فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب عکس‌‌های یادگاری با جامعه مدنی

کتاب عکس‌‌های یادگاری با جامعه مدنی

نسخه الکترونیک کتاب عکس‌‌های یادگاری با جامعه مدنی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب عکس‌‌های یادگاری با جامعه مدنی

«عکس‌های یادگاری با جامعه معدنی» به قلم دکتر صادق زیباکلام. قسمت‌هایی از کتاب پیش از این داخل نشریات مختلف کشور مانند جهان اسلام به چاپ رسیده است. نویسنده مقالاتی درباره‌ی جامعه معدنی و تحولات سیاسی پس از دوم خرداد را با هوشمندی تمام به تصویر کشیده و جنبش مدنی ایران پس از توقیف مطبوعات را پیش‌بینی کرده است. از جمله آثار وی موجود در سایت فیدیبو می توان به «غرب چگونه غرب شد»،«سنت و مدرنیته» و«ما چگونه ما شدیم» اشاره کرد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.94 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب عکس‌‌های یادگاری با جامعه مدنی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مجموعه مقالات: ماهنامه جامعه سالم (خرداد ۱۳۷۶ لغایت شهریور ۱۳۷۷)

دمکراسی، جناح چپ (اسلامی) و هفتمین انتخابات ریاست جمهوری(۴) (۵)

مورخین و تحلیل گران سیاسی در بررسی و تجزیه و تحلیل خود از تحولات سیاسی و اجتماعی جوامع و کشورها همواره از برخی تحولات به عنوان نقاط عطف تاریخی یاد می کنند. به نظر می رسد هفتمین دوره انتخابات ریاست جمهوری در ایران از چنین ویژگی برخوردار باشد، به طوری که بعدها از آن به عنوان نقطه عطفی در تاریخ معاصر ایران یاد خواهد شد.
اولین و مهمترین ویژگی این دور از انتخابات آن است که برخلاف انتخابات قبلی که سرنوشت آن به دلیل وضعیت نامزدها، از قبل مشخص بود، در این دور چندان نمی توان حدس زد که از میان دو کاندید اصلی (حجت الاسلام آقای دکتر خاتمی و حجت الاسلام آقای ناطق نوری) کدام یک پیروز خواهند شد. شاید برای نخستین بار در انتخابات ریاست جمهوری در ایران، این انتخابات به دور دوم نیز کشیده شود. در دوره های قبل یک نامزد اصلی به علاوه چند کاندید فرعی وجود داشت که حضور آنان برای خالی نبودن عریضه و حفظ یک ظاهر صورت رقابت بود.
ویژگی دوم این دوره آن است که برای نخستین بار در تاریخ جمهوری اسلامی ایران، یک زن (خانم اعظم طالقانی) نیز داوطلب اشغال پست ریاست جمهوری یعنی دومین پست کلیدی نظام (پس از مقام معظم رهبری) شده است. آیا قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران اجازه می دهد که یک زن رئیس جمهور شود؟ پاسخ این پرسش مهم در تفسیر و برداشت از قانون اساسی نهفته است. قانون می گوید که داوطلبان می باید از «رجال سیاسی» کشور و... باشند. اگر مراد قانونگذار از لفظ «رجال سیاسی» شخصیتها و چهره های با سابقه سیاسی و اجتماعی باشد، در آن صورت یک زن نیز می تواند از چنین سابقه ای برخوردار شود. به این اعتبار، خانم طالقانی حتی یک سر و گردن از بسیاری از داوطلبان مرد نیز بالاتر می ایستد. اما اگر فرض بگیریم که مراد قانونگذار از عبارت «رجال سیاسی» تاکیدی بر «جنسیت» یعنی مذکر بودن داوطلبان باشد، در آن صورت یک زن نمی تواند در ایران رئیس جمهور شود. همانطور که می دانیم بر طبق قانون، برداشت و تفسیر از قانون اساسی بر عهده شورای محترم نگهبان می باشد؛ لذا این تصمیم گیری مهم و تاریخی برعهده آن شوراست.
نیازی به گفتن نیست که تصمیم گیری آن شورا نه تنها برای جمهوری اسلامی ایران، بلکه به لحاظ تاثیر آن بر افکار عمومی در سطح جهان نسبت به اسلام بسیار با اهمیت خواهد بود. می دانیم که ظرف یک سال گذشته عملکرد طالبان در افغانستان بالاخص محروم نمودن زنان از ابتدایی ترین حقوق مدنی و اجتماعی آنان تصویر بدی از اسلام در اذهان عمومی جهان ترسیم کرده است. واکنش مسئولان ایران در قبال عملکرد طالبان تاکنون استفاده از حربه «فرضیه های توطئه» بوده است. به این معنا که «طالبان» را نه یک پدیده واقعی، بلکه «توطئه» دیگری از حلقه زنجیرهای «توطئه های استکبار جهانی علیه اسلام و جمهوری اسلامی ایران» می داند. اما می دانیم که نه جهان به طالبان اینگونه می نگرد و نه در عالم واقع طالبان توطئه و پدیده ای ساخته و پرداخته دشمنان اسلام هستند. طالبان درحقیقت در پی نوعی نگرش به دین هستند که با هر پدیده ای که خارج از سنت رسول اللّه (ص) باشد، به عنوان بدعت به مبارزه برخاسته و آن را مردود می شمارد. آنان نه اولین گروهی هستند که این چنین جزم و سفت و سخت به سنت و ظاهر کلام شریعت می نگرند و نه آخرین گروه خواهند بود. در مقابل آنان جریانات تعقل گرا قرار دارند که قائل به تفسیر کلام و اتکاء به عقل و برداشت شخصی از منابع دینی می باشند. ریشه این دو برداشت نیز به قدمت خود اسلام می رسد. از نخستین جریانات سنت گرا همچون مالک بن انس و احمدبن حنبل گرفته تا خوارج، اشاعره و ابن تیمیه و از متاخرین همچون محمدبن عبدالوهاب و جنبش وهابیت، علی بلحاج، بن باز، اسامه بن لادن گرفته تا ملامحمد عمر، ملامحمد قوس، امیرخان متقی و دیگر رهبران طالبان. در مقابل آنان نیز همواره گروهها و متفکران تعقل گرا وجود داشته اند. از ابوحنیفه و جریانات تعقل گرای قرون اولیه اسلام همچون مرجئه، معتزله و اخوان الصفا گرفته تا متفکران اخیر اسلامی همچون سید جمال الدین اسدآبادی، رشید رضا، شیخ محمد عبدو، علامه اقبال لاهوری و علی عبدالرازق، تا متاخرینی همچون عباس مدنی یا راشدالغنوشی که درست در نقطه مقابل طالبان قرار می گیرند. بنابراین و برخلاف دیدگاه «توطئه آمیز» جمهوری اسلامی به پدیده طالبان، آنان نه اولین گروه با چنین طرز تلقی از اسلام هستند و نه آخرین آنها. بیش از چهارده قرن است که به تعبیری «طالبان» و «طالبان گرایی» وجود داشته است(۶).
به هر حال، حتی اگر «تئوری توطئه» جمهوری اسلامی را نیز درخصوص پدیده طالبان بپذیریم، آنان بالاخص با رفتاری که در قبال زنان داشته اند، برای خود تبلیغات منفی ایجاد کرده اند. اگر تفسیر شورای نگهبان از قانون اساسی آنگونه باشد که جلوی نامزدی زنان را برای احراز پست ریاست جمهوری سد نماید، در آن صورت این سوال قابل طرح است که پس چرا طالبان را اینهمه مورد شماتت و اعتراض قرار دهیم. با توجه به اینکه در سه کشور اسلامی که جزء بزرگترین کشورهای مسلمان هستند یعنی ترکیه، پاکستان و بنگلادش، ظرف یک دهه گذشته زنان توانسته اند بالاترین پست سیاسی کشور را اشغال نمایند. اگر زنان بتوانند همطراز مردان در انتخابات شرکت جسته و از حقوق یکسان برخوردار باشند و به نمایندگی از طرف مردم انتخاب شده، به مجلس شورای اسلامی راه یابند، در آن صورت چرا نتوانند از طرف همان مردم برای ریاست جمهوری انتخاب شوند؟
سومین ویژگی این انتخابات آن است که برای اولین بار دو جریان عمده حاکمیت به عنوان دو رقیب اصلی وارد مبارزه انتخاباتی با یکدیگر شده اند. در یک طرف، جناح محافظه کار، سنتی یا «راست» قرار دارد و در طرف دیگر جناح مقابل که ائتلافی از دو جریان طرفداران آقای هاشمی رفسنجانی (تحت عنوان گروهی از «کارگزاران سازندگی») و چپ می باشد. مشابه این تحول کم وبیش در جریان انتخابات پنجمین دور مجلس شورای اسلامی در سال گذشته نیز اتفاق افتاد، اما این بار صف بندیهای موجود میان دو جریان اصلی حاکمیت به گونه ای واضح تر رخ می نمایاند.
