فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گرگ و هفت بزغاله

کتاب گرگ و هفت بزغاله

نسخه الکترونیک کتاب گرگ و هفت بزغاله به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب گرگ و هفت بزغاله

۱۱ افسانه‌ كه‌ شهرتي‌ جهاني‌ دارند. اين‌ كتاب‌ را شكل‌ داده‌اند: جوجه‌ اردك‌ زشت‌، گرگ‌ و هفت‌ بزغاله‌، خورشيد و باد، قصه‌ي‌ سه‌ خرس‌، مرغي‌ به‌ اسم‌ هِني‌ پِني‌، سه‌ برّه‌ كوچولو، آناناسي‌ عنكبوت‌، پسرك‌ نان‌ خميري‌، آسيابان‌ و خرس‌، جوجه‌ نصفه‌ و كلاه‌ قرمزي‌. كودكان‌ افسانه‌ها را دوست‌ دارند، شايد به‌ اين‌ علت‌ كه‌ افسانه‌ها به‌ دورانِ كودكيِ بشر تعلق‌ دارند! به‌ راستي‌ هيچ‌چيز بهتر از اين‌ يادگارهاي‌ زيبا ما را با پدران‌ و مادران‌ باستاني‌مان‌ پيوند نمي‌دهد.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.93 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب گرگ و هفت بزغاله

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱/ جوجه اردک زشت

هانس کریستین آندرسن

تابستان بود و دهکده هوای خیلی خوشی داشت. رنگ گندم ها، طلایی شده بود، ولی بلوط ها هنوز سبز بودند. خرمن ها در میان مزرعه جمع شده بودند. لک لکی با آن پاهای درازش آن نزدیکی راه می رفت و با زبان مصری که مادرش یادش داده بود، حرف می زد.
دورتادور مزرعه و علف زار، درخت ها صف کشیده بودند. پشت درخت ها یک دریاچه بود. بله، دهکده واقعاًً زیبا بود. در آفتابی ترین قسمت دهکده، خانه ی بزرگی بود که خندقی دور آن کنده بودند. گیاهان مختلف از دیوار خانه بالا رفته بودند. کناره ی خندق هم پر از گل و بوته بود. زیر این شاخه ها و برگ ها شبیه جنگل کوچکی بود. در لای این گل ها و بوته ها اردکی توی لانه اش نشسته بود. به زودی جوجه های او بیرون می آمدند. او از نشستن روی تخم ها خسته شده بود. روزها بود که از لانه اش بیرون نرفته بود. مدت ها می شد که برایش مهمان نیامده بود. بقیه ی اردک ها هم به جای آن که با او صحبت کنند و سرگرمش کنند، برای خودشان به خندق می رفتند و شنا می کردند.
بالاخره یک روز تخم ها یکی یکی با صدای چیپ چیپ شروع کردند به شکستن. تمام جوجه اردک ها به دنیا آمدند و سرشان را از تخم بیرون آوردند و گفتند: «کواک کواک!»
بعد، شروع کردند به تماشای بوته ها و برگ های سبز دوروبرشان. مادرشان به آن ها اجازه داد تا هرقدر که می خواهند تماشا کنند، چون که رنگ سبز برای چشم های شان خوب بود.

جوجه ها گفتند: «چه قدر این دنیا بزرگ است!» وقتی آن ها توی تخم ها بودند، نمی توانستند به این راحتی حرکت کنند.
مادرشان به آن ها گفت: «فکر می کنید این همه ی دنیاست؟ این دنیا تا دورهای دور ادامه دارد، ولی من هیچ وقت همه جای دنیا را ندیده ام.»
مادر جوجه اردک ها اول فکر می کرد که همه ی جوجه ها از تخم بیرون آمده اند، اما کمی که دقت کرد، فهمید که هنوز یکی از تخم ها نشکسته است. بعد بلند شد و گفت: «بزرگ ترین تخم هنوز این جاست. نمی دانم چه قدر دیگر باید منتظر بمانم.» بعد دوباره سر جایش نشست.
اردک پیری که برای دیدن آن ها آمده بود، پرسید: «خب، چه کار می کنی؟»
اردک مادر جواب داد: «کار این یکی تخم، خیلی طول کشیده است. پوستش نمی شکند. به بقیه هم نگاه کنید. این ها قشنگ ترین بچه اردک هایی هستند که من تا حالا دیده ام. این ها همه شبیه پدرشان هستند، اما حیف که او دیگر به این جا نمی آید تا ما را ببیند!»
اردک پیر گفت: «اجازه بده تا من این تخم آخری را ببینم. مطمئنی که این یک تخم اردک است؟ قبلاًً صاحبخانه، یک بار همین حقه را به من زده است. من با آن جوجه های عجیبی که از تخم بیرون آمدند، مشکل زیادی داشتم. خیلی از آب می ترسیدند. من هم دلیلش را نمی فهمیدم. سرشان فریاد می کشیدم و کتک شان می زدم، ولی فایده نداشت. اجازه بده ببینم. بله، این یک تخم بوقلمون است! بهتر است این یکی را ول کنی و شنا کردن را به بقیه ی بچه ها یاد بدهی.»
مادر جواب داد: «باز کمی رویش می نشینم. صبر می کنم. من می توانم تا وسط تابستان هم بنشینم و صبر کنم.»
اردک پیر گفت: «هر کاری که میلت است بکن.» و بعد از آن جا رفت.
بالاخره تخم بزرگ هم شکست. چیپ، چیپ! و جوجه ای از تویش بیرون آمد، ولی چه قدر بزرگ و زشت بود!
اردک به آن نگاه کرد و گفت: «این یک جوجه اردک غول است! هیچ کدام از جوجه هایم تا حالا شبیه این نبوده اند. نکند یک جوجه بوقلمون باشد؟ به هرحال زود معلوم می شود. حتماً باید توی آب برود. اگر نرود، خودم پرتش می کنم توی آب!»
فردای آن روز، هوا خیلی خوب بود. خورشید روی برگ هایی که لانه ی اردک ها را پوشانده بود، می تابید. اردک مادر با تمام جوجه هایش به طرف خندق رفتند.
مادر پرید توی آب و گفت: «کواک کواک!» و بعد تمام جوجه ها یکی یکی توی آب پریدند. آن ها زیر آب می رفتند و زود بالا می آمدند و شنا می کردند. جوجه ی زشت خاکستری هم مثل بقیه، خوب شنا می کرد.
مادر گفت: «نه، این بوقلمون نیست. ببین چه قدر خوب شنا می کند! قشنگ سرش را بلند نگه می دارد. این جوجه ی خودم است. تازه، زیاد هم زشت نیست.»
آن وقت روبه جوجه ها کرد و گفت: «کواک کواک! حالا با من بیایید تا دنیا را بهتان نشان بدهم. بعد هم شما را با همه آشنا می کنم، ولی همیشه باید نزدیک من باشید تا کسی شما را اذیت نکند. مواظب گربه هم باشید!»
بعد همه با هم رفتند توی حیاط مخصوص حیوان ها. آن جا خیلی شلوغ بود. دوتا جوجه هم لب حوض، سر گرفتن یک ماهی با هم دعوا می کردند؛ ولی آخر سر، گربه آن ماهی را قاپ زد و برد.
مادر به بچه ها گفت: «جوجه های من. دنیا همین طور است که دیدید.» البته دهان مادر هم آب افتاده بود، چون خودش هم دلش می خواست که سر ماهی را بخورد!
مادر گفت: «از پاهای تان خوب استفاده کنید. درست بگویید، کواک کواک. وقتی به آن اردک پیر که آن جا نشسته رسیدید، سلام کنید. او از همه ی اردک ها پیرتر است. یک حلقه ی قرمز دور پایش دارد. این مهم ترین چیزی است که یک اردک می تواند داشته باشد. خب، حالا همه چیز را فهمیدید. کواک کواک! حالا روی انگشتان پا راه بروید. یک جوجه اردک خوب، پاهایش را خوب از هم باز می کند. حالا به اردک پیر نزدیک شدیم. سلام کنید و بگویید کواک!»
جوجه ها همین کار را کردند. اردک های دیگر به آن ها نگاه کردند و گفتند: «نگاه کنید! یک عده به ما اضافه شده اند! انگار خودمان کم بودیم!» ناگهان چشم شان به جوجه اردک زشت افتاد و با تعجب گفتند: «وای خدایا! این جوجه اردک چه قدر زشت است، نمی توانیم او را تحمل کنیم.»
