فیدیبو نماینده قانونی انتشارات تیسا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نظریه اجتماعی و مسئله شهری

کتاب نظریه اجتماعی و مسئله شهری

نسخه الکترونیک کتاب نظریه اجتماعی و مسئله شهری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب نظریه اجتماعی و مسئله شهری

از اوایل دهه ۱۹۷۰، بسیاری از جامعه‌شناسان و محققان، به‌شدت درگیر بحث در خصوص جایگاه نظری مطالعات و تحقیقات شهری بوده‌اند. محققان پیرو سنت مارکسیستی، به‌شدت منتقد سنت تجربی مکتب شیکاگو بوده‌اند، ولی در سال‌های پایانی قرن بیستم، برخی محققان، به دنبال تلفیق عناصر موجود در دیدگاه‌های رقیب بوده‌اند تا نظریه جامعی در خصوص شهر، به ‌عنوان پدیده‌ای اجتماعی ـ فرهنگی ارائه دهند. پیتر سوندرز، جزء این گروه از نویسندگان ترکیبی است. او در این کتاب، با بررسی دقیق دیدگاه‌های نظری اصلی در حوزه جامعه‌شناسی شهری، به بحث درباره نقش فضای فیزیکی در ساختار اجتماعی پرداخته است و راه‌های مختلف مفهوم‌سازی شهر را باهم مقایسه کرده، قوت و ضعف هریک را به‌خوبی آشکار ساخته است. به‌عبارت‌دیگر، به ارزیابی نقادانه موضوعات اصلی در نظریات اجتماعی شهری و بررسی مجدد رهیافت‌های سنتی در پرتو اطلاعات جدید پرداخته است.

ادامه...

بخشی از کتاب نظریه اجتماعی و مسئله شهری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه چاپ دوم

