فیدیبو نماینده قانونی انتشارات تیسا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فلسفه، شهر و زندگی روزمره

کتاب فلسفه، شهر و زندگی روزمره

نسخه الکترونیک کتاب فلسفه، شهر و زندگی روزمره به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب فلسفه، شهر و زندگی روزمره

مدیران به عنوان افراد بر‌گزیدۀ هر جامعه نقش تعیین‌کنند‌ه‌ای در ترویج و عمیق کردن فرهنگ ایفا می‌کنند؛ چراکه دارای نقشی بنیادین در ارائۀ راه‌حل‌ برای غلبه بر بحران‌‌ها و معضلات هستند. در کلان‌شهرها، حضور شهرداران به عنوان مدیران شهری، در فرهنگ سازمانی و فرهنگ زندگی شهری و درنهایت فرهنگ عمومی و ملی تأثیر خاص خویش را داشته است. در این میان، تأثیر ویژ‌ه‌ای که رویکرد‌های دکتر قالیباف در بخش فرهنگی به یادگار گذاشته است، دارای اهمیت است. در این دوره، تکیه بر تحول سازمانی خدماتی به نهادی اجتماعی، برای نخستین بار به سیاست راهبردی شهرداری تهران مبدل شد؛ بی‌تردید اجرای این راهبرد، بیش از هر چیز مستلزم تولید اندیشه و دستیابی به‌ شناختی عمیق از ظرفیت سازمانی و کشف نیاز و آرزومندی‌های فردی و اجتماعی در بستر زمان و مکان با ابزار پژوهش و تحقیق، و همچنین حرکتی نظام‌مند و مبتنی بر برنامه بوده است

ادامه...
  • ناشر انتشارات تیسا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 4.02 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۳۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب فلسفه، شهر و زندگی روزمره

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار

تحقق کامل شعار تبدیل شهرداری از سازمانی خدماتی به نهادی اجتماعی نیازمند آن است که راهکارهایی برای عینی کردن آن پیش بینی شوند. همان طور که جناب دکتر قالیباف بار ها تاکید کرده اند، برای عینی کردن آن نیاز به خلاقیت داریم و اینکه هر کسی با ظرفیت، درک و سلیقه خود به آن نگاه کند، و در عین حال از مسیر و رویکرد اصلی فاصله نگیریم و وحدت کلی را در مجموعه حفظ کنیم. شهرداری باید به مهم ترین نیاز های مادی و زیستی و همچنین نیاز های روحی و معنوی شهروندان پاسخ دهد. اگر توسعه پایدار شهر را می خواهیم، باید به طور جدی به عامل فرهنگ توجه کنیم؛ چون هر فکر و اندیشه ای و هر تصمیم گیری در گروی آن چیزی است که در ذهن افراد می گذرد.
مدیران به عنوان افراد بر گزیده هر جامعه نقش تعیین کنند ه ای در ترویج و عمیق کردن فرهنگ ایفا می کنند؛ چراکه دارای نقشی بنیادین در ارائه راه حل برای غلبه بر بحران ها و معضلات هستند. در کلان شهرها، حضور شهرداران به عنوان مدیران شهری، در فرهنگ سازمانی و فرهنگ زندگی شهری و درنهایت فرهنگ عمومی و ملی تاثیر خاص خویش را داشته است. در این میان، تاثیر ویژ ه ای که رویکرد های دکتر قالیباف در بخش فرهنگی به یادگار گذاشته است، دارای اهمیت است. در این دوره، تکیه بر تحول سازمانی خدماتی به نهادی اجتماعی، برای نخستین بار به سیاست راهبردی شهرداری تهران مبدل شد؛ بی تردید اجرای این راهبرد، بیش از هر چیز مستلزم تولید اندیشه و دستیابی به شناختی عمیق از ظرفیت سازمانی و کشف نیاز و آرزومندی های فردی و اجتماعی در بستر زمان و مکان با ابزار پژوهش و تحقیق، و همچنین حرکتی نظام مند و مبتنی بر برنامه بوده است؛ فرایندی که درنهایت به ایجاد ساختار های جدید و رویکردهایی متناسب با سیاست راهبردی شهرداری تهران منجر شده و سرانجام این بینش از سوی اراده کلان مدیریت شهری فراروی حوزه معاونت امور اجتماعی و فرهنگی قرار گرفته است. بی شک این وظیفه بدون پشتیبانی گسترده این اراده و همچنین همدلی و همراهی مدیران ارشد نهاد اجتماعی شهرداری تهران با منویات آن سرچشمه، تحقق پذیر نیست؛ بنابراین در وضعیت حاضر ضمن شکل گیری سازمان اداری مناسب در حوزه اجتماعی و فرهنگی، شاهد تعامل سازنده بین بخشی و درون سازمانی، و برنامه های مدونی هستیم که نقشی اساسی را در پیشبرد سیاست راهبردی شهرداری تهران به دوش گرفته اند.
همچنین، تحقق چشم انداز کلان شهرداری تهران برای تبدیل شدن از «سازمان خدماتی» به «نهادی اجتماعی» مستلزم توسعه و تقویت رویکرد اجتماعی، سیاست گذاری و برنامه ریزی مبتنی بر تحقیق و پژوهش است. مدیریت شهری اگر بتواند نیاز های اجتماعی و فرهنگی شهر و شهروندان را از طریق مطالعه و تحقیق علمی به درستی شناسایی کرده و میان یافته های پژوهشی در سطوح کاربردی و راهبردی و سیاست گذاری، برنامه ریزی و اجرا، پیوند کارآمد و مستمر برقرار کند، آن گاه می توان به دستیابی به چشم انداز توسعه پایدار مبتنی بر رویکرد های اجتماعی و فرهنگی امید داشت.
مدیریت شهری در کلان شهر تهران برای تحقق این راهبرد، امکان به کارگیری ظرفیت ها و قابلیت های علمی موجود در دانشگاه ها، موسسات تحقیقاتی و پژوهشگران و پشتیبانی علمی و کاربردی ماموریت های معاونت امور اجتماعی و فرهنگی شهرداری تهران ازجمله شناخت علمی مسائل و نیاز های اجتماعی و فرهنگی، بررسی آثار و پیامد های اجتماعی و فرهنگی طرح ها و پروژه های شهری، و ترسیم سیمای اجتماعی و فرهنگی شهر تهران را از طریق برگزاری همایش ها، اختصاص امکانات پژوهشی فرهنگی و اجتماعی به پژوهشگران و دانشگاهیان و حمایت از محققان علوم شهری فراهم کرده است. از آنجا که توسعه خدمات شهری با رویکرد اجتماعی و فرهنگی نیازمند یک پشتوانه نظری و علمی و گسترش و تعمیق فعالیت های مطالعاتی و پژوهشی است، حوزه معاونت امور اجتماعی و فرهنگی ضمن هدایت و حمایت از پروژه های متعدد و متنوع پژوهشی، اقدام به برگزاری همایش های علمی با رویکرد فرهنگی کرده است تا عموم دست اندرکاران اعم از مدیران، استادان و کارشناسان محترم را به هم اندیشی درباره برنامه ها، نیاز ها و رویکرد های مدیریت شهری دعوت کند و زمینه مشارکت فعال فکری و عملی آنها را در راستای تقویت مدیریت شهری فراهم آورد. برگزاری دو همایش «حکمروایی خوب شهری» و «ماتریس فرهنگی شهر» تجربه های موفق و ارزشمندی در این زمینه بوده اند.
با توجه به دستاورد های ارزشمند این دو همایش ملی، «همایش شهر و زندگی روزمره»، به منظور بهره گیری از دیدگاه های تخصصی کارشناسان امور شهری، ترسیم چهره کنونی کلان شهر های ایران و تجسم تجربه های روزمره شهروندان برگزار شد. مهم ترین نکته در برگزاری این همایش، تاکید بر نگاه بین رشته ای و همه جانبه به مقولات و پتانسیل های زندگی شهری است. نکته دیگر، ارجحیت دادن به رویکرد فرهنگی در تعریف موضوع ها و محور های همایش، در راستای تحقق شعار «توسعه پایدار شهری» است.
یاد آوری این نکته ضروری است که برگزاری این همایش و تحقق اهداف آن، مرهون تلاش همکاران و کارشناسان متعهد به مبانی ارزش های اخلاقی، مسئولیت پذیر، خلاق، و تاثیرگذار در حوزه امور اجتماعی و فرهنگی است.
با توجه به کمبود منابع پژوهشی در زمینه ارتباط میان مقوله شهر و مفاهیم فلسفی، این مجلد به انتشار و ارائه مقالاتی اختصاص داده شده است که حلقه پیوند مقولات شهر و زندگی روزمره با فلسفه هستند. امید است که آراء محققان در این زمینه به گسترش افق معنایی این حوزه کمک نماید. گفتنی است که برگزاری این همایش و تحقق اهداف آن، مرهون تلاش همکاران، کارشناسان متعهد به مبانی ارزش های اخلاقی، مسئولیت پذیر، خلاق و تاثیرگذار در حوزه امور اجتماعی و فرهنگی است.
امیدوارم نظرات کارشناسان و شهروندان گرامی (به ویژه اهالی فرهنگ) نتایج ثمربخشی چون ارتقای کیفیت و کمیت برنامه ها و پروژه ها و افزایش بهره وری و اثربخشی را در کارکرد های آتی به ارمغان آورد.
امید است فعالیت های صورت گرفته مورد قبول خداوند متعال و رضایت حضرت بقیهالله الاعظم (عجل الله تعالی فرجه الشریف) قرار گیرد. پیشاپیش از همه صاحب نظر ان، مدیران، همکاران و اهل فرهنگ و اندیشه که این دستاورد ها را با دقت ارزیابی خواهند کرد و با نقد های سازنده خویش به اصلاح و کامل شدن برنامه ها و عملکرد این حوزه یاری خواهند رسانید، صمیمانه قدردانی می کنم.

