فیدیبو نماینده قانونی انتشارات آگاهان ایده و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب عاشق عشق و عشق بازانیم

کتاب عاشق عشق و عشق بازانیم
۱۵۰ غزل

نسخه الکترونیک کتاب عاشق عشق و عشق بازانیم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب عاشق عشق و عشق بازانیم

حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی سال ۴۷۳ هجری قمری در غزنین زاده شد و در سال ۵۴۵ هجری قـمری در همانجا چشم از جهان بر بست. مثنوی های حدیقةالحقیقه، شریعةالطریقه، طریق التحقیق، کارنامه ی بلخ، سیرالعبادالی المعاد، عشق‌نامه، عقل‌نامه و نیز مکاتیب یا رسایل نثر فارسی از آثار این عارف نامدارند. دیوان او شامل قصیده، غزل، ترکیب بند، ترجیع بند، قطعه و رباعی است. مجموعه ی حاضر ۱۵۰ غزل است که از دیوان حکیم سنایی غزنوی انتخاب شده اند.

ادامه...

بخشی از کتاب عاشق عشق و عشق بازانیم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی سال ۴۷۳ هجری قمری در غزنین زاده شد و در سال ۵۴۵ هجری قـمری در همانجا چشم از جهان بر بست.
مثنوی های حدیقهالحقیقه، شریعهالطریقه، طریق التحقیق، کارنامه ی بلخ، سیرالعبادالی المعاد، عشق نامه، عقل نامه و نیز مکاتیب یا رسایل نثر فارسی از آثار این عارف نامدارند.
دیوان او شامل قصیده، غزل، ترکیب بند، ترجیع بند، قطعه و رباعی است.
مجموعه ی حاضر ۱۵۰ غزل است که از دیوان حکیم سنایی غزنوی، تصحیح مظاهر مصفا (زوار،۱۳۹۰) و دیوان حکیم سنایی غزنوی به اهتمام پرویز بابایی (نگاه، ۱۳۹۰) انتخاب شده اند.