در سال ۱۹۷۰، زمانی که دانشجوی سال آخر دوره کارشناسی بودم، درس جامعه شناسی شهری را انتخاب کردم. در آن زمان نمی دانستم در این درس چه اتفاقی خواهد افتاد و بعدها مشخص شد که درسی بسیار متنوع است. قرار بر این شد که برای مدت یک هفته به بررسی سازمان های داوطلبانه در شهرهای غرب آفریقا بپردازیم و هفته بعد نیز ساختار قدرت در شهر آتلانتا را مطالعه کنیم. گستردگی خانواده ها در منطقه شرق لندن و وضعیت شهر شیکاگو در دوران آل کاپون، موضوعات بعدی بودند. مطالعه شهرهای باستانی، قرون وسطایی و مدرن شامل شهرهای کشورهای سرمایه داری، سوسیالیستی و جهان سوم، همگی جزء برنامه درسی بودند. به زودی دانستم که جامعه شناسی شهری می تواند هر موضوعی را دربرگیرد؛ به عبارت دیگر هرچه در شهر اتفاق بیُفتد، می توان مبحث آن را در کتاب های جامعه شناسی شهری پیدا کرد.
یکی از مشکلات اصلی در مباحث جامعه شناسی شهری این است که هیچ یک از نویسندگان در مورد اینکه شهر چیست، ایده روشنی ندارند. تنها نکته مشخص این است که شهر مکانی است که تعداد زیادی از مردم در آن زندگی و کار می کنند؛ ولی این تعریف ساده نیز اشکال دارد. در امریکای شمالی و استرالیا سکونتگاه هایی وجود دارد که در بریتانیا به آنها شهرک های کوچک، حومه یا حتی روستا گفته می شود، ولی رسماً به عنوان شهر شناخته می شوند.
برای اینکه یک سکونتگاه به شهر تبدیل شود، چقدر باید بزرگ باشد؟
تفکر در مورد این مشکل بلافاصله ما را به مشکل دیگری می رساند؛ زیرا در کشورهای غربی مرز بین شهر و روستا یا شهری و روستایی معمولاً نامشخص است. اکنون نمی توانیم بگوییم ما در عصر کلان شهرهایی زندگی می کنیم که در آنها، شهرها به هم ملحق شده و مرزهای جداکننده شان را درنوردیده اند. ما در عصری به سر می بریم که تعدادی از مردم از نواحی بیرونی برای کار به مرکز شهر سفر می کنند. افراد جامعه صرف نظر از محل زندگی خود، به یک نوع مدرسه می روند، کالاهای مشابه ای خرید می کنند، برنامه های تلویزیونی مشابه ای نگاه می کنند، به احزاب سیاسی مشابه ای رِای می دهند و تا حدود زیادی زندگی مشابه ای دارند. در جامعه ایی مثل جامعه بریتانیا، بخش زیادی از اتفاقات درون شهر، در خارج از شهر نیز اتفاق می افتد و همین مسئله باعث می شود که نتوان بخش ویژه ای از زندگی اجتماعی را فقط مخصوص به شهر دانست؛ بنابراین نمی توان شهر را یک متغیر تعیین کننده دانست که با کمک آن بتوان علل یا مکانیسم علّی موثر بر نوع ویژه ای از آرایش اجتماعی را شناسایی کرد.
درس جامعه شناسی شهری، از زمانی که من آن را گذراندم تاکنون، تغییر زیادی کرده است. اکنون اعتقاد بر این است که تلاش برای شناسایی و تبیین تفاوت های بین شیوه زندگی شهری و روستایی، کار بیهوده ای است. برخی نیز تلاش کرده اند تا فرایندهای اجتماعی ویژه هریک از شکل های فضایی شهرها را کشف کنند که به نظر من این کار هم موفقیتی نداشته است. تا اواخر دهه ۱۹۷۰ زمانی که نخستین چاپ کتاب حاضر نوشته شد، جامعه شناسی شهری به نقطه ای رسیده بود که دیگر ممکن نبود یا ارزشی نداشت که به دنبال شناسایی فرایندهای اجتماعی ویژه شهر باشیم. «شهرگرایی» همه جا بود؛ بنابراین جامعه شناسی شهرگرایی شامل همه چیز می شد.
با توجه به این نتیجه گیری، انتظار می رفت این حوزه علمی، از میان برود، ولی با آثار نویسندگانی نظیر دیوید هاروی،(۱) رئی پال،(۲) آنتونی گیدنز(۳) و دورین مئیسی(۴) و به دنبال طرح دغدغه ها و دیدگاه های جدید نظری و روش شناختی، کل دستورِکار مطالعات شهری دچار تغییر شد. اکنون، برخلاف آن زمان، مشخص است که چاپ نخست این کتاب در مقطع مهمی از جریان توسعه نظریه اجتماعی شهری انجام شد، زیرا درحالی که پارادایم قدیمی، رو به ضعف و نابودی بود، پارادایم جدید هنوز توسعه نیافته بود. در چاپ دوم کتاب، توانستم از صرف نقد مارکسیسم ساختاری فراتر بروم و به مشکلات و ظرفیت های جهت گیری های جدید تحقیقات نظری بپردازم.
از مهم ترین این جهت گیری ها، رشد آثاری است که به بررسی ابعاد جامعه شناختی مصرف پرداخته اند. آثار دانلئوی(۵)، درباره تفاوت در مصرف و آثار پال درباره خودفراهم سازی خانگی، کمک زیادی به تثبیت این حوزه جدید تحقیقی کردند. به علاوه خود من نیز توانستم ایده های نظری و تجربی جدیدی بر مبنای مفاهیم ارائه شده در چاپ نخست کتاب، پیشنهاد دهم که نتایج آن در فصل هشتم بیان شده است.
درکل، سرتاسر کتاب حاضر به صورت بنیادی مورد بازبینی قرار گرفته است. فصل های هفتم و هشتم همراه با بخش زیادی از فصل ششم، کاملاً جدیدند و با فصل هایی که جایگزین آنها شده اند، تشابه اندکی دارند. پنج فصل نخست نیز کمابیش تغییر و پیوست کتاب، گسترش یافته است.
فصل نخست به بررسی این موضوع می پردازد که چگونه وبر، دورکیم و مارکس در آثار تاریخی خود و در تحلیلشان از نظام سرمایه داری معاصر، به مسئله شهری پرداخته اند. در این فصل همچنین نکات اساسی رهیافت های روش شناختی متفاوت آنها نسبت به تبیین اجتماعی بیان شده است؛ زیرا این روش شناسی ها، پایه نظریات و رهیافت های مختلفی را تشکیل می دهند که در فصل های بعدی مطرح شده اند. تجدیدنظر صورت گرفته در این فصل این است که سعی شده تا مبحث روش مارکس ساده تر ارائه شود، اگرچه بخش مربوط به مقاله دشوار ولی مهم وبر در مورد شهر نیز مورد تجدیدنظر قرار گرفته است.
پنج فصل بعدی به بررسی تلاش هایی پرداخته است که در قرن بیستم برای شناسایی فرایندهای جامعه شناختی، ویِژه شهرهای دوره مدرن صورت گرفته است. فصل دوم به بحث در مورد اکولوژی انسانی از دوره رابرت پارک(۶) تا آموس هاولی(۷) پرداخته است؛ این بخش نسبت به چاپ نخست تقریباً تغییری نداشته است. در فصل سوم، نظریات فرهنگی مختلف در مورد شهرگرایی بررسی شده و تاکید اصلی بر آثار جورج زیمل و لوئیس ویرث است، اگرچه در چاپ حاضر سعی شده تا به آثار کمتر خوانده شده فردیناند تونیس دقیق تر توجه شود. در فصل چهارم به بحث در مورد جامعه شناسی شهری وبری توسط جان رکس(۸) و رئی پال پرداخته شده و در این قسمت نیز با توجه به تغییر وضعیت بریتانیا از سال ۱۹۷۹ به بعد، اصلاحات زیادی صورت گرفته است.
