که باورش نمی شد گرگ ها تو رویش بایستند و از خواسته اش سرپیچی کنند، گفت: «این منم! شرخان دارد با شما حرف می زند!»
مامان گرگه که انگار یک دفعه خشمگین ترین گرگ در گروه گرگ ها شده و "آن روی گرگی اش" بالا آمده بود، جلوی شرخان درآمد که: «و من هم دارم جوابت را می دهم!»
در آن لحظه مامان گرگه انگار دوباره به همان خلق و خوی قدیمی اش برگشته بود: خطرناک و آماده برای این که از خانواده اش تا پای جانش دفاع کند.
- بچه آدم مال خودم است. او پیش گروه گرگ ها می ماند و با همین گروه به شکار می رود. و جناب شرخان این را بدان که او روزی، تو را شکار می کند.
شرخان که می دانست نمی تواند در حرف زدن و جنگیدن از پس مامان گرگه بربیاید، همان طور که غار را ترک می کرد، گفت: «باشه! اما باید ببینیم نظر گروه گرگ ها در این باره چیست.»
ببر که دُمش را روی کولش گذاشت و رفت، باباگرگه رو به مامان گرگه گفت: «درست است، ما باید این بچه آدم را به گروه گرگ ها نشان بدهیم. حالا تو واقعاً می خواهی این بچه را نگه داری؟»
مامان گرگه گفت: «پس چی که می خواهم نگهش دارم!» و به طرف بچه برگشت و خیلی نرم و مادرانه با او حرف زد.
- من اسمت را می گذارم: موگلی(۴)

نظرات کاربران درباره کتاب پسر جنگل