مادر گفت: «کاری با او نداشته باشید. آزاری که به شما نرسانده است.»
یکی از اردک ها گفت: «این جوجه آن قدر زشت و بدترکیب است که باید از این جا اخراج شود.»
اردک پیر، حلقه ی قرمزی را که دور پایش داشت، تکان داد و گفت: «تمام جوجه های تو قشنگند، غیر از این یکی. خیلی بد شد که این یکی زشت شده است. ای کاش این را از اول می شناختی.»
مادر جواب داد: «زیبا نیست، ولی خوب و مهربان است. شنا هم خوب بلد است. امیدوارم که روزبه روز بهتر و حتی کوچک تر شود تا مثل بقیه ی جوجه اردک ها باشد. این دیرتر از همه به دنیا آمد. به خاطر همین قیافه اش کمی تغییر کرده.»
مادر این ها را گفت و بعد آرام با دست به پشت جوجه اردک زشت زد و گفت: «تازه، این جوجه نر است. من مطمئنم که وقتی بزرگ شود، قوی می شود و بالاخره توی این دنیا به یک جایی می رسد.»
اردک پیر گفت: «همه ی جوجه ها زیبا و قشنگند. حالا راحت باشید. اگر سر ماهی هم پیدا کردید، برای من بیاورید.»
با این حرف اردک پیر، اردک ها دنبال کارشان رفتند، ولی از آن به بعد هم بعضی از اردک ها و حتی پرنده های دیگر، وقتی جوجه اردک زشت را می دیدند مسخره اش می کردند، هلش می دادند و کتکش می زدند. همه می گفتند که این خیلی بزرگ است. روزی بوقلمون بزرگ که خودش را شاه پرنده ها می دانست، به او حمله کرد و آن قدر کتکش زد تا خسته شد. جوجه ی بیچاره دیگر نمی دانست چه کار کند و به کجا فرار کند. خیلی ناراحت بود. هر روز که می گذشت وضع بدتر می شد و او را بیش تر اذیت می کردند. همه دنبالش می دویدند و اذیتش می کردند. حتی برادرها و خواهرهایش هم با او رفتار خوبی نداشتند و می گفتند: «ای جوجه ی بدترکیب، خدا کند گربه بگیردت!»
حتی روزی مادرش هم گفت: «کاش به دنیا نمی آمدی تا این قدر برای مان گرفتاری درست نمی شد.»
اردک ها و جوجه اردک ها او را می زدند. مرغ ها مسخره اش می کردند. حتی دختری که به آن ها غذا می داد، محکم او را با لگد زد. جوجه اردک زشت هم غمگین و خسته، یک روز از پرچین مزرعه آن طرف پرید و از آن جا فرار کرد. چشم هایش را بسته بود و فکر می کرد که همه ی این بدرفتاری ها به خاطر زشتی اش است. رفت و رفت تا به مردابی رسید که اردک های وحشی آن جا زندگی می کردند. آن قدر خسته و غمگین بود که شب را آن جا ماند.
صبح روز بعد اردک ها آمدند تا این تازه وارد را ببینند. جوجه اردک زشت مرتب دور خودش می چرخید و سلام می کرد و به آن ها احترام می گذاشت. آن ها پرسیدند: «تو دیگر کی هستی؟ خیلی زشتی! ولی مهم نیست، به این شرط که با هیچ کدام از افراد فامیل ما عروسی نکنی!»
بیچاره جوجه اردک، او اصلاًً به فکر عروسی نبود. فقط اجازه می خواست تا میان بوته ها زندگی کند و کمی هم آب بنوشد. جوجه اردک زشت دو روز تمام آن جا ماند. بعد دوتا غاز نر آمدند به آن جا، آن ها هم تازه از تخم بیرون آمده بودند. جوجه اردک را که دیدند گفتند: «آهای رفیق، تو آن قدر زشتی که ما از تو خوش مان آمده. حاضری با ما بیایی سفر؟ مرداب دیگری همین نزدیکی ها هست که غازهای زیبایی آن جا زندگی می کنند. اردک خانم های زیبا هم آن جا هستند. تو آن قدر زشتی که بین آن ها مشهور می شوی!»
