فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شب دزد ارواح

کتاب شب دزد ارواح
مجموعه آخرین شاگرد۳

نسخه الکترونیک کتاب شب دزد ارواح به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شب دزد ارواح

شبی از شب‌های سرد ماه نوامبر بود و من کنار اجاق آشپزخانه با استادم نشسته بودم. هوا کم‌کم سرد می‌شد و می‌دانستم که یکی از همان روزها محافظ می‌خواست به خانه‌ی زمستانی‌اش در دشت سرد آنگلِزِرک برود. من برای رفتن عجله‌ای نداشتم. از بهار شاگرد محافظ شده بودم و هیچ‌وقت هم‌خانه‌ی زمستانی‌اش را ندیده بودم، اما حسی بهم می‌گفت که از جایی که بودیم بهتر نیست. من در چیپندن راحت بودم و ترجیح می‌دادم زمستان را آن‌جا بگذرانم. ...

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.42 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۱۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شب دزد ارواح

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. مهمان ناخوانده



شبی از شب های سرد ماه نوامبر بود و من کنار اجاق آشپزخانه با استادم نشسته بودم. هوا کم کم سرد می شد و می دانستم که یکی از همان روزها محافظ می خواست به خانه ی زمستانی اش در دشت سرد آنگلِزِرک برود.
من برای رفتن عجله ای نداشتم. از بهار شاگرد محافظ شده بودم و هیچ وقت هم خانه ی زمستانی اش را ندیده بودم، اما حسی بهم می گفت که از جایی که بودیم بهتر نیست. من در چیپندن راحت بودم و ترجیح می دادم زمستان را آن جا بگذرانم.
نگاهم را از روی کتاب درس لاتینم برداشتم و نگاهم با نگاه آلیس برخورد کرد. او کنار اجاق روی چهارپایه ی کوتاهی نشسته بود و صورتش از گرمای آتش خیس شده بود. لبخندی زد و من هم بهش لبخند زدم. او هم دلیل دیگری بود که نمی خواستم چیپندن را ترک کنم. آلیس نزدیک ترین دوستی بود که تا آن موقع داشتم و طی ماه های گذشته چندبار جانم را نجات داده بود. از این که او کنار ما بود و با هم زندگی می کردیم، واقعاً خوشحال بودم. او تنهایی ما را پر کرده بود. اما استادم گفته بود او به زودی ما را ترک می کند. محافظ هیچ وقت به او اعتماد نداشت، چون آلیس از خانواده ی جادوگران بود. او فکر می کرد آلیس مانع درس خواندن من می شود، بنابراین وقتی ما به آنگلزرک می رفتیم، او را همراه خود نمی بردیم. آلیس بیچاره از ماجرا خبر نداشت. من هم جرئت گفتنش را نداشتم. برای همین فقط دوست داشتم شب به یادماندنی دیگری را کنار هم در چیپندن بگذرانیم.
اما اوضاع آن طور که می خواستم نشد؛ همان طور که من و آلیس کنار اجاق نشسته بودیم و در نور آتش کتاب می خواندیم و محافظ هم روی صندلی اش چرت می زد، ناگهان صدای زنگی آرامش ما را به هم زد. با شنیدن صدای آن زنگِ بی موقع قلبم ریخت و ترسیدم. آن صدا فقط از یک چیز خبر می داد؛ کاری که مربوط به محافظ بود.
می دانید، هیچ وقت کسی نمی توانست برای گرفتن کمک به خانه ی محافظ بیاید، چون اگر کسی به اطراف باغ ها نزدیک می شد، بوگارتِ خانگیِ محافظ او را می گرفت و می درید. با این که هوا تاریک می شد و باد سردی هم می وزید، وظیفه ی من بود که به آن جا یعنی نزدیک درختان بید بروم و ببینم چه کسی به کمک نیاز دارد.
شام را خورده بودیم، احساس خوبی داشتم و راحت نشسته بودم و حتماً محافظ فهمیده بود که من تمایلی به رفتن ندارم. او سرش را تکان داد، انگار از من ناامید شده بود و از چشم های سبزش هم عصبانیت می بارید.
غرغرکنان گفت: «پسر، پاشو برو. هوا سرده و هیچ کی دوست نداره معطل بمونه!»
وقتی بلند می شدم تا ردایم را بپوشم، آلیس از روی همدلی به من لبخندی زد. او نگرانم بود، البته معلوم بود از این که آن جا نشسته و دست هایش را گرم می کند، خوشحال است در حالی که من می بایستی در آن سرما بیرون می رفتم.
همان طور که فانوسی در دست چپم بود، درِ پشتی را پشت سرم به آرامی بستم. باد داشت کلاهم را از روی سرم می انداخت و من از باغ غربی به سمت پایین تپه راه افتادم. سرانجام به درختان بیدی رسیدم که سر تقاطع گذر بودند. هوا تاریک بود و بالای سرم شاخه های لُخت درختان تکان می خوردند و می رقصیدند. باد هم شیون کنان می وزید مانند روحی که خبر مرگی آورده بود.
اما این چیزها مرا خیلی نمی ترساند و نگران نمی کرد. پیش از آن هم در تاریکی آن جا رفته بودم و در سفرهایی که همراه محافظ بودم، آن قدر با وقایع گوناگونی مواجه شده بودم که دیگر این چیزها مرا نمی ترساند. با این حساب از چندتا سایه نمی ترسیدم و توقع داشتم با آدمی دستپاچه تر از خودم روبه رو شوم. شاید کشاورزی پسرش را برای گرفتن کمک فرستاده بود و پسر می ترسیده پایش را به خانه ی محافظ بگذارد.
اما برخلاف انتظارم پسری زیر درخت بید نایستاده بود، پس همان طور بهت زده ایستادم و نگاه کردم. آن جا، زیر طنابی که به زنگ وصل بود، آدم بلند قدی با ردای مشکی بر تن و چوبدستی در دست چپش ایستاده بود. او یک محافظ دیگر بود!
مرد از جایش تکان نخورد، بنابراین من چند قدم به سویش برداشتم و در چند قدمی اش ایستادم. شانه های پهنی داشت و کمی از استادم بلندتر بود، اما نمی توانستم درست ببینمش، چون کلاهش روی صورتش را پوشانده بود. قبل از این که خودم را معرفی کنم، شروع به صحبت کرد.
غریبه گفت: «شک ندارم که اون الان کنار آتیش نشسته و خودش رو گرم می کنه در حالی که تورو توی این سرما بیرون فرستاده.» بعد با کنایه گفت: «هیچ چی تغییر نکرده!»
پرسیدم: «شما آقای آرکرایت هستین؟ من تام وارْدَم، شاگرد آقای گرگوری...»
انگار حدسم درست بود. استادم، آقای گرگوری، تنها محافظی بود که تا آن موقع دیده بودم، اما می دانستم که چندتای دیگر هم هستند. نزدیک ترین آن ها به ما بیل آرکرایت بود ؛ کسی که در کَسِر سرگرم کارهای خودش بود و از مناطق شمالی منطقه مراقبت می کرد. پس احتمالش زیاد بود که این مرد همان محافظ باشد، فقط نمی دانستم چرا زنگ زده است.
غریبه کلاهش را از روی صورتش عقب داد و ریش سیاهش با لک های سفیدی روی صورتش مشخص شد، موهای نامرتبش هم در دو سمت پیشانی اش برق می زد. لبخندی زد، اما نگاهش سرد و خشن بود.
ــ این که من کی هستم پسر جون، به تو ربطی نداره، اما استادت منو خوب می شناسه!
بعد دستش را توی ردایش برد و نامه ای درآورد و بهم داد. نامه را برگرداندم و نگاه کردم؛ مهروموم شده بود و رویش نوشته بود: به جان گرگوری.
ــ خب پسر، حالا برگرد و برو. این نامه رو بهش بده و بگو که به زودی دوباره همدیگرو می بینیم. من در آنگلزرک منتظرشم!
همان طور که بهم گفته بود، نامه را توی جیب شلوارم گذاشتم و از این که به خانه برمی گشتم خوشحال بودم، چون پیش آن غریبه احساس خوبی نداشتم. راه افتادم، اما از روی کنجکاوی برگشتم و پشتم را نگاه کردم و در کمال تعجب اثری از مرد غریبه ندیدم. وقت زیادی نداشت که از آن جا دور شود و به نظر لابه لای درختان پنهان شده بود.
گیج شده بودم، سراسیمه به خانه بر گشتم تا از هجوم باد سرد و تند در امان بمانم. می خواستم بدانم که توی نامه چی نوشته شده است. لحن آن غریبه تهدیدآمیز بود و از حرف هایش بو بردم که او و استادم ملاقات دوستانه ای نخواهند داشت!
در این فکرها بودم که به نیمکتی رسیدم که وقتی هوا گرم بود، محافظ کنار آن بهم درس می داد. بعد به اولین درخت های باغ غربی رسیدم. ناگهان صدایی شنیدم و چنان ترسیدم که نفسم بند آمد.
صدای گوش خراش و خشمگینی از تاریکی و لابه لای درختان شنیده می شد، آن قدر ترسناک بود که ایستادم. صدای خرناسی هم از مایل ها دورتر شنیده می شد. می دانستم که صدای بوگارت خانگی محافظ است که برای مقابله با چیزی بلند شده. اما با چه چیز؟ آیا کسی دنبالم بود؟
برگشتم و فانوس را بالا بردم و دوروبرم را در تاریکی خوب نگاه کردم. شاید همان غریبه پشت سرم بود! نمی توانستم چیزی ببینم، برای همین گوشم را چنان تیز کردم که کوچک ترین صدایی را بشنوم، اما فقط صدای زوزه ی باد و پارس کردن سگ مزرعه ای را می شنیدم. سرانجام مطمئن شدم که کسی تعقیبم نمی کند و به راه خودم ادامه دادم.
دوباره همان نعره را شنیدم، دیگر نمی توانستم قدمی بردارم. این بار احساس می کردم که صدا نزدیک تر شده است. موهای پشت گردنم از ترس سیخ شده بودند، حالا هم، که پی برده ام عصبانیت بوگارت به خاطر من بوده، بیش تر دلم می لرزد. اما او چرا باید از دست من عصبانی بوده باشد؟ من که خطایی نکرده بودم.
همان طور بی حرکت ایستاده بودم و جرئت راه رفتن نداشتم. می ترسیدم، که اگر کوچک ترین حرکتی کنم، بهم ضربه ای بزند. شب سردی بود، اما پیشانی ام عرق کرده بود و احساس می کردم در خطر افتاده ام.
سرانجام از بین درختان فریاد زدم: «من تامم! چیزی نیس، نترس. فقط نامه ای رو برای استادم می برم...»
دوباره صدای خرناسی شنیدم، اما این بار آرام تر بود و از فاصله ای دورتر شنیده می شد. بنابراین با احتیاط چند قدم برداشتم و بعد سرعتم را بیش تر کردم. وقتی به خانه رسیدم، استادم، دم درِ پشتی، حاضر و آماده با چوبدستی اش ایستاده بود. او صدای بوگارت را شنیده بود و بیرون آمده بود تا ببیند چه خبر شده است.
گفت: «تو خوبی پسر؟»
جواب دادم: «بله. بوگارت عصبانی بود، اما نفهمیدم چرا. البته حالا آروم شده.»
سرش را تکان داد. به سمت خانه برگشت و چوبدستی اش را به در تکیه داد. من هم دنبالش راه افتادم و با هم به آشپزخانه رفتیم، او پشت به آتش ایستاد و پاهایش را گرم کرد. من هم پاکت را از جیبم درآوردم.
همان طور که نامه را به محافظ می دادم، گفتم: «اون پایین یه غریبه رو دیدم، مثل محافظ ها لباس پوشیده بود. اسمش رو نگفت، فقط ازم خواست که این نامه رو به شما بدم...»
استادم قدمی به سمتم برداشت و نامه را از دستم قاپید. ناگهان شمع روی میز شروع به لرزیدن کرد، شعله ی آتش در اجاق کم شد و ناگهان سرمای عجیبی آشپزخانه را فرا گرفت؛ این ها نشانه هایی بودند از این که بوگارت هم چنان عصبانی است. آلیس یک هو جا خورد و نزدیک بود از روی چهارپایه اش به زمین بیفتد. محافظ، با این که بهتش زده بود، نامه را باز و شروع به خواندن کرد.
نامه را که خواند، اخم هایش در هم رفت و زیرلب چیزی گفت و آن را در اجاق انداخت، البته قبل از این که آن را در آتش بیندازد، مچاله اش هم کرد. من با حیرت استادم را نگاه می کردم. چهره اش درهم بود و سر تا پایش می لرزید.
همان طور که به آلیس خیره شده بود، ناگهان گفت: «فردا صبح زود، قبل از این که هوا بدتر بشه به آنگلزرک می ریم. اما تو تا اون جا با ما نمیای دختر. تورو نزدیک آدلینگتون می ذاریم.»
گفتم: «آدلینگتون؟ همون جایی که حالا برادرتون زندگی می کنه، درسته؟»
ــ آره پسر، اما اون جا نمی مونه. یه کشاورز و زنش همون حوالی زندگی می کنن که به من بدهکارن. اون ها پسرهای زیادی داشتن، اما متاسفانه فقط یکی شون زنده مونده. سرانجامِ داستان غم انگیز زندگی شون هم غرق شدنِ دخترشون بود. تنها پسرشون هم دور از اون جا کار می کنه، اون مادر هم دیگه پیر شده و این دختر می تونه کمکش باشه. بنابراین اون جا خونه ی جدیدته.
آلیس به محافظ زل زده بود و چشم هایش از تعجب گرد شده بودند. او در عین ناباوری داد زد: «خونه ی جدیدم؟ انصاف نیس! چرا نمی تونم با شما بمونم؟ مگه هرچی که شما خواستین انجام ندادم؟»
آلیس از پاییز، که محافظ اجازه داده بود با ما زندگی کند، دست از پا خطا نکرده بود. او، به ازای سرپناهی که محافظ بهش داده بود، از بعضی کتاب های محافظ رونوشتی تهیه کرده بود و خیلی از چیزهایی را که از عمه اش، بنی لیزی، یاد گرفته بود به من هم یاد داد. من هم همه ی حرف های او را یادداشت کرده بودم و یادداشت هایم در زمینه ی آداب و رسوم جادوگران کامل شده بود.
محافظ گفت: «آره دختر، تو هرکاری که گفتم کردی، من هم گله ای ندارم. مشکل این چیزها نیست. دوره ی کارآموزی برای محافظ شدن سخته و تام نیاز داره که از دختری مثل تو دور باشه. تو زندگی یه محافظ زن جایی نداره. در واقع تنها وجه اشتراک ما با راهب ها همینه.»
آلیس اعتراض کنان گفت: «اما چرا ان قدر ناگهانی؟ من فقط به تام کمک کردم، حواس شو پرت نکردم!» و با عصبانیت و همان طور که به سمت اجاق، جایی که آن نامه می سوخت، اشاره می کرد، گفت: «بیش تر از این نمی تونستم کار کنم. کسی چیز دیگه ای نوشته؟»
محافظ، که ابروهایش را با حالت گیجی بالا می برد، گفت: «چی؟ نه، اصلاً. مسائل خصوصی من به تو ربطی نداره. در هرصورت من تصمیمم رو گرفتم.» او، در حالی که با حالتی جدی به آلیس زل زده بود، این حرف را زد و بی درنگ اضافه کرد: «پس دیگه درباره ی این موضوع بحث نمی کنیم. باید خوب شروع کنی. الان فرصت خوبیه که به عنوان یه دختر جایگاه درستت رو توی این دنیا پیدا کنی و می تونه آخرین فرصتت هم باشه!»
آلیس، بی این که با من حرفی بزند یا نگاهی بهم کند، از پله ها به سمت اتاقش بالا رفت. من هم بلند شدم تا دنبالش بروم و کمی با او صحبت کنم، اما محافظ گفت که برگردم.
ــ تو همین جا می مونی پسر! قبل از این که بری بالا، باید با هم صحبت کنیم، پس بشین!
طبق حرف استادم و همان طور که پشتم به اجاق بود، نشستم.
محافظ بهم گفت: «هرچی بگی نظرم تغییر نمی کنه! همین الان قبول کن تا همه چی راحت تر پیش بره.»
گفتم: «ممکنه این طور باشه. اما راه های بهتری هم برای حالی کردن اون دختر وجود داشت. شما می تونستین باهاش ملایم تر هم حرف بزنین.»
محافظ گفت: «من کارهای مهم تری از درک احساسات اون دختر دارم.»
موقعی که در این حالت ها قرار می گرفت، بحث کردن با او فایده ای نداشت. من هم وقتم را تلف نکردم. خوشحال نبودم، اما کاری هم نمی توانستم بکنم. می دانستم که استادم هفته ها قبل این تصمیم را گرفته بود و دیگر تغییرش نمی داد. درهرصورت دلیل رفتن مان را به آنگلزرک نمی دانستم و این که چرا می بایست آن قدر زود حرکت می کردیم. آیا رفتن مان به آن غریبه مربوط می شد؟ او در آن نامه چی نوشته بود؟ آیا خشم بوگارت به این دلیل بود که می دانست من نامه را نزد محافظ می برم؟
یک هو از دهانم بیرون پرید و گفتم: «اون غریبه گفت که شمارو اون بالا در آنگلزرک می بینه. به نظرم رفتارش خیلی دوستانه نبود. کی بود؟»
محافظ بهم خیره شد و لحظه ای فکر کردم که قصد ندارد به سوالم جواب دهد. بعد دوباره سرش را تکان داد و قبل از این که دهانش را باز کند، زیرلب چیزی گفت.
ــ اسمش مورگانه، قبلاً شاگرد خودم بوده. البته باید بگم که شاگرد تنبلی بود و زیر دست من سه سال درس خوند. همون طور که خودت هم می دونی، همه ی شاگردهای من نمره ی کافی به دست نمی یارن. اون نتونس با شرایط این کار کنار بیاد، درنتیجه ازم کینه به دل گرفت، فقط همین. خوشبختانه اون بالا که برسیم، چیزی ازش نمی بینی، اگه هم دیدی نترس. اون جز دردسر چیزی با خودش نمی آره پسر. خب حالا برو به اتاقت، چون، همون طور که گفتم، باید صبح زود حرکت کنیم.»
پرسیدم: «چرا ما باید زمستون رو در آنگلزرک بگذرونیم؟ نمی تونیم همین جا بمونیم؟ توی همین خونه راحت تر نیستیم؟»
از این سوال ها ککش هم نگزید، فقط گفت: «برای امروز کافیه، به قدر کافی سوال پرسیدی!» از صدایش معلوم بود خاطرش رنجیده: «بعداً جواب این سوالت رو می دم. ما همیشه کاری رو نمی کنیم که خودمون می خوایم و اگه تو می خوای راحت باشی، این کار به دردت نمی خوره. یا کارت رو دوست داشته باش یا ولش کن. اهالی اون محل به ما نیاز دارن به خصوص موقعی که شب ها طولانی تر بشن. اون ها به کمک مون نیاز دارن، برای همینه که می ریم. حالا برو بخواب، نمی خوام کلمه ی دیگه ای بشنوم!»
گرچه من جواب سوالم را نگرفتم، می دانستم که محافظ آدم باتجربه ای است و من هم فقط شاگرد تازه کاری هستم که باید چیزهای زیادی یاد بگیرم. پس تاییدش کردم و به سمت اتاقم رفتم.

نظرات کاربران درباره کتاب شب دزد ارواح

خیلی خوبه کلی کاشکی پول کتابا کمتر میگرفتید چون چاپ که نیست!!
در 9 ماه پیش توسط par...884
لطفا همه ی جلد ها رو بزارید
در 1 سال پیش توسط امیر پارسا
کتاب بینظیریه
در 2 سال پیش توسط arm...000
عالیه این مجموعه به شما پیشنهاد میکنم
در 1 سال پیش توسط mah...271
خیلی خوب بود ولی پولشون کمی زیاده هر چی باشه چاپی که نیست
در 2 هفته پیش توسط aylin *
این جلدش رو از قبلیش بیشتر نه ولی کمتر م نه ، دوست دارم
در 2 ماه پیش توسط moh...nal
بی اندازه لذت میبرم اما خودمونیما یچیزای الکی ای از توی کتاب سانسور میشه مثلا یه دوست دارم خوشک و خالی و کاش مترجمان محترم سانسور نمیکردن
در 7 ماه پیش توسط dan...966
gooooooood
در 1 ماه پیش توسط sina sp