اگر فرض بگیریم که آقای خاتمی به عنوان کاندید چپ در انتخابات برنده شود، در آن صورت سیاست های ایشان کدام خواهد بود؟ چه تفاوتهای بنیادینی با سیاستهای جناح راست خواهد داشت؟ وی کدامیک از برنامه های آقای هاشمی رفسنجانی را ادامه خواهد داد، و کدامیک را رها کرده و یا تغییر خواهد داد و چرا؟ سیاستهای ایشان در مقابل مسایلی همچون بیکاری، فقرزدایی، توسعه و سازندگی، دانشگاهها، عدالت اجتماعی، تامین حقوق زنان، تقویت حاکمیت قانون، تجارت و اقتصاد، سیاست خارجی، آزادی مطبوعات، آزادی های سیاسی، ایجاد تشکلهای حزبی، سیاسی و صنفی و... کدام خواهد بود؟ آن سیاستها و مواضع چه تفاوتی با خطّ مشی های جناح راست دارد؟ فی الواقع اگر از یک سری کلیشه ها، جملات و عبارات کلی، پرطمطراق و در عین حال شعارگونه و دهان پرکن بگذریم، برنامه و سیاستهای جناح چپ چندان روشن و مشخص نیست. نه اینکه این ایراد فقط به جناح چپ وارد باشد. اگر عین همین سوالات را از نامزدهای دیگر بپرسیم، پاسخ آنان چیزی فراتر از یک سری شعار و کلیشه های تکراری نخواهد رفت. اما محور اصلی ما در این نوشتار جریان چپ است و می خواهیم این سوال را مطرح کنیم که اساسا با توجه به وضعیت و شرایط کلّی سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی کنونی ایران، استراتژی چپ به عنوان یک جریان مترقی و مردم سالار چه می باید باشد؟ این سوال به دنبال خود پرسش دیگری را مطرح می نماید مبنی بر آنکه اساسا عملکرد و مواضع چپ در مقطعی که قدرت را در دست داشت چگونه بود؟ زیرا همانطور که می دانیم اگرچه چپ امروزه از صحنه قدرت به دور می باشد، اما در مقطعی یعنی از اوایل سال ۱۳۶۰ تا اواسط سال ۱۳۶۸، چپ بر قوه مجریه، مقننه و بخش عمده ای از قوه قضائیه تسلط داشت. قبل از پرداختن به عملکرد چپ و نتیجه گیری از آن برای پیش بینی عملکرد آتی آن، این سوال قابل طرح است که اساسا چپ از کدام نیروهای اجتماعی تشکیل می شود و سوابق تشکیلاتی آن چگونه بوده است؟
تاریخچه پیدایش و شکل گیری مجموعه ای که امروزه ما از آن تحت عنوان چپ (اسلامی) یاد می کنیم ریشه در جریانات اسلامی مبارز قبل از انقلاب دارد. این نیروها عمدتا عبارت بودند از اقشار دانشجویی و فارغ التحصیلان دانشگاهها، شماری از روحانیون، کارگران و لایه های کم درآمد بازاری. در سالهای مقارن با انقلاب این نیروها در داخل گروهها و تشکلهای بزرگ و کوچک مبارز پخش بودند. بخشی از آنان در زندان بودند، بخش دیگری مخفی و فراری، بخشی در حوزه های علمیه و بالاخره بخش عمده آن در قالب انجمن های اسلامی بودند یا به صورت پراکنده در دانشگاهها فعالیت می کردند. این نیروها پس از انقلاب اسلامی جذب چند جریان اصلی شدند. عناصر روحانی آن درون تشکل «روحانیت مبارز» جای گرفتند. البته این تشکل قبل از انقلاب در سال ۱۳۵۶ شکل گرفته بود، اما پس از انقلاب رسمی تر و جدی تر شد. نیروهای رادیکال تر چپ، «سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی» را بوجود آوردند. بخشهای وسیعی از آن اعم از روحانی، فارغ التحصیلان دانشگاهها، اتحادیه های کارگری، دانشجویی، کارمندی و اصناف بازاری وارد «حزب جمهوری اسلامی» شدند. کارگران نیز تشکلی بوجود آوردند که تا به امروز تحت عنوان «خانه کارگر» به حیات خود ادامه داده است. بخش دانشجویی آن نیز در دانشگاهها نخست تحت عنوان «سازمان دانشجویان مسلمان» و سپس در قالب انجمن های اسلامی دانشجویی در زیر یک چتر سراسری در سطح کشور تحت عنوان «دفتر تحکیم وحدت» به گونه ای مستقل به فعالیت پرداخت. در کنار این چند جریان اصلی باید از «انجمن های اسلامی» صنفی، اداره جات و سازمانهای دولتی نام برد که نوعا از چند نفر شروع شده و تا چند صد نفر می رسند.
این مجموعه در یکی، دو سال اولیه انقلاب نقش چندانی در قوه مجریه و سازمان رسمی حکومت نداشت. آنان تشکیلات و نهادهایی همچون کمیته و سپاه پاسداران، دادگاههای انقلاب، جهاد سازندگی، بنیاد شهید، بنیاد امور جنگ زدگان، جهاد دانشگاهی، سازمان تبلیغات اسلامی و... را در دست داشتند که پس از انقلاب شکل گرفته بودند. اما از اوایل سال ۱۳۶۰ و بالاخص پس از برکناری و فرار ابوالحسن بنی صدر اولین رئیس جمهوری ایران از کشور، نفوذ چپ بر تشکیلات حکومتی به سرعت افزایش یافت. در نتیجه این تحول، چپ توانست بر تمامی قوه مجریه، بیش از نیمی از مجلس شورای اسلامی و بر بخش عمده ای از قوه قضائیه مسلط شود. به علاوه شماری از روزنامه ها و مطبوعات، رادیو و تلویزیون، دانشگاهها و مراکز فرهنگی نیز به دست چپ افتاد.
پیرامون سیاستهای چپ در مقطع هشت ساله ای که قدرت را در دست داشت چه می توان گفت؟ قبل از هر چیز باید اشاره کرد که چپ تاکنون حاضر نشده است یک جمع بندی از عملکرد هشت ساله اش به عمل آورده و نقاط قوت و ضعف خود را ارزیابی نماید. از زمان برکناری از قدرت در سال ۱۳۶۸، تاکنون بخش عمده ای از ادبیات سیاسی چپ در سه محور خلاصه شده است: ادامه دفاع از تز اقتصاد دولتی، حمله به غرب و بالاخره شکایت از انحصارطلبی و اقتدارگرایی جناح راست؛ بدون آنکه اشاره ای به سیاستها و عملکرد خود در هشت سالی که قدرت را در دست داشت بنماید. مطلب بعدی که درخصوص آن هشت سال باید مورد توجه قرار گیرد، آن است که حاکمیت چپ در شرایط متعارفی صورت نگرفت، به این معنی که بخش عمده ای از توان و امکانات حکومت می باید در جهت اولویت دادن مصارف ومسایل جنگ با عراق بسیج می شد. از این ملاحظه کلی که بگذریم سیاستهای کلی چپ در ایران چندان متفاوت از سیاستهای عمومی جریانات چپ در کشورها یا نظامهای سیاسی دیگر نبود. اعتقاد راسخ و بنیادی به نقش زیربنایی دولت در اقتصاد، استفاده از اهرمهای کنترل مستقیم دولتی بر بازار در مقابل سیستم عرضه و تقاضا، کنترل دولت بر صادرات و واردات، تعیین استراتژی توسعه، برنامه ریزی، اجرا، تولید و توزیع و در یک کلام تمرکز قدرت و اداره هرچیز و همه چیز در دست دولت.
همانطور که در چارچوب مسایل اقتصادی، برنامه های چپ چندان متفاوت از سیاستهای آن در کشورهای دیگر نبود، دستاوردهای آن نیز تفاوت زیادی با آن اقتصادها پیدا نکرد: ایجاد یک بوروکراسی حجیم، دست و پا گیر و ناکارا که بخش عمده ای از درآمد ملی را که می باید صرف سرمایه گذاری و بالا بردن کیفیت خدماتی همچون بهداشت و درمان، آموزش و پرورش و ایجاد مشاغل تازه و مسکن می شد، به صورت بودجه جاری (پرداخت حقوق به کارکنان دولتی) در خود فرو می برد، ایجاد صنایعی با ظرفیت تولیدی پایین، کیفیت نامرغوب و در مقابل، قیمت تمام شده بالا، تولیداتی که کمتر شانسی برای رقابت در بازار جهانی داشتند و سازمانها و تشکیلات خدماتی و تولیدی که عمدتا دخل و خرج خود را نمی توانستند متعادل نموده، صرفا از طریق سیستم پرداخت سوبسید (یارانه) بر روی پا بودند.
در سیاست خارجی نیز عملکرد و مواضع چپ چندان تفاوتی با جناح راست نداشت. آنچه که شاید بتوان آن را مهمترین جنبه عملکرد چپ دانست، سیاستهای داخلی آن در زمینه مسایل سیاسی و اجتماعی است. مسایلی که می توان آنها را تلاش در جهت استقرار دموکراسی و حرکت به سمت یک جامعه مدنی خلاصه نمود. از مسایلی همچون امکان فعالیت احزاب و گروههای سیاسی گرفته تا فراهم نمودن امکان ایجاد تشکلهای صنفی و سیاسی، تلاش در جهت رشد و گسترش آزادیهای مدنی، تقویت حاکمیت قانون، فعالیتهای سندیکایی، آزادی مطبوعات، استقلال دانشگاهها، تامین حقوق زنان، اجرای قانون شوراها، برخوردار نمودن کارگران از حق اعتصاب و تشکیل اتحادیه های مستقل از حکومت، و...، یعنی مجموعه سیاستهایی که معمولاً چپ و گروههای مترقّی به عنوان مدافع آنها در کشورهای دیگر شناخته می شوند.
اگر قائل به اهمیت اجتماعی این مسایل در جهت برقراری جامعه مدنی در ایران باشیم، در این صورت سوال اساسی آن است که در زمینه تحقق دمکراسی و اهداف آن، عملکرد و دستاوردهای چپ در هشت سالی که زمام امور را در دست داشت چگونه بود؟ و اگر آن هشت سال را ملاک فعالیتهای چپ بگیریم، در آن صورت چنانچه کاندیدای منتخب چپ یعنی آقای خاتمی در انتخابات پیروز شوند عملکرد ایشان به عنوان رئیس جمهور آینده ایران چگونه خواهد بود؟
در پاسخ باید اذعان داشت که اگر کارنامه چپ در جهت تحقق بخشیدن به این اهداف و امیال چندان درخشان و چشمگیر نمی باشد حتی این سوال قابل طرح است که آیا اساسا چپ ارزش چندانی برای این مفاهیم قائل بود؟ پاسخ این سوال نیز مع الاسف چندان مثبت نیست. اینکه چرا چپ برای این مقولات ارزشی قائل نبود به مطرح نبودن و جدی نبودن این مفاهیم در چارچوب اندیشه و فلسفه سیاسی چپ در آن مقطع باز می گردد. نه تنها چپ در این وادی حرکتی از خود نشان نداد، بلکه تحت تاثیر گفتمان چپ غیر مذهبی، اساسا چندان اعتبار و ارزشی برای آن مفاهیم قائل نبود.
همچون چپ غیر مذهبی و دقیق تر گفته باشیم به تقلید از آن، چپ مذهبی نیز مفاهیمی همچون دمکراسی، تامین حقوق مدنی، حاکمیت قانون، آزادی مطبوعات، حقوق زنان و... را «غربی»، «وارداتی» و در مجموع ضد ارزش می دانست. «جزء فرهنگ منحط بورژوایی غرب می بود» و بالطبع در ایران اسلامی و انقلابی چندان جایگاهی نداشت. جوهره اندیشه سیاسی و اجتماعی چپ در آن هشت سال در مقولاتی همچون مبارزه با آمریکا، تعمیم عدالت اجتماعی، مخالفت با خصوصی سازی (و اساسا حرکت که در جهت تقویت نقش دولت در اقتصاد از دید چپ، این مقولات می بود)، نفی لیبرالیزم و حمله به دگراندیشی و تبلیغ نوعی غرب ستیزی ایدئولوژیک زده و بی هدف خلاصه می شد. از این زاویه، عملکرد چپ چندان تفاوت ماهوی با جناح راست نداشت. نه تنها چپ در آن هشت سال گام جدی در جهت ایجاد یک جامعه مدنی برنداشت، بلکه همسو با جناح راست و چپ غیرمذهبی پشت سر شعارهایی قرار گرفت که عملاً در جهت عکس آن اهداف بود. به عنوان مثال، زمانی که حزب توده و دیگر گروههای غیرمذهبی حمله همه جانبه ای را علیه طیف میانه روی سیاسی تحت عنوان «لیبرالیزم» به راه انداخت، چپ مذهبی نه تنها به دفاع از جریانات میانه رو برنخاست، بلکه خود نیز به جمع حمله کنندگان پیوست. درحالی که چپ مذهبی به عمق اسلام خواهی و سوابق مبارزاتی بخشی از جریانات میانه رو کاملاً واقف بود، مع ذلک با بکارگیری عناوینی همچون «لیبرالیزم جاده صاف کن امپریالیزم»، عملاً به تخطئه آن جریانات کمک نمود. در طی هشت سال حاکمیتش، چپ هرگز حاضر نشد واکنشی در قبال نقض حقوق مدنی گروههای سیاسی دیگر از خود نشان دهد.
اما همانطور که می دانیم تداوم چپ بر اریکه قدرت درنهایت به پایان رسید. چپ نه تنها از بسیاری از سِمَت های اجرایی و سیاسی که بر عهده داشت کنار گذارده شد، بلکه حتی از کاندید شدن پاره ای از اعضای آن برای انتخابات مجلس توسط شورای نگهبان نیز ممانعت به عمل آمد. چپ پس از سلب قدرت کم و بیش خود را مواجه با همان رفتاری دید که گروههای سیاسی دیگر نیز قبلاً در معرض آن قرار گرفته بودند. این تجربه تلخ و در عین حال غیرمنتظره برای چپ، سبب شد تا این جریان برای نخستین بار به اهمیت مفاهیمی همچون «آزادی سیاسی»، «حاکمیت قانون» و «تامین حقوق مدنی» پی برده و دریابد که این مقولات نه «وارداتی» بوده و نه به اصطلاح «منحصر به فرهنگ منحط لیبرالی بورژوازی غرب» هستند، بلکه لازمه حیات سیاسی هر نظام غیرانحصارگرا و غیرانحصارطلب می باشند. متاسفانه چپ نیز همچون برخی از جریانات سیاسی دیگر زمانی پی به ارزش و اهمیت این مفاهیم برد که دیگر بر مسند قدرت نبود. درحالی که در طی هشت سالی که چپ بر قدرت تکیه داشت نه تنها تلاشی در جهت قوام دمکراسی به خرج نداد، بلکه همانطور که اشاره کردیم در جهت عکس آن نیز حرکت نمود. اما پس از برکناری از قدرت و تجربه برخی از برخوردها، چپ به تدریج دریافت که آن مفاهیم چرا بوجود آمده اند و چه اهمیتی دارند. تصادفی نبود که برخی از آن گونه برخوردها به تدریج جای خود را به نقد و بررسی مفاهیمی همچون دمکراسی، مشارکت سیاسی، تحزب و جامعه مدنی داد. تا آنجا که یکی از نشریات صاحب نام چپ در میان بهت و ناباوری مخالفانش به سراغ بررسی و آشنایی با آرای سیاسی اندیشمندان لیبرال غربی همچون «جان استوارت میل» رفت، و این کار را نه برای تخطئه و نفی آن به عنوان «افکار منحط بورژوازی غربی»، بلکه برای درک و فهم منتقدانه آن انجام داد. درحالی که انجمن های اسلامی دانشجویی (دفتر تحکیم وحدت)، در طی قریب به ده سال فعالیت انحصاریشان در دانشگاهها حق حیات چندانی برای گروهها و جریانات سیاسی دیگر قائل نبودند و بارها زمینه اخراج اساتید را فراهم کردند، زمانی که خود تحت فشار جناح راست قرار گرفتند سخن از «مشارکت» و «فعالیتهای سیاسی غیر انحصارطلبانه» به میان آوردند. عناصر با نفوذ و نیرومند چپ همچون حجج اسلام موسوی خوئینی ها، عبداللّه نوری، علی اکبر محتشمی، مهدی کروبی یا آقای مهندس میرحسین موسوی در زمان تصدّیشان بر مشاغل مهم سیاسی همچون نخست وزیری، ریاست مجلس شورای اسلامی، دادستانی انقلاب و یا وزارت کشور در طی آن هشت سال نه گامی در راستای گسترش تشکلهای سیاسی و احزاب برداشتند و نه حرکت جدی در دفاع از دمکراسی و پاسداری از حقوق سیاسی و اجتماعی شهروندان نمودند. آنان نیز همچون بخش دانشجویی چپ پس از برکناری از قدرت بود که به مذمت انحصارطلبی پرداخته و انحصار قدرت را بر خلاف دستورات اسلامی و روح قانون اساسی و مصلحت نظام دیدند؛ بماند عملکرد برخی از عناصر چپ همچون حجت الاسلام صادق خلخالی.