درست در همین موقع صدای "تق! تق!" گلوله آمد که به طرف غازهای وحشی شلیک می شد. شکارچی ها مرداب را محاصره کرده بودند و پشت سر هم شلیک می کردند. کم کم ابری از دود باروت، آسمان بالای مرداب را پوشاند.
سگ ها کنار آب های کم عمق، این طرف و آن طرف می رفتند. بوته ها را می شکستند. جوجه اردک کوچولو خیلی ترسیده بود. سرش را چرخاند تا زیر بال هایش پنهان کند که ناگهان سگ گله ی بزرگی، کنارش ظاهر شد. زبان سگ از دهانش بیرون آمده بود. داشت جوجه اردک را نگاه می کرد. جوجه اردک ترسید، اما سگ به جوجه اردک کاری نداشت و راهش را کشید و رفت.
جوجه اردک گفت: «خدایا شکر! من آن قدر زشتم که سگ هم نمی خواهد مرا بخورد.» بعد همان طور که صدای گلوله ها را می شنید، آن جا بی حرکت نشست. غروب شده بود، ولی با این حال جرئت نمی کرد از جایش تکان بخورد. چند ساعت دیگر صبر کرد و بعد با سرعت تمام شروع کرد به دویدن تا از مرداب دور شود. از میان مزرعه ها و چمن زارها گذشت و به راه خودش ادامه داد.
نزدیکی های شب به یک خانه ی کوچک و قدیمی رسید. این کلبه آن قدر خراب بود که جوجه اردک زشت نمی دانست داخل آن برود یا نه. ناگهان باد تندی وزید و او مجبور شد هرطور شده از لای در داخل آن کلبه بشود. توی کلبه، پیرزنی با گربه و مرغش زندگی می کرد. گربه، که اسمش "سانی" بود، می توانست پشتش را خم کند و به زمین بمالد، طوری که موهایش جرقه بزند. مرغ که پاهای کوتاهی داشت، اسمش "مرغ پاکوتاه" بود. این مرغ تخم های خوبی می گذاشت. پیرزن این ها را مثل بچه های خودش دوست داشت.
صبح که شد پیرزن و گربه و مرغ، همگی جوجه اردک زشت را دیدند. گربه و مرغ شروع کردند به سر و صدا درآوردن. پیرزن هم گفت: «این دیگر چیست؟»
چشم های پیرزن خوب نمی دید. به خاطر همین فکر کرد این یک اردک چاق و چله است که از خانه فرار کرده است. گفت: «خوب شد. دیگر تخم اردک هم داریم، به شرط این که این اردک نر نباشد!»
این شد که پیرزن سه هفته جوجه اردک را نگه داشت. گربه، آقای خانه، و مرغ هم خانم خانه بود. آن ها همیشه درباره ی دنیا با هم حرف می زدند. فکر می کردند که کلبه شان اندازه ی نصف دنیاست، آن هم نصفه ی بهتر دنیا! جوجه اردک هم گاهی در این باره حرف هایی می زد که گربه و مرغ اهمیت نمی دادند.
روزی مرغ از جوجه اردک زشت پرسید: «تو می توانی تخم بگذاری؟»
جوجه اردک گفت: «نه.»
مرغ گفت: «پس لطفاًً دهانت را ببند و حرف نزن!»
گربه هم پرسید: «می توانی پشتت را خم کنی تا جرقه تولید کنی؟»
جوجه اردک باز هم گفت: «نه، نمی توانم.»
گربه گفت: «پس بهتر است وقتی دو نفر دارند با هم حرف های مهم می زنند، تو ساکت باشی!»
جوجه اردک غمگین شد و گوشه ای نشست. بعد به فکر هوای تازه و نور خورشید افتاد. آرزو کرد ای کاش می توانست توی آب شنا کند. بعد تصمیم گرفت درباره ی این موضوع با مرغ صحبت کند.
مرغ گفت: «مگر دیوانه شده ای؟ تو بیکاری. به خاطر همین فکرهای بی خود می کنی. سعی کن تخم بگذاری یا جرقه بزنی. آن وقت دیگر همه ی مشکلات حل می شود!»
