فیدیبو نماینده قانونی انتشارات آگاهان ایده و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دلا گر عاشقی از عشق بگذر

کتاب دلا گر عاشقی از عشق بگذر

نسخه الکترونیک کتاب دلا گر عاشقی از عشق بگذر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دلا گر عاشقی از عشق بگذر

شیخ فریدالدّینِ عطار در سال ۵۴۰ هجری قمری در نیشابور زاده شد و در سال ۶۱۸ هجری قمری در حمله ی مغول کشته ‌شد. آثار او اسرارنامه، الهی نامه، منطق‌الطیر، تذکرة الاولیا، مصیبت نامه، مختارنامه و دیوان اشعارند. مجموعه ی حاضر شامل ۱۵۰ غزل است که از دیوان عطار، تصحیح بدیع الزمان فروزانفر و نیز دیوان عطار، تصحیح تقی تفضلی انتخاب شده اند.

ادامه...
  • ناشر انتشارات آگاهان ایده
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.75 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دلا گر عاشقی از عشق بگذر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۳

در دلم بنشسته ای بیرون میا
نی برون آی از دلم در خون میا

چون ز دل بیرون نمی آیی دمی
هر زمان در دیده دیگرگون میا

چون کست یک ذره هرگز پی نبرد
تو به یک یک ذره بوقلمون میا

غصه ای باشد که چون تو گوهری
آید از دریا برون، بیرون میا

سرنگون غواص خود پیش آیدت
تو ز فقر بحر در هامون میا

گر پدید آیی دو عالم گم شود
بیش از این ای لولو مکنون میا

نی برون آی و دو عالم محو کن
گو برون از تو کسی اکنون، میا

چون تو پیدا می شوی گم می شوم
لطف کن وز وسع من افزون میا

چون به یک مویت ندارم دسترس
دست بر نه برتر از گردون میا

چون ز هشیاری به جان آمد دلم
بی شرابی پیش این مجنون میا

بدره ی(۱) موزون شعرت ای فرید
بسته ی این بدره ی موزون میا

۴

سحرگاهی شدم سوی خرابات
که رندان را کنم دعوت به طامات(۲)

عصا اندر کف و سجاده بر دوش
که هستم زاهدی صاحب کرامات

خراباتی مرا گفتا که ای شیخ
بگو تا خود چه کار است از مهمات؟

بدو گفتم که کارم توبه ی توست
اگر توبه کنی یابی مراعات

مرا گفتا برو ای زاهد خشک
که تر گردی ز دُردی خرابات

اگر یک قطره دُردی بر تو ریزم
ز مسجد باز مانی وز مناجات

برو مفروش زهد و خودنمایی
که نه زهدت خرند اینجا نه طامات

کسی را اوفتد بر روی، این رنگ
که در کعبه کند بت را مراعات

بگفت این و یکی دُردی به من داد
خرف شد عقلم و رست از خرافات

چو من فانی شدم از جان کهنه
مرا افتاد با جانان ملاقات

چو از فرعون هستی باز رستم
چو موسی می شدم هر دم به میقات

چو خود را یافتم بالای کُونین
چو دیدم خویشتن را آن مقامات

برآمد آفتابی از وجودم
درون من برون شد از سماوات

بدو گفتم که ای داننده ی راز
بگو تا کی رسم در قرب آن ذات؟

مرا گفتا که ای مغرور غافل
رسد هرگز کسی؟ هیهات هیهات

بسی بازی ببینی از پس و پیش
ولی آخر فرو مانی به شهمات

همه ذرات عالم مست عشقند
فرومانده میان نفی و اثبات

در آن موضع که تابد نور خورشید
نه موجود و نه معدوم است ذرات

چه می گویی تو ای عطار آخر
که داند این رموز و این اشارات؟

دلا گر عاشقی از عشق بگذر
که تا مشغول عشقی، عشق بند است

عطار

۱۵۰ غزل

۱

چون نیست هیچ مردی در عشق یار ما را
سجاده زاهدان را، دُرد و قمار ما را

جایی که جان مردان باشد چو گوی گردان
آن نیست جای رندان با آن چه کار ما را؟

گر ساقیان معنی با زاهدان نشینند
می زاهدان ره را، دُرد و خمار ما را

درمانش مخلصان را، دردش شکستگان را
شادیش مصلحان را، غم یادگار ما را

ای مدعی کجایی تا ملک ما ببینی؟
کز هرچه بود در ما، برداشت یار ما را

آمد خطاب ذوقی از هاتف حقیقت
کای خسته چون بیابی اندوه زار ما را؟

عطار اندر این ره اندوهگین فرو شد
زیرا که او تمام است انده گسار ما را

۲

در دلم افتاد آتش ساقیا
ساقیا آخر کجایی؟ هین بیا

هین بیا، کز آرزوی روی تو
بر سر آتش بماندم، ساقیا

بر گیاه نفس بند آب حیات
چند دارم نفس را همچون گیا

چون سگ نفسم نمکساری بیافت
پاک شد تا همچو جان شد پر ضیا

نفس رفت و جان نماند و دل بسوخت
ذره ای نه روی ماند و نه ریا

نفس ما هم رنگ جان شد گوییا
نفس چون مس بود و جان چون کیمیا

زآن بمیرانند ما را تا کنند
خاک ما در چشم انجم توتیا

روز روز ماست، می در جام ریز
می می جان، جام جام اولیا

آسیا پر خون بران از خون چشم
چند گردی گرد خون چون آسیا؟

خویشتن ایثار کن عطار وار
چند گویی لا علی و لا لیا؟

نظرات کاربران درباره کتاب دلا گر عاشقی از عشق بگذر