سید محمدهادی ایازی
معاون امور اجتماعی و فرهنگی شهرداری تهران و رئیس همایش

سخن دبیر علمی

«روزمره مقیاسی از همه چیز است»؛ این را گای دوبور در کتاب جامعه نمایش گفته است؛ مقیاسی از همه چیز بودن، تعبیری سرراست و روشن است؛ یعنی همه آنچه جهان مناسبات انسان ها با خود و پیرامونشان را برمی سازد. بااین حال، این جهان به همان میزان که آشنا و بدیهی و روزمره است، واجد پیچیدگی ها و تناقض هایی است که خود را در محل تفکیک عرصه های کنش بروز می دهد. درحقیقت، این تعبیر، بیان مخاطره آمیز زندگی روزمره است که تاریخ واقعی انسان ها را رقم می زند؛ مخاطره انگیز ازاین رو که گاه در گفتمان های عمومی تن به فرودستی داده و از آن برای توصیف هر آنچه غیرروشنفکرانه، میان مایه و حتی فرومایه است، بهره گرفته شده است. درحالی که این مفهوم پرماجرا، سبقه ای طولانی در تاریخ مکتوب آدم ها از یونان باستان تا قرون وسطا و پس از آن دارد، کمتر از دو قرن است که کم وبیش مورد توجه و ابژه مطالعات جدی و دانشگاهی قرار گرفته است. ماجرای صنعتی شدن و شکل گیری سرمایه داری در غرب و به دنبال آن فراگیری تکنولوژی، یکسان شدن شکل زندگی آدم ها در روند تمایزیابی و تقسیم کار و تراکم بدن ها در کلان شهرها، رفته رفته کانون مسئله آمیز بحران های اجتماعی را از ساختارهای کلان به سازه های کوچک مقیاس زندگی هرروزه آدمیان معطوف کرد. واکاوی قوانین سیستمی در تعامل با تجربه های روزمره کنشگران مورد توجه قرار گرفت. شاید روش مردم نگاری از اولین گام هایی بود که در مقابل تعابیر انتزاعی و مفاهیم کلی جامعه شناسان کلاسیک، تفسیر خود را از واقعیت در جریان زندگی روزمره پیش نهاد؛ این روش، کانون دانش اجتماعی را در زندگی روزمره، فرض می گیرد.
از نظر هوسرل نیز معرفت علمی از تجربه و زندگی روزمره ریشه می گیرد؛ برای همین، وی در پایه گذاری سنت پدیدارشناسی تلاش می کند که میان معرفت علمی و تجربیات زندگی روزمره پیوند برقرار کند. هوسرل در جست وجوی درک ماهیت و قوانین اشیا، نه تنها در قوانین مطلق و جهانی، بلکه در قوانین عامی بود که در قلمروهای متفاوت تجربه انسانی گنجانده شده بودند. این روش را ابتدا کسانی در عرصه ادبیات و فلسفه چون هایدگر، سارتر و بسیاری از فیلسوفان جدید به کار گرفتند؛ اما این تاثیر به زودی در حوزه های مختلف علوم انسانی، ازجمله جامعه شناسی تسرّی پیدا کرد. شوتس درباره هستی هایی پژوهش می کرد که در نوع خاصی از تجربه یافت می شوند: تجربه انسان ها از جهان اجتماعی؛ به نظر شوتس موضوع بررسی جامعه شناسی آن شیوه ای است که انسان ها از طریق آن زندگی روزمره شان را می سازند یا می آفرینند. او جهان عقل سلیم حاکم بر «زندگی روزمره» را واقعیت شاخصی می داند که از مجموعه واقعیت های چندگانه یا حیطه های متناهی معنا متمایز می شود. جهان های متعددی وجود دارند، ازجمله جهان های خواب، خیال، افسانه، تئاتر و جهان صوری و انتزاعی تری چون جهان علم، هنر و فلسفه؛ مرز میان این جهان ها مبهم و نامعین است؛ ازاین رو، گاهی این جهان ها در هم می آمیزند. جامعه شناس از طریق طرح خویش و متعاقب آن، سازمان دهی ذخیره مشترک معرفت از بقیه مردم متمایز می شود؛ او از این طریق، می تواند گزارشی عقلانی و درنتیجه، عینی از جهان اجتماعی ارائه دهد؛ البته نه تنها شوتس، بلکه همه اتنومتدولوژیست ها بر این نکته تاکید کرده اند، مهارتِ عملی یا «دانش به مهارت ها» که مردم آن را بدیهی تلقی می کنند، برای به توافق رسیدن با این جهان و عبور ومرور میان آنها جالب توجه است.
هر چند شوتس تلاش کرد با نفی روش های انتزاعی میان نظریه و واقعیت اجتماعی پیوند برقرار سازد، اما خود در دام همان انتزاعیاتی گرفتار ماند که از آنها فرار می کرد. به عقیده برخی جامعه شناسان، شوتس در بستر سنتی فلسفی به طرح بحث از واقعیت هایی اجتماعی پرداخت که با جامعه شناسی هیچ قرابتی ندارند؛ سنت فلسفی هوسرلی که به سختی می توان آن را به زبان جامعه شناسی برگرداند.
گافمن و گارفینگل ازجمله جامعه شناسانی هستند که اصول و قواعد شوتس را فاقد «اعتبار» و تحقیقات و روش تحقیق خود را روایت منصفانه تر و دقیق تری درباره «زندگی روزمره» دانستند.
زندگی روزمره موضوعی فراگیر و چندساحتی است و تعریف و تحدید مفهومی آن کاری دشوار است. شاید یکی از دلایل گریز مفسران اجتماعی از ورود به حوزه زندگی روزمره تا چندی پیش، همین ماهیت سیال و ناپایدار آن است که به آسانی از زیر بار هرگونه تعریفی شانه خالی می کند. همین ویژگی و در عین حال، ضرورت مطالعه زندگی روزمره از حیث درک و شناخت فرایندهای وسیع مقیاسی چون تغییر فرهنگ و شکل گیری تاریخ از خلال کنش های ذهنی و عینی روزمره، باعث شد تا برخلاف فنومنولوژیست ها، جامعه شناسان مکتب انتقادی با واکاوی فرایندهای تاریخی، دست به تبارشناسی زندگی روزمره بزنند. نقد اساسی آنها به پدیدارشناسانی چون هوسرل و شوتس، نادیده گرفتن قدرت و سلطه به عنوان برسازنده اساسی مناسبات زندگی روزمره است. در نظر آنها، قاعده مندی زندگی روزمره بیش از آنکه مبتنی بر عقل سلیم و آگاهانه و اختیاری باشد (آن طور که پدیدارشناسان می گویند)، برآمده از سرکوب است؛ ازاین رو، نگرش آنها هویت خود را در جمله آشنای هگل بازمی یابد که می گوید: «امر آشنا لزوماً شناخته شده نیست». نظم زندگی روزمره در نگاه آنها حامل پارادوکس هایی است که بنیان معرفت شناختی آن بیش از هر چیز واجد منطق دوآلیستی دکارتی، همان تمایز آشنا و قدیمی سوژه و ابژه است؛ همچنین، شکل عملی تر و ملموس تر خود را در معادله من و دیگری و درنهایت، الگوی سلطه سیاسی بازمی یابد.
نظریه پردازان مکتب فرانکفورت مفاهیمی همچون «بتوارگی» و «ازخودبیگانگی» و «ابزاری شدن» که ویژگی های اصلی زندگی روزمره در جهان امروز هستند را تا یونان باستان و از طریق آثار هومر دنبال کردند؛ آنها ادیسئوس را تیپ ایدئال انسانی بورژوا دانسته اند.
