فیدیبو نماینده قانونی انتشارات آگاهان ایده و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب باغ تفرج است و بس

کتاب باغ تفرج است و بس
عاشقانه‌های سعدی شیرازی

نسخه الکترونیک کتاب باغ تفرج است و بس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب باغ تفرج است و بس

مجموعه ی حاضر شامل۱۵۰ غزل عاشقانه ی سعدی است. در گزینش غزل ها کوشش شده است که در مجموع بیانگر زبان و ذهن سعدی باشند و عواطف و احساسات، مرادها و نامرادی ها، کام ها و ناکامی ها، و مهم تر از همه، جهان بینی او را بنمایانند. غزل ها بر اساس الفبای نخستین مصراع مطلع تنظیم شده اند و در ضبط آن ها، برای آسانی خوانش، از نشانه های سجاوندی و حرکات زیر و زبر استفاده شده است. هم چنین نکات توضیحی و معنی برخی واژه ها در پانویس ارائه شده اند. این مجموعه به دوستداران سعدی بزرگ هدیه می شود، با این امید که صدای سخنِ عشقِ او، در سینه هامان طنین اندازد.

ادامه...

بخشی از کتاب باغ تفرج است و بس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



اول دفتر

اول دفتر به نام ایزدِ دانا
صانع پروردگار حی توانا

اکبر و اعظم خدایِ عالم و آدم
صورت خوب آفرید و سیرت زیبا

از دَرِ بخشندگی و بنده نوازی
مرغ، هوا را نصیب و ماهی، دریا

قسمت خود می خورند منعم و درویش
روزی خود می برند پشه و عنقا (۱)

حاجت موری به علم غیب بداند
در بن چاهی به زیر صخره ی صمّا(۲)

جانور از نطفه می کند، شکر از نی
برگ تر از چوب خشک و چشمه ز خارا

شربتِ نوش(۳) آفرید از مگسِ نحل(۴)
نخلِ تناور کند ز دانه ی خرما

از همگان بی نیاز و بر همه مشفق
از همه عالم نهان و بر همه پیدا

پرتو نور سُرداقات(۵) جلالش
از عظمت ماورای فکرت دانا

خود نه زبان در دهان عارف مدهوش
حمد و ثنا می کند، که موی بر اعضا

هر که نداند سپاس نعمت امروز
حیف خورد بر نصیب رحمت فردا

بارخدایا مهیمنی(۶) و مدبّر
وز همه عیبی منزهی و مبرا

ما نتوانیم حق حمد تو گفتن
با همه کروبیان(۷) عالم بالا

سعدی از آن جا که فهم اوست سخن گفت
ور نه کمال تو، و هم کی رسد آن جا؟

یادداشت

شیخ ابومحمد مصلح بن عبدالله سعدی شیرازی، صیت سخنش از سرزمین فارس گذشت و در بسیط زمین رفت، و پیام آدمیت او، که بر پایه ی جهان بینی توحیدی بنا شده است، این زمان بر تارک بشریت می درخشد.

هرکس به زمان خویشتن بود
من سعدی آخرالزمانم

سال تولد و سال وفاتش را ۶۰۰ و ۶۹۰ هجری قمری برآورد کرده اند.
او مقدمات علوم وقت را در زادگاهش شیراز آموخت و سپس به بغداد رفت و در مدرسه ی نظامیه، که مهم ترین مرکز علم و دانش آن روزگار بود،
به تحصیل پرداخت. پس از گشت و گذار در اقصای عالم، به زمان حکومت ابوبکرسعدبن زنگی به وطن بازگشت و تخلص خود را از نام او بر گرفت.

آثار:

- بوستان (۶۵۵ ه‍.ق.) در ده باب «عقل و تدبیر و رای»، «احسان»، «عشق و مستی و شور»، «تواضع»، «رضا»، «قناعت»، «عالم تربیت»، «شکر برعافیت»، «توبه و راه صواب» و «مناجات و ختم کتاب» که در قالب مثنوی و بحر متقارب سروده شده اند.
- گلستان (۶۵۶ ه‍.ق.) در هشت باب «سیرت پادشاهان»، «اخلاق درویشان»، «فضیلت قناعت»، «فواید خاموشی»، «عشق و جوانی»، «ضعف و پیری»، «تاثیر تربیت» و «آداب صحبت» که به نثر مسجع یا آهنگین نوشته شده اند.
- غزل، قصیده، رباعی، مثنوی، ترجیع بند، مفردات (به فارسی) و چندین قصیده و غزل عربی.
این آثار در کنار دو نثر پندآمیز و اخلاقی با نام های «مجالس پنجگانه» و «نصیحت الملوک»، و نیز «ملمعات»، «مثلثات»، «ترجیعات» و «هزلیات» و «صاحبیه»، مجموعاً «کلیات سعدی» نامیده می شوند.
دیوان او شامل غزل، قصیده، قطعه، رباعی، مثنوی، مفردات و ترجیع بند فارسی و نیز چند قصیده و غزل عربی است.
غزل های سعدی در نسخه های قدیم به طیبات، بدایع، خواتیم و غزلیات قدیم تقسیم شده اند. در تصحیح دکتر فروغی، از این تقسیم بندی سنتی صرف نظر شده است وغزل ها به مغازله و مواعظ، یعنی غزل های عاشقانه و غزل های پندآمیز دسته بندی شده اند. این دسته بندی تقریبا در تمام تصحیح های بعدی دیوان غزل های سعدی باب شد.

و اما:

مجموعه ی حاضر شامل۱۵۰ غزل عاشقانه ی سعدی است. در گزینش
غزل ها کوشش شده است که در مجموع بیانگر زبان و ذهن سعدی باشند و عواطف و احساسات، مرادها و نامرادی ها، کام ها و ناکامی ها، و مهم تر از همه، جهان بینی او را بنمایانند.
غزل ها بر اساس الفبای نخستین مصراع مطلع تنظیم شده اند و در ضبط آن ها، برای آسانی خوانش، از نشانه های سجاوندی و حرکات زیر و زبر استفاده شده است. هم چنین نکات توضیحی و معنی برخی واژه ها در پانویس ارائه شده اند.
این مجموعه به دوستداران سعدی بزرگ هدیه می شود، با این امید که صدای سخنِ عشقِ او، در سینه هامان طنین اندازد.

مهشید مشیری

۱۵۰ غزل عاشقانه

۱

ای نفس خرّم باد صبا(۸)
از بر یار آمده ای مرحبا(۹)

قافله ی شب(۱۰) چه شنیدی ز صبح؟
مرغ سلیمان(۱۱) چه خبر از سبا(۱۲)؟

بر سر خشم است هنوز آن حریف؟
یا سخنی می رود اندر رضا؟

از در صلح آمده ای یا خلاف؟
با قدم خوف روم یا رجا

بار دگر گر به سر کوی دوست
بگذری ای پیک نسیم صبا

گو رمقی بیش نماند از ضعیف
چند کند صورت بی جان بقا؟

آن همه دلداری و پیمان و عهد
نیک نکردی که نکردی وفا

لیکن اگر دور وصالی بود
صلح فراموش کند ماجرا

تا به گریبان نرسد دست مرگ
دست ز دامن نکنیمت رها

دوست نباشد به حقیقت که او
دوست فراموش کند در بلا

خستگی اندر طلبت راحت است
درد کشیدن به امید دوا

سر نتوانم که برآرم چو چنگ(۱۳)
ور چو دفم پوست بدرد قفا

هر سحر از عشق دمی می زنم
روز دگر می شنوم بر ملا

قصه ی دردم همه عالم گرفت
در که نگیرد نفس آشنا؟

گر برسد ناله ی سعدی به کوه
کوه بنالد به زبان صدا

۲

شبِ فراق نخواهم دَواجِ دیبا(۱۴) را
که شب، دراز بود خوابگاه تنها را

ز دست رفتن دیوانه، عاقلان دانند
که احتمال(۱۵) نمانده ست ناشکیبا را

گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی
روا بود که ملامت کنی زلیخا را

چنین جوان که تویی بُرقعی فرو آویز
وگرنه دل برود پیر پای بر جا را

تو آن درختِ گُلی کاعْتدالِ قامتِ تو
ببرد قیمت سرو بلند بالا را

دگر به هرچه تو گویی مخالفت نکنم
که بی تو عیش میسر نمی شود ما را

دو چشم باز نهاده نشسته ام همه شب
چو فَرقَدین(۱۶) و نگه می کنم ثریا را

شبی و شمعی و جمعی چه خوش بود تا روز
نظر به روی تو، کوری چشم اعدا را

من از تو پیشِ که نالم؟ که در شریعت عشق
معاف دوست بدارند قتل عمدا را

تو هم چنان دل شهری به غمزه ای ببری
که بندگان بنی سَعد(۱۷) خوانِ یغما را

در این روش که تویی بر هزار چون سعدی
جفا و جور توانی، ولی مکن یارا

۳

زَ اندازه بیرون تشنه ام ساقی بیار آن آب را
اول مرا سیراب کن وانگه بده اصحاب را

من نیز چشم از خواب خوش بر می نکردم پیش از این
روز فراق دوستان شب خوش بگفتم خواب را

هر پارسا را کان صنم در پیش مسجد بگذرد
چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را

من صید وحشی نیستم در بند جان خویشتن
گر وی به تیرم می زند استاده ام نُشّاب(۱۸) را

مقدار یار هم نفس چون من نداند هیچ کس
ماهی که بر خشک اوفتد، قیمت بداند آب را

وقتی در آبی تا میان، دستی و پایی می زدم
اکنون همان پنداشتم دریای بی پایاب را

امروز حالی غرقه ام تا با کناری اوفتم
آنگه حکایت گویمت درد دل غرقاب را

گر بی وفایی کردمی یرغو(۱۹) به قاآن(۲۰) بردمی
کآن کافر اعدا می کشد، وین سنگدل احباب را

فریاد می دارد رقیب از دست مشتاقان او
آواز مطرب در سرا زحمت بود بواب(۲۱) را

سعدی چو جورش می بری، نزدیک او دیگر مرو
ای بی بَصَر من می روم؟ او می کشد قلاب را

۴

با جوانی سرخوش است این پیر بی تدبیر را
جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را

من که با مویی به قوّت برنیایم، ای عجب!
با یکی افتاده ام کو بگسلد زنجیر را

چون کمان در بازو آرد سرو قد سیمتن
آرزویم می کند کآماج باشم تیر را

می رود تا در کمند افتد به پای خویشتن
گر بر آن دست و کمان، چشم اوفتد، نخجیر را

کس ندیده ست آدمیزاد از تو شیرین تر سخن
شکر از پستان مادر خورده ای، یا شیر را؟

روز بازار جوانی پنج روزی بیش نیست
نقد را باش ای پسر کآفت بود تاخیر را

ای که گفتی دیده از دیدار بُت رویان بدوز
هر چه گویی چاره دانم کرد، جز تقدیر را

زهد پیدا، کفر پنهان بود چندین روزگار
پرده از سر برگرفتیم آن همه تزویر را

سعدیا در پای جانان گر به خدمت سر نهی
هم چنان عذرت بباید خواستن تقصیر را

نظرات کاربران درباره کتاب باغ تفرج است و بس

نمی تونم کتاب رو بخونم هر چی گزینه خواندن رو میزنم بی تاثیره باید چیکار کنم؟
در 7 ماه پیش توسط jav...404