جوجه گفت: «ولی شنا کردن در آب خیلی لذت دارد. موقع شیرجه زدن، وقتی که آب از روی سرم رد می شود، خیلی لذت می برم.»
مرغ گفت: «شاید این سرگرمی خوبی باشد، ولی من فکر می کنم که تو دیوانه شده ای. از گربه بپرس. او عاقل ترین موجودی است که من دیده ام. از او بپرس که از شنا کردن و شیرجه رفتن در آب خوشش می آید یا نه. از پیرزن بپرس. پیرزن باهوش ترین موجود روی زمین است. تو فکر می کنی که او هم از شنا لذت می برد؟»
جوجه گفت: «تو احساسات و حرف های مرا نمی فهمی.»
مرغ گفت: «اگر حرف تو را من نمی فهمم، پس چه کسی می فهمد؟ تو نباید خودت را باهوش تر از گربه و پیرزن و من بدانی. احمق نشو و خدا را به خاطر کمک هایی که ما به تو کرده ایم شکر کن. مگر تو توی این اتاق گرم و بین افراد دانا زندگی نکرده ای؟ ولی انگار تو دیوانه ای و زندگی کردن با تو هیچ لذتی ندارد. حرف مرا باور کن. من خیر و صلاح تو را می خواهم. من واقعیت را به تو می گویم. تو باید تا حالا دوستان خوبت را شناخته باشی. بهتر است یا تخم بگذاری، یا جرقه بزنی.»
جوجه گفت: «من به دنیای بزرگ می روم.»
مرغ گفت: «هر کار که دلت می خواهد، بکن!»
جوجه اردک از آن جا رفت. شیرجه زد توی آب و شنا کرد. همه از زشتی او تعجب می کردند. پاییز رسید، برگ ها زرد و قهوه ای شدند و باد هم از درختان جدای شان کرد. هوا خیلی سرد شد، ابرهای سنگین آسمان را گرفت و تگرگ و برف بارید. کلاغی روی نرده از شدت سرما قارقار می کرد. جوجه اردک بیچاره نمی دانست چه کار کند و در سرمای زمستان به کجا پناه ببرد.
یک روز عصر، وقتی آفتاب داشت غروب می کرد، دسته ای از پرنده های بزرگ میان بوته ها ظاهر شدند. جوجه اردک تا آن روز پرنده هایی به آن زیبایی ندیده بود. آن ها سفیدِ سفید بودند و گردن های دراز و نرمی داشتند. بله، این پرنده ها "قو" بودند. قوها بال های شان را باز کردند و به سوی سرزمین های گرم پرواز کردند. در آسمان بالا و بالاتر رفتند. جوجه اردک زشت آن قدر ناراحت بود که روی آب دور خودش می چرخید و سر و گردنش را دنبال آن ها توی هوا تکان می داد. بعد چنان فریادی کشید که خودش هم ترسید. نمی توانست آن پرنده های شاد و زیبا را فراموش کند. وقتی آن ها ناپدید شدند، جوجه اردک ته آب فرو رفت و وقتی بالا آمد، باز احساس تنهایی و غم کرد. نمی دانست آن پرنده ها چه بودند و کجا رفتند، ولی از ته دل به آن ها علاقه داشت. البته نه حسودی اش شد و نه از دیدن آن پرنده ها آرزو کرد که مثل آن ها باشد. فقط دوست داشت که اردک ها او را تحمل کنند و اذیتش نکنند.
هوای زمستانی آن قدر سرد شد که جوجه اردک مجبور بود همه اش توی آب شنا کند تا آب یخ نزند، ولی هر شب سوراخی که توی آن شنا می کرد، کوچک و کوچک تر می شد. بعد طوری همه جا یخ بست که جوجه اردک بین یخ ها گیر کرد.