فصل های پنجم و ششم اختصاص دارند به تحلیل های مارکسیستی از شهرگرایی که از دهه ۱۹۶۰ به این سو توسعه یافته اند. فصل پنجم به مقایسه تفاوت در رهیافت هانری لوفور و مانوئل کاستلز می پردازد. در این قسمت نیز تغییرات مختلفی هم از لحاظ رشد ادبیات مربوط به لوفور و هم از لحاظ تغییر در موضع گیری کاستلز انجام شده است. تغییر صورت گرفته در رهیافت کاستلز طی سال های اخیر ایجاب می کرد تا فصل ششم دوباره نویسی شود تا هم فرایند این تغییر شناسایی شود و هم در خصوص استدلال های روش شناختی و نظری کاستلز در آثار جدید او، به نتایجی دست یابیم.
فصل های هفتم و هشتم کاملاً جدیدند. ابتدا خلاصه مباحث مطرح شده در فصل های قبلی آمده، سپس به دو ادبیات موجود پرداخته شده که می کوشند تا برای اهمیت فضا در جوامع سرمایه داری یا صنعتی معاصر، نظریه سازی کنند. نخستین ادبیات، مربوط به جغرافی دانان مارکسیست نظیر سوجا(۹)، هاروی و مئیسی است که فضا را از جهت کمک به ساختارمندی فرصت ها برای تراکم سرمایه در آینده مهم می دانند. ادبیات دوم، مربوط به جامعه شناسانی نظیر یوری(۱۰) و گیدنز است که فضا را از جهت کمک به شکل گیری روابط اجتماعی در جهت توانمندسازی یا محدودسازی توسعه فرایندهای اجتماعی مهم می دانند. نتیجه به دست آمده از این فصل این است که درحالی که فضا به عنوان ویژگی ذاتی تمام روابط اجتماعی دارای اهمیت است، خود آن نمی تواند یک موضوع نظری را تشکیل دهد.
بدین ترتیب زمینه برای بحث فصل پایانی آماده می شود که چگونه جامعه شناسی شهری که دل مشغولی سنتی خود را به واحدهای فضایی مثل شهر یا منطقه رها کرده، ممکن است از طریق تمرکز نظری بر پرسش مصرف، خود را توسعه بخشد. در فصل آخر، ابتدا به تحلیل سیاست تامین مصرف از سوی دولت پرداخته شده که در چهارچوب آن «تز سیاست دوگانه»(۱۱) معرفی و از آن در مقابل منتقدان دفاع شده است. در ادامه فصل، به تحلیل دلالت های انتقال کنونی از شیوه مصرف «اجتماعی شده» به شیوه مصرف «خصوصی شده» پرداخته شده و چنین استدلال شده که اکنون شکاف اجتماعی مهمی بین اکثریت دارای امنیت و اقلیت به حاشیه رفته، در حال بروز است. در انتهای فصل به این پرسش ها پاسخ داده می شود: چگونه می توان بر این شکاف غلبه کرد؟ چگونه می توان در تامین مصرف، سازمان دهی مجدد کرد تا استقلال و کنترلی که مردم عادی در حوزه های کلیدی زندگی روزمره خود بدان ها نیاز دارند، افزایش یابد؟
وقتی در حال تجدیدنظر در مورد کتاب برای چاپ حاضر بودم، برخی اوقات احساس می کردم که اگر از ابتدا شروع کنم کار راحت تر خواهد بود. این شبیه به همان استدلالی است که دیوید هاروی در تحلیل خود از نظام سرمایه داری معاصر مطرح کرده است؛ اینکه شرکت های سرمایه داری در انطباق دادن الزامات جدید خود با الگوهای موجود سرمایه گذاری، با مشکل مهمی مواجه می شوند. من هم با این مشکل مواجه شدم که چگونه می توانم درحالی که مجبور به رعایت شکل تحلیل و چهارچوبی هستم که چند سال قبل به وجود آورده ام، اکنون ایده ها و مطالب جدیدی را ارائه دهم و اینکه درنهایت به جای نوشتن یک کتاب کاملاً جدید، به اصلاح کتاب موجود پرداختم، نشانگر وجود دو عنصر بنیادی پیوستگی بین چاپ نخست و دوم کتاب است.
عنصر نخست مربوط می شود به یک موضوع کانونی که در تمام فصل ها خود را نشان می دهد. در چاپ اول این نکته را مطرح کردم و اکنون با اطمینان بیشتری تکرار می کنم که جامعه شناسی شهری به واسطه تمرکز ویژه نظری بر پرسش های مصرف، ظرفیت بسیار زیادی دارد که بخش عمده این ظرفیت هنوز تحقق نیافته است. دلیل اصلی اینکه چرا این ظرفیت هنوز تحقق نیافته، به دغدغه مزاحم و هنوز زنده ایجاد ارتباط بین نظریه اجتماعی شهری با تحلیل شهر و فضا، مربوط می شود. در سال ۱۹۸۱ استدلال من این بود و با وجود انتقادهای زیاد هنوز هم بر این عقیده ام که تلاش سنتی برای تعریف جامعه شناسی شهری یا به طورکلی مطالعات شهری، بر اساس مفاهیم فضایی (مثلاً به عنوان مطالعه شهر، منطقه یا روابط متقابل اجتماعی ـ فضایی) هم بی فایده است و هم منحرف کننده. جامعه شناسی شهری مثل سایر حوزه های علوم اجتماعی به ویژگی های فضا توجه خواهد داشت؛ درست همان طور که به ویژگی های زمان توجه دارد. ولی این گونه نیست که تمرکز ویژه جامعه شناسی شهری بر فضا قرار گیرد.
اگر جامعه شناسی شهری به حوزه مصرف توجه داشته باشد، می تواند به کانون پرسش های مهم در ارتباط با سازمان اجتماعی نفوذ کند، ولی اگر خود را به فضا معطوف سازد، فقط می تواند سطح بیرونی این پرسش ها را لمس کند.
دومین کانون پیوستگی بین چاپ اول و دوم کتاب که هنوز هم هدف و دغدغه من است، این است که این کتاب، هم باید یک کار ناشی از نظریه باشد و هم یک متن درباره نظریه. در فصل های مختلف کتاب، کوشیده ام نه تنها به مباحث و تفکرات جاری در حوزه مطالعات شهری چیزی اضافه کنم، بلکه تفکر در مورد سنت نظریه اجتماعی شهری از قرن نوزدهم تا زمان حاضر هم جزء اهدافم بوده است. معتقدم یک متن درسی مجبور نیست که خود را به گزارش خشک و بی روح ایده های موجود محدود کند؛ زیرا در ضمن بحثی پرشور در مورد تمام رهیافت ها و در جریان معرفیشان، فرد به ناچار رابطه انتقادی نیز با آنها پیدا می کند؛ بنابراین هم زمان هم معرفی صورت می گیرد و هم مداخله، و این همان چیزی است که آن را در سنت تحقیق نظری جالب و به طور بالقوه بسیار بااهمیت می دانم.
در چاپ نخست از کمک و تاثیر تعدادی از دوستان و همکارانم که به شکلی در کتاب حاضر نقش داشته اند، تقدیر کردم و اکنون نیز تشکر خود را از این افراد تکرار می کنم: جری بلکوئل، کالین بل، الن کاوسان، جان لیوید، رئی پال و اندرو سئیر.
در طی سال های بین چاپ اول و دوم، وام دار تفکر بسیاری از افراد شدم؛ نه تنها همکارانم در دانشگاه اسکس، جایی که گروه آموزشی مطالعات شهری و منطقه ای، محیط بسیار مناسبی برای کار فراهم کردند، بلکه تمام افرادی که در بریتانیا، امریکای شمالی، استرالیا و نیوزیلند فرصتی برای بحث و تبادل ایده ها در طول این ایام برایم فراهم ساختند.
مرسوم است که از صبر و فهم افرادی که به آماده سازی و تایپ دست نوشته ها کمک کردند نیز تقدیر شود. در مورد این کتاب، این تقدیر لازم نیست؛ چون این کار را خودم در رایانه منزل انجام دادم (شاید مثال دیگری از حرکت به سوی مصرف خصوصی شده و خودفراهم شده باشد که موضوع بحث فصل هشتم است). به هرصورت از صبر و فهم اعضای خانواده ام متشکرم که به من اجازه استفاده انحصاری از رایانه را دادند. حداقل کاری که می توانم انجام دهم این است که این چاپ را به آنها هدیه کنم.

