فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب موهبات فراموشی

کتاب موهبات فراموشی
یادداشت‌های پراکنده‌ی احمدرضا احمدی

نسخه الکترونیک کتاب موهبات فراموشی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب موهبات فراموشی

این کتاب مجموعه‌ی یادداشت‌های پراکنده‌ی احمدرضا احمدی است، که او از سال‌های دور دهه‌ی چهل تا به همین روزهای اکنون نوشته و در نشریات مختلف منتشر کرده است. بخش اول «یادهای بی درنگ» نام دارد که شامل یادداشت‌های احمدرضا احمدی درباره‌ی هنرمندان معاصرمان است، یادنوشته‌هایی از مردگان و زندگانی که در فرهنگ و هنر معاصر ما تأثیرگذار بوده‌اند و اغلب چهره‌هایی شناخته‌شده هستند. «طنزهای غیر عمد» عنوان فصل دوم کتاب است که این بخش دربردارنده‌ی یادداشت‌های طنز منتشرشده و نشده‌ی احمدرضا احمدی است، طنزی که به نظرم در زندگیِ شاعر و در گفتگوی با اطرافیانش و شکل‌دهی به روزهای زندگی او جایگاه مهمی دارد. فصل سوم، با نام «لکه‌های پراکنده»، شامل یادداشت‌های پراکنده‌ی او در مطبوعات با موضوعات متفاوتی نظیر شعر، ترانه، موسیقی، ادبیات کودک، سینما و... است.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.11 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۹۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب موهبات فراموشی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



انگار هزار سال غریبه ایم(۴)

درباره ی بهرام بیضایی

آیا کس یا کسانی که یادآوری مرگ را در سرما و گرما و در همه ی فصول بر دوش دارند و در هنگام آواز برگ ها بر درختان و یا آب شدن برف زمستان و هنگامی که خوشه های انگور در پاییز به نابودی می روند برای ما مرگ و نیستی را هجا می کنند و خاموشی مرگ را، که گاهی بر تن ما زیور است، حدس می زنند، آیا این کسان مستوجب ثنا و ستایش ما نیستند؟ به گمان من، باید این کس و یا کسان را مشتاق بود. در همه ی بی خیالی ما، از حرکت روز و شب و سقوط برگ های پاییزی بر آب ها، باید کسی انتهای این جاده های مه آلود را که به هیچ می رسند با بی رحمی نشان دهد. به گمان من، بهرام بیضایی، این غریب هزارساله، در همه ی سال های عمر ما مبشر این جاده های مه آلود که به مرگ رهسپار هستند، بوده است. در نخستین نمایشنامه ی جوانی اش، غروب در دیاری غریب، سرنوشت محتوم و دور از انتظاری را در مورد قهرمانان نمایشنامه نشان داد. سرنوشت دور از انتظار هنوز هم گریبان گیر آدم های اوست. در نمایش مرگ یزدگرد، همه ی لحظات در فریب کاری سرنوشت سپری می شود. شاید تنها زن نمایشنامه است که می خواهد از تقدیر کور و سرنوشت جبرآموز خویش رها شود. در همه ی آثار بیضایی، زنان به دنبال رهایی و چیرگی بر بخت بد و سیاه خویش هستند. این مقابله با سرنوشت گاهی با استعاره و گاهی با دلیری رخ می دهد. این زنان نه واهمه از نام و نیک دارند، نه هراسی از مرگ. با دلیری و سخاوت به مصاف سرنوشت می روند. در دومین اثر سینمایی بیضایی، فیلم رگبار، آفاقی از زنان را می بینیم که شعله می زنند و سپس خاکستر می شوند. در کنار این مصاف، چهره ی عبوس و سرد مرگ را هم می بینیم. این چهره ی عبوس و سرد هم از زنان قربانی می گیرد و هم از مردان. هنوز نگاه مرد ارابه ران فیلم رگبار را که می خواست در زیر عینک سیاهی مخفی شود به یاد داریم. در آثار اخیر بیضایی، دیگر مرگ در لباس استعاره گم نمی شود. در این آثار، مرگ عریان و هوشیار رخ می کند، با صلابت و دلیری آدم ها را به دیار فراموشی می برد. تصادفی نیست که یکی از شخصیت های فیلم مسافران با اندوه و خسران می گوید: «در معامله ی مرگ ما همیشه زیان کاریم.» در فیلم رگبار، غریبه ای تنها، بی حصار و تسلیم به محله و مدرسه ای پا می گذارد. ورود غریبه موج ها، طوفان ها، برف ها و باران های عنان گسیخته را می آفریند. غریبه تنها و بی کس در میان تهمت ها و ناسازگاری ها چون گیاهی ترد و شکننده به زنان پناه می آورد. فقط زنانْ پرستار تنهایی و غربت او هستند. کودکان و آینه، که همیشه در آثار بیضایی شاهدان واقعی و مهربان هستند، همدرد و غمگسار معلم فیلم می شوند. او با آینه ای به محله ی تازه می آید و با آن آینه، آن محله را ترک می کند. همراه آینه مرگ است. او غریب آمد و غریب رفت. از خاک آمد و به خاک رفت و، سرانجام، دریغ از عشق. در فیلم غریبه و مه، غریبه ای از دریا به ساحل می آید. در تب حسرت ها و تهمت های ساحل نشینان پوست می اندازد و در آفتاب دریا غریب و تنها به دریا بازمی گردد. او غریب آمد و غریب رفت. از آب آمد و به آب رفت و، سرانجام، دریغ از عشق. در فیلم چریکه ی تارا، غریبه غریبه ای زمینی نیست. غریبه ای است مضاعف که از زمهریر تاریخ آمده است. بهانه ی او یافتن شمشیری است که میراث نیاکان اوست. این بار هم کودکان و آینه شاهد مرد تاریخی و زنی هستند که از ییلاق آمده است و در غیبت او پدربزرگ از جهان ما می رود و شوهر زن در حادثه ای دریایی مرده است. شمشیرِ میراثِ خاندانِ زن، که زمانی جنگجویان با آن ستیز می کردند، مبدل به ابزار مبتذل و پستی می شود که زن با آن کارهای حقیر روزانه را انجام دهد. کسی حتی خریدار این شمشیر نیست. زن شمشیر را روزی در آب رها می کند، مرد اساطیری بازمی گردد و طلب شمشیر می کند. زن آرزو دارد شمشیر از دنیای مبتذل واقعی رها شود و به دنیای مرد اساطیری برود. مرد اساطیری همیشه از میان بادها و خاک بیرون می آید. شاید این خاک از سم ستوران برخاسته باشد یک بار شمشیر مصرفی مجال می یابد و زن از جان دو کودکش با آن دفاع می کند. زن با آب دریا شمشیر را تطهیر می کند. مرد اساطیری شمشیر را می گیرد، به زبان می آید و می گوید: «زخم ها آزارم می دهد. این زخم ها بسته شدنی نیست، کهنه است. ولی مرهم ناشدنی است. هر روز از آن خون تازه بیرون می زند، از دمی که تو را دیدم.» زن هم غریبه ای است که در زمان حال زندگی می کند. تنهای تنها است. مخاطب او فقط پدربزرگ است که در خاک خفته است. سه مرد از سه نسل عاشق او هستند، او که به یاد شوهر مرده اش است، گاهی از او یاد می کند و می گوید: «او به خوبی شهره بود، با صدای طوفانی. شغل او دریا بود.» زن به یاد شوهر مرده اش همیشه لباس سیاه بر تن دارد. فقط در خواب با لباس سفید زن را می بینیم. تکه هایی از گفتگوی مرد اساطیری را با زن می آورم که به جلال کلام بهرام بیضایی پی ببریم. شاید او تنها کارگردان سینمای این خاک است که گفتار فیلم هایش، پس از آنکه بر روی کاغذ بیاورید، باز هم دلاویز است:

مرد: اینک اراده ی سردار را ببین، کسی که نابود شد، ولی تحقیر نشد. طایفه ی من به خاموشی پیوست، زیرا از مردمان زمین خیر ندید. ما برای ایشان جنگیدیم و ایشان راه پنهان را به دشمن نشان دادند. در زمین چیزی نیست که مرا د ل بسته کند. همه ی سپاهیان من شاهد باشند و همه ی تیره و تبار من. من می توانم چشم ببندم. می توانم فریاد قلبم را نشنوم. می توانم به سوی شما برگردم. می توانم آزاد شوم.

غریبه ی اساطیری به دریا می رود. او غریب آمد و غریب رفت. از خاک آمد و به آب رفت و، سرانجام، دریغ از عشق.
در مرگ یزدگرد، غریبه ای بر کف آسیا خفته است، غریبه ای در خواب ابدی که تلاطم می آفریند، آدم ها را به مصاف یکدیگر فرامی خواند. مردان احساس حقارت می کنند و باز زنان در جوش و خروش اند. گاهی ناله، گاهی استغاثه، اما سرانجام شهامت و دلیری. متن مرگ یزدگرد یک حادثه ی غریب در عمر نمایشی این سرزمین است. زبان گمشده و مجهول نمایشی این سرزمین در این نمایشنامه متولد می شود. در این نمایشنامه، مرگ حضور کامل و مداوم دارد. یزدگرد در غریبی و تنهایی از جهان ما رخت بربسته است. نثر مرگ یزدگرد ستون استواری برای آیندگان این سرزمین است که می خواهند با زبان و نثری مجلل به خلق نمایش بپردازند. زبان بیضایی در این نمایش جلال می یابد ــ فاخر می شود و گوهری گرانبها می زاید ــ و ما را وادار می کند که کلاه از سر برداریم و با چشمان انبوه از اشک به بنای مجلل و فاخری که معمارش بهرام بیضایی است تعظیم کنیم. تنوع لحن بازیگران در مرگ یزدگرد اتفاقی خجسته در تاریخ نمایش این سرزمین است. بیضایی نشان داده است که اگر نویسنده توان خلاقیت داشته باشد، زبان گرانبهای فارسی چه بضاعت و چه ابعاد گسترده ای برای بیان نمایش دارد. هنوز از جلال و رفعت مرگ یزدگرد فارغ نمی شویم که غریبه ای دیگر اینک کوچک و سیه چرده، در مقابل چشمان ما متولد می شود. این غریبه ی تنها، رها و بی سرپناه از میان آتش و بمب هجرت کرده است. نه او را ماوایی، نه او را کسی و خویشی. می دانم شما هم چون من، پس از دیدار و هر بار دیدار فیلم باشو غریبه ی کوچک، در اشک ها و ندبه های خویش غرق شده اید، بارها، بارها در این مروارید رخشان بیضایی در غروب ها و سپیده های عمرم گم شده ام، غرق شده ام. باشو به جهان بی زبانی و تنهایی گم شده است. مگر همه ی شخصیت های بهرام بیضایی در برهوت تنهایی و زبانی گم نیستند؟ دیگرانی که زبان پرندگان آسمان را می دانند، اما از درک زبان، غم، درد، رنج و تنهایی باشو عاجز هستند. فیلم باشو گوهر و اختر تابناکی در عمر شصت ساله ی سینمای این سرزمین است. باشو می سوزاند و شعله ور می کند و سرانجام خاکستر می کند. این غریبه ی کوچک در جهانی از سوءتفاهم، دشمنی، شک، توهین، افترا و زخم زبان رها شده است. اما تنها در جهان بی کسی قلب زنی روستایی، که از روی غریزه به نیکی و مردانگی میل دارد، پناهگاه او می شود. زن با جهانی می جنگد. با مردمانی که خواری صفت بزرگ آن هاست ستیزه می کند. هنگامی که باشو غرق در تب و بیماری است. زن در کنار بسترش، با اشک و عشق پرسه می زند. همه ی روستا در را به روی او می بندند. بیماری باشو برای مردمان روستا اتفاقی خجسته است. آن ها می پندارند که زن دیگر تسلیم می شود. زن چون همه ی زنان فیلم های بیضایی شجاع، محّب، پرستار، زنده، معترض و بی شوهر است. شوهران فیلم های بیضایی یا مرده اند یا در سفری مبهم سیر می کنند. باشو با همه ی همسالان خویش تجربه ای غیرمشترک دارد. او از جهانی آمده است که جهان مصیبت جنگ و آتش و خمپاره است. او از صدای باران به یاد بمباران های بی امان دشمن می افتد. دیگران نمی دانند هراس او از چیست. هراس او را به تمسخر می گیرند. فقط آن زن روستایی، با بازی شگفت آور و بهجت اثر خانم سوسن تسلیمی پرستار ترس و هراس اوست.
من هر بار که باشو را دیده ام، هنگام این جملات عریان و به ظاهر ساده، سپیدفام، مهتاب زده، خورشیدوش، بر درگاه عمرم ایستاده ام و گریسته ام: «ایران سرزمین ماست. ما از یک آب و خاک هستیم. ما فرزندان ایران هستیم.» همه ی ما این کلمات را در اتاق های تاریک و نمور مدرسه های کودکی زمزمه کرده، اما به حقیقت پنهان و عاصی که در این کلمات موج می زند راه نیافته بودیم. اما در روزهای جنگ، در پایان آژیرها، و اینک، در بیان و تصاویر فیلم باشوی بیضایی، این کلمات فواره ها شدند، آسمان را شکافتند و به ملکوت رسیدند. یکباره جنگ با همه ی مصیبت ها به ما آموخت این امکان وسیع، این سیلاب اشک و غم و عشق، چه آسان نام وطن دارد و چه آسان می تواند قلب و پوست ما را صیقل دهد و تفته کند. آه و پرستاری زن روستایی قلب پژمرده ی باشو را صیقل می دهد و، هنگامی که زن نام باشو را تلفظ می کند، در قلب باشو جوانه ی امید سوسو می زند و چراغ راه او می شود. باشو کم کم مرد خانه می شود. هنگام بیماری زن، دیگر او پرستار زن است. فریاد می زند. استغاثه می کند و به یاد روزهای خانه بر طبل می کوبد و زن را تسلی می دهد. در شب ها و سحرگاهان، او دیگر شریک بی خوابی های زن می شود. دیگر جانشین زن در مزرعه می شود که گرازان به مزرعه حمله می کنند. زن، با همه ی فقر، روح بزرگوار و سخاوتمندی دارد. شاید نداند که ایثار می کند و می بخشد. به شوهر در نامه می نویسد که باشو فقط شریک لقمه ی من در این جهان است. این روح سخاوتمند و بزرگوار، که در باران عشق و ایثار جوانه داده است، با باوری می گوید: «باشو، مثل همه ی بچه ها، فرزند آفتاب و زمین است.» زن خورشیدوش و شجاع، با فراموشی ظلمت و پلیدی، باشو را، که سومین فرزند اوست، به نسیم ایام می سپارد. هنگامی که مرد از سفری بی پایان بازمی گردد و نگران سفره ی بی نان و بی نوایی خانواده است و زبان به تلخی و غمگساری می گشاید، زن جنگلی از ایثار و مهربