فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب طلسم بین

کتاب طلسم بین
آخرین شاگرد ۲

نسخه الکترونیک کتاب طلسم بین به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب طلسم بین

وقتی صدای جیغ اول را شنیدم، برگشتم و گوشم را گرفتم و آن‌قدر فشار دادم ‌که سرم درد گرفت. آن موقع نمی‌توانستم کاری کنم. هم‌چنان صدا را می‌شنیدم، صدای راهبی بود که عذاب می‌کشید. مدتی طول کشید تا صدایش قطع شد. من در انباری بودم و در تاریکی آن‌جا از شدت ترس به خودم می‌لرزیدم و به صدای باران که به پشت‌بام می‌‌خورد، گوش می‌دادم و سعی می‌کردم نترسم و شجاع باشم. شب بدی بود و انگار اوضاع رفته‌رفته بدتر هم می‌شد. ده‌ دقیقه بعد، چاه‌کنی با شاگردش از راه رسیدند و من برای استقبال از آن‌ها به سمت در هجوم بردم. هر دوی آن‌ها خیلی گُنده بودند، آن‌قدر که من به‌سختی به شانه‌های‌شان می‌رسیدم. فانوس را بالا آورد و با دقت وراندازم کرد. نگاهش تیز و دقیق بود. انگار هیچ‌کدام بیخودی آن‌جا نیامده بودند...

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 4.06 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۱۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب طلسم بین

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. چاه کن هورشو



وقتی صدای جیغ اول را شنیدم، برگشتم و گوشم را گرفتم و آن قدر فشار دادم که سرم درد گرفت. آن موقع نمی توانستم کاری کنم. هم چنان صدا را می شنیدم، صدای راهبی بود که عذاب می کشید. مدتی طول کشید تا صدایش قطع شد.
من در انباری بودم و در تاریکی آن جا از شدت ترس به خودم می لرزیدم و به صدای باران که به پشت بام می خورد، گوش می دادم و سعی می کردم نترسم و شجاع باشم. شب بدی بود و انگار اوضاع رفته رفته بدتر هم می شد.
ده دقیقه بعد، چاه کنی با شاگردش از راه رسیدند و من برای استقبال از آن ها به سمت در هجوم بردم. هر دوی آن ها خیلی گُنده بودند، آن قدر که من به سختی به شانه های شان می رسیدم.
چاه کن با لحنی که انگار عجله داشت، پرسید: «خُب پسر، آقای گرگوری کجاست؟»
فانوس را بالا آورد و با دقت وراندازم کرد. نگاهش تیز و دقیق بود. انگار هیچ کدام بیخودی آن جا نیامده بودند.
همان طورکه سعی می کردم به اعصابم مسلط باشم و صدایم ضعیف و لرزان به نظر نیاید، گفتم: «حالش خیلی بد بود. بدجور سرماخورده بود و طول هفته ی گذشته در رختخواب بوده و برای همین منو فرستاده. اسمم تام وارده. شاگردشم.»
چاه کن فوری سرتاپایم را ورانداز کرد، انگار می خواست توانم را برای کارهای بعدی بسنجد. بعد یکی از ابروهایش را آن قدر بالا برد که زیر نوک کلاهش که هنوز از آن آب می چکید، پنهان شد.
با طعنه گفت: «خب آقای وارد، ما منتظر دستورات شما هستیم.»
دست چپم را توی جیب پشتی ام کردم و طرحی را در آوردم که سنگ تراش کشیده بود. چاه کن همان طورکه فانوس را روی زمین گِلی می گذاشت، سرش را با خستگی و بی میلی تکان داد و به رفیقش نگاه کرد. طرح را از من گرفت و شروع به کار کرد.
پس از چند دقیقه، چاه کن سرش را دوباره تکان داد، کنار فانوس زانو زد و کاغذ را جلوی نور گرفت. وقتی بلند شد، اخم کرده بود. گفت: «گودال باید نُه فوت باشه، این جا نوشته شش فوت.»
چاه کن کارش را خوب بلد بود. عمق گودال برای یک بوگارت باید شش فوت باشد، اما برای این نوع بوگارت که خطرناک ترین بوگارت ها بود، عمق نُه فوت مناسب بود. قطعاً ما با خطرناک ترین نوع بوگارت مواجه بودیم و جیغ های راهب هم گواه این مسئله بود. اما مشکل این بود که ما فرصت کندن گودالی با عمق نُه فوت را نداشتیم.
گفتم: «باید کاری کرد. تا صبح باید تموم بشه، وگرنه دیر می شه و راهب می میره.»
تا آن موقع آن دو نفر را فقط آدم های گُنده ای می دیدم که چکمه های بزرگی پای شان کرده بودند و اعتماد به نفس زیادی داشتند، ولی ناگهان به نظرم دستپاچه و عصبی آمدند. آن ها از یادداشتی که برای شان فرستاده بودم و خواسته بودم که به آن جا بیایند، متوجه وخامت اوضاع شده بودند. در پیغامی که فرستاده بودم، از نام محافظ استفاده کرده بودم برای این که مطمئن شوم فوری می­ آیند.
چاه کن پرسید: «پسر، می دونی داری چی کار می کنی؟ کارت رو بلدی؟»
مستقیم توی چشم هایش زل زدم و سعی کردم پلک نزنم. گفتم: «خب، من خوب شروع کردم. بهترین چاه کن و دستیارش رو که در منطقه وجود داشت استخدام کردم.»
این حرف ها را باید می گفتم و وقتی گفتم، صورت چاه کن با لبخندی باز شد و گفت: «کی سنگ می رسه؟»
ــ قبل از این که آفتاب بزنه. سنگ کار خودش سنگ رو می آره. ما باید آماده باشیم.
چاه کن سرش را تکان داد: «خب، تو به ما بگو چی کار کنیم آقای وارد. بگو می خوای کجا رو بکنی.»
این بار نیش و کنایه ای در لحنش احساس نمی کردم. جدی حرف می زد. می خواست کار تمام شود.
همه همین را می خواستیم، اما فرصت مان کم بود. درنتیجه در آن باران تند و هوای سرد، همان طورکه کلاهم را جلو می کشیدم و چوبدستی محافظ را در دست چپم نگه داشته بودم، راه را نشان دادم.
گاری دو چرخِ آن ها بیرون بود و وسایل داخل آن با روکش ضد آبی پوشانده شده بودند، ولی اسب صبوری که گاری را می کشید، زیر باران گیر کرده بود و از دهانش بخار بیرون می­ آمد.
از زمین گل آلود و پرچین خارداری که به راه باریکی منتهی می شد، گذشتیم و به درخت بلوط کهنی رسیدیم که شاخه هایش به حیاط کلیسا می رسید. گودال باید به صحن مقدس کلیسا نزدیک باشد، البته نه خیلی نزدیک.
نزدیک ترین سنگ قبر بیست قدم دورتر از ما بود.
گفتم: «گودال رو تا می تونین نزدیک اون بکنین.» و به تنه ی درخت اشاره کردم.
زیر نگاه های تیز استادم گودال های زیادی کنده بودم و در مواقع ضروری خودم می توانستم این کار را انجام دهم، اما این مردها در این کار استاد بودند و فوری انجامش می دادند.
آن ها که رفتند وسایل کارشان را بیاورند، من از بین سنگ قبرها به سمت کلیسای قدیمی رفتم. کلیسا ظاهر خوبی نداشت؛ تکه هایی از سقفش خراب شده بود و به نظر می آمد که سال هاست رنگ نخورده است. درِ کناری را هل دادم تا باز شود. در که باز شد، صدای ناله و غژغژی به گوشم رسید.
راهب هنوز در همان حالت قرار داشت، نزدیک محراب به پشت دراز کشیده بود. زنی بالای سر راهب روی زمین زانو زده بود و گریه می کرد. تنها فرقی که این بار داشت این بود که کلیسا نورانی و روشن شده بود. آن زن برای برداشتن تعداد زیادی شمع به اتاق راهبان هجوم برده بود و همه ی آن ها را روشن کرده بود. آن ها در بسته های پنج تایی و شش تایی قرار داشتند و دست کم صدتایی می شدند. زن شمع ها را روی نیمکت ها، زمین و لبه ی پنجره چیده بود، اما بیش ترشان در محراب قرار داشتند.
همان طور که به در نزدیک می شدم، ناگهان بادی به درون کلیسا وزید و شعله های شمع همگی به لرزه افتادند. زن که اشک از چشم هایش جاری بود، یک ­هو متوجه من شد و گفت: «داره می میره.» صدایش پر از غم و اضطراب بود: «چرا ان قدر دیر کردین؟»
از موقعی که پیغام را در چیپندن دریافت کردم، دو روز طول کشید تا خودم را به کلیسا برسانم. بیش از سی مایل تا هورشو راه بود و من هم همان لحظه راه نیفتاده بودم. وقتی پیغام را گرفتیم، محافظ آن قدر مریض بود که نمی توانست از جایش بلند شود و اجازه هم نمی داد که من به تنهایی این کار را انجام دهم.
معمولاً محافظ هرگز شاگردانش را برای کار تنها بیرون نمی فرستاد، مگر این که آن ها را دست کم یک سال آموزش داده باشد. تازه سیزده سالم شده بود و کم تر از شش ماه بود که شاگرد محافظ بودم. کار سخت و وحشتناکی بود و اغلب سروکارمان با چیزی بود که بهش «ظلمت و تاریکی» می گفتیم. تا آن موقع یاد گرفته بودم که چگونه با جادوگرها، اشباح، بوگارت ها و هر موجودی که در شب حمله می کند و ضربه می زند، روبه رو شوم. اما آیا برای این کار آماده بودم؟
می بایست بوگارتی را می گرفتم که اگر درست انجامش می دادم، کار آسانی بود. دوبار محافظ را حین انجام این کار دیده بودم. هر بار آدم های کاربلدی را استخدام کرده بود و کار هم خوب پیش رفته بود. اما این بار کمی فرق داشت و کار پیچیده ای بود.
می دانید، این راهب برادرِ خود محافظ بود. من او را فقط یک بار در بهار دیدم آن هم موقعی که به هورشو رفته بودیم. وقتی ما را دید، صورتش درهم رفت بعد به ما زل زد و علامت صلیب بزرگی در هوا کشید. محافظ به او نگاه هم نکرد، چون علاقه ای بین آن ها وجود نداشت و بیش از چهل سال بود که با یکدیگر صحبت نکرده بودند. اما درهرصورت خانواده جای خودش را داشت و جز این نمی شد کاری کرد. سرانجام محافظ برای انجام آن کار مرا به هورشو فرستاد.
استادم در حالت گیجی و هذیان گفت: «راهب ها! چرا اون ها فکر می کنن هرچی می دونن درسته و چیزی تغییر نمی کنه؟ چرا باید در همه ی کارها دخالت کنن؟ اون چی فکر می کنه؟ چرا همیشه فکر می کنه راهش درسته؟ بذار من کار خودم رو کنم و بقیه ی مردم هم کار خودشون رو کنن.»
آخر سر آرام شد و جزئیات کاری را که باید انجام می دادم، بهم گفت، از جمله نام و آدرس چاه کن و دستیارش را که باید استخدام می کردم. دکتری را هم معرفی کرد و تاکید کرد که فقط از او کمک بگیرم. این هم یک مشکل دیگر بود، چون این دکتر جای دیگری زندگی می کرد. می بایست برایش پیغام می فرستادم و تازه امیدوار می بودم که فوری حرکت کند.
به آن زن نگاه می کردم که به آرامی پارچه ای را روی پیشانی راهب می مالید. موهای چرب و دراز و سفید راهب از روی صورتش عقب رفته بود و چشم هایش بی قرار و تب­ آلود به این طرف و آن طرف می رفتند. او نمی دانست که زن برای گرفتن کمک کسی را دنبال محافظ فرستاده است. اگر می فهمید ممکن بود مخالفت کند، پس بهتر بود که آن موقع مرا نمی دید.
زن همین طور اشک می ریخت و اشک هایش در نور شمع برق می زدند. آن زن در خانه ی او کار می کرد و حتی از بستگانش نبود. فکر کنم او با آن زن بسیار مهربان بوده که زن آن قدر نگرانش بود.
گفتم: «دکتر به زودی می رسه و چیزی برای کم کردن دردش بهش می ده.»
زن گفت: «اون تموم عمرش درد کشیده، من همیشه مزاحمش بودم. همین مسئله اون رو از مرگ می ترسوند. اون گناهکاره و می دونه که کجا داره می ره.»
راهب پیر هر کسی بود و هر کاری کرده بود، مستحق این عاقبت نبود. هیچ­ کس مستحق آن وضعیت بد نبود. او قطعاً مرد شجاعی بود. البته یا خیلی شجاع بود یا خیلی احمق. وقتی بوگارت فریبش را خورد، او سعی کرد خودش با ابزار راهبان یعنی زنگ و کتاب و شمع با آن موجود مبارزه کند. اما نمی دانست راهی برای مقابله با ظلمت وجود ندارد. در بیش تر مواقع این کار فایده ای ندارد، چون بوگارت به مقام راهب و طرد شدن از طرف او توجهی نمی کند. در نهایت بوگارت پیروز می شود و راهب مثل همیشه رسوا می شود.
اما این بوگارت خطرناک ترین نوع بوگارت هایی بود که ما بایستی با آن ها روبه رو می شدیم. معمولاً ما به این نوع از بوگارت ها به خاطر رژیم غذایی شان احشام پاره کن می گوییم. وقتی راهب در کار بوگارت بیخودی دخالت کرد، خودش را قربانی و طعمه ی او کرد. حالا آن موجود یک درنده ی تمام عیار و تشنه ی خون آدمیزاد شده بود و راهب خوش شانس بود که توانسته بود خودش را نجات دهد.
روی زمین سنگفرش شده ی کلیسا شکافی وجود داشت، شکافی به شکل زیگزاگ که از پایین محراب شروع شده بود و تا سه قدم آن طرف تر از راهب پیش رفته بود. در قسمت پهن زمین شکاف بیش تر بود و عرضش هم تقریباً نصف یک دست بود. بوگارت زمین را شکافته بود و راهب پیر را از پایش چسبیده بود و تا زانویش به درون زمین کشیده بود. حالا در آن تاریکی و در زیرِ زمین خونش را می مکید و کم کم جانش را می گرفت. آن موجود مانند زالوی بزرگ چاقی بود که قربانی اش را تا می توانست زنده نگه می داشت تا لذت ببرد. هرکاری که برایش می کردم، زنده می ماند یا می مرد، عاقبت خوبی نداشت. درهرصورت بایستی بوگارت را می گرفتم. حالا که خون آدمیزاد خورده بود، معلوم نبود تا کی با خون احشام پاره کن باقی بماند.
وقتی آماده می شدم که خانه را ترک کنم، محافظ گفت: «اگه تونستی نجاتش بده، اما هر کاری هم می­ کنی مطمئن شو که کار بوگارت رو تموم کردی. این اولین وظیفه ی توست.»
دیگر داشتم خودم را آماده می کردم.

نظرات کاربران درباره کتاب طلسم بین

مجموعه داستان خوبیه. به طرفداران داستانهای ژانر ترسناک پیشنهاد میکنم حتما این مجموعه رو بخونن.
در 2 سال پیش توسط moh...kta
کاش کل جلد های کتاب با هم برای فروش بود که تکی تکی نخریم اینجوری قیمتشم کمتر در میومد
در 2 سال پیش توسط mis...077
عالیه این کتاب
در 1 سال پیش توسط mah...271
این کتاب خیلی خوبهههه
در 1 سال پیش توسط mah...271
این جلد کلا چند فصل هست ؟؟ من تا فصل ۱۲ رو دارم ؛ میخوام بدونم چند فصل هست که اگر زیاده جلد رو بخرم و اگر در حد ۱-۲ فصله بیخیالش شم.
در 2 سال پیش توسط HOS...OUT
عالی
در 7 ماه پیش توسط ars...i83
شروع خوبی داری
در 3 ماه پیش توسط حامد نوراللهی
goooooood
در 2 ماه پیش توسط sina sp
gooooooood
در 2 ماه پیش توسط sina sp
خواهشا اگه این کتاب رو خوندید بقیه جلد هاشم بخونید چون خیلی جالب تر میشه توی جلد سه تام با مگ آشنا میشه و اتفاقات خیلی نهیجی براشون می افته(به نظر شما شبح گیر بچه دارد یا نه؟)😈
در 4 ماه پیش توسط mos...220