۱

احسنت و زه ای نگار زیبا
آراسته آمدی برِ ما

امروز به جای تو کسم نیست
کز تو به خودم نماند پروا

بگشای کمر پیاله بستان
آراسته کن تو مجلس ما

تا کی کمر و کلاه و موزه؟
تا کی سفر و نشاط صحرا؟

امروز زمانه خوش گذاریم
بدرود کنیم دی و فردا

۲

جمالت کرد، جانا، هست ما را
جلالت کرد، ماها، پست ما را

دل آراما، نگارا، چون تو هستی
همه چیزی که باید، هست ما را

شراب عشقِ روی خرّمت کرد
به سان نرگس تو، مست ما را

اگر روزی کف پایت ببوسم
بود بر هر دو عالم دست ما را

تمنای لبت شوریده دارد
چو مشکین زلف تو پیوست ما را

چو صیاد خرد لعل تو باشد
سر زلف تو شاید، شست ما را

زمانه بند شستت کی گشاید
چو زلفین تو محکم بست ما را؟

۳

ساقیا می ده که جز می نشکند پرهیز را
تا زمانی کم کنم این زهد رنگ آمیز را

ملکت آل بنی آدم ندارد قیمتی
خاک ره باید شمردن دولت پرویز را

دین زردشتی و آیین قلندر چند چند؟
توشه باید ساختن مر راه جان آویز را

هر چه اسباب است آتش در زن و خرم نشین
بدره ی ناداشتی به روز رستاخیز را

زاهدان و مصلحان مر نزهت فردوس را
وین گروه لاابالی جان عشق انگیز را

ساقیا زنجیر مشکین را ز مه بردار زود
بر رخ زردم نه آن یاقوت شکر ریز را

۴

ساقیا دانی که مخموریم، در ده جام را
ساعتی آرام ده این عمر بی آرام را

میر مجلس چون تو باشی با جماعت در نگر
خام در ده پخته را و پخته در ده خام را

قالب فرزند آدم آز را منزل شده ست
انده پیشی و بیشی تیره کرد ایام را

نه بهشت از ما تهی گردد نه دوزخ پر شود
ساقیا در ده شراب ارغوانی فام را

قیل و قال بایزید و شبلی و کرخی چه سود؟
کار کار خویش دان اندر نورد این نام را

تا زمانی ما برون از خاک آدم دم زنیم
ننگ و نامی نیست بر ما هیچ خاص و عام را

۵

نیست بی دیدار تو در دل شکیبایی مرا
نیست بی گفتار تو در دل توانایی مرا

در وصالت بودم از صفرا و از سودا تهی
کرد هجران تو صفرایی و سودایی مرا

عشق تو هر شب برانگیزد ز جانم رستخیز
چون تو بگریزی و بگذاری به تنهایی مرا

چشمه ی خورشید را از ذره نشناسم همی
نیست گویی ذره ای دردیده بینایی مرا

از تو هر جایی ننالم، تو هرجایی شدی
نیست جای ناله از معشوق هرجایی مرا

گاه پیری آمد از عشق تو بر رویم پدید
آن چه پنهان بود در دل گاه برنایی مرا

کرد معزولم زمانه گاه دانایی و عقل
با بلای تو چه سود از عقل و دانایی مرا

۶

بنده ی یک دل منم بند قبای تو را
چاکر یکتا منم زلف دو تای تو را

خاک مرا تا به باد بر ندهد روزگار
من ننشانم ز جان، باد هوای تو را

کاش رخ من بدی خاک کف پای تو
بوسه مگر دادمی من کف پای تو را

گر بود ای شوخ چشم رای تو بر خون من
بر سر و دیده نهم رایت رای تو را

تیر جفای تو هست دلکش جان دوز من
جعبه ز سینه کنم تیر جفای تو را

بار نیامد دلم در شکن زلف تو
گر نه به گردن کشم بار بلای تو را

بنده سنایی تو را بندگی از جان کند
گوی کلاه تو را بند قبای تو را

۷

ای به بر کرده بی وفایی را
منقطع کرده آشنایی را

بر ما امشبی قناعت کن
بنما خلق انبیایی را

ای رُخت بستده ز ماه و ز مهر
خوبی و لطف و روشنایی را

زود در گردنم فکن دلقی
برکش این رومی(۱) و بهایی(۲) را

چنگی و بربطی به گاه نشاط
جمله یاری دهند نایی را

با چنان روی و با چنان زلفین
منهزم کرده ای ختایی را

آتشی نزد ماست خیز و بیار
آبی و خاکی و هوایی را

بار ندهند نزد ما به صبوح
هیچ بیگانه ی مرایی(۳) را

چون بود یار زشت پر معنی
چه کنم جور هر کجایی را؟

چو شدی مست جای خواب بساز
وز میان بانگ زن سنایی را

۸

ای همه خوبی در آغوش شما
قبله ی جان ها بر و دوش شما

ای تماشاگه عقل نور پاش
در میان لعل خاموش شما

وی امانت جای چرخ سبزپوش
بر کران چشمه ی نوش شما

آهوان در بزم، شیران در شکار
بنده ی آن خواب خرگوش شما

آب مشک و باد عنبر برد پاک
بوی شمشاد قصب پوش شما

کار ما کرده ست در هم چون زره
جوشن مشکین پر جوش شما

چند خواهد گفت ما را نوش نوش
آن لب نوشین می نوش شما؟

چندمان چون چشم خود خواهید مست
ای به بی هوشی همه هوش شما؟

صد چو او در عاشقی ها باشدی
هم چو او حیران و مدهوش شما

حلقه چون دارند بر چشمش جهان
ای سنایی حلقه در گوش شما

چون سنایی عاشقی تا کی بود
با چنین یاری فراموش شما

۹

ما باز دگر باره برستیم ز غم ها
در بادیه ی عشق نهادیم قدم ها

کندیم ز دل بیخ هواها و هوس ها
دادیم به خود راه بلاها و الم ها

اول به تکلف بنوشتیم کتب ها
و آخر ز تحیر بشکستیم قلم ها

لبیک زدیم از سر دعوی چو سنایی
بر عقل زدیم از جهت عجز رقم ها

اسباب صنم هاست چو احرام گرفتیم
در شرط نباشد که پرستیم صنم ها

۱۰

نخواهم من طریق و راه طامات
مرا مِی باید و مسکن خرابات

گهی با می گسارم انده خویش
گهی با جام باشم در مناجات

گهی شطرنج بازم با حریفان
گهی راوی شوم با شعر و ابیات

گهی شه رخ شوم با عیش و راحت
گهی از رنج گردم باز شهمات

نخواهم جز می و میخانه و جام
نه محنت باشد آنجا و نه آفات

همیشه تا بُوم در خمر و در قمر(۴)
بیابم راحتی اندر مقامات

چو طالب باشم اندر راه معشوق
طلب کردن بود راه عبادات

طریق عشق آن باشد که هرگز
نیابد عاشق از معشوق حاجات

چنین دانم طریق عاشقی را
که نپذیرد به راه عشق طامات

ز چیزی چون توان دادن نشانی
که پیدا نیست اندر وی اشارات؟

گرچه از جمع بی نیازانیم
عاشق عشق و عشقبازانیم

سنایی

۱۱

این رنگ نگر که زلفش آمیخت
وین فتنه نگر که چشمش انگیخت

وین عشوه نگر که چشم او داد
دل برد و به جانم اندر آمیخت

بگریخت دلم ز تیر مژگانش
در دام سر دو زلفش آویخت

افتاد به دام زلف آن بت
هر دل که ز چشمکانش بگریخت

بفروخت دل من آتش عشق
وآن گاه بدین سرم فرو ریخت

بر خاک نهم به پیش آن روی
کاین عشق مرا چو خاک بر بیخت

۱۲

گل به باغ آمده تقصیر چراست؟
ساقیا جام می لعل کجاست؟

به چنین وقت و چنین فصل عزیز
کاهلی کردن و سستی نه رواست

ای سنایی تو مکن توبه ز می
که تو را توبه در این فصل خطاست

عاشقی خواهی و پس توبه کنی
توبه و عشق به هم ناید راست

روزکی چند بود نوبت گل
روزه و توبه همه روز به جاست

جز از آن نیست که گویند مرا
یار بود آن که نه از مجمع ماست

شد به بد مردی و میخانه گزید
نیک مردی را با زهد نخواست

من به بد مردی خرسند شدم
هر قضایی که بود خود ز قضاست

ای بدا مرد که امروز منم
ای خوشا عیش که امروز مراست

۱۳

بر دوزخ هم کفر و هم ایمان تو راست
بر دو لب هم درد و هم درمان تو راست

گر دو صد یعقوب داری زیبدت
کآن چه یوسف داشت صد چندان تو راست

خنده ی تو چون دم عیساست کو
هر چه در لب داشت در دندان تو راست

چند گویی کان و کان یک ره ببین
کآن چه در کان است در ارکان تو راست

چند گویی جان و جان یک دم بخند
کآن چه در جان است در مرجان تو راست

از لطیفی آنت جان خواند از آنک
هر چه آن را خواند جان بتوان تو راست

هر زمان گویی همی چوگان من
گوی از آن کیست گر چوگان تو راست

چون همی دانی که میدان آنِ توست
گوی هم می دان که در میدان تو راست

بنده گر خوب است گر زشت آنِ توست
عاشق ار دانا و گر نادان تو راست

صورت ار با تو نباشد گو مباش
خاک بر سر جسم را چون جان تو راست

من تو را هرگز بنگذارم ولیک
گر تو بگذاری مرا فرمان تو راست

هیچ مرغ آسان سنایی را نیافت
دولتی مرغی که این آسان تو راست

نظرات کاربران درباره کتاب عاشق عشق و عشق بازانیم