فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب انتقام جادوگر

کتاب انتقام جادوگر
آخرین شاگرد۱

نسخه الکترونیک کتاب انتقام جادوگر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب انتقام جادوگر

مادرم در خیلی از کارها دست داشت. مدت­‌ها قبل از این‌که من دنیا بیایم، با پول مادرم، زمین را خریدند، وگرنه چه‌طور پدرم هم که هفتمین پسر خانواده‌­اش بود، از عهده‌ی این کار برمی‌­آمد؟ مادرم از اهالی منطقه‌ی ما نبود و از جایی آن طرف دریا آمده بود. بیش‌تر مردم متوجه‌ی این مسئله نمی­‌شدند، اما اگر با دقت به حرف‌هایش گوش می‌دادند، لهجه‌اش کمی با ما فرق داشت. فکر نکنید مرا برای بردگی یا چنین چیزی فروختند. از کشاورزی خسته شده بودم و چیزی که مردم آن‌جا اسمش را شهر گذاشته بودند ده‌کوره‌ای بیش‌تر نبود و دقیقاً جایی نبود که من می­‌خواستم بقیه‌ی عمرم را در آن‌جا بگذرانم. پس واقعاً دوست داشتم محافظ باشم و این کار برایم جالب‌­تر از دوشیدن گاوها و کود دادن به زمین بود. با این‌حال، شاگردی محافظ مرا کمی عصبی می­‌کرد، چون کار وحشتناکی بود...

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.16 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب انتقام جادوگر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱.هفتمین پسر



وقتی محافظ از راه رسید، هوا کم­ کم تاریک می­ شد. روز طولانی و سختی را گذرانده بودم و برای خوردن شام آماده می­ شدم.
محافظ پرسید: «مطمئنی که اون هفتمین پسره؟» و با نگاه تحقیرآمیزی وراندازم کرد و با تردید سرش را تکان داد.
پدر هم تایید کرد.
ــ و تو هم هفتمین پسر بودی؟
پدر که با بی ­تابی پایش را به زمین می زد، دوباره سرش را تکان داد. شلوار من هم از تکه ­های لجن و کود خیس و کثیف شده بود. قطره های باران از نوک کلاهش می­ چکید. بیش تر روزهای این ماه بارانی بود. با این حال، برگ­ ها سبز شده بودند و هوا بهاری شده بود.
پدرم کشاورز بود، پدرش هم همین­ طور و اولین قانون کشاورزی در دهکده ی ما نگهداری زمین با کمک همدیگر است. نمی شود زمین را بین چند نفر تقسیم کرد، چون در این صورت، هر نسل که می گذرد زمین کوچک و کوچک تر می شود و چیزی ازش باقی نمی­ ماند. درنتیجه پدر، زمین را به بزرگ ­ترین پسرش می دهد و برای بقیه ی پسرهایش کار دیگری پیدا می­ کند. او سعی می­ کند برای هر کدام از پسرها کسب و کاری دست و پا کند.
پدر برای پیدا کردن کار به کمک دیگران نیاز دارد. آهنگری همیشه یکی از انتخاب هاست به خصوص زمانی که زمین بزرگ باشد و در این صورت، پدر می تواند به آهنگر کارِ زیادی سفارش دهد. در این مواقع، آهنگر می­ تواند یکی از پسرها را به شاگردی قبول کند­، اما فقط یکی از پسرها صاحب کار می شود.
من هفتمین پسر پدرم بودم و با این شرایط دیگر کاری برایم باقی نمانده بود. حتماً پدرم دیگر امیدی نداشت که می خواست مرا نزد محافظ بفرستد، یا شاید من این طور فکر می­ کردم. حدس می­ زدم مادرم هم در این کار نقش داشته است.
مادرم در خیلی از کارها دست داشت. مدت­ ها قبل از این که من دنیا بیایم، با پول مادرم، زمین را خریدند، وگرنه چه طور پدرم هم که هفتمین پسر خانواده ­اش بود، از عهده ی این کار برمی ­آمد؟ مادرم از اهالی منطقه ی ما نبود و از جایی آن طرف دریا آمده بود. بیش تر مردم متوجه ی این مسئله نمی­ شدند، اما اگر با دقت به حرف هایش گوش می دادند، لهجه اش کمی با ما فرق داشت.
فکر نکنید مرا برای بردگی یا چنین چیزی فروختند. از کشاورزی خسته شده بودم و چیزی که مردم آن جا اسمش را شهر گذاشته بودند ده کوره ای بیش تر نبود و دقیقاً جایی نبود که من می­ خواستم بقیه ی عمرم را در آن جا بگذرانم. پس واقعاً دوست داشتم محافظ باشم و این کار برایم جالب ­تر از دوشیدن گاوها و کود دادن به زمین بود.
با این حال، شاگردی محافظ مرا کمی عصبی می­ کرد، چون کار وحشتناکی بود. باید یاد می­ گرفتم که چگونه از مزارع و دهکده ­های اطراف که شب ها در خطر بودند، حفاظت کنم. مقابله با غول ­ها، اشباح و هر موجود شریر و بد ذات دیگری جزء کار روزانه ام بود. این ها کارهایی بود که محافظ انجام می ­داد و من هم باید از او یاد می­ گرفتم.
محافظ پرسید: «چند سالشه؟»
ــ اوت سیزده ساله می ­شه.
ــ کمی نسبت به سنش کوچیکه. می ­تونه بخونه و بنویسه؟
پدر گفت: «آره. هر دو رو بلده و یونانی هم می­ دونه. مادرش بهش یاد داده و حتی قبل از این که راه بره هم می­ تونست حرف بزنه.»
محافظ سرش را تکان داد و برگشت و از راه گل­ آلود پشت دروازه خانه ی سرمزرعه را نگاه کرد. بعد شانه اش را بالا انداخت: «زندگی به اندازه ی کافی برای آدم­ بزرگ ­ها سخته، چه برسه برای یه پسربچه. فکر می­ کنی برای این کار آماده س؟»
پدرم گفت: «قویه و می دونم وقتی بزرگ بشه مثل خودم می ­شه.»
پشتش را صاف کرد و تا می توانست راست ایستاد. تازه این جوری سرش فقط به چانه ی محافظ می رسید.
ناگهان محافظ لبخند زد. توقع این کار را ازش نداشتم. صورتش بزرگ بود، انگار صورتِ بزرگش را از سنگ تراشیده بودند. تا آن لحظه کمی وحشی به نظر می آمد. ردایی مشکی که بر دوش و کلاهی که بر سر داشت، او را شبیه کشیش ­ها کرده بود، اما وقتی چشمش را به چشم آدم می دوخت، قیافه ی ترسناکش بیش تر او را شبیه مامور اعدامی می کرد که آدم را پای طناب دار می­ کشاند.
موهایش از زیرکلاهش بیرون زده بود و با ریش خاکستری اش یکدست، اما ابروهایش مشکی و خیلی پرپشت بودند. موهای مشکی دماغش از سوراخ هایش بیرون زده بودند و چشم هایش مثل چشم­ های من سبز بودند.
بعد متوجه چیز دیگری شدم. او چوب بلندی در دست داشت. البته این را وقتی فهمیدم که در مقابلم ایستاد، اما تا آن موقع نفهمیده بودم این چوب در دست چپش بود.
یعنی او هم مثل من چپ ­دست است؟
چپ­ دستی ­ام باعث مشکلات زیادی در مدرسه ی دهکده شده بود. آن ها حتی به کشیش محل هم گفته بودند نگاهی به من بیندازد او هم سرش را به نشانه ی تایید تکان داده و گفته بود من باید قبل از این که دیر شود کاری بکنم. نمی ­فهمیدم منظورش چیست. هیچ کدام از برادرهایم و حتی پدرم چپ ­دست نبودند.
گرچه مادرم چپ­ دست بود، اما به­ نظرم این موضوع هیچ ­وقت او را اذیت نکرد. وقتی معلم مرا تهدید به زدن کرد و قلم را در دست راستم گذاشت و محکم بست، مادرم مرا از آن مدرسه بیرون آورد و از آن روز خودش در خانه به من درس داد.
پدرم پرسید: «برای شروع چه قدر پول لازمه؟»
سوالش همه ی ذهنم را به هم ریخت. تازه داشتیم وارد معامله می ­شدیم.
ــ دو گینی(۱) برای یه ماه کارآموزی. اگه برای این کار آمادگی داشت، من پاییز برمی­ گردم و ده گینی دیگه به من بدهکاری، در غیر این صورت می تونی اون رو به خونه برگردونی و اون وقت یه گینی دیگه باید بابت زحمتی که کشیدم، بدی.
پدر دوباره با سر تایید کرد و معامله انجام شد. ما به طویله رفتیم. اما آن ها با هم دست ندادند. هیچ ­کس دوست نداشت به محافظ دست بزند. پدرم که مرد شجاعی بود تازه در فاصله ی دو متری از محافظ می ­ایستاد.
محافظ گفت: «من همین نزدیکی ­ها کار دیگه ای دارم، اما به محض روشن شدن هوا برای بردن این پسر برمی گردم. مطمئن شو که اون آماده س. از معطل شدن خوشم نمی آد.»
محافظ که رفت، پدر آهسته به شانه ام زد و گفت: «پسر، از این به بعد زندگی جدیدی رو شروع می کنی. برو وسایلت رو جمع کن. دیگه کاری با کشاورزی نداری.»
وقتی به آشپزخانه رفتم، برادرم جک کنار زنش الی ایستاده بود و او هم داشت به جک لبخند می زد.
من از الی خیلی خوشم می­ آید. خیلی خون­گرم است و رفتار دوستانه ای دارد، طوری که فکر می­ کنی همیشه حواسش بهت است. مادرم می گوید ازدواج جک با الی برایش خوب بوده، چون به جک کمک کرده که آرامش بیش تری به دست بیاورد.
جک بزرگ­ ترین و درشت ترینِ برادرها بود و همیشه پدر به شوخی می­ گفت خوش­ قیافه­ ترین میان زشت­ ها. او بزرگ و قوی بود، اما برخلاف چشم­ های آبی و گونه ­های قرمزش، ابروهای مشکی پر پشتش که تا وسط صورتش می ­آمدند، به نظرم خوب نبودند. من هیچ وقت نتوانستم سر در بیاورم که او چه طور توانست زنی به این مهربانی و زیبایی را جذب خودش کند. الی موهای کاهی رنگی دارد و پوست صورتش زیر نور شمع می­ درخشد.
از دهنم پرید و گفتم: «من فردا دارم می­ رم. محافظ اول صبح می آد دنبالم.»
الی رنگش پرید وگفت: «منظورت اینه که تو رو به شاگردی قبول کرد؟»
تایید کردم: «برای یه ماه آزمایشی.»
الی گفت: «چه قدر خوب تام. من واقعاً برات خوشحالم.»
جک به مسخره گفت: «من باورم نمی­ شه. تو، شاگرد محافظ بشی! چه­ جوری می خوای یه همچین کاری کنی وقتی هنوز نمی ­تونی شب ها بدون نور شمع بخوابی؟»
به شوخی اش خندیدم اما حرفش درست بود.گاهی چیزهایی را در تاریکی می­ دیدم و نورِ شمع بهترین چاره ام بود که بتوانم کمی بخوابم.
جک به سمتم آمد و با فریادی سر مرا با دستانش محکم گرفت و دور آشپزخانه چرخاند.
این شوخی همیشگی او بود. به روی خودم نیاوردم که از این کارش ناراحت شدم. بعد از چند لحظه، ولم کرد و زد پشتم.
گفت: «خوبه پسر، تو می تونی اون کارو انجام بدی. فقط یه مشکلی هس...»
ــ پرسیدم: «چه مشکلی؟»
ــ تو به هر پنی که می گیری نیاز داری، می ­دونی چرا؟
ــ شانه ­هایم را بالا انداختم.
ــ چون اون جا جز وسایلی که می خری، دوستی نداری. سعی کردم لبخند بزنم اما جک درست می ­گفت. محافظ هم تنها زندگی می­ کرد.
الی غُرغُرکنان گفت: «جک، این قدر بد ذات نباش!»
جک جواب داد: «شوخی کردم.»
ظاهراً جک دلیل غرزدن­ های الی را نفهمید. الی بیش تر از جک به من توجه می ­کرد. ناگهان رویش را برگرداند و گفت: «تام! یعنی موقعی که بچه ی ما به دنیا می آد تو این جا نیستی...»
الی انگار امیدی نداشت ومن هم ناراحت شدم که نمی ­توانم موقع تولد برادرزاده ­ام در خانه پیش آن ها باشم. مادرم گفته بود بچه ی الی دختر است. او هرگز در این چیزها اشتباه نمی­ کرد.
من قول دادم: «به محض این که بتونم برمی­ گردم و می­ بینمش.»
الی سعی کرد لبخند بزند. جک دست­ هایش را دور شانه­ های من انداخت و گفت: «تو همیشه خونوادت رو داری. هر وقت به ما احتیاج داشتی بگو. ما کنارتیم.»

 

نظرات کاربران درباره کتاب انتقام جادوگر

بهترین کتاب
در 10 ماه پیش توسط ili...mer
کتاب خیلی خوبیه.
در 9 ماه پیش توسط آرین اسدی زاده
فوق العاده
در 11 ماه پیش توسط امیر آرمده
کتاب خوییه با ترجمه ای خوب و روان
در 2 ماه پیش توسط var...2an
gooooooood
در 1 ماه پیش توسط sina sp
عالی بود
در 2 هفته پیش توسط aylin *
کتاب خوب وفانتزی جالب ..
در 3 ماه پیش توسط حامد نوراللهی
یه فانتزی هیجان انگیز، یه خورده ترسناک، با تم هری پاتر.
در 9 ماه پیش توسط چمران معینی
عالی و هیجا انگیز
در 2 سال پیش توسط mms...em2
عالیه فقط بخونید خودتون میفهمید
در 2 سال پیش توسط par...ar1