مراد ما در اینجا آن نیست که کارنامه چپ را مورد بازخواست قرار داده، بگوییم چرا در زمان تصدی بر قدرت، چپ تلاش چندانی در پاسداری از آزادی و حقوق مدنی که در چارچوبه قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران تصریح شده است از خود نشان نداد.
به هرحال چپ نیز به گونه ای اجتناب ناپذیر می باید از این تجربه تاریخی عبور می کرد تا پختگی و بلوغ سیاسی و اجتماعی لازم را کسب نماید. به علاوه ما به هیچ وجه منکر برخی تفاوتهای چپ با عملکرد جناح راست در حوزه تفکر و اندیشه نمی توانیم بشویم. کافی است برخورد آقای خاتمی به عنوان وزیر ارشاد را با نویسندگان، ناشران، فیلمسازان، اربابان جراید و در یک کلام جماعت فرهنگی و هنری کشور با برخورد جانشین ایشان از جناح راست مقایسه نماییم تا دریابیم وضع چاپ و نشر کتاب به چه سرنوشتی دچار شده است.
سخن اصلی ما آن است که شعار محوری چپ نه تنها در جریان انتخابات ریاست جمهوری، بلکه در همه مقاطع باید در جهت تامین حقوق مدنی و اجتماعی در چارچوب قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران باشد. چپ باید در سطح جامعه به عنوان یک نیروی مترقّی مدافع قانون و پاسدار حقوق مدنی و اجتماعی شناخته شود، و این همان استراتژی بوده است که چپ تا به حال به گونه ای جدی و بنیادی با آن برخورد نکرده است. والاّ اگر قرار باشد شعارهای غرب ستیزانه، حمله به لیبرالیزم، تخطئه دمکراسی، نفی حاکمیت مردم و حق آنان در تعیین سرنوشتشان، حمله به زنان، روشنفکران و دانشگاه محور و ملاک باشد، آیا شعارها و عملکرد جناح راست در این حوزه ها جای خالی و یا نیازی برای دیگران باقی می گذارد؟ حتی شعارهای پر زرق و برق عدالت طلبانه در زمینه توسعه، عدالت اجتماعی، فقرستیزی، محو بیکاری، کاهش فاصله طبقاتی و... نیز چندان نمی تواند به عنوان شعارهای محوری چپ قرار گیرد، زیرا شعارهای جناح راست (بماند عملکرد آن) در این زمینه ها دست کمی از جناح چپ نداشته و در مواردی یک سر و گردن از شعارهای چپ «زیباتر» و «دهان پرکن تر» است.
آنچه که جناح چپ را از دیگر گروهها و جناحها متمایز خواهد نمود، دفاع آن از قانون و مبارزه اش برای تامین حقوق مدنی و اجتماعی و گسترش دمکراسی است. بر سر این مواضع است که جناح چپ می تواند و می باید به عنوان یک نیروی مترقّی و رادیکال از جناح راست متمایز شود.
ممکن است چپ احساس کند که با طرح چنین استراتژی سیاسی، آرای بخشهایی از اقشار و لایه های اجتماعی را از دست بدهد، به علاوه از جانب برخی از جریانات وابسته به راست در مظانّ اتهام نیز قرار گیرد. اما جناح چپ نه اولین جریانی خواهد بود که در معرض تفسیق و تکفیر جناح راست قرار می گیرد و نه آخرین آن. جناح راست به هر فکر و اندیشه مستقلی با تمسک به عناوینی همچون «لیبرال»، «وابسته» و... حمله ور شده و سعی در نفی و تخطئه آن نموده است. چپ نیز استثنایی بر این قاعده نخواهد بود و در کوتاه مدت احتمالاً این گونه خواهد شد. اما در این تردیدی نیست که اگر چپ بتواند علمداری مبارزه در جهت تحکیم قانون و دفاع از حقوق مدنی و اجتماعی را در دست خود بگیرد، در بلندمدت بدل به عمده ترین جریان سیاسی کشور خواهد شد. البته قرائتی در دست است که مبین حرکت چپ در این جهت می باشد. در جریان انتخابات پنجمین دور مجلس شورای اسلامی، پس از آنکه جناح «کارگزاران» تشکیل شد، چپ در ابتدا نسبت به پشتیبانی از آن مردد بود. حتی در دو، سه روز اول صدور بیانیه کارگزاران، چپ تحت این عنوان که «کارگزاران»، «راست مدرن» می باشند و تفاوت چندانی با «راست سنتی» ندارند تا مرز ارتکاب اشتباه قبلیش پیش رفت. اما به سرعت تغییر موضع داده و به پشتیبانی (ولو مشروط) از «کارگزاران» پرداخت. ادامه این روند در جریان انتخابات ریاست جمهوری نیز تا جایی ادامه یافت که منجر به پشتیبانی و ائتلاف هر دو گروه چپ و کارگزاران از نامزدی آقای خاتمی شد. (علیرغم گلایه، اعتراض و حمله جناح راست به این ائتلاف) اما جناح چپ باید در این راستا فراتر از آنچه تاکنون رفته است برود.
چپ اسلامی از بدو تولد تا به امروز اگرچه راه طولانی را پیموده است، اما راه طویل تر را هنوز در پیش روی دارد. بسیاری از نگرش های چپ مذهبی تا به امروز ملهم و متاثر از چپ غیر مذهبی بوده است؛ یعنی دریچه ای که نیم قرن پیش توسط حزب توده و نگرش استالینستی حاکم بر آن در ایران برروی نیروهای جوان، رادیکال و روشنفکر گشوده شد، و علیرغم تحولات بنیادی فراوانی که هم در ایران و هم در جهان ظرف نیم قرن گذشته صورت گرفته است، هنوز بخش عمده ای از جهان بینی چپ ما را همان معرفتهای نیم قرن پیش تشکیل می دهد. حتی یک بررسی اجمالی از تغییر و تحولات یک دهه اخیر در سطح جهان کافی است تا بسیاری از بنیان های فکری چپ مورد جرح و تعدیل قرار گیرد. تغییر و تحولاتی که با کمال تاسف بایستی اعتراف نمود بدلیل فقدان اطلاعات و آگاهی، چپ (به همراه سایر جریانات) در ایران کمتر در معرض آگهی از آنها قرار گرفته است. از جمله آنکه چپ هنوز به درک درست و همه جانبه ای از ابعاد و عمق فروپاشی اردوگاه شرق و نظام حاکم بر آن جوامع نرسیده است. هنوز بخش عمده ای از نگرش ها، شعارها و جهان بینی چپ را همان گفتمان عصر جنگ سرد تشکیل می دهد. گویا چپ در ایران هنوز درنیافته است که در جهان چه گذشته و چه می گذرد. من نمی خواهم بگویم که سرنوشت مارکسیسم و بلوک شرق می بایستی درسهای مهمی به چپ اسلامی داده باشد، بلکه می خواهم بگویم حتی اگر فروپاشی بلوک شرق هم اتفاق نمی افتاد، سرانجام چپ در جامعه ما باید به این درک تاریخی برسد که دفاع از حقوق مدنی، حاکمیت قانون، دمکراسی و امنیت اجتماعی اگر ارزش بیشتری از «مبارزه با سرمایه داری»، «استکبار» و «غرب» نداشته باشد، یقینا ارزش و بهای کمتری نیز ندارد.