برایتون
سپتامبر ۱۹۸۵

پیشگفتار

از اوایل دهه ۱۹۷۰، بسیاری از جامعه شناسان و محققان، به شدت درگیر بحث در خصوص جایگاه نظری مطالعات و تحقیقات شهری بوده اند. محققان پیرو سنت مارکسیستی، به شدت منتقد سنت تجربی مکتب شیکاگو بوده اند، ولی در سال های پایانی قرن بیستم، برخی محققان، به دنبال تلفیق عناصر موجود در دیدگاه های رقیب بوده اند تا نظریه جامعی در خصوص شهر، به عنوان پدیده ای اجتماعی ـ فرهنگی ارائه دهند. پیتر سوندرز، جزء این گروه از نویسندگان ترکیبی است.
او در این کتاب، با بررسی دقیق دیدگاه های نظری اصلی در حوزه جامعه شناسی شهری، به بحث درباره نقش فضای فیزیکی در ساختار اجتماعی پرداخته است و راه های مختلف مفهوم سازی شهر را باهم مقایسه کرده، قوت و ضعف هریک را به خوبی آشکار ساخته است. به عبارت دیگر، به ارزیابی نقادانه موضوعات اصلی در نظریات اجتماعی شهری و بررسی مجدد رهیافت های سنتی در پرتو اطلاعات جدید پرداخته است.
استدلال سوندرز این است که تلاش سنتی برای تعریف جامعه شناسی شهری یا مطالعات شهری، بر اساس مفاهیم فضایی، تلاش بی فایده ای است. جامعه شناسی شهری به مطالعه فضا محدود نیست؛ زیرا از نظر سوندرز هیچ نوع رابطه ضروری بین فضا و روابط اجتماعی وجود ندارد.
سوندرز پس از بررسی انتقادی آثار جامعه شناسان شهری قبلی، در فصل نهایی کتاب، چهارچوب جدیدی برای نظریه اجتماعی شهر ارائه داده است. او در این فصل، به ارائه تعریف خود از مسئله شهری می پردازد و مسئله را در موضوع مصرف جمعی می یابد. بدین ترتیب، سوندرز مطالعه فرایندهای مربوط به مصرف را به عنوان موضوع خاص جامعه شناسی شهری تعریف می کند. به اعتقاد او، مصرف نسبت به طبقه اجتماعی، عامل مهم تری در تبیین روابط اجتماعی شهری است. او در چاپ دوم کتاب، توانسته از صرف نقد مارکسیسم ساختاری فراتر رفته و به مشکلات و ظرفیت های جهت گیری های جدید تحقیقات نظری بپردازد. مهم ترین این جهت گیری های جدید، رشد آثاری است که به بررسی ابعاد جامعه شناختی مصرف پرداخته اند. او در فصل پایانی کتاب نشان می دهد که چگونه جامعه شناسی شهری که دل مشغولی سنتی خود به واحدهای فضایی مثل شهر را رها کرده است، ممکن است از طریق تمرکز نظری بر مسئله مصرف، بتواند خود را توسعه بخشد. جامعه شناسی شهری، به واسطه تمرکز خاص نظری بر حوزه مصرف، ظرفیت بسیار زیادی دارد که بخش عمده این ظرفیت هنوز تحقق نیافته است.
به نظر می رسد بزرگ ترین مزیت کتاب حاضر مشخص کردن رابطه بین نظریات اجتماعی و حوزه مطالعات شهری و تلاش برای یافتن موضوع خاص برای جامعه شناسی شهری است. در این راستا، تفکر انتقادی درباره سنت نظریه اجتماعی شهری از قرن نوزدهم تا اواخر قرن بیستم از اهداف اصلی نویسنده بوده است.