هابرماس، دیگر نظریه پرداز مکتب انتقادی از سلطه عقل ابزاری و روابط تحریف شده مبتنی بر سلطه سخن گفته است؛ او عقیده دارد کنش مبتنی بر عقلانیت، ابزاری حاکم بر نظام های سیاسی و اداری و اقتصادی به «جهان حیاتی» روزمره هجوم برده است؛ طوری که در این فضا، کنشگران امکان شناخت، دریافت واقعیت ها و تصمیم گیری درست را ندارند؛ درنتیجه، بحران از روابط اقتصادی و اداری به بحران در معنا، تعهد، ارزش ها و باورها در جامعه سرمایه داری سرایت کرده است.
مارکوزه نیز در این مسئله که زندگی روزمره در جامعه سرمایه داری تحت استیلای معرفت فنی و تکنیکی قرار دارد و رهایی از این استیلا، در صورتی ممکن است که شالوده های معرفتی این نظام، دگرگون شوند، با هابرماس اشتراک نظر دارد.
اندیشمندان مکتب انتقادی، به منظور بازیابی فرایند سلطه در رابطه گفته شده، دل مشغول کلان روایت ها در عصر روشنگری و تبارشناسی آنها تا سرچشمه های تمدن غربی هستند؛ اما اندیشمندان پست مدرن آنها را مشکوک و مردود دانسته و می کوشند زندگی روزمره را از خلال ادبیات، موسیقی، تلویزیون، سینما، تئاتر وغیره، درک و تعقیب کنند. آنها هنر را دارای ظرفیت های کارآمدتری برای تبیین زندگی روزمره در مقایسه با فلسفه می دانند. یکی از مثال های مشهور آنها، در این زمینه، فیلم های چارلی چاپلین است؛ هاروی، بودریار، لش و بک از افرادی هستند که در این سنت، گام برداشته اند.
بدین ترتیب، حالا چنین نگاه ها و تعبیرهایی در یک هم آمیزی مسالمت آمیز با دانش های انسانی و اجتماعی دیگر، همان رویکرد میان رشته ای را شکل داده اند؛ این تعبیرها، به دنبال چرخش فرهنگی، در سال های اخیر و بیشتر، از نیمه دوم قرن بیستم بر سر زبان ها افتادند و اعتبار روزافزونی در مطالعات فرهنگی و اجتماعی کسب کردند؛ مطالعه زندگی روزمره با چنین رویکردی روبه گسترش است.
اما، باب مطالعه زندگی روزمره در ایران را می توان از نقطه ای گشود که این کشور روبه سوی مدرن شدن نهاد؛ در ایران، به دلیل ناگهانی بودن و فشرده بودن نوسازی، شوک و فشار ناشی از آن، بیش از غرب که در مدرنیته روند آرام و طبیعی خود را طی کرده بود، زندگی روزمره آدم ها را متاثر کرده است.
مشروطه، نوسازی، تشکیل نظام بوروکراتیک، نظام مندکردن زیست روزمره در قالب ثبت احوال، نظام وظیفه عمومی، اصلاحات ارضی، انقلاب اسلامی، جنگ، انقلاب فرهنگی، اصلاحات و...رویاها، خاطرات و آرمان ها و آرزوهای انسان ایرانی را پی درپی آشفته کرده اند. مسئله دار شدن زندگی روزمره در ایران، تحت تاثیر چنین اتفاق هایی و پیرو منطق مدرنیته ایرانی است: منطق تناقض؛ بدین معنا که منطق توجیه کننده رفتارها، احساسات، الگوهای عمل، ارزش ها و ترجیحات اجتماعی، رخدادها و پدیده های جمعی فاقد انسجام معنایی و درونی است. این رفتارها، آگاهانه یا ناخودآگاه از طریق مناسبات میان آدم ها، نهادها، سازمان ها و دولت ها شکل می گیرند؛ بنابراین، پیامدهای کنش در چنین بستری نیز متناقض و پیش بینی ناپذیر است و کارکردها و کژکارکردهای آن برای نظام اجتماعی محاسبه شدنی نیست؛ این تناقض ها و ناسازه ها، در همه ابعاد حیات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی جامعه و مردم امروز ایران وجود دارند. می توان این تناقض ها و ناسازه ها را در «سبک زندگی» مردم و سیاست ها و خط مشی های دولت ها یا حتی در سازوکار ساختارهای کلان اقتصادی و اجتماعی مشاهده کرد؛ ازاین رو برای شناختن و شناساندن این تناقض ها و ناسازه ها، می توان با «آشنایی زدایی» از امور عادی و پیش پاافتاده زندگی روزمره و توجه دقیق و عمیق به «تجربه های زیسته» شهروندان عادی یا رخدادهای روزمره، آنها را مشاهده، توصیف و تبیین کرد. بااین همه، عریان بودن قدرت در ایران و شکل ویژه عقلانیت در ایران، مناسبات متفاوتی میان کنشگران اجتماعی ایرانی در مقایسه با کنشگران غربی برقرار می کند؛ ازاین رو، کاربست تمام و کمال نظریه هایی که برآمده از تجربه تاریخی اجتماعی غرب هستند، خام دستانه و دور از حقیقت خواهند بود. بدین ترتیب، وظیفه دشوار صاحب نظران فرهنگی و جامعه شناسان ایرانی برقرارکردن نسبتی درست و حقیقی میان نظریه و تجربه در جامعه ایرانی است.
مطالعه در زندگی روزمره ایرانی، با ایجاد رشته انسان شناسی در دانشگاه تهران، کم وبیش آغاز و با شکل گیری رشته مطالعات فرهنگی مسئله شد و در کانون توجه محققان قرار گرفت. دانشی که در این سال ها در چهارچوب این دو رشته دانشگاهی تولید شده است، عموماً به شکل رساله های دانشگاهی و ترجمه کتاب، آن هم در حوزه های محدود و پراکنده و بیشتر مبتنی بر علایق پژوهشگران بوده است تا ضرورت و مسئله دار بودن آن. بااین همه، آن طور که باید، صورت بندی دقیقی از زندگی روزمره ایرانی به دست داده نشده است. از این گذشته، همین میزان دانش تولیدشده نیز در خدمت اداره شهر و نظام مدیریت شهری قرار نگرفته است و مدیران شهری توجه چندانی به اهمیت کاربست آنها در بهبود عملکرد خود در شهر نداشته اند. به نظر می رسد چناچه مدیران شهری بخواهند دانش خود را برای اداره امور شهر بر منبع حقیقی و کارآمدی، همچون زندگی روزمره شهروندان استوار کنند، بهترین نقطه تمرکز همان جایی است که شهروند در شهر عمل می کند؛ اما این حوزه کنش به گستردگی بستری است که مناسبات میان زیست جهان شهروند و سیستم اجتماعی شکل می گیرد؛ ازاین رو مدیران شهری، چنانچه اهمیت پرداختن به این حوزه را دریابند، باید دانش خود را از زیست جهان شهروندان غنی کنند.
از این منظر، برگزاری همایش «شهر و زندگی روزمره» در راستای بهره گیری از توانایی علمی متخصصان دانشگاهی، محققان و صاحب نظران در شناخت وجوه مسئله دار زندگی روزمره ایرانی و فراهم آوری دانش برای کمک به حل این مسئله ها، به مدیران شهری برای استفاده از این دانش در جهت اداره بهتر شهر و زندگی شهروندان کمک کرده است؛ برگزاری همایش هایی از این دست، با حضور متخصصان رشته های گوناگون مرتبط با زیست فرهنگی و اجتماعی شهری و با تاکید بر رویکری بین رشته ای، افزون بر اینکه پیوند میان آکادمی و نهادهای اجرایی را در ایران محکم تر و جدی تر خواهد کرد، به افراد امکان خواهد داد تا با طرح دیدگاه های مختلف به صورت کاملاً دمکراتیک و هماهنگ در اداره شهر مشارکت کنند.

اهمیت برگزاری همایش

گفتمان مدیریت شهری در جهان، پس از ایده های شهروندمداری، مشارکت و محله گرایی، ایده حکمرانی خوب را، برگزیده و دنبال می کند. حکمرانی شهری مجموعه ای از اقدامات افراد و نهادها اعم از خصوصی و دولتی را در مدیریت و اداره شهر در بر می گیرد؛ چنین فرایندی، عملی و پیوسته است و به وسیله آن منافع افراد مختلف به کمک فعالیت های مشارکت گونه تامین می شوند. درواقع، حکمرانی شهری شامل نهادهای رسمی و غیررسمی و سرمایه اجتماعی شهروندان است. با تحولات وسیع در دهه ۷۰ و پیامد آن به شکل دولت حداقلی در دهه۹۰، رویکرد حکمرانی خوب به عنوان راه حل مشکلات توسعه به خصوص در کشورهای درحال توسعه و کمتر توسعه یافته مطرح شد. حکمرانی خوب شهری با تاکید بر مشارکت و بهره گیری از سازوکارهای جدید برای حکومت های محلی، در پی تعریف نوینی از شهرداری ها و سازمان های مرتبط با حکومت محلی است. این به طوری است که آنها از زیر سایه دولت های ملی بیرون آمدند و با استفاده از تمرکززدایی، نقش خود را از تامین کننده خدمات به توانمندساز ارتقا دادند؛ پذیرفتن این نقش و پیشبرد توانمندسازی شهروندان که در عین حال، باید با ویژگی های حاکمیتی شهرداری ها همسو بوده و در امتداد آن باشد، نیازمند ایجاد تحولات گسترده در ذهنیت شهروندان و تلقی آنها از شهرداری به عنوان سازمانی صرفاً خدماتی است؛ ولی آنچه مولد این ایده در گفتمان مدیریت شهری بوده است، همان نگاه متفاوت و بلوغ یافته به شهر و زندگی شهری است؛ نگاهی که نقطه تمرکز خود را زیست جهان شهروندان قرار می دهد و در پی کاوش در آن به منظور کشف امکانات بالقوه آن است. همایش «شهر و زندگی روزمره» در راستای ترویج چنین بینشی برگزار شد و از شهروندان نیز در این راستا یاری گرفت.
همچنین در سال های اخیر، رساله های دانشگاهی و تحقیقات پراکنده علمی و کتاب هایی در زمینه زندگی روزمره و تجربه زیسته شهروندان در ایران انجام شده و حتی در گفتمان عمومی جامعه نیز گفت وگو درباره تجربه های زیسته رواج یافته اند. به نظر می رسید تاحدودی به دانشی در این زمینه دست یافته ایم که تاکنون صورت بندی دقیقی از آن شکل نگرفته و مورد بهره برداری نیز واقع نشده است. در بخشی از این همایش، هدف آن بوده که زمینه گفت وگوهای تخصصی درباره دانش تولیدشده و آماده کردن آن برای استفاده مدیران شهری فراهم شود.
افزون بر این، در برگزاری این همایش تلاش شده است ابعاد مغفول مانده و تاریک زندگی روزمره، در معرض توجه قرار گرفته و دیده شوند. در ضمن، تلاش شده است در فضایی علمی، کنش ها، بحران ها و مسئله های زندگی روزمره، فارغ از نگاه ساختارگرایانه و با هدف ایجاد شناخت لازم و ضروری از زندگی مردم و روش های اندیشیدن، تولید معنا و ارزش و عمل کردن آنها مورد بررسی قرار گیرند.
همچنین، به نظر می رسد چنین همایشی با رویکردها و مختصاتی که در مقدمه شرح داده شد، کمک خواهد کرد تا دانش مدیریت شهری به رویکردی بین رشته ای ارتقا یابد و ضرورت معرفتی این مسئله در گفتمان مدیریت شهری محقق شود.

اهداف برگزاری همایش

امروزه، دیگر مسئله مطالعات شهری، شهرنشین شدن جمعیت ها و مهاجرت به شهرها نیست؛ محققان این حوزه، اکنون به دنبال درک و دریافت مفهوم ذهنی شهروندان از شهر و روابط شان با فضاها و ساختارهای شهری و شهروندان دیگر هستند. رویکرد حکمرانی خوبِ شهری مستلزم تغییر نگرش درباره شهر و قراردادن نوع مواجهه شهروندان با فضاهای شهری و مناسبات شهری در کانون توجه مدیران شهری است. اهداف این همایش عبارتند از: توجه به شهر از منظر کیفی در مقابل رویکرد غالب؛ برجسته کردن فرهنگ به عنوان امری که در مطالعات شهری کمتر دیده شده است؛ اتخاذ و ایجاد رویکردی بین رشته ای در مطالعه شهر؛ توجه به نقش و کارکرد توصیف و مشاهده در متدولوژی مطالعات شهری؛ مهم تر از همه، برقراری رابطه میان سه سطح زیست جهان شهروندان، فضاها و ساختارهای شهری و نظام مدیریت و برنامه ریزی شهری. درحقیقت، تمامی مقالات درباره محورهایی نوشته شده اند که رابطه میان دو بعد از این سه را مورد مطالعه قرار داده اند؛ بدیهی است، تنظیم محورهای موضوعی همایش با توجه به این هدف کلی انجام شده است.
به منظور ارتقای دانش همگانی، به ویژه مدیران شهری در حوزه مطالعات زندگی روزمره شهری و آشنایی بیشتر متخصصان با مسائل جدید، در این حوزه، و مشارکت و همفکری دانشگاهیان، مدیران، شهروندان و نهادهای دست اندرکار مدیریت شهری، کمیته علمی همایش تلاش کرده است تا مقالات جدید حاوی ایده های نو، بدیع و عمیق مورد توجه قرار گیرند؛ همچنین، در این همایش از مقالات نظری، تجربی و روش شناختی نیز استقبال شده است.