مقدمه نویسنده

دست و پایی می توان زد بند اگر بر دست و پاست 
وای بر حال گرفتاری که بندش بر دل است 

اگر آنقدر ساده باشیم که این را باور کنیم، هنوز این واقعیت سرجای خودش باقی می ماند که عوامل مریی و نامریی استکبار و استعمار، دستهای پشت پرده، عوامل نفوذی و خلاصه در یک کلام «دشمن»، بدون آنکه خودم متوجه شده باشم مرا همچون یک مهره وابسته و خودباخته مطرح کرده اند که به مقاصد پلید و ضد بشری شان برسند.
برای اهداف اجتماعی شان و جایگاهی که برای خود قائلند یا می خواهند به آن برسند کلی برنامه ریزی کرده و گامهای حساب شده برمی دارند تا به مقصود برسند. اما من واقعا خودم هم نمی دانم که چه شد و چگونه من به اینجا رسیده ام. فقط می دانم حتی تا اواسط سال ۱۳۷۶، اگر آینه بین یا طالع بینی برایم «سرکتاب» باز می کرد یا فال بینی برایم فال قهوه یا نخود می گرفت، یا کف بینی، به دستانم می نگریست و به من می گفت که بزودی از تو به عنوان «صاحبنظر» در مطبوعات و بوقهای استعماری یاد خواهد شد، صفی برای مصاحبه و گفتگو با تو بسته می شود و برای سخنرانی از این دانشگاه به آن دانشگاه می روی، به سختی می توانستم پیش گویی هایش را باور نمایم. چون اساسا تنها نکته ای که به مخیله ام خطور نمی کرد و به فکرش نبودم وضعیتی هست که اکنون در آن واقع شده ام.
بهترین دلیلی که برای مدعای خود دارم، تعریفی است که در دانشگاه های ما نسبت به جایگاه و نقش اجتماعی یک استاد، حتی اساتید علوم انسانی وجود دارد. برطبق این باور، شان و مقام یک استاد دانشگاه فراتر و اجلّ از آن است که پیرامون مسایل سیاسی و اجتماعی جاری کشورش بنویسد و اظهارنظر نماید. اگرچه من چندان اعتقادی به این باور نداشتم، اما باید اعتراف نمایم که رفتارم درست منطبق بر چنین الگویی بود. تا آن موقع (اواسط سال ۱۳۷۶)، فقط سه بار برای یکی از روزنامه های یومیه مقاله نوشته بودم. تعجب خواهید کرد اگر بگویم که آن روزنامه جریده شریفه کیهان بود! آن سه مقاله عبارت بودند از تاثیر بحران اشغال کویت بر مصر، عربستان، فلسطین و انتفاضه (هر سه مقاله را اوایل سال ۱۳۷۰ نوشته بودم). آنها را به انگیزه نشان دادن توان علمی ام نوشتم. فکر می کردم از این طریق می بایستی خود را به دانشگاه و محافل علمی کشورمان معرفی نمایم. غافل از آنکه برای ورود به دانشگاه های ما تنها چیزی که مطرح نیست ملاک و معیارها و سنجش توانایی های علمی افراد است. اینکه اساسا چرا مجبور به چنین کاری شده بودم خود داستان غم انگیزی دارد.
حول و حوش سال ۱۳۷۰ بود و این حقیر پس از اخذ دکترا به ایران بازگشته بودم. قبل از بازگشت حدس می زدم که به دلیل تغییر رشته (از مهندسی به علوم انسانی) با مشکلاتی مواجه شوم. اما آنچه که برایم پیش آمد بیشتر به یک کابوس شباهت داشت. من در مهرماه سال ۱۳۵۵ به استخدام هیات علمی دانشکده فنی دانشگاه تهران درآمده بودم و تا قبل از بازگشتم به انگلستان در مهرماه سال ۱۳۶۳ برای اخذ دکترا، در همان دانشکده تدریس می کردم. در سال ۱۳۶۳، پس از قریب به دو سال دوندگی و کلنجار رفتن با وزارت علوم و «ستاد انقلاب فرهنگی» بالاخره توانستم موافقت آنان را برای تغییر رشته از مهندسی به علوم انسانی بگیرم. علت کلنجار هم آن بود که دانشگاه تهران مرا برای استفاده از بورس تحصیلی به وزارت علوم معرفی کرده بود اما من می خواستم تغییر رشته بدهم و این با مقررات استفاده از بورس نمی خواند. سرانجام و با پی گیری دوساله قرار شد از بورس تحصیلی استفاده نکرده و با هزینه شخصی خودم به صورت دانشجوی اعزامی ادامه تحصیل بدهم. از دانشگاه تهران هم مرخصی بدون حقوق گرفتم. در انگلستان با مشکل خاصی روبرو نشدم. یک سری برایم دروس پیش نیاز گذاردند که پس از گذراندن آنها کار اصلیم که تدوین رساله دکترا بود را آغاز کردم.
اما در ایران برعکس مثل جذامی ها با من رفتار می شد. به هرکجا که می رفتم به من پاسخ منفی می دادند. رساله ام درخصوص انقلاب اسلامی ایران بود و شامل تحقیق مفصلی پیرامون تحولات سیاسی و اجتماعی معاصر ایران می شد. اما نه دانشکده علوم اجتماعی، نه گروه تاریخ دانشکده ادبیات، نه علوم سیاسی دانشگاه تهران، نه تربیت مدرس، نه دانشگاه شهیدبهشتی و نه هیچ کجای دیگر حاضر به پذیرشم نبودند. جملگی قبل از آنکه بپرسند کجا بوده ام، چه کرده ام، چه نوشته ام یا چه خوانده ام بلافاصله وقتی می فهمیدند که قبلاً دانشکده فنی بوده ام عذرم را می خواستند. از همه بدتر اینکه وزارت علوم هم دکترایم را ارزشیابی نمی کرد زیرا نگران رساله حجیم هفتصد صفحه اییم بودند که در آن پیرامون بسیاری از مسایل مناقشه انگیز تحولات سیاسی ایران سخن رفته بود. مسئولین وزارتخانه خوف آن را داشتند که مبادا در رساله مطالبی مغایر با آرای حکومتی آمده باشد. به همین دلیل و برای محکم کاری یکبار آنرا برای بررسی به دانشگاه شهیدبهشتی فرستادند، یکبار در داخل خود وزارتخانه آنرا بررسی کردند، و باز مجددا به دانشگاه تهران فرستادند.
بیش از دو سال «علاّف» بودم و به هیچ کجا راهم نمی دادند. حتی به گروه علوم سیاسی دانشگاه تهران پیشنهاد کردم که برای دانشجویان به رایگان کلاس انگلیسی برای تقویت زبان بگذارم، اما آنرا نیز نپذیرفتند. هدفم از نگارش آن مقالات در کیهان نشان دادن خودم بود. انصافا، و به نظر خودم آن مقالات از مقالات مشابهی که در ژورنال های معتبر بین المللی درج می شدند چیزی کم نداشتند. اما دریافتم که برای ورود به گروههای آموزشی آنچه که بیشتر ملاک و معیار می باشد، آن است که چه کسی را در کجا می شناسی. در آن دو سال و اندی فقط یکجا حاضر شدند به صورت حق التدریس برایم درس بگذارند. از طریق یکی از بستگانم به حجت الاسلام احمدی که در سال ۱۳۷۰ نماینده ولی فقیه در دانشگاه امیرکبیر (پلی تکنیک) بودند معرفی شدم. یک روز چند ساعتی با ایشان مفصل صحبت کردم و برایشان توضیح دادم که برای دکترایم چه کرده ام و چه آرایی پیرامون انقلاب اسلامی ایران دارم. برخلاف تصورم، ایشان نه تنها از آن نظرات استقبال کردند بلکه گفتند اصلاً این حرفها می بایستی در دانشگاه مطرح شود. حدود یکی، دو سال در پلی تکنیک درس انقلاب اسلامی را برای گروه معارف ارائه می دادم تا اینکه آقای احمدی از آنجا برکنار شده و راهی قم شدند. هنوز اتوموبیل ایشان به حوالی کهریزک در تهران نرسیده بود که مسئول جدید نمایندگی رهبری در دانشگاه با احترام عذرم را خواستند. سرانجام تسلیم شدم و کاری را که از ابتدای ورودم به ایران می بایستی می کردم انجام دادم و با کمک «برادران ماسونی»ام وارد گروه علوم سیاسی دانشگاه تهران شدم(۱)! یکی از نخستین نکاتی که در بدو ورود به گروه علوم سیاسی نظرم را به خود جلب نمود خودداری اساتید از وارد شدن به مباحث مربوط به تحولات سیاسی و اجتماعی کشور بود. در غرب این یک سنّت جاافتاده است که اساتید دانشگاه و محققین بطور منظم در رسانه های جمعی ظاهر شده و پیرامون مسایل جاری جامعه خودشان یا تحولات بین المللی به بحث و بررسی می پردازند. «فرد هالیدی»، خانم پروفسور «نیکی کدی»، «جمز بیل»، «مایکل فیشر»، «هاله افشار»، «شیرین هانتر» و «شهرام چوبین» شماری از نام های دانشگاهی شناخته شده ای در ایران هستند که پیرامون تحولات ایران و خاورمیانه در رسانه های بین المللی به نقد و بررسی می پردازند. اساتید دانشگاه یکی از پایه های اصلی تحلیل های سیاسی و اجتماعی رسانه های جمعی کشورهای غربی می باشند. در دانشگاهی که دکترایم را می گذراندم پنج، شش تن از اساتید آن بطور منظم به عنوان صاحبنظر در مطبوعات و رسانه های بین المللی ظاهر می شدند. یکی در حوزه بالکان، یکی در خاورمیانه، دیگری در مسایل جنبشهای اسلامی و اصول گرایی، یک نفر در امور تسلیحات و خلع سلاح و...