محمود شارع پور

فصل یکم: نظریه اجتماعی، سرمایه داری و مسئله شهری

امروزه اغلب حوزه های جامعه شناسی تا حدودی از تنوع نظری و روش شناختی برخوردارند و جامعه شناسی شهری نیز از این قاعده مستثنی نیست؛ بنابراین رهیافت های جامعه شناسی شهری مارکسیستی، جامعه شناسی شهری وبری و نظایر آن وجود دارد که هریک از اینها بر حسب پرسش هایی که مطرح می کنند و ملاک کفایت و اعتباری که پذیرای آن هستند، با یکدیگر تفاوت دارند؛ اما نکته عجیب در خصوص جامعه شناسی شهری این است که این رهیافت های متنوع، به ندرت به آنچه بنیان گذاران این رشته در مورد مسئله شهری نوشته اند، توجه داشته اند. برای مثال، نظریه پردازان معاصر جامعه شناسی شهری مارکسیست به مباحث مارکس در مورد روش ماتریالیسم دیالکتیک، نظریه تضاد طبقاتی و دولت سرمایه داری و نظایر آن ارجاعات زیادی داشته اند، اما به ندرت به مباحث مارکس در مورد تفکیک شهر از روستا یا نقش شهر در توسعه سرمایه داری توجه کرده اند. به همین سان، جامعه شناسی شهری وبری به راحتی مقاله وبر در مورد شهر را نادیده گرفته و به جای آن بر مباحث وبر در خصوص بوروکراسی و طبقات اجتماعی تمرکز کرده است؛ درحالی که دیگر حوزه های جامعه شناسی به طور مستقیم از طریق دغدغه های مهم و جدی متفکران اجتماعی اروپا در قرن های نوزدهم و بیستم توسعه پیدا کرده اند؛ به عنوان مثال مباحث جامعه شناسی صنعتی در مورد ازخودبیگانگی و آنومی، دغدغه مربوط به مسئله بوروکراسی در جامعه شناسی سازمان ها، بحث طبقه و قدرت سیاسی در جامعه شناسی سیاسی، دغدغه مکرر دنیوی شدن(۱۲) در جامعه شناسی دین، و دغدغه ایدئولوژی در جامعه شناسی معرفت. ولی جامعه شناسی شهری همواره آثار نویسندگان نخستین در مورد شهر را کم اهمیت دانسته و به جای آن تمایل دارد که نقطه آغاز خود را نظریه اکولوژی انسانی قرار دهد که در سال های پس از جنگ جهانی نخست در دانشگاه شیکاگو مطرح شد.
یافتن دلیل برای این موضوع کار دشواری نیست؛ زیرا این گونه نیست که مارکس، وبر، دورکیم و دیگر نظریه پردازان برجسته، تحلیل زیادی در مورد شهر نداشته اند؛ موضوع فراتر از این است و همان طور که نیسبت(۱۳) مطرح کرده، شهریکی از موضوعات کلیدی در کار تمام این نویسندگان نخستین بوده است؛ اما نکته مهم این است که نوشته های آنان بر این دلالت دارد که در شرایط جامعه سرمایه داری پیشرفته، یک جامعه شناسی شهری متمایز و مشخص نمی تواند توسعه پیدا کند.
دغدغه اصلی این نویسندگان هنگام نظریه پردازی شان، دلالت های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی توسعه سرمایه داری غرب بود. در آن زمان، رشد سریع شهرها بدیهی ترین و به طور بالقوه مخرب ترین تمام تغییرات اجتماعی بود؛ به عنوان مثال، در انگلستان و ولز، در نیمه دوم قرن نوزدهم، جمعیت شهری تقریباً سه برابر شد. درنتیجه در پایان این قرن، بیش از ۲۵ میلیون نفر (یعنی ۷۷ درصد کل جمعیت) در مناطق شهری زندگی می کردند (هال، ۱۹۷۳: ۶۱). این میزان افزایش در جمعیت شهری کاملاً نامرسوم و تعجب برانگیز بود و در ذهن بسیاری از سیاست مداران و متخصصان مترادف بود با رشد مشکلات شهری نظیر: گسترش محله های فقیرنشین و بیماری، اختلال در نظم و قانون، افزایش در میزان مرگ ومیر اطفال و انبوهی از سایر مشکلات که تمامی آنها سبب نگرانی فزاینده طبقه متوسط عصر ویکتوریا گردید.
البته مارکس، وبر و دورکیم، هریک کاملاً از میزان و اهمیت این تغییرات آگاه بودند. باوجوداین، از آثار آنان مشخص است که هیچ یک توسعه یک نظریه شهری ویژه را برای تبیین این تغییرات، مفید یا ضروری نمی دانستند؛ به عبارتِ دیگر، هر سه آنها در این نظر متفق القول بودند که در جوامع سرمایه داری مدرن، مسئله شهری باید در زیرمجموعه تحلیل عام عوامل موثر در کل جامعه قرار گیرد، درحالی که شهرها می توانند تصویر روشنی از فرایندهای بنیادین نظیر ازهم پاشیدگی هم بستگی اخلاقی (دورکیم)، رشد عقلانیت محاسبه گر(۱۴) (وبر) یا نیروهای مخرب رهاشده ناشی از توسعه تولید سرمایه داری (مارکس)، فراهم کنند، ولی به هیچ وجه نمی توانند تبیین کننده این فرایندها باشند. به اعتقاد هر سه جامعه شناس کلاسیک، آنچه لازم بود ارائه نظریه شهری نبود، بلکه ارائه نظریه، درباره تغییر بنیان روابط اجتماعی در اثر توسعه نظام سرمایه داری بود و به همین جهت آنها تمام وقت خود را صرف انجام این وظیفه کردند.
وقتی آنها در مورد شهر بحث می کردند، به یکی از این دو شکل این کار را انجام می دادند: نخست اینکه، هر سه آنها شهر را یک موضوع تحلیل مهم از لحاظ تاریخی در بستر انتقال از نظام فئودالی به نظام سرمایه داری در اروپای غربی، تلقی می کردند؛ برای مثال، وبر در مقاله خود درباره شهر نشان داد که چگونه در دوره قرون وسطی، شهرک ها نقش مهمی در به هم ریختن روابط سیاسی و اقتصادی فئودالیسم و تثبیت روحیه جدیدی از عقلانیت داشتند که بعدها ثابت شد که وجود این روحیه برای توسعه کارآفرینی سرمایه داری و حقوق دموکراتیک شهروندی بسیار مهم است. به همین سان دورکیم نشان داد که چگونه شهرک های دوران قرون وسطی پیوندهای مربوط به اخلاقیات سنتی را در هم شکسته و به تقویت رشد تقسیم کار در جامعه کمک کردند. این در حالی بود که مارکس و انگلس تفکیک بین شهرک و روستا در دوران قرون وسطی را تجلی آنتی تز میان شیوه تولید سرمایه داری درحال توسعه و شیوه فئودالی قدیم در این دوران می دانستند. به هرصورت، مشخص است که هر سه محقق، معتقد بودند که شهر فقط در یک دوره ویژه تاریخی، مهم بوده و اینکه نه شهر باستانی و نه شهر مدرن سرمایه داری را از این لحاظ نمی توان تحلیل کرد. شهر در دوره سرمایه داری معاصر دیگر پایه و بنیان شکل گیری انجمن های انسانی (وبر)، کانون تقسیم کار (دورکیم) و تجلی یک نوع شیوه تولید ویژه (مارکس) نیست؛ بنابراین صرفاً مطالعه شهر نه مفید است و نه مقتضی.
دومین بستری که در آن شهر در آثار این سه نویسنده ظاهر شده، مربوط می شود به تاثیر ثانویه شهر بر توسعه فرایندهای اجتماعی بنیادین که در درون جوامع سرمایه داری پدیدار می شوند؛ به عبارتِ دیگر، شهر نه به عنوان یک علت بلکه به عنوان یک شرط مهم برای بروز تحولات ویژه مورد تحلیل واقع می شود. واضح ترین مثال را می توان در استدلال موجود در آثار مارکس و انگلس یافت که معتقدند اگرچه خود شهر به وجودآورنده پرولتاریای مدرن نیست، ولی شرط مهمی برای تحقق پرولتاریا به عنوان یک طبقه سازمان یافته سیاسی و اقتصادی در مقابل بورژواها است؛ زیرا سبب تمرکز طبقه کارگر شده و آنتی تز فزاینده و آشکاری بین این طبقه و سرمایه داران به وجود می آورد. به شکلی دیگر، دغدغه دورکیم در خصوص اثرات تقسیم کار پیشرفته بر هم بستگی اخلاقی جوامع مدرن، شهرنشینی را پیش شرط مهمی برای توسعه تمایز کارکردی(۱۵) می داند؛ بنابراین در هر دو حالت، نظریه توسعه ای (رشد تضاد طبقاتی و رشد شکل های جدید هم بستگی اجتماعی) منوط به رشد شهرها است.
اکنون می توانیم دریابیم که چرا جامعه شناسی شهری همواره تمایل داشته که به نوشته های مارکس، وبر و دورکیم در مورد شهر توجه زیادی نداشته باشد؛ بر اساس آثار این نویسندگان، شهر در نظام سرمایه داری معاصر، خود به تنهایی حوزه نظری مهمی را تشکیل نمی دهد؛ بنابراین تعجبی ندارد که تلاش های محققان بعدی برای تثبیت جامعه شناسی شهری بر اساس ابعاد دیگر آثار این نویسندگان صورت گرفته و از کنار مباحث آنان در مورد مسئله شهری با بی اعتنایی عبور کرده اند. برای مثال در فصل های بعدی خواهیم دید که چگونه آثار دورکیم در مورد اثرات اجتماعی تقسیم کار با نظریات بوم شناختی رشد شهری(۱۶) و تمایزیابی در دهه ۱۹۲۰ تلفیق شد. خواهیم دید چگونه آثار وبر در مورد سلطه سیاسی و قشربندی اجتماعی(۱۷) بنیانی برای مفهوم سازی شهر به عنوان نظام تخصیص منابع در دهه ۱۹۶۰ فراهم ساخت، و خواهیم دید چگونه در دهه ۱۹۷۰ تحلیل مارکس از بازتولید اجتماعی و تضاد طبقاتی، بنیانی برای اقتصاد سیاسی جدید شهرگرایی(۱۸) فراهم آورد. تاثیر این سه نویسنده بر توسعه جامعه شناسی شهری همواره نافذ ولی گزینشی بوده است.
هدف فصل حاضر پی بردن به مسیری است که وبر، دورکیم، مارکس و انگلس همگی از طریق آن به این نتیجه رسیدند که شهر در نظام سرمایه داری معاصر، موضوعی ویژه نیست که از لحاظ نظری قابل تحلیل باشد. مسیری که آنها برای تحلیل خود برگزیدند، متفاوت ولی نتیجه نهایی شان مشابه هم بود؛ به عبارتِ دیگر، اگرچه این نویسندگان در روش تفاوت اساسی باهم داشتند ولی نظریات، باورها و تعهدات سیاسی شخصی، کاربرد دیدگاه ها و رهیافت های آنان، همگی به نتایجی ختم شد که بسیار مشابه هم بود؛ بنابراین در مورد هریک از این محققان، ابتدا به بررسی اصول روش شناختی خواهیم پرداخت که هدایت گر کار آنان بوده؛ سپس نتایج کاربرد این اصول را بر تحلیل مسئله شهری بررسی خواهیم کرد.

مارکس و انگلس: شهر، روستا و شیوه تولید سرمایه داری

روش تحلیل مارکس توسط نسل های بعدی برای مدت طولانی و با دقت زیاد مورد بحث قرار گرفته است. بدیهی است که خود مارکس معتقد بود که روش او روشی علمی است که منجر به کشف عوامل موثر بر توسعه جهان اجتماعی شده است؛ درست مثل آثار داروین که به کشف نیروهای موثر بر تکامل جهان طبیعی منجر شده است. ولی مشکل اینجاست که مارکس برای تشریح صریح این روش، مطالب زیادی ننوشت و این وظیفه بر عهده فیلسوفان و نظریه پردازان بعدی قرار گرفت تا با دقت مشخص کنند که چگونه چنین نوع اکتشافات علمی، تحقق پذیر است.
رهیافت مارکس اغلب با عنوان ماتریالیسم دیالکتیک(۱۹) یاد می شود. اگرچه خود مارکس هرگز این واژه را به کار نگرفت. این عبارت از این جهت سودمند است که به دو اصل بنیادین اشاره دارد که تحلیل مارکس مبتنی بر آنها بوده است.
اصل دیالکتیک در اساس بدین معناست که هر کلی از وحدت اجزای متناقض تشکیل شده است، به طوری که فهم هریک از ابعاد واقعیت بدون توجه به ارتباط آن با بستر و زمینه، غیرممکن است؛ برای مثال، فهم شرایط نامساعد نیروی کار حقوق بگیر(۲۰) در نظام سرمایه داری، بدون فهم فرایند منجر به افزایش ثروت و قدرت سرمایه، غیرممکن است؛ زیرا سرمایه و نیروی کار حقوق بگیر به یکدیگر به گونه ای اجتناب ناپذیر گره خورده اند و درعینِ حال رابطه آنها از نوع به هم وابستگی متقابل ذاتاً متخاصم است؛ بنابراین روش تحلیل دیالکتیکی روشی است که بر اساس آن هیچ یک از ابعاد واقعیت را نمی توان مستقل از کلیت روابط اجتماعی و تعیّن هایی تحلیل کرد که این بعد از واقعیت بخش ضروری آنهاست؛ به عبارتِ دیگر، هرنوع تبیین یک بخش و عنصر فقط از طریق تحلیل کل، امکان پذیر است. همان طور که سوئینگوود(۲۱) بیان کرده: «مهم تر از همه اینکه رهیافت دیالکتیکی در آثار هگل و مارکس، روشی است برای تحلیل به هم وابستگی پدیده ها و فهم واقعیت ها نه به صورت داده های جدا از هم، غیرمنعطف و بیرونی، بلکه به عنوان بخشی از یک فرایند فراگیر» (سوئینگوود، ۱۹۷۵: ۳۳).
این ادعای قادر بودن به تحلیل کلیت پدیده ها، سبب جذابیت مارکسیسم برای بسیاری از متفکران اجتماعی معاصر شده است. در تقابل با علوم اجتماعی معروف به بورژوازی که قائل به وجود مرز بین رشته ها است، مارکسیسم خواهان تبیین نظام جامعی است که می تواند فرایندهای موردمطالعه عالمان سیاسی را به موضوعات موردِتحلیل اقتصاددانان و به حوزه های موردِمطالعه جامعه شناسان، ربط دهد؛ بنابراین، ادعای برتری مارکسیسم بدین خاطر است که مدعی است این توانایی را دارد که از طریق تحلیل کلیت روابط اجتماعی، می تواند از مرزهای شناخت ناقص و ناکامل رشته های تخصصی فراتر رود. در این نوع تحلیل، تغییر در یکی از حوزه های زندگی از طریق ارجاع به تغییر در سایر حوزه ها، تبیین می شود.
روش مارکسیستی ادعای دومی هم دارد که به ماتریالیسم مارکس مربوط می شود. اصطلاح ماتریالیسم در اینجا نقطه مقابل مفهوم ایدئالیسم است. این اصطلاح در اساس بدین معناست که دنیای مادی مقدم بر ادراک و ایده ما در مورد این دنیا، وجود دارد. مارکس معتقد بود که ایده های رایج و حاکم ما در مورد اینکه جهان چیست و اینکه جهان چگونه کار می کند، باید با واقعیت عینی رابطه داشته باشد؛ زیرا نمی توان این گونه تصور کرد که نسل های مختلفی از مردم باید به طور جمعی خود را در مورد ماهیت واقعیتی که هرروزه به صور مختلف با مردم مواجه می شود، فریب دهند. باوجوداین، مارکس عقیده داشت که واقعیت به ندرت به طور مستقیم در ذهن و آگاهی(۲۲) بازتاب می یابد. جهان به گونه ایی خود را به ما نشان می دهد که ماهیت اساسی اش را از ما پنهان می کند یا تحریف می سازد. در واقع، اگر این گونه نبود نیازی به علم نبود؛ زیرا آن وقت تمام شناخت واقعیت می توانست به راحتی از طریق تجربه روزانه مستقیم ما از زندگی در جهان، برایمان فراهم شود. به اعتقاد مارکس، کار علم این است که به درون ظاهر پنهان شده واقعیت، نفوذ کند تا روابط علّی موجود در پشت صحنه را که پدیدآورنده این شکل ظاهری است، کشف کند. همان طور که دریک سئیر(۲۳) مطرح کرده، به نظر مارکس، برخلاف شکل های پدیداری(۲۴)، روابط اساسی برای هدایت کردن تجربه، نیازی به شفاف و آشکار بودن ندارند. شکل های پدیداری ممکن است به گونه ای باشند که روابطی را که این شکل ها تجلی آنها محسوب می شوند، پنهان کنند یا مانع بروزشان شوند (سئیر، ۱۹۷۹: ۹).
اکنون در موقعیتی هستیم که بتوانیم ادعای مارکسیسم را نسبت به علوم اجتماعی بورژوازی درک کنیم؛ نخست اینکه، روش مارکسیستی به دنبال فهم کل شرایط به هم وابستگی و تعیّن های متقابلی است که جهان اجتماعی را شکل می دهند، درحالی که رهیافت های بورژوا کماکان ناقص هستند و نمی توانند به فهم کاملی از علل تغییرات موردمطالعه خود، دست یابند. دوم اینکه، روش مارکسیستی به شکل های پدیداری ظاهری که دنیا خود را به وسیله آنها به آگاهی ما عرضه می کند، نفوذ می کند، درحالی که رهیافت های بورژوا در سطح ظواهر، گرفتار باقی مانده و قادر نیستند که روابط اساسی بنیادینی را که به وجودآورنده این ظواهر هستند، تحلیل کنند. به همین جهت مارکس به اقتصاددانان بورژوای زمان خود حمله کرد؛ زیرا به اعتقاد او هر نظریه ایی که نتواند عملکرد اقتصاد را به فرایندهای رخ داده در کل جامعه ربط دهد (مثل علاقه اقتصاددانان به مدل زندگی اقتصادی از نوع رابینسون کروزو) و ابزار تحلیل خود را مقولات تجربه روزمره قرار دهد (مثلاً زمین، نیروی کار و سرمایه به عنوان سه عامل تولید که آزادانه بتوانند به صورت معادل یکدیگر مبادله شوند) و نتواند فرایندهایی را تحلیل کند که بنیان این تجربیات هستند (یعنی خلق ارزش توسط کارگر و مصادره آن توسط سرمایه داران و زمین داران)، درنهایت به بازتولید مفاهیم مبهم موجود ختم می شود که مخصوص یک دوره زمانی ویژه اند؛ به عبارتِ دیگر، چنین نظریاتی چیزی بیش از ایدئولوژی نیستند. وظیفه علم این است که به موقعیتی فراتر از جهان تجربه شعور عامه، دست یابد: «شکل های تجربه به صورت مستقیم و ارتجالی، بازتولید می شوند، درست مثل شیوه های تفکر رایج و مرسوم. علم باید به کشف روابط اساسی بپردازد» (مارکس، ۱۹۷۶: ۶۸۲).
البته تمام این مباحث سبب طرح این پرسش بدیهی می شود که چگونه روش ماتریالیسم دیالکتیکی مارکس می تواند به تحلیل کلیت پرداخته و ویژگی های اساسی را کشف کند، درحالی که دیگر روش ها به داشتن قلمرو ناقص و بینش سطحی و مصنوعی محکومند. چگونه می توانیم از شناخت فعلی خود که به ناچار ناقص و سطحی است، عبور کرده و به شناخت علمی که کل گرا و ذاتی است، دست یابیم؟ و پس از عبور از شعور عامه و رسیدن به دانش، از کجا بدانیم که نظریه، به ما کلیت را می گوید و نیز تعیّن های بنیادینی را که کشف کرده، واقعاً وجود دارند و در حال عمل هستند، درحالی که تمام آنچه ما قادر به مشاهده آن هستیم، عناصر و ظواهرند؟
از نوشته های مارکس می توان فهمید که او معتقد بود فهم علمی از نقد نظری و از توسعه ایده های موجود و نیز از تحقیق تجربی شرایط موجود حاصل می شود؛ به عبارتِ دیگر، بین نظریه و مشاهده، بین تعمیم ها و دغدغه امور ویژه، بین برتری امور انتزاعی و تحلیل موارد عینی، دیالکتیکی متقابل و دوسویه وجود دارد. از این دیدگاه، علم موردنظر مارکس، هم محصول تفکر عمیق او در مورد متون ناخوشایند موجود در موزه بریتانیا است و هم محصول مشاهده او از وضعیت موجود در کشورهای سرمایه داری اروپای زمان او. مک براید(۲۵) این روش را این گونه خلاصه می کند: «حرکت از تعمیم های عام به موارد خاص بی نهایت مربوط به تعمیم های مشخص شده توسط واقعیت» (مک براید، ۱۹۷۷: ۵۶).