صبح زود، یک روستایی که از آن جا رد می شد اردک را دید. روستایی یخ را شکست و جوجه اردک زشت را گرفت و آن را پیش زنش برد. در خانه ی مرد روستایی روزبه روز حال جوجه اردک بهتر شد. بچه های خانه خواستند با او بازی کنند اما او ترسید، فکر می کرد که بچه ها می خواهند اذیتش کنند. از دست بچه ها فرار کرد. ظرف شیر را انداخت و شیر روی زمین ریخت. زن عصبانی شد و او را دنبال کرد، جوجه اردک دوید و سُر خورد و افتاد توی ظرف آرد و از توی آرد آمد بیرون. فکرش را بکنید که حالا چه قیافه ای پیدا کرده بود! زن فریاد می کشید و می خواست او را بزند. بچه ها که می خواستند او را بگیرند به هم می خوردند و روی زمین می افتادند، فریاد می کشیدند و می خندیدند. از بخت خوب، در باز بود و جوجه اردک پرید روی برف ها و فرار کرد و خودش را لای بوته های صحرا پنهان کرد. اگر تمام سختی ها و بیچارگی هایی را که جوجه اردک بیچاره توی آن زمستان سرد کشید برای تان بگویم، حسابی ناراحت و غمگین می شوید.
وقتی بالاخره خورشید با نور و گرمایش شروع به تابیدن کرد، جوجه اردک زشت، توی مرداب و میان بوته ها، دور از همه زندگی می کرد. حالا دیگر بهار زیبا آمده بود و تمام پرنده ها آواز می خواندند.
با آمدن بهار، ناگهان جوجه اردک بال هایش را باز کرد و توی هوا تکان شان داد. آن وقت یک هو خودش را بین درخت های سیب دید که پر از شکوفه بودند. بوی عطر گل ها همه جا را پر کرده بود. چه قدر بهار زیبا بود!
همین موقع سه تا قوی زیبا را دید که دارند به طرفش می آیند. قوها بال های زیبای شان را باز کردند و روی آب مرداب نشستند و شروع کردند به شنا کردن. جوجه اردک فوری این پرنده های زیبا را شناخت و با شادی گفت: «من باید پرواز کنم و بروم پیش شان و مثل آن ها شنا کنم. شاید مثل همه مرا اذیت کنند، چون که من خیلی زشت هستم. اما مهم نیست.»


بعد پرید توی هوا و به طرف قوها رفت و مثل آن ها روی موج های آب نشست و شروع کرد به شنا کردن. آن ها او را دیدند و به سرعت به طرفش شنا کردند. جوجه اردک بیچاره فکر کرد که الان تکه پاره اش می کنند، این بود که از ترس چشم هایش را بست و منتظر ماند تا قوها برسند، اما کسی او را اذیت نکرد. جوجه اردک لحظه ای چشم هایش را باز کرد، ناگهان در آب زلال مرداب چیز عجیبی دید. این تصویر خودش بود. او دیگر یک جوجه ی زشت خاکستری نبود، بلکه حالا خودش هم یک قو بود. یک قوی بزرگ و زیبا. حالا از تمام سختی هایی که کشیده بود خوشحال و راضی بود، چون حالا قدر زندگی را بیش تر می فهمید.
قوهای بزرگ دور او چرخیدند و نازش کردند. چندتا بچه داخل باغ آمدند و مقداری ذرت و نان خشک را توی آب ریختند. بعد یکی از بچه ها که از همه کوچک تر بود با خوشحالی فریاد زد: «یک قوی تازه این جاست!» بقیه ی بچه ها هم با شادی فریاد زدند: «بله، یک قوی تازه این جا آمده!»
بچه ها دست زدند و شادی کردند و بعد دنبال پدر و مادرشان رفتند. قوهای دیگر هم سرشان را خم کردند و به او خوشامد گفتند.
او خجالت کشید و سرش را میان پرهایش پنهان کرد. نمی دانست به چه چیز فکر کند. حالا خیلی خوشحال بود، ولی اصلاًً مغرور نشده بود. قوی زیبا و مهربان که زمانی او را به خاطر زشتی اش می زدند و مسخره می کردند، حالا می شنید که همه به او می گویند: «چه پرنده ی زیبایی. او زیباترین پرنده است!»
گل ها شاخه های شان را جلوی او خم می کردند و خورشید نورش را بر بال های بلند و گردن کشیده ی او می انداخت. همه از تماشای او لذت می بردند، قوی مهربان با خودش گفت: «آه چه دنیای عجیبی. وقتی جوجه اردک زشتی بودم، هرگز فکر نمی کردم که روزی این قدر شاد و خوشحال باشم و این قدر مرا دوست داشته باشند!»

نظرات کاربران درباره کتاب گرگ و هفت بزغاله