در ایران به نظر می رسد که اساتید علوم انسانی در کل و اساتید علوم سیاسی و روابط بین الملل بالاخص، نسبت به جایگاه اجتماعیشان یک باور خاصی دارند. آنان برخلاف همتایان غربی خود، تجزیه و تحلیل، نقد و بررسی و اساسا هرگونه درگیر شدن در تحولات و مسایل سیاسی و اجتماعی جاری بالاخص درخصوص ایران را «سیاسی کاری»، «دخالت در سیاست» و «سیاست بازی» پنداشته و شان علمی و دانشگاهی خود را بالاتر از آن می پندارند که وارد این گونه مسایل شوند. آنان فقط یک کارکرد برای خود قائلند که عبارت است از تدریس و آشنا نمودن دانشجویان با آرا و اندیشه های سیاسی و تئوری های علوم سیاسی و روابط بین الملل. تجزیه و تحلیل، تفسیر و تبیین، نقد و بررسی و خلاصه هرگونه دخالت و ورود به تحولات و مسایل سیاسی و اجتماعی در ورای آن «شان» و «جایگاه علمی» دانشگاهی و استادی قرار می گیرد. اینکه این پدیده یا آن تحول چرا و چگونه به وقوع پیوسته، سمت و سوی افق های سیاسی و اجتماعی جامعه به کدام طرف است، چرا در آن انتخابات آن نتایج حاصل شد، چرا یک گروه و جریان فکری جدید در جامعه بوجود آمده و چرا قبلی نتوانسته موفق شود و مشکلاتش در کجاست و نظایر آن به نظر نمی رسد که در سنّت رایج دانشگاهی ما به عنوان مقولات «علمی» چندان جایگاه و موضوعیت داشته باشند.
در حالیکه برخلاف آنچه که بسیاری از اساتید ما می پندارند، تئوری ها و اندیشه های نظری صرفا ابزاری هستند برای فهم، تفسیر و تبیین تحولاتی که در عالم واقع در عرصه جامعه اتفاق می افتاند. در غیر این صورت آن تئوری ها و آرا بدل می شوند به مشتی مفروضات که در کتب و جزوات درسی ظاهر شده و دانشجویان هم آنها را حفظ کرده و بعد از مدتی هم به دست فراموشی سپرده می شوند.
اینکه چرا چنین سنّتی در دانشگاه های ما باب شده نیاز به یک کالبدشکافی اجتماعی دارد که در ورای این نوشتار قرار می گیرد. آنچه که به اجمال و خیلی خلاصه می توان گفت آن است که سانسور و جلوگیری از درج نظرات مغایر با حکومت را بایستی اصلی ترین علت بوجودآمدن این روحیه دانست. فقدان امنیت شغلی و به خطر افتادن شغل و موقعیت اجتماعی و سیاسی عامل دیگری است در جهت ترغیب اساتید از درگیر نشدن در مسایل سیاسی و اجتماعی. دلیل سوم عبارت است از فقدان روحیه نقدپذیری در پارادایم فکری حکومتها در ایران. نقد و نظر، بازنگری، انتقاد، گفتمان، دیالوگ و... اساسا مفاهیم بی معنایی در قاموس مسئولین و مجریان حکومتی در ایران بوده اند. این ویژگی را در بهترین حالت می توان اینگونه تعریف کرد که مسئولین و کارگزاران حکومتی در ایران همواره خود را «عقل کل» می پندارند و در نتیجه بی نیاز از هرگونه شور و مشورت و نظرخواهی از دیگران. اگر در غرب اساتید دانشگاه پیرامون مسایل سیاسی به بحث و اظهارنظر می پردازند به این دلیل است که از آنان نظرخواهی می شود. این بدان معنا نیست که مجریان لزوما به نظرات دانشگاهیان گردن می نهند و یا آنکه آرای اساتید همواره صحیح و درست است، خیر. بلکه صرفا به این معناست که رسانه های گروهی حداقل از آنان درخصوص کم و کیف، درستی و قوت و ضعف تصمیمات و سیاستهای مجریان نظرخواهی می کنند. اما در ایران چنین پدیده ای کمتر وجود دارد زیرا در اساس فرض بر این است که مجریان و حکومت هر آنچه که می کنند درست است و هر آنچه هم که نمی کنند صلاح بوده و آن نیز درست است. بنابراین نفس نظرخواهی از دیگران (ازجمله دانشگاهیان) اساسا معنا و مفهومی پیدا نمی کند. فی الواقع تنها نظرخواهی که در ایران صورت می گیرد از خود مسئولین است. به عبارت دیگر، رسانه های گروهی در غرب از صاحبنظران درخصوص عملکرد حکومت نظرخواهی می کنند، اما در ایران رسانه های گروهی ما از خود مسئولین و خود حکومت درخصوص عملکردشان نظرخواهی می نمایند! مسئولین حکومتی بر صفحه تلویزیون ظاهر می شوند و درخصوص سیاستهای اتخاذ شده توسط دستگاه های ذی ربطشان توضیح می دهند. بارها این صحنه را بر صفحه تلویزیون دیده ایم که یک مسئول دولتی بالای یک میز بزرگ در وزارتخانه نشسته و دارد سیاستها و اقدامات زیر مجموعه اش را برای خبرنگاران و ارباب جراید تشریح می نماید. آنها هم تندتند دارند بیانات حکومت را یادداشت می کنند(۲). اگر در ایران این سنّت بوجود نیامده که اساتید درخصوص مسایل جاری کشور به نقد و بررسی بنشینند بواسطه آن بوده که اساسا کسی طالب نظر آنان نبوده. بنابراین نظرات آنان صرفا جنبه آکادمیک و درسی پیدا کرده و محدود می شود به کلاسهای درسشان. من هم به این سنّت غلط تن دردادم و مثل مابقی اساتید عمده، مشغولیات آکادمیک و فکری ام محدود شد به تدریس و نگارش کتاب. آنچه که در سالهای بدو ورودم به دانشکده حقوق و علوم سیاسی نمی دانستم آن بود که حداقل تا آنجایی که به من مربوط می شد این وضعیت به سرعت تغییر می یافت.
در فاصله سالهای ۱۳۷۶ ـ ۱۳۷۲ تنها اتفاقی که آن سکون و سکوت سنتی آکادمیک را در مورد من برهم زد انتشار کتاب ما چگونه، ما شدیم در اوایل سال ۱۳۷۴ بود. انتشار این کتاب یک موج بحث و جدل در دانشگاهها و میان صاحب نظران بوجود آورد. در غیر این صورت، من یک زندگی آرام، بی دغدغه و بی دردسر دانشگاهی را می گذراندم. حقیقتش، در آن سالها موضوعات بسیاری نظرم را جلب می کردند و خیلی دلم می خواست پیرامون آنها در مطبوعات به نگارش بپردازم. ولی همواره فکر می کردم که این قبیل کارها «اتلاف وقت» است و به عنوان یک استاد دانشگاه بایستی «کار علمی»، «آکادمیک» و «دانشگاهی» عمیق و وزین کرد. اعتراف می کنم که بجای آنکه من بر روی فضای دانشگاه و محیط کارم تاثیر بگذارم، آن فضای مغموم، پرسکوت و سکون بر روی من تاثیر گذارده بود. اما همه اینها ظرف چندماه برهم ریخت و من از بالای آن «برج عاج» با صورت بر روی زمین فرو افتادم. اعتراف دیگری بنمایم: آن سقوط بیش از آنچه که معلول تصمیم گیری و اراده من باشد، محصول یک تصادف یا اتفاق بود.