نکات خوبی تاکنون بیان شده ولی این نکات دستاورد زیادی برای ما ندارند. هنوز مشکل به قوت خود باقی است: شناخت علمی(۲۶) چگونه تولید می شود و چگونه می توان به ارزیابی این شناخت پرداخت؟ اگر شناخت علمی در وهله نخست محصول نظریه پردازی مارکس باشد، پس چرا باید ما ایده های او را بهتر و معتبرتر از ایده های دیگران بدانیم؟ برای مثال، آیا قرار است بپذیریم که مارکس بینشی برتر نسبت به واقعیت داشت، یک نوع مسیر درونی که دیگران در تفکرات خود نسبت به جهان از آن محروم بودند؛ بنابراین دیگران نمی توانند از کاستی و شکل پدیداری ظواهر فراتر بروند و عبور کنند؟ از سوی دیگر، اگر بپذیریم که شناخت، تابع مشاهده و تجربه است، آن وقت چگونه مارکس قادر بود از تجربیات شخصی ناقص و گزینشی خود به تعمیم های معتبر و فراگیر دست یابد؟ برای مثال، چگونه می تواند مستقیماً و ضرورتاً از مشاهدات خود به سازه ها و انتزاعیات(۲۷) نظری خود دست یابد، درحالی که خود او معتقد بود که چنین مشاهداتی الزاماً مانع واقعیت بنیادین می شوند یا حتی آن را تحریف می کنند؛ واقعیتی که در پشت مشاهدات قرار دارد.
باوجوداینکه در طی یک قرن گذشته تلاش های زیادی صورت گرفته تا برتری معرفت شناختی تحلیل مارکسیستی را نشان دهند، ولی بدیهی است که هر رهیافتی که بکوشد تا به تحلیل کل بپردازد، درحالی که فقط می توان عناصر و اجزا را تجربه کرد، و بکوشد تا علل بنیادین را کشف کند، درحالی که فقط می توان شکل های پدیداری را تجربه کرد، نمی تواند چیزی بیش از حدس و گمان باشد؛ به عبارتِ دیگر، چیزی که مارکس ارائه داد، بینش ویژه ای نسبت به حقیقت نیست، بلکه رهیافت ویژه ای است مبتنی بر آنچه سئیر آن را روش استرجایی(۲۸) نامیده است.
سئیر به شدت ادعاهای مارکسیست ها را که روش مارکسیستی از انتزاع نظری شروع می شود، در این زمینه رد می کند. به اعتقاد او، هر تحقیقی که با مجموعه ای از امور انتزاعی شروع شود، باید مبتنی بر پیش فرض بینش ممتاز قبلی در مورد ذات واقعیت باشد. دقیقاً همین ذات است که روش باید آن را کشف کند؛ بنابراین می توان گفت که نقطه شروع تحقیق باید تجربی باشد:
«مقولات تاریخی مارکس نه از انتزاعات ساده به وجود می آیند و نه از مقولات فراتاریخی(۲۹). آنها دقیقاً سازه های پسینی و موخر بر تجربه(۳۰) هستند که از طریق انتزاع از امور واقعی و عینی به دست آمده اند. مارکس هیچ نقطه شروع ممتاز مرموزی نداشت» (سئیر، ۱۹۷۹: ۱۰۲).
اکنون این پرسش مطرح می شود که چگونه مارکس انتزاعیات خود را از مشاهده شرایط عینی به دست آورد؟ او چگونه به درون شکل های پدیداری ظواهر نفوذ می کند تا بتواند روابط بنیادین موجود در پشت آنها را آشکار سازد؟ پاسخ سئیر این است که مارکس فقط شناختی حدسی و گمانی از روابط بنیادین به دست آورده است؛ به عبارتِ دیگر، منطق رهیافت مارکس مستلزم فرض وجود یک سری روابط ویژه است که اگر این روابط وجود داشته باشند، آن وقت می توان شکل های پدیداری مشاهده شده را تبیین کرد. به نظر سئیر، منطق تحلیل مارکس «اساساً منطق فرضیه سازی است؛ زیرا مارکس وجود یک سری مکانیسم ها و شرایط را فرض گرفته که اگر وجود داشته باشند، آن وقت آن مکانیسم ها و شرایط می توانند تبیین کنند که چرا و چگونه پدیده های موردمشاهده به این شکل هستند» (سئیر، ۱۹۷۹: ۱۱۴).
این روش نه روشی قیاسی است (زیرا قانون پیشینی پوشش دهنده یا تعمیم فراتاریخی ویژه ای وجود ندارد که از آن بتوان روابط بنیادین را استنتاج کرد) و نه استقرایی (زیرا کشف قاعده مندی های موجود در پدیده های موردمطالعه، خود نمی تواند دلالت بر وجود علل ویژه بنیادین داشته باشد)، بلکه روشی استرجایی است.
منطق این نوع تبیین استرجایی عبارت است از: تلاش برای تبیین پدیده های قابل مشاهده با تدوین فرضیاتی در مورد علل بنیادین. این تبیین نمی تواند از هیچ نوع حدس و گمانی حمایت کند، زیرا علل فرض شده باید بتوانند گواه و مدرک موجود در سطح ظاهر را تبیین کنند. این یک نوع استنتاج ضعیف هم هست؛ زیرا هرگز نمی توان فرضیات را مستقیماً آزمود؛ به عبارتِ دیگر، هرگز این امکان وجود ندارد که بتوان نشان داد قانون پیشنهادی در مورد توسعه سرمایه داری عملاً صحت دارد، زیرا چنین قانونی به فرایندهایی مربوط می شود که اگر هم وجود داشته باشند، پنهان هستند. به علاوه هرگز نمی توان اثبات کرد که روابط بنیادین پیشنهادی توسط نظریه، درست و صحیح اند، زیرا همیشه این امکان وجود دارد که بتوان جوهر و ذات های دیگری را مطرح کرد که بتوانند شکل های پدیداری را نیز تبیین کنند؛ بنابراین روش مارکس به عنوان یک روش استرجایی هیچ تضمینی برای حقیقت ندارد و هیچ بینش ممتازی برای تحلیل عملکرد جامعه ارائه نمی دهد. در این روش، هیچ دلیل عقلانی وجود ندارد برای کنار گذاشتن نظریات جایگزین که می توانند ظواهر پدیداری را تبیین کنند. همچنین این روش نمی تواند مدعی باشد که شیوه تحلیل علمی درست را در انحصار خود دارد. البته به همین سان نمی توان به این روش از این جهت انتقاد کرد که نتایج آن را نمی توان مستقیماً به وسیله تجربه آزمود؛ زیرا هدف این روش، نظریه سازی در مورد فرایندهایی است که نمی توان آنها را مورد مشاهده مستقیم قرار داد. نتایج کاربرد چنین روشی را باید با شرایط ویژه خود آن روش، ارزیابی کرد (مثلاً آیا ذات پیشنهادی، شکل های پدیداری را تبیین می کند؟ آیا پیش بینی های ناشی از این روش (در نقطه مقابل پیشگویی ها) از لحاظ تاریخی اثبات شده اند؟ این نظریه تا چه حد قادر است تفاوت های تطبیقی بین جوامع را به خوبی تبیین کند؟ و نظایر آن). همان طور که سئیر نتیجه گیری کرده:
«اگر ما خواهان این باشیم که تمام گزاره های موجود در یک تبیین علمی در معرض ابطال تجربی قرار گیرند، پس باید به این نتیجه برسیم که مارکس در اصل یک دانشمند نبود. از سوی دیگر، اگر فقط خواهان این باشیم که امکان فراهم کردن شواهد تجربی مستقل باید وجود داشته باشد که صحت و سقم خود را به همراه داشته باشند، آن وقت می توانیم کتاب سرمایه مارکس را یک پارادایم تحقیق علمی بدانیم» (سئیر، ۱۹۷۹: ۱۴۱).
به طور خلاصه، می توان از روش مارکس به شکلی سودمند برای تولید نظریاتی استفاده کرد که به صورتی کمابیش منطقی اند، ولی هرگز نمی توان آنها را با شواهد به نمایش درآورد؛ بنابراین هیچ دلیل ضروری و قوی ای برای پذیرش این نظریات وجود ندارد، مگر اهداف و ارزش های سیاسی خود فرد؛ به عبارتِ دیگر، مارکسیسم همان قدر که روشی برای تحلیل علمی است، به همان اندازه، راهنمایی برای عمل سیاسی است.
تمایز موجود در روش شناسی مارکسیستی بین ظواهر پدیداری و روابط ذاتی، برای فهم اینکه چگونه خود مارکس و انگلس به تحلیل پدیده شهرگرایی(۳۱) پرداختند، بسیار مهم و اساسی است. آنها هردو معتقد بودند که از عهد باستان تا دوره سرمایه داری مدرن، تفکیک و تقسیم بندی بین شهر و روستا از ویژگی های بارز تمام جوامع بشری بوده است. از لحاظ تاریخی، بعد از تقسیم بندی بین مرد و زن به عنوان مهم ترین عناصر سازمان اجتماعی، جدایی شهر و روستا دومین تقسیم بندی مهم است. ولی برای مارکس این تقسیم بندی، تجلی ازلی تقسیم کار اجتماعی محسوب می شد. بنیان هرگونه تقسیم کاری که به درجه ایی از توسعه رسیده و در اثر مبادله کالا پدید آمده درحقیقت جدایی شهر از روستا است. می توان گفت که کل تاریخ اقتصادی جامعه در این آنتی تز خلاصه می شود، ولی اساس رابطه بین شهر و روستا در دوران مختلف تاریخ بشری، متفاوت بوده است؛ به عبارتِ دیگر، آنتی تز شهر ـ روستا پدیده ای است که باید آن را در بستر شیوه تولیدی که در هر دوره تاریخ انسانی وجود داشته، تحلیل کرد؛ بنابراین تحلیل شهر و رابطه آن با روستا مبتنی است بر تحلیل روابط طبقاتی موجود در هر شیوه تولید ویژه؛ زیرا شهرگرایی در شرایط اجتماعی مختلف دارای اهمیت متفاوتی است.
به اعتقاد مارکس، نخستین جامعه طبقاتی واقعی همان شهر باستانی و به خصوص شهر روم بود. جامعه روم مبتنی بر شیوه تولید ناشی از برده داری بود که در آن، ثروت طبقه حاکم از طریق مالکیت اراضی زراعی به دست می آمد. درنتیجه فروپاشی تدریجی دهقانان مستقل، مالکیت ابزار تولید در اختیار یک گروه ویژه قرار گرفت؛ یعنی زمین داران بزرگ. اگرچه زمین داران بزرگ خود در شهر زندگی می کردند، ولی شیوه تولید کماکان روستایی باقی ماند. «تاریخ کلاسیک باستان درحقیقت تاریخ شهرهاست، اما پایه و اساس شهر، مالکیت زمین و کشاورزی است» (مارکس، ۱۹۶۴: ۷۷)؛ بنابراین در دوره باستان، شهر هرگز کانون شیوه تولید جدید نشد. رابطه روم با ایالت های آن، رابطه ای کاملاً سیاسی بود و شهر چیزی بیش از یک مرکز اداری نبود که بر شیوه تولید زراعی ـ برده داری تحمیل شده بود؛ بنابراین می توان گفت که تضادهای درونی، می توانست این پیوند سیاسی را نابود کند ولی در جامعه، بنیانی برای توسعه شیوه تولید جدید بر روی خاکستر شیوه تولید قدیم وجود نداشت. «در واقع روم هرگز چیزی فراتر از یک شهر نشد؛ رابطه روم با ایالت هایش رابطه ای صرفاً سیاسی بود، بنابراین به راحتی امکان داشت که حوادث سیاسی این رابطه را دچار اختلال کند» (مارکس و انگلس، ۱۹۷۰: ۹۰) و درنهایت روم به جای صعود سقوط کرد، زیرا تنش بین شهر و روستا، مرکز و پیرامون، تنها یک تنش سیاسی بود. جامعه باستان ناپدید شد، بدون اینکه شیوه تولید ویژه ای از خود به جا بگذارد و جامعه متفاوتی ایجاد کند؛ زیرا شهرها در دوره باستان یک نظام بسته بودند. تضاد درونی می توانست از درون به این سیستم آسیب بزند، بدون اینکه دستیابی به واقعیت عملی دیگری را امکان پذیر سازد (لوفور، ۱۹۷۲: ۴۰). با سقوط روم، انحلال نظام بزرگ زمین داری و سقوط شیوه تولید برده داری، برگشتی دوباره به کشاورزی فردی صورت گرفت؛ بنابراین تاریخ جوامع بشری تا دوران قرون وسطی درحقیقت همان تاریخ غیرشهری است، ولی در دوره فئودالی این وضعیت تغییر کرد. «در اوایل قرون وسطی نیز کانون تاریخ هنوز محیط غیرشهری بود ولی بعدها تقابل شهر و روستا مطرح شد. تاریخ مدرن عبارت است از: شهرنشین شدن محیط روستایی، ولی در دوره باستان، شاهد روستایی شدن شهر(۳۲) بودیم» (مارکس، ۱۹۶۴: ۷۸ـ۷۷)؛ به عبارتِ دیگر، در دوران فئودالیسم برای نخستین بار تقسیم بین شهر و روستا بیانگر تناقض بنیادینی شد که درنهایت سبب تعالی(۳۳) خود فئودالیسم شد.
به اعتقاد مارکس، رشد طبقه تجار در شهرک های تثبیت شده قرون وسطی، تاثیر مهمی بر افزایش روابط تجاری بین مناطق مختلف داشت؛ بنابراین موجب آسان شدن تقسیم کار بین شهرها و رشد صنایع جدید شد. «شهرها با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند. ابزارهای جدید از یک شهر به شهر دیگر برده می شوند و جدایی بین تولید و تجارت به زودی سبب پیدایش تقسیم تولید جدیدی بین شهرهای صنعتی می شود و هریک از شهرها شاخه ای ویژه از صنعت را در خدمت می گیرند» (مارکس و انگلس، ۱۹۷۰: ۷۲). بااین حال، روابط تولید موجود در شهرهای تثبیت شده مانعی برای توسعه سرمایه صنعتی فراهم ساخت، زیرا نظام گیلد(۳۴) هم ورود افراد به بخش ساخت و تولید را محدود کرد و هم جنبش کارگری را قانونمند ساخت. تولید سرمایه داری که در اصل مبتنی بر صنعت نساجی بود از شهرهای تجاری خارج شد و جذب مناطق خارج از شهر گردید؛ زیرا در آنجا، هم نیروی آبی برای به حرکت درآوردن ماشین آلات جدید وجود داشت و هم نیروی کاری که مشغول به کار شود:
«سازمان فئودالی موجود در روستا و سازمان گیلد موجود در شهرها مانع شدند که سرمایه پولی حاصل از ابزارهای ربا و تجارت به سرمایه صنعتی تبدیل شود. این موانع و زنجیره ها با حذف گروه خدمتکاران دوره فئودالی، به پایان رسیدن مصادره اراضی و تخلیه بخشی از جمعیت روستایی، از میان رفتند و کارخانه های جدید در کنار بنادر یا در مناطقی از روستاها احداث شدند که از کنترل نیروهای اداری شهری قدیمی و گیلدها خارج بودند» (مارکس، ۱۹۷۶: ۹۱۵)؛ بنابراین سیستم جدید تولید صنعتی سرمایه داری که سرمایه تجار در شهرک های قرون وسطایی تسهیل کننده آن بود، ریشه در خارج از شهر داشت و شهرهای مهم انقلاب صنعتی در حول وحوش این سیستم رشد کردند.
درحالی که شهرهای باستانی بیانگر یک نظام بسته بودند، شهرهای جدید صنعتی بیانگر مخالفت با شیوه تولیدی بودند که خود این شیوه تولید باعث پیدایش این شهرها شده بود. تعهدات سلسله مراتبیِ نظام فئودالیسم و قاعده مندی تجاری شهرهای قرون وسطایی جای خود را به روابطی داد که کاملاً مبتنی بر شبکه نقدی بود؛ بنابراین این روابط اجتماعی جدید سرمایه داری به عنوان آنتی تز روابط اجتماعی قدیم فئودالیسم، تثبیت شد و تناقض بین آنها که در خصومت طبقاتی بین بورژواهای صنعتی و زمین داران فئودال منعکس شده بود، مستقیماً و به طورِ واضح در تضاد بین شهر و روستا تجلی یافت؛ بنابراین در دوران فئودالیته تقسیم و تفکیک بین شهر و روستا نه تنها بیانگر رشد تقسیم کار بین بخش صنعت و کشاورزی بود، بلکه به نوعی تجلی ظاهری آنتی تز بین شیوه های تولید متضاد هم محسوب می شد. اگرچه شهرهای صنعتی جدید خود علت عبور از فئودالیسم نبودند، ولی این شهرها شکل و فرمی بودند که فئودالیسم به خود گرفته بود. به این معنا، شهر در این دوران یک موضوع تاریخی محسوب می شد:
«به اعتقاد مارکس، حذف شیوه تولید فئودالی و انتقال به سرمایه داری، به یک سوژه(۳۵) که همان شهر باشد، وصل است. شهر، نظام فئودالیسم قرون وسطایی را به هم ریخته و خود را تعالی می بخشد...؛ شهریک سوژه، یک نیروی منسجم و یک سیستم ناقص است که به نظام جهانی حمله می کند و هم زمان، درحالی که وجود این سیستم را نشان می دهد به تخریب و نابودی آن هم می پردازد» (لوفور، ۱۹۷۲: ۷۱).
البته تثبیت شیوه تولید سرمایه داری نمی تواند بر تقابل شدید شهر و روستا غلبه کرده و آن را از میان ببرد. در واقع انگلس معتقد بود که جامعه سرمایه داری عصر حاضر این تقابل را به نقطه اوج خود رسانده است. به هرصورت اهمیت این تفکیک و تقسیم با توسعه نظام سرمایه داری تغییر می کند، زیرا تناقض ذاتی موجود در درون شیوه تولید سرمایه داری (یعنی تناقض بین سرمایه و کار) دیگر تطابقی با شکل های پدیداری شهر و روستا ندارد؛ چیزی که زمانی بین سرمایه و مالکیت اراضی فئودالی وجود داشت.
زمانی که نظام سرمایه داری تثبیت شود، در سرتاسر تولید اجتماعی نفوذ می کند؛ بنابراین روابط اجتماعی سرمایه داری درست همانند بخش تولید و صنعت، در بخش کشاورزی هم پدیدار می شوند. بدین سان شهر و روستا دیگر موضوع واقعی تحلیل یا کشمکش سیاسی نیستند، زیرا اگرچه تفکیک بین شهر و روستا روزبه روز روشن تر و واضح تر می شود ولی این تفکیک خود تعیین کننده قلمرو تضاد سرمایه داری نیست؛ به عبارتِ دیگر، کشمکش بین پرولتاریا و بورژوا فراتر از مرز شهر و روستا است، زیرا کارگران شهرها و روستاها دائماً در حال غرق شدن در روابط سرمایه ای هستند.

نظرات کاربران درباره کتاب نظریه اجتماعی و مسئله شهری

متن اصلی کتاب دانلود نشده فقط فهرست مطالب وجود دارد. از کجا می توان دانلود کرد.با تشکر
در 12 ماه پیش توسط مسعود زبردست