محورهای همایش

موضوع های مورد بررسی در این همایش در شش محور توزیع شده اند؛ این شش محور عبارتند از: شهر، فضا و زندگی روزمره؛ شهر، خرده فرهنگ ها و زندگی روزمره؛ روان شناسی، شهر و زندگی روزمره؛ شهر، رسانه و زندگی روزمره؛ شهر، مدیریت شهری و زندگی روزمره؛ فلسفه، شهر و زندگی روزمره. بدیهی است که فارغ از موضوع همایش که تقریباً موضوعی تازه در خارج از حوزه آکادمیک است، همان طورکه پیش از این نیز گفته شده است، در گزینش محورها نیز تلاش شده است به ابعاد و زوایایی پرداخته شود که یا از اهمیت زیاد و فراگیری برخودارند، یا حوزه های بکری به شمار می روند که کمتر در دامنه آنها پژوهش و مطالعه شده است.
مقالات رسیده، گاه دارای ایده های بسیار بکر و نوآورانه بوده اند و این مقالات ابعاد پنهانی از زندگی روزمره شهری را کاویده اند. با توجه به اینکه گستره چنین موضوعی بسیار وسیع تر از آن است که در قالب برگزاری همایشی بتوان به تمامی ابعاد آن پرداخت، لازم به یادآوری است که به هیچ وجه ادعای پرداختن همه جانبه و جامع به موضوع را نداریم. مجموعه مقالات رسیده نشان می دهند که ظرفیت های بسیاری در مطالعات زندگی روزمره شهری با نگاه بین رشته ای وجود دارند. استقبال از موضوع همایش که گمان می رفت حوزه ای ناآشنا برای شهروندان باشد و صرفاً در قلمرو آکادمی معنادار است، موید این نکته است که می توان به حساسیت شهروندان در قبال شناخت وجوه مدرن زندگی در شهر و مشارکت در برنامه های مدیریت شهری اعتماد کرد. به نظر می رسد با سرمایه گذاری و برنامه ریزی در حوزه مطالعات شهری بین رشته ای، حتی می توان هریک از محورهای همایش را موضوع همایشی مستقل قرار داد تا شناخت وسیع تری از هریک از وجوه زندگی روزمره شهری به دست آید. این موضوع و تاکید بر مطالعه «زندگی روزمره» در ابعاد وسیع تر و در رابطه با مدیریت شهری، چنانچه در دستور کار جدی و مستمر مدیران و برنامه ریزان شهری قرار گیرد، به طور قطع گشایش های زیادی در حوزه برنامه ریزی شهری روی خواهد داد.
این مجموعه مقالات به سفارش معاونت امور اجتماعی و فرهنگی شهرداری تهران و با سرپرستی علمی اینجانب، در شش محور تهیه شده اند. با توجه به حجم زیاد مقالات، مقاله های ارسال شده برحسب موضوعات این محورها در شش کتاب، با نظارت مدیر هر محور تنظیم شده است؛ به عبارت دیگر، مقالات فراخوان و سفارشی مرتبط با هر موضوع، در جلدی مجزا گنجانده شده اند.
این مجموعه، حاصل تلاش بی وقفه یک سال دست اندرکاران علمی و اجرایی همایش شهر و زندگی روزمره است؛ امید است این محصول مورد توجه علاقه مندان و مخاطبان قرار گیرد و آنها را از دانش تولیدشده در زمینه موردبحث بهره مند سازد.
کتاب های این مجموعه نیز مانند همه محصولات جمعی دیگر حاصل زحمات گروهی از افراد است که بدون همکاری و همفکری آنها تالیف و انتشار آن ممکن نبود. در اینجا لازم می دانم از همراهی همه آنها که از یک سال پیش تاکنون در پیشبرد این همایش با ما بودند تشکر و قدردانی کنم؛ جناب آقای دکتر علی اصغر محکی، که با روی گشاده پذیرای ایده برگزاری همایش شدند، جناب آقای دکتر عماری که تشویق ها و حمایت های بی دریغ شان یکی از انگیزه های پیگیری این کار بود، جناب آقایان احمد شاهانی و سید محمدرضا بهلول مدیران محترم اجرایی همایش که وظیفه سنگین هدایت و پیشبرد کار را بر عهده داشتند و سرکار خانم نرگس خالصی مقدم، کارشناس علمی همایش که از ابتدا تا کنون با ارائه نقد و نظر، همکاری موثری در سازماندهی علمی کار داشته اند. همچنین از همه مدیران و اعضای کمیته های علمی، و نویسندگان مقالات سپاسگزارم.

نعمت الله فاضلی
دبیر علمی همایش

مقدمه

ازآنجاکه مقاله نگارنده در این مجموعه، به نوعی مقاله ای تمهیداتی و در حکم مقدمه ای بر نسبت شهر و زندگی روزمره از منظرگاهی فلسفی است، به نظر می رسد در این مقدمه، بهتر باشد به جای تکرار مطالب، پرسشی مهم را بیان کنیم و بکوشیم ابعاد آن را روشن سازیم: «فلسفه چقدر حق دارد در این همایش مشارکت کند؟»
مجموعه پیش رو، شامل مقالاتی است که در همایش «شهر و زندگی روزمره» مطرح شده اند، یا مقالاتی هستند که ابعاد فلسفی و نظری تر رابطه شهر و زندگی روزمره را به عنوان موضوع خود در نظر گرفته اند، یا از چنین ابعادی به موضوع خود نگریسته اند؛ ازاین رو، در کل می توان این مجموعه را در محور فلسفی این همایش قرار داد. طبعاً بنا به ماهیت همایش ها، نباید در اینجا نیز انتظار سیطره منطقی، یکپارچه ساز را داشت و به ناگزیر با تکثری از صداها و دیدگاه ها روبه روییم. بدین سان تجربه خواندن این مجموعه نیز از سنخ تجربه هایی است که فرد را در موقعیتی سیال بین زبان ها و تصاویر و تصورات شناور می کنند و او را در میانه افقی گشوده از وجه ها و نماها قرار می دهند. هر مقاله ای، استقلال خود را حفظ می کند و در عین حال، خواننده می تواند ضمن حرکتی میان متنی نقاطی از انطباق و اصطکاک را مانند مجرای طرح مسئله برای خودش دریابد.
بااین همه، تکثر به حدی نیست که عامل وحدت بخش این مقالات را به مثابه «محور فلسفی»، صرفاً اشتراکی لفظی قلمداد کرد و دلیلی مفهومی برای کنارهم آمدن اینها در این مجموعه و تفکیک خود این مجموعه از دیگر مجموعه ها نیافت. طبعاً بنا به رویکردی نظری که در این مقالات دیده می شود، می توان آنها را چیزی متمایز در نظر گرفت که تمایزشان مبتنی بر تمایز فلسفه (در معنای عام) از دیگر دانش ها و به ویژه وظیفه فلسفه از وظایف دیگر دانش ها، خاصه علوم انسانی و به طور اخص جامعه شناسی و روان شناسی است. قطعاً چنین تمایزی بنا به ماهیت خودِ موضوع نظری و فلسفی، تمایزی منقطع و مطلق نیست و درهم تافتگی ها و آمیختگی ها گاه آن قدری هستند که نشود به راحتی تمایزی را نشان داد. بر این اساس، مراد از تمایز در اینجا، بیشتر برجستگی است. آنچه در این مقالات برجسته تر است، رویکرد نظری آنهاست که یا ابعاد نظری را موضوع خود قرار داده و یا به موضوع خود از این ابعاد پرداخته اند.
قطعاً چنین امری محل پرسش ها و مناقشه های بسیاری است که روشن ترین و درگیرکننده ترین این پرسش ها، این است که: چه میزان فلسفه مجاز به دخالت در موضوعی همچون نسبت زندگی روزمره و شهر است؟ یعنی ضرورت و اهمیت، در کل از اساس امکان بحث فلسفی درباره این نسبت چیست و چه میزان است؟ این پرسشی است سهل و ممتنع؛ زیرا از سویی، همآن گونه که در بخشی از مقالات این مجموعه دیده می شود، فلسفه «به معنای عامِ مباحث نظری» مانعی ندارد که به موضوع های گوناگون در این حیطه مانند هر حیطه دیگری بپردازد. طبیعی است که این روالی معقول و مقبول است که دیدگاه های متفکران و اندیشمندان گوناگون، مانند روش و رویکرد، تبیین شده و درباره موضوع هایی به کار بسته شود؛ به طور مثال، اندیشه های هانری لوفور و یورگن هابرماس و حتی کسانی مانند ویلهلم دیلتای، می توانند مانند رویکردی کیفی مفصل بندی شوند و آن گاه با این رویکرد، به خود نسبت زندگی روزمره و شهر مانند موضوع یا موضوعی زیر این نسبت، پرداخته شود؛ اما از سوی دیگر، آنجا مسئله دشوار و ممتنع به نظر می آید که در نظر بگیریم که فلسفه در معنای خاص کلمه، حتی در باور چنین متفکرانی، گاه و کم وبیش، چیزی است که در تعارض با زندگی روزمره و به هم پیوستگی حیات شهری دیده می شود. بیشتر متفکرانی که گفته هایشان منشا مباحث فرهنگی است، غالباً موضعی انتقادی به ماهیت خاص فلسفه دارند و نظریه فرهنگی نیز عمدتاً به همین وجه انتقادیِِ تفکر این اندیشمندان علاقه مند است؛ ازاین رو، کار دشوار می شود و به نظر می آید که عنوان این محور، یعنی «نسبت شهر و زندگی روزمره از منظرگاهی فلسفی» دچار پارادوکس است. آیا خود بحث از نسبت زندگی روزمره و شهر، اساساً نوعی بحث متعارض با شیوه بحث فلسفی از امور نیست؟ آیا نظریه فرهنگی که بدواً بحث از این نسبت را در حیطه تعلق خود می داند محل مباحث خود را امور انضمامی در مقابل امور انتزاعی که محل مباحث فلسفی بوده اند، تعریف نکرده است. بدین سان آیا با پیش کشیدن بحثی فلسفی از هدف اصلی نظریه فرهنگی دور نخواهیم شد و آیا اساساً چیزی مانند زندگی روزمره، بحثی غیرانضمامی را درباره خودش روا می دارد؟ افزون بر این، خصیصه انتقادی مباحث نظریه فرهنگی با خصیصه توصیفی رویکردی فلسفی چگونه جمع پذیر است؟
حتی مهم تر از این پرسش ها، باید پرسید که فلسفه دقیقاً چه می کند که از عهده جامعه شناسی و روان شناسی برنیاید؟ درواقع، مسئله وظیفه خاص فلسفه در میان است؛ یعنی چگونه برخوردی با موضوع دارد که بتوان گفت این برخورد در اساس خود، برخوردی از سنخ برخورد جامعه شناختی یا روان شناختی وغیره نیست. افزون بر این، نه فقط در موضوع، بلکه در هدف نیز باید پرسید که غرض برخورد فلسفی با موضوع چیست که از سویی در اغراض جامعه شناختی و روان شناختی و مانند آن نگنجد و از دیگر سو، برانگیخته از امری فرادانشی مانند قدرت نباشد که آن را بدل به ایدئولوژی کند؟
با این پرسش ها روشن می شود که مناقشه ممکن، بر سر حضور فلسفه در معنای خاصش در این همایش است. به نظر می رسد هیچ کجا بهتر از این مقدمه، نتواند محل طرح و پاسخ گویی به این پرسش باشد که «چرا در این همایش فلسفه هست، به جای آنکه نباشد؟» نظر به مباحث گفته شده می توان از دو بعد عام وخاص به این پرسش پاسخ داد.