یک شب اواخر فروردین ماه ۱۳۷۶ بود و من در منزلم طبق معمول سرگرم کارهای «وزین علمی» بودم که صدای زنگ تلفن به صدا درآمد. در آن ایام مراجعین تلفنی من یا دانشجویانی بودند که در خصوص پایان نامه شان می خواستند صحبت کنند و یا آنکه مشکل نمره داشتند. صدای مسنی از آن طرف سیم گفت من «گوران» هستم؛ فیروز گوران؛ از مجله جامعه سالم. با نام گوران به گونه ای مبهم و خیلی دور از دوران انقلاب آشنا بودم. نام جامعه سالم را هم شنیده بودم اما با کمال شرمساری می بایستی اعتراف کنم که حتی یک شماره از آن را تا آن موقع نخوانده بودم. با توجه به این واقعیت که آقای گوران از چپ های قدیمی بودند برای یک لحظه فکر کردم که می خواهند در مورد ما چگونه ما شدیم صحبت کنند و اینکه چرا به امپریالیزم و استعمار در آن کتاب نپرداخته ام. اما آقای گوران کار دیگری داشتند. گفتند: با توجه به انتخابات ریاست جمهوری که در پیش است، می خواهند یک میز گرد در دفتر مجله ترتیب بدهند و آقای دکتر حاتم قادری که خود از شرکت کنندگان در آن میز گرد هستند بنده را نیز معرفی کرده اند. تشکر کردم و گفتم که من اساسا در این گونه فعالیتها شرکت نمی کنم ضمن آنکه برای آقای دکتر قادری که بجز رابطه همکاری حق سلام و علیک هم داریم، خیلی احترام قائلم ولی واقعا خود ایشان مطلع هستند که من اصلاً با مطبوعات همکاری ندارم. آقای گوران در پاسخ گفتند که «ولی این فعالیت مطبوعاتی نیست صرفا یک میز گرد است با شرکت تنی چند از اساتید دانشگاه و صاحبنظران با این هدف که یک ارزیابی و تحلیلی از نیروهای درگیر انتخابات در سطح جامعه به عمل آوریم. به علاوه، اینکه می فرمایید با مطبوعات اساسا همکاری ندارید، خوب شما مختارید ولی چگونه می شود که استاد علوم سیاسی بود و درس تاریخ تحولات سیاسی و اجتماعی ایران را داد ولی درخصوص مسایل سیاسی و اجتماعی نظر نداد؟ ضمنا دوستان برای شما ارزیابی نیروهای سیاسی چپ را در نظر گرفته بودند، ولی خوب حالا که می فرمایید اساسا با مطبوعات همکاری نمی کنید». هنوز هم نمی دانم چه شد، ولی بی اختیار به آقای گوران گفتم، حالا برنامه تان کی هست؟
بعدها خیلی فکر کردم که چرا به آقای گوران دفعتا پاسخ مثبت دادم. اساسا چرا وقتی آن طور از من انتقاد نمود، برایم تعیین تکلیف کرد و در کارم دخالت نمود به من برنخورد. حداقل یک دلیلش آن است که گوران درست می گفت. اگرچه انتقادش گزنده و تلخ بود، زیرا کسی که برای اولین بار با وی صحبت می کردم برایم داشت تعیین تکلیف می کرد که به عنوان یک استاد تاریخ تحولات سیاسی ایران چه بکنم و چه نکنم، اما راست می گفت و ایرادش به حق بود. به علاوه از صدایش احساس کردم که حداقل ۱۵، ۲۰ سال از من مسن تر است. همیشه با وسواس غریبی حرمت کسانی که چنین فاصله سنی با من دارند را حفظ کرده ام. شاید در آنها به دنبال پدری می گردم که اتفاقا نوزده سال فاصله سنی مان بیشتر نبود و خیلی زود او را از دست دادم.
هرچه بود، به گوران «نه» نگفتم. منتهی آنچه که بر من محوّل شده بود، یعنی ارزیابی چپ و احتمال موفقیت آنان در انتخابات دوم خرداد، درست در نقطه مقابل اعتقاد خودم بود. خیلی ها بعد از دوم خرداد ادعا کردند که «ما که از اول گفته بودیم و پیش بینی کرده بودیم». اما من درست عکس آنچه را که اتفاق افتاد می گفتم و پیش بینی می کردم. از اواخر سال ۱۳۷۵ تا اوایل سال ۱۳۷۶ هر بار که بحث انتخابات در کلاسهایم مطرح می شد و دانشجویان نظر مرا می پرسیدند با اطمینان و خیلی محکم می گفتم که جناح راست قطعا پیروز خواهد شد. و همیشه هم اضافه می کردم که «اگر شما فکر می کنید که جناح راست اجازه خواهد داد که در این انتخابات شکست بخورد، نه تنها چیز زیادی در مورد جناح راست نمی دانید بلکه اساسا نتوانسته اید مسایل اوّلیه سیاسی جامعه تان را به درستی ارزیابی کرده و تشخیص دهید». اما بسیاری از دانشجویانم می گفتند که «استاد آنقدر مطمئن نباشید». به هر حال دوم خرداد آمد و معلوم شد که آیا «استاد» نتوانسته بود مسایل اولیه سیاسی جامعه اش را تشخیص دهد یا «شاگردانش».
چند روز بعد از آن مکالمه تلفنی، آقای گوران مجددا تماس گرفتند و گفتند که به دلیل عدم شرکت برخی از اساتید، مسئله میزگرد متاسفانه منتفی شده است. بی اختیار گفتم حیف شد. آقای گوران که از اکراه اولیه ام از یک سو و حسرت ثانویه ام از سویی دیگر، متعجب شده بود پرسید که چطور؟ گفتم من شروع کرده بودم به گردآوری مطالبی درخصوص یک ارزیابی کلی از جناح چپ؛ یک ارزیابی منتقدانه از عملکرد و نقش جناح چپ در مجموعه تحولات سیاسی بعد از انقلاب. یعنی کاری که تا کنون صورت نگرفته. آقای گوران گفتند که «اتفاقا این کار بسیار جالبی هست و تا به حال هم صورت نگرفته. شما اگر مایل باشید آن را تهیه کنید و به صورت یک مقاله در مجله چاپ نمایید». آن مقاله که نخستین نوشته مطبوعاتی من بود در اردیبهشت ماه سال ۱۳۷۶ در جامعه سالم درج گردید. آنچه که نمی دانستم و تصورش را هم نمی کردم آن بود که مقاله فوق همچون شکسته شدن سدی خواهد شد که به زودی مرا از جای برکنده و با خود خواهد برد.
بعد از چاپ آن مقاله متوجه شدم که جامعه سالم در میان دانشجویان و اقشار تحصیل کرده نفوذ نسبتا قابل توجهی دارد. زیرا دانشجویان از دانشگاه های مختلف تماس گرفته و در خصوص آن مقاله اظهارنظر می کردند. به علاوه متوجه شدم که جامعه سالم در خارج از ایران هم خواننده دارد. مجله هر دو، سه ماه یکبار منتشر می شد و از اوایل سال ۱۳۷۶ تا اواسط سال ۱۳۷۷ که تعطیل شد(۳)، به استثنای یک شماره از آن که من در ایران نبودم در مابقی، مقاله داشتم. بخش اول کتاب حاضر درحقیقت مقالات جامعه سالم می باشد.
مقالات جامعه سالم باعث شد که هفته نامه آبان به سراغم آمد. مصاحبه جنجال برانگیزی که در دی ۱۳۷۶ تحت عنوان مذاکره با آمریکا خیانت نیست در «آبان» به چاپ رسید سبب شد تا سرکار خانم کریستین امانپور و CNN به سراغم آمدند. ظاهرشدن در CNN باعث شد تا شبکه جهانی و بخش فارسی BBCهم به سراغم آمدند و بعد هم سروکله بوق استعماری دیگر، یعنی رادیو فرانسه پیدا شد. بعد هم روزنامه های دیگر و ازجمله روزنامه جامعه و سخن رانی ها در دانشگاهها و میزگردهای تلویزیونی و...
