فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فرزندان شیشه‌گر

کتاب فرزندان شیشه‌گر

نسخه الکترونیک کتاب فرزندان شیشه‌گر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب فرزندان شیشه‌گر

قصر در شهری بزرگ سر برافراشته بود: شهری که نامش «شهر آرزوها» بود و امروز دیگر وجود ندارد. دور تا دور شهر با دیوار بلندی، پر از برج و بارو، احاطه شده بود و گرداگرد دیوار هم آب بود و آب. شهر روی جزیره‌ای، وسط رود یادهای فراموش‌شده ساخته شده بود. می‌گفتند که پای هیچ‌کس به این شهر نمی‌رسد. خیابان‌های خالی و متروک شهر سنگ‌فرش بود و کنار خیابان‌ها ردیفِ چراغ‌های سیاه‌رنگی روی پا بودند. خیابان‌ها سر هر چهارراه به هم می‌رسیدند و همدیگر را قطع می‌کردند و ادامه می‌یافتند، اما در کنار خیابان‌ها نشانی از خانه نبود. تنها یک خانه در شهر بود، و آن هم قصر بود...

ادامه...

بخشی از کتاب فرزندان شیشه‌گر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش یکم

«آن که سرنوشت خویش را نمی داند شادمانه سر می کند.»
هاوامال

۱

آلبرت شیشه گر در ده قدیمی و مخروبه ای به اسم نودا در کشور سوئد زندگی می کرد، دهی که امروز دیگر نام و نشانی از آن باقی نمانده است. آلبرت، خودش اهل همان دور و برها بود؛ اما زنش سوفیا، اهل شمال سوئد بود.
سوفیا قشنگ بود؛ قشنگ، مثل گل.
آلبرت و سوفیا دو تا بچه داشتند به اسم کلاس و کلارا. آلبرت خودش روی بچه هایش اسم گذاشته بود، اسم هایی که با شغل شیشه گری اش جور بودند. در زبان خودشان، اسم کلاس یادآور صافی شیشه بود و اسم کلارا یادآور روشنی بلور.
دست وبال آلبرت چندان باز نبود، اما هر چه بود، هم کلبه اش و هم کارگاه شیشه گری اش مال خودش بودند.
کلبه اش خیلی خیلی کوچک بود. یک طرف کلبه را یک نیمکت و یک ساعت کهنه پر می کرد و طرف دیگرش را یک کمد لباس و یک قفسه جای ظرف. وسط این دو تا هم، جلوی پنجره، یک میز گذاشته بودند. آلبرت و سوفیا روی نیمکت می خوابیدند و بچه ها توی کشوهای کمد لباس.
اجاق روباز و پهن کلبه، کلی از اتاق را پر می کرد. چرخ نخ ریسی سوفیا جایش کنار اجاق بود و بالای چرخ نخ ریسی هم ننویی با دو قلاب فلزی از سقف آویزان بود که پیش ترها بچه ها را تویش می خواباندند، اما حالا سوفیا کرده بودش صندوقچه اسرار و چیزهایی را که می خواست به دست این و آن نیفتد، تویش قایم می کرد.
از کنار اجاق دری به اتاق بغلی باز می شد که تویش فقط یک صندوق لباس بود و یک چهارپایه و دیگر همین.
کارگاه شیشه گری آلبرت هم چندان بزرگ تر از کلبه نبود. همین قدر بود که آلبرت و شاگردش می توانستند تویش کار کنند و کلاس و کلارا هم بیایند و آنجا بپلکند و کار بابایشان را تماشا کنند.
ظرف های شیشه ای آلبرت از خوبی نمونه بودند. در کار شیشه گری از هر انگشتش هنر می بارید، اما پای فروش ظرف ها که می رسید، چندان موفق نبود. هر بهار و پاییز، آلبرت راهی بازار مکاره می شد، اما هیچ وقت با جیب پر برنمی گشت. زن و شوهر به زحمت سر و ته زندگی را به هم می آوردند و چیزی تهِ بساطشان نمی ماند.
هنگام پاییز، سوفیا پیش کشاورزهای دور و بر می رفت تا برایشان کتان بکوبد. بچه ها را هم با خودش می برد و هر سه تاشان سرِ کار، غذا می خوردند. مزد روزانه سوفیا یک بافه کتان بود و یک گِرده نان. کم یا زیاد، به هر حال، شب سر گرسنه به زمین نمی گذاشتند.



کلاس بچه کوچک خانواده بود و فقط یک سال داشت. هنوز راه نمی رفت، اما ساعت ها و ساعت ها می نشست و به بابایش نگاه می کرد که هِی توی خمیر شیشه فوت می کرد. آلبرت، مثل بچه هایی که با کف صابون حباب درست می کنند، با خمیرِ شیشه جام های براق و پیاله های درخشان درست می کرد. البته جام ها و پیاله های آلبرت مثل حباب های صابون نمی ترکیدند، بلکه قرص و قایم سر جای خودشان می ماندند.



آلبرت جام ها و پیاله ها را روی رَف کنار هم می چید. آخ که چه برقی می زدند! دست آلبرت اعجاز می کرد!
کلاس مثل موش، ساکت و آرام یک گوشه می نشست و به حباب های برّاق شیشه نگاه می کرد که پی در پی از نوک لوله شیشه گری درازِ آلبرت درمی آمدند. همه حواسش پی حباب هایی بود که بالای سرش پر می کشیدند و شکل می گرفتند و بزرگ می شدند. نگاهی مشتاق توی چشم هایش می دوید، انگار که چیزی را در دوردست ها دیده باشد. چه می دید؟ به چه فکر می کرد؟ به آسمان ها یا دریاها؟ نمی دانست، کوچک تر از آن بود که بتواند حرف دلش را تعریف کند. آلبرت می دید و لبخند می زد. او می دانست، خودش هم همان شوق را در دل داشت: شوق زیبایی!
کلارا چند سالی بزرگ تر از برادرش بود. او هم دلش می خواست توی کارگاه برود، اما او هیچ وقت آرام نمی نشست. هر وقت گذرش به کارگاه می افتاد، جامی، پیاله ای، چیزی می افتاد و صد تکه می شد. ولی او هیچ غمش نبود. از کارگاه می گریخت و به خانه می آمد و می رفت سر وقت رشته های زرد رنگ کتان، که به چشمش چه خوش می آمدند!
کلاس، برعکس خواهرش، از شکستن هر پیاله یا جام آشفته می شد. اولش از صدای جیرینگ شکستن جام یا پیاله خوشش می آمد، اما بعدش که تکه های ظرف را روی زمین می دید وحشت می کرد و به گریه می افتاد. دلش می شکست و مجبور می شدند از کارگاه ببرندش. گاهی آلبرت از این اداهای کلاس حوصله اش سر می رفت. دلش می خواست که این بچه بفهمد که شیشه، شیشه است و گاهی می افتد و می شکند، اما کلاس این چیزها سرش نمی شد. کاملاً برعکس. هر بار بیشتر و بیشتر گریه می کرد و آلبرت سعی می کرد که دیگر او را به کارگاه نبرد.
خوب، این هم ضعف کلاس بود دیگر! گو اینکه پدر و مادرش آن قدر گرفتار کار بودند که حال و حوصله توجه به این جور چیزها را نداشتند.
حواس آلبرت همه اش دنبال شیشه و بلور بود. فقط و فقط به شیشه و بلور فکر می کرد: جام فلان، پیاله بهمان، شیشه شفاف، شیشه مات، بلور نازک، بلور براق، بلور خوش صدا...، و خلاصه، همه اش شیشه، همه اش بلور.
سوفیا فکر می کرد که آلبرت بیش از حد توی فکر شیشه و بلور است. حتی فکر می کرد که آلبرت شیشه و بلورش را از خود او هم بیشتر دوست دارد. آفتاب درمی آمد و غروب می کرد و ماه می آمد و می رفت و آلبرت هنوز توی کارگاهش بود و در خمیر شیشه می دمید. سوفیا می نشست جلوی پنجره و به بیرون چشم می دوخت، بلکه آلبرت بیاید، اما...

نظرات کاربران درباره کتاب فرزندان شیشه‌گر