حضور فلسفه در معنای عام در این همایش

فلسفه در معنای عام، مساوی با مطلق هرگونه نظریه پردازی است. چندان نیازی به حجت و دلیل ندارد که گفته شود، جامعه ما نیاز دارد پایه ها و مبانی نظری خود را برای برخوردی ژرف تر، دقیق تر و چندجانبه تر با موضوع های انضمامی اش تقویت کند. واضح است که خصیصه فلسفه به مثابه تفکر به نحوی است که به بیان ارسطو «اگر بخواهیم فلسفه نورزیم، باز هم باید فلسفه بورزیم»؛زیرا فلسفه محل تولد مهم ترین مفاهیم، اصطلاحات، مسائل و نیز روش ها و اهداف و در کل زبان ها و گفتمان هایی است که ما در دانش های مختلف، حتی علیه صور و ابعادی از فلسفه یا فلسفه در کل، نیاز به درک و تعدیل و نیز فهم و تفهیم آنها داریم. روال جاری در حوزه های مختلف دانش، خاصه دانش های انسانی، چنین است که اندیشه متفکری یا بُعدی از آن یا بُعدی از اندیشه دسته ای از اندیشمندان، ضمن تفسیر، تشریح شده و توضیح داده می شود. بدین سان بستری زبانی و مسئله ای و مفهومی و نیز رویکرد یا غایتی برای پرداختن به موضوعی فراهم می شود و آن موضوع، ضمن دور و نزدیک شدن از موضع بالفعل یا بالقوه آن متفکر یا متفکران درباره اش، بررسی شده و ساختار متنی می یابد. به همین دلیل، اهمیت پرداختن به موضوع های مختلف موضوع همین همایش است، یعنی «نسبت زندگی روزمره و شهر» از ابعادی فلسفی، به معنای عام کلمه، کاملاً روشن است. ما نیاز داریم هرچه بیشتر با فلسفه ها و نظریه های چهره های مختلف فکری آشنا شویم تا شیوه برخورد آنها را در موضوع های انضمامی مان بیازماییم و امکان تکثر دیدگاه ها و گفت وگوی مبتنی بر آنها را غنا ببخشیم. معرفی اندیشه اندیشمندان به طورکلی کافی نیست، بلکه کاربست اندیشه آنان در ابعاد مختلف دانش های گوناگون نیز ضروری و چه بسا ضروری تر است؛ زیرا، این موضوع های انضمامی در حکم نمونه مثال، همان قدر به فهم آن اندیشه ها کمک می کنند که آن اندیشه ها در روشن سازی این موضوع ها یاری می رسانند.
در خصوص نسبت شهر و زندگی روزمره، می توان به چند دسته از اندیشمندان اشاره کرد: الف) کسانی که مستقیماً به این موضوع پرداخته اند، ازجمله هانری لوفور، یورگن هابرماس و دیگران؛ ب) کسانی که مستقیماً به یکی از ارکان این موضوع یا رکنی نزدیک به این ارکان پرداخته اند که نزد اکثر متفکران نیمه دوم قرن بیستم چنین خصیصه ای دیده می شود؛ مانند آلفرد شوتس که مباحث بسیاری را در خصوص زندگی روزمره می توان نزد وی یافت؛ لئو اشتراوس که مشخصاً به فلسفه شهر می پردازد؛ اندیشمندان انتقادی که به این ارکان یا موضوع هایی حول وحوش آنها پرداخته اند، به طور مثال، مباحثی که نگاه ارگانیک و بدن واره به شهر دارند؛ ج) فلاسفه پارادایم سازی که بسترهای کلی مکتب یا رویکرد گسترده فلسفی را تدارک دیده اند و بنابراین بی آنکه مشخصاً به این موضوع پرداخته باشند، بازسازی نگاه آنها درباره «نسبت شهر و زندگی روزمره» با نظر به بستر کلی اندیشهشان ممکن است؛ مثلاً کارل مارکس، پدر اندیشه مارکسیسم بی آنکه به طور کاملاً مشخص به این نسبت پرداخته باشد، بازسازی نگاه او در صورت اِشرافی نسبی به افق عام اندیشه اش ممکن است.
علاوه بر شخص اندیشمندان، می توان امکان مواجهه افق های مکتبی، دوره ای و شیوه های جهان بینی را نیز در این موضوع، در نظر گرفت. می توان شیوه های ممکن برخورد هر مکتب خاص با موضوع «شهر و زندگی روزمره» یا رکنی از ارکان این موضوع را آن گونه بررسی کرد که بر رکن دیگر اثر می گذارد. مکاتب عمده معاصر، ازجمله مارکسیسم، پدیدارشناسی، روانکاوی یا ترکیبی از این مکاتب، با یکدیگر یا با دیگر رویکردهای عمده، ازجمله هرمنوتیک، ساختارگرایی و پساساختارگرایی، فمنیسم وغیره می توانند محور بحث از نسبت زندگی روزمره و شهر باشند. افزون بر این، می توان خصایص کلی هر عصر یا جهان بینی را نیز محور مواجهه با این موضوع قرار داد؛ مثلاً اندیشه یونانی و شهر و زندگی روزمره، قطعاً از محوری ترین مباحث خواهند بود؛ زیرا یونان عمدتاً موقعیتی مدخلی برای ورود به مباحث نظری دارد؛ همچنین، می شود از چیزی مانند شهر و زندگی روزمره، در جهان بینی ایرانی یا هر کجای دیگری که بتوان خصیصه های مختصه جهان بینی آنجا یا آن دوران را تمیز و تمایز داد، سخن گفت. همچنین، می توان حتی موضوعی را در سیلان بین اندیشه ها و مکاتب و جهان بینی ها در این رابطه پی گرفت.
هریک از شیوه های بحث درباره این نسبت، حقایق کلی و نسبی مختلفی را درباره آن بر ما عرضه خواهد کرد و طبیعی است که عمدتاً خصیصه ای میان متنی خواهند داشت؛ یعنی نباید انتظار داشت که نتایج، کلاً در ضوابط و چهارچوب دانش رشته ای خاص بگنجند. درواقع، فلسفه در معنای عام کلمه، عمدتاً ماهیتی بینامتنی دارد و می توان ابعاد مختلفی از دانش رشته های گوناگون را در مباحث آن یافت، بی آنکه صرفاً در یکی خلاصه شوند.
تا اینجا، بُعد ساده و روشن قضیه در میان بود، یعنی پاسخ به این پرسش که چه میزان ضروری است که فلسفه در معنای عام، محوری از محورهای این همایش درباره شهر و زندگی روزمره باشد؟ روشن است که از ضعف های جامعه علمی ما نبود رویکردی فراگیر، در انضمامی سازی مباحث فلسفی است. متاسفانه در جامعه ما پل ارتباطی معناداری بین مباحث محض نظری و حوزه های کاربردی و انضمامی برقرار نیست. حوزه فلسفی ما نمی تواند به خوبی دیگر دانش رشته ها را تغذیه کند؛ اگر هم از قضا مطلبی فلسفی در خود آن دانش رشته ها یافت می شود، چونان چیزی رازآمیز و دشوار و منفصل و غریب باقی می ماند و ارتباطی بین آن و بستر انضمامی آن دانش رشته برقرار نمی شود. حال آنکه درواقع، هیچ بحث انضمامی بدون پس زمینه نظری و رویکرد فلسفی ممکن نیست. به همین دلیل، مباحث انضمامی رشته های مختلف نیز قطعاً بر مبنای رویکردی فلسفی در جریان اند؛ اما با این تفاوت که این رویکرد نظری و فلسفی، مفروض و مسلم پنداشته شده و بدون توضیح باقی مانده است. بدین ترتیب، دو مشکل به وجود می آید؛ نخست اینکه این رویکردِ مفروض و مسلم پنداشته شده، به نحو فروکاسته ای ساده سازی و بدیهی سازی شده است که این نکته به ژرفای مباحث انضمامی مبتنی بر آن و اهمیت آنها آسیب می رساند؛ دوم اینکه چون این رویکرد مفروض، به پرسش کشیده نمی شود، مورد نقد و ارزیابی قرار نمی گیرد و امکان دیگر پشتوانه های نظری ارزیابی نمی شود و با آنها به دیالوگ گذاشته نمی شود؛ این امر، همواره در مواجهه با رویکرد نظری دیگر، باعث برخوردهای گم و سطحی می شود؛ به طور مثال، این موضوع «نسبت زندگی روزمره و شهر» اساساً موضوعی از نظریه فرهنگی یا به عبارتی دانش میان رشته ای مطالعات فرهنگی محسوب می شود. این موضوع دارای پشتوانه ای نظری است که از انواع مختلف نظریه ها و مکاتب مختلف معاصر یا ترکیبی از آنهاست، ازجمله مارکسیسم، پدیدارشناسی، پساساختارگرایی وغیره؛ این پشتوانه، درواقع در معنا و نوع جهت گیری این دانش رشته تاثیر اساسی دارد. در مواردی خاص برای ما که ضمن ترجمه، این دانش میان رشته ای را آموخته ایم، این پشتوانه تصریح ناشده باقی مانده است. همین امر سبب بروز برخی مشکلات می شود. ازجمله اینکه فرد می تواند دچار نگاه فروکاست انگار شود و متوجه نباشد که این شیوه موضع گیری او تنها صورت و معنای ممکن از چیزی موسوم به مطالعات فرهنگی نیست و به اصطلاح آنچه را که وی نمی داند، غلط فرض کند؛ همچنین، باعث می شود آنچه را نیز می داند از ریشه درک نکند؛ مثلاً فردی که با تحقیقات انضمامی برآمده از مکتب بیرمنگام آشناست، به دلیل نبود آشنایی با خاستگاه های فلسفی و نظری این مکتب، نمی تواند موقعیت این رویکرد را در جغرافیای مفهومی درک کند و نیز نمی تواند به دیالوگی درست با آنچه موسوم است به مطالعات فرهنگی امریکایی بپردازد؛ زیرا در مکتب بیرمنگام، منشاهای نظری عمدتاً اندیشه های انتقادیِ مارکسیستی و پسامارکسیستی هستند و در مکتب امریکایی فلسفه های پدیدارشناسانه و هرمنوتیکی با رهیافتی توصیفی برجسته ترند. به همین دلیل، اختلاف را باید با «رجعتی نظری» به خاستگاه های فلسفی برگرداند و در آنجا به مناقشه پرداخت.
روشن سازی همین نکته «رجعت نظری» شاید از مهم ترین وظایف اهل فلسفه در همایش های انضمامی از قبیل همایش حاضر باشد؛ پاسخ به این پرسش نیز که «چقدر نیاز است افرادی که در رشته های انضمامی مختلف تحصیل و تحقیق می کنند، فلسفه بدانند و به اصطلاح هگل و کانت بخوانند؟» در گرو فهم همین مفهوم «رجعت نظری» است. طبیعی است که این پرسشی دوپهلوست؛ از سویی، هیچ نیازی نیست و از سوی دیگر، نیاز به فهم فلسفه برای محصلان و محققان هر رشته ای بر مطالب آن رشته مقدم است. اما این به چه معناست؟ اگر مراد از فلسفه به یادسپاری برخی اسامی و نوشته های آنهاست، بی آنکه نسبت روشنی با محتوای حوزه تحصیلی و تحقیقی فرد داشته باشند، قطعاً هیچ نیازی نیست و متاسفانه این خصیصه ای جهان سومی است که فلسفه در اسامی و چهره ها و مباحثی غامض، درک شده است و ارج گذاشته می شود. اگر فرد بتواند مطالب حوزه خود را با کمک آنها پیچیده سازی کند، اندیشمند دانسته می شود. با نگاهی به مصادیق تاریخی در دهه های اخیر می توان به روشنی نشان داد که فلسفه در این معنا نه تنها هیچ کمکی به بهبود دانش ها و هنرها در میان ما نکرده است، بلکه به شدت جنبه ای تخریبی نیز داشته است. واقعیت این است که اصلاً قرار نیست که به جز گروهی متخصص در آکادمی ها و مراکز تحقیقی، کسی حتی نام فلاسفه را نیز شنیده باشد. گروهی که قرار است مطالب را ترجمه و تفسیر کنند، مطالب و متون فلسفی را می خوانند، آن گاه بدون نام ها و اصطلاحات تخصصی، مفاهیم و مسائل را برای دیگران تسهیل و قابل فهم می کنند؛ آنها مطالب را به گروه و گروه های دیگر انتقال می دهند و به همین شکل در سطوح مختلف علمی جامعه، اندیشه ها، بی آنکه نام ها دست به دست شوند، تکثیر می شوند. آنچه جالب است این است که در بسیاری از کتاب های لاتین در دانش رشته های مختلف، نویسنده بی آنکه فلاسفه را بشناسد، اندیشه آنها را به کار بسته است. آنجا اندیشه ها را می شناسند، اندیشمندان را نه و ما اندیشمندان را می شناسیم، اندیشه هاشان را نه. درواقع، سواد عمومی فلسفی به معنای انتشار نام ها و اصطلاحات در بین همه نیست، بلکه به معنای بازگذاشتن باب امکان است؛ امکان رجعت نظری؛ یعنی زمانی که فرد دچار چالشی در نظام باورها و اصول موضوعه اش در رشته انضمامی اش می شود، بتواند به پشتوانه های نظری این چالش بازگردد؛ این پشتوانه ها را با بدیل های آنها به دیالوگ بگذارد. اینکه فرد باید قبل از دانش رشته خودش با فلسفه آشنا باشد، به معنای خواندن تاریخ فلسفه نیست، بلکه روشن شدن انواع ممکن از بنیان های نظری ای است که موضوع انضمامی وی می تواند در بین آنها قوام بگیرد. این موضوع نیازی به نام بردن از فلاسفه و آشنایی با پیچیده ترین جزئیات فکری و ترمینولوژی آنان ندارد.
این نکات آخر، به این دلیل خاطرنشان شدند که در جامعه ما دست کم در سطح متعارف، دو باور افراطی و تفریطی درباره فلسفه و نظریه، عمومیت یافته اند؛ گاهی به حق اصحاب دانش های گوناگون از دخالت و دخیل شدن بیهوده مباحث فلسفی در حوزه کارشان می نالند و معتقدند که ساحت عمل در آن حیطه ، مجروح و مقتول نظریه بافی های عمدتاً نامفهوم شده است. این به گونه ای است که گاه حتی این مفاهیم نظری، دست افزار کسانی می شوند تا امور نادرست را درست جلوه داده و حتی در پس نافهمیدنی سازی مباحث، کم سوادی خود را نهان کنند. بدین ترتیب، به کاربرد منظرگاه های فلسفی بدبینی ایجاد می شوند که گاه، به این حکم منتهی می شوند که بحث فلسفی جایی در حوزه ما ندارد؛ برای مثال، بخشی از اهل ادبیات معاصر ما به حدی رنجور نظریه بافی های متورمند که وقتی به زوال تدریجی ادبیات در ساحت عمل و عینیت می نگرند، مقصر را همین تورم نظری قلمداد می کنند. در حوزه های اجتماعی نیز این باور به وفور دیده می شود که موضوع عینی و انضمامی ما با نظریه بافی های انتزاعی، بیگانه است. طبیعی است که طیفی از افراد بگویند که ازقضا، علت بحران ها نقصان مباحث نظری بوده است و بر رواج مباحث نظری به هر قیمتی اصرار ورزند؛ گاه نتیجه این اصرار نیز شتابی جهشی در رسیدن به تازه ترین مباحث نظری در سطح جهانی است. آن چنان که دیده می شود این شتاب با جهش ها و پرش های بسیاری توام بوده اند که همین موضوع بر ابهامات و پیچیدگی ها به حدی دامن زده است که به ناگزیز با شبکه های منقطع مفهومی در بین گروه ها و طیف ها روبه رو شده ایم که بسترهای مشترکی که بتوانند بر پایه آنها به دیالوگ بپردازند را از دست داده اند. روند مدسازی های نظری بر کسی پوشیده نیست و هرازچندگاهی متفکری مانند مد روز، رواج می یابد و به زودی منسوخ می شود، بی آنکه حتی آثار اصلی و دیدگاه های راستین وی فهم و تفهیم شوند؛ علت اینکه آثار اصلی وی ترجمه و تفسیر نمی شوند و در عوض به مباحث ژورنالی وی قناعت می شود، این است که این آثار اصلی در یک پیوستار تولید شده اند و فلاسفه در دیالوگ با هم به نظریاتی رسیده اند. همین ابهامات ناشی از گسست در خود ساحت نظری، کاربست ابعاد نظری را در ساحت های عملی با مشکل روبه رو می کند و چه بسا به جای تقویت مباحث انضمامی، آنها را تخریب کند. با چنین اوضاع آشوبناکی روشن است که از سویی نظریه گریزی باعث سطحی انگاری های بیش از حد شود و از سوی دیگر، تاکید بیش از حد بر ساحت نظری، آن هم با این روال گسسته، سبب شود ساحت عینیت و انضمامیت و خود زندگی روزمره از کف برود.
نتیجه این مباحث اینکه، باید در نظر گرفت که ساحت نظریه و فلسفه در معنای عام، لازمه هرگونه بحث عینی و انضمامی در هر دانش رشته ای است. نظریه و فلسفه می توانند شبکه های مفهومی و تکوین تاریخی رویکردها و گفتمان هایی که آن بحث در آنها قوام یافته و معنادار شده است را به شکل توصیفی نمایان سازند و امکان دگراندیشی ها را به نحو انتقادی فراهم کنند. بدین ترتیب در بحث از نسبت زندگی روزمره و شهر، از منظرگاه عام فلسفی، می توانیم با رجعتی نظری، پارادایم های بالقوه و بالفعلی که این نسبت در آنها معنادار می شود را توصیف و نقد کنیم. می توانیم از اندیشه ها، مکاتب، رهیافت ها و جهان بینی های مختلف یاری بجوییم تا امکان های تازه ای برای بحث بیابیم و به زوایای جدیدی از موضوع بنگریم. درواقع، با این کار، از زوایای مختلفِ این موضوع «بداهت زادیی» می کنیم و آنچه را در نگاه معمولی روشن و بدیهی می پنداریم، به پرسش می کشیم. فرضاً ما در نگاه طبیعی سازی شده، تصور و تعریفی از زندگی روزمره داریم که گمان نمی کنیم چیزی قابل تردید باشد؛ ولی با رجعت توصیفی و انتقادی نظری، درمی یابیم که نه تنها این تصور و تعریف بدیهی نیست، بلکه می شود از ابعاد بسیاری به نقد وضعیت موجود آن و وصف صور بدیل آن پرداخت؛ به طور مثال، در خواهیم یافت که چه میزان ایدئولوژی و گفتمان های قدرت می توانسته اند در بدیهی سازی و عادی سازی آن دخیل بوده باشند و نیز چه میزان از نیروهای میل و اراده در این میان، سیطره داشته یا سرکوب شده اند. همین طور درباره شهر می توان بسیاری از ابعاد آن ازجمله باورهای «بدنی یا ارگانیکی» را وصف و نقد کرد؛ مثلاً ضمن مصاحبه با ساکنان هر شهر، این جمله مکرراً بر زبان پاسخ گران جاری می شود که «فلان قومیت آمدند و شهر را خراب کردند»؛ اگر ما پای مباحث نظری مثلاً اصحاب نظریه انتقادی در مکتب فرانکفورت را پیش بکشیم، این جمله می تواند دلالت های بسیاری را برای ما نمایان سازد. فرضاً تصور بدنی یا ارگانیکیِ مبتنی بر یک هارمونی پزشکی محور از شهر برای ما روشن می شود که پیرو آن می توان بحران های حیات شهری را هر چه بیشتر نمایان ساخت.
بدین ترتیب، فلسفه و نظریه در معنای عام، کاملاً محق و موظف است که در این همایش، مشارکت داشته باشد و یکی از محورهای اصلی آن را شکل دهد؛ زیرا هم می تواند دست مایه های متنوع مفهومی را در اختیار محققان بگذارد تا از منظرگاه های مختلف با موضوع خود مواجه شوند و زبان های فکری آنان را تقویت کند و هم می تواند از باورهای از پیش بدیهی انگاشته و مفروض بداهت زدایی کند و وضع موجود و مسلم را به پرسش بکشد و امکان های بدیل توصیفی و انتقادی را عرضه کند. مشروط بر اینکه خود فلسفه چونان امری رازآمیز ابزاری برای سرگردانی در بین مفاهیم نشود و خودِ موضوع را از دست ندهد و حتی سرکوب نکند.
با این حال، در باب فلسفه در معنای خاص کلمه، مسئله تا به این حد ساده نیست. در بخش بعدی می کوشیم به این بعد بپردازیم و نشان دهیم که چرا به نظر می رسد عنوان «نسبت شهر و زندگی روزمره از منظرگاه خاص فلسفی» مستلزم پارادوکس باشد و آیا راه حلی برای فائق آمدن بر این پارادوکس وجود دارد؟

نظرات کاربران درباره کتاب فلسفه، شهر و زندگی روزمره