کتاب حاضر به سه بخش تقسیم می شود. بخش نخست شامل مقالاتی می شود که در جامعه سالم داشتم. به علاوه یک میز گرد مفصل با چند نفر دیگر پیرامون «انقلاب اسلامی» که در جامعه سالم به چاپ رسید. بخش دوم شامل مصاحبه معروف مذاکره با آمریکا خیانت نیست با هفته نامه آبان و پاسخ من به انتقادات جناح راست به آن مصاحبه می باشد. بخش سوم و آخر شامل مقالاتم در روزنامه جامعه (توس) است به علاوه یک مصاحبه مفصل پیرامون طالبان و تحولات افغانستان.
فکر اینکه مقالاتم را جمع و جور کرده و به صورت یک کتاب مجموعه مقاله درآورم همواره در ذهنم وجود داشت. اما تعطیلی روزنامه جامعه (توس) در شهریور ۱۳۷۷ سبب شد که به گونه ای جدّی دنبال این کار را بگیرم.
در ابتدا تصورم آن بود که این کار بسیار ساده و سریع خواهد بود. زیرا مقالات، مصاحبه ها و میزگردها جملگی در مطبوعات چاپ شده اند و تنها کاری که می ماند حروفچینی و گرفتن مجوز از ارشاد است. فکر می کردم یک ماه و حداکثر دو ماه این کارها بیشتر به درازا نیانجامد. به همه می گفتم که «مجموعه مقالات» تا اواخر آبان ( ۱۳۷۷ ) بیرون خواهد آمد. اما اکنون که اواسط تیر ۱۳۷۸ است هنوز دست اندرکار نوشتن مقدمه آن هستم. در عمل مشکلات زیادی پیش آمد که هرگز تصورش را هم نمی کردم. کمترین آن این بود که بعد از شروع به کار متوجه شدم که من حتی یک لیست ساده هم از مقالات و نوشته هایم ندارم. مهر ۱۳۷۷ که کار تدوین این کتاب را به گونه ای جدّی آغاز کردم بدل به نقطه عطفی در زندگیم شد. تا قبل از آن، من همیشه فکر می کردم که یک نفر و در یک جایی هر آنچه که از من به چاپ رسیده را جمع آوری کرده است. به اعتبار این احساس، خودم هرگز اصراری نداشتم که مطالبم را جمع آوری نمایم. برخی را داشتم، برخی را نداشتم. در حافظه ام بود که فی المثل پیرامون استیضاح آقای عبداللّه نوری مقاله ای در جامعه نوشته ام، اما خودم یک نسخه از آن را نداشتم.
بعضی از حیوانات با شروع فصل سرما به خواب می روند. اما من برعکس در پاییز ۱۳۷۷ از خواب پریدم و متوجه شدم که در چه رویایی به سر می برده ام و چقدر دست تنها هستم. متوجه شدم کسی آنها را جمع آوری نکرده و من صرفا فکر می کرده ام که آنها مرتب و منظم در جایی جمع آوری شده اند. بایستی خودم یکی یکی نوشته هایم را از اینجا و آنجا پیدا کنم، مرتب کنم، تنظیم و تصحیح کنم، درصورت لزوم ویرایش و قس علیهذا. چنین شد که بجای دو ماه، کارنه ماه به طول انجامید. به علاوه مجبور شدم مصاحبه ها و میزگردها را رها کنم و فقط مقالات را تنظیم نمایم. زیرا پیدا کردن مصاحبه ها و تصحیح و تنظیم آنان نیاز به زمان بیشتری داشت. تاسّفم از این که مصاحبه ها چاپ نشد به خاطر آن است که در برخی از آنها، بخصوص مصاحبه هایی که مفصل تر هستند، بعضا مطالبی مطرح شد که به لحاظ تاریخی و اجتماعی قابل تامل اند. اگر حضرت حق یاری نمایند و کمکی نیز پیدا کنم، بنا دارم مصاحبه ها را هم تدوین و تنظیم نموده و در آینده انشاا... به چاپ برسانم.
نام کتاب، عکس های یادگاری با جامعه مدنی را خودم انتخاب کردم. به عنوان یک مهندس شیمی ورشکسته که در رویای مورّخ بودن، به خواب دیگری فرورفته است، معتقدم که ما در یک مقطع تاریخی کم نظیری به سر می بریم. اگر از دو سال نخستین انقلاب و یکی دو مقطع کوتاه مدت تاریخ معاصر ایران بگذریم، واقعیت آن است که آزادی و فضای بالنسبه باز سیاسی که در جامعه امروز ما حاکم است هرگز درگذشته وجود نداشته است. این آزادی و شرایط تاریخی که امروزه در آن به سر می بریم بدون تردید محصول انقلاب اسلامی است. محصولی که بنابر دلایل متعددی تا دوم خرداد سال ۱۳۷۶ نتوانسته بود چندان به بار بنشیند. سوال اساسی آن است که آیا این فضای باز و آزادی تداوم خواهد یافت و یا آنکه همچون مقاطع گذشته، بایستی حسرت این روزها را خورد؟ و همچون لحظات شیرین زندگی که بعدها با نگاه کردن به عکس های یادگاری آنها دلمان را خوش می کنیم، ما هم به نسل بعدی بگوییم که لحظاتی در این مملکت بوجود آمده بود که می شد این حرفها را زد. به هر حال صرفنظر از اینکه آینده به کدام سمت و سو برود، واقعیت آن است که ما اکنون در یک شرایط جالب به سر می بریم. فضایی در ایران بوجود آمده که در آن عده ای توانستند بنویسند و نوشتند. بنابراین نام این مجموعه مقالات را «عکس های یادگاری با جامعه مدنی» گذاردم. به این امید که این نام غلط و بی مسمّی از آب درآید. به این امید که در آینده وضعیت به گونه ای نشود و این احساس و فضا بوجود نیاید که به امروز ایران صرفا به صورت یک یاد و خاطره زیبا و باشکوه بنگریم.
از تغییری که بعد از تلفن آقای گوران در فروردین سال ۱۳۷۶ در زندگیم پیش آمده این سوال مطرح می شود که آیا از وضع پیش آمده راضی هستم؟ یا آنکه زندگی که قبلاً داشتم را ترجیح می دهم؟ آیا این سبک زندگی شلوغ، پردردسر، به تعبیری خطرناک و به تعبیر دیگری نامطمئن بهتر است یا آن زندگی آرام، بی دغدغه، بی مصاحبه و مذاکره، بی میز گرد و سخنرانی؟ شاید تعجب آور باشد، اما خودم هم نمی دانم کدام بهتر است و کدام را بایستی ترجیح داد. فکر می کنم به هر حال شرایطی که از دوم خرداد ۱۳۷۶ به این سو پیش آمده، به گونه ای اجتناب ناپذیر برای برخی، تغییر و تحولاتی را رقم زده است. اما خیلی از همکاران و دیگران را هم می بینم که دوم خرداد هیچ خمی بر ابرویشان نیاورده و هیچ تغییری در زندگی اجتماعیشان حاصل نشده. عقلشان به نظر می رسد بیش از آن است که دل در گرو این تب و تاب ها بسپارند. شاید هم درست می اندیشند و حق با آنها باشد. اما من شخصا معتقدم که به دلیل شرایط تاریخی که در آن به سر می بریم حیف است انسان گامی برندارد. احساس می کنم بایستی کاری کرد، خدمتی کرد و حرکتی نمود، فی الواقع حتی فکر می کنم یک جور وظیفه و تکلیف برایمان وجود دارد. اگرچه که بعدها معلوم شود خبط و خطا هم کم نداشته ام.

گر عشق نبودی سخن عشق نبودی 
چندین سخن نغز که گفتی که شنودی

گر باد نبودی که سر زلف ربودی 
رخساره معشوق به عاشق که نمودی

اواسط تیرماه ۱۳۷۸

نظرات کاربران درباره کتاب عکس‌‌های یادگاری با جامعه مدنی

عالیه
در 2 سال پیش توسط شاهین رافتی
مثل همه ی کتاب های دکتر زیباکلام شیرین،جذاب،صادق،عادل،منصف
در 1 سال پیش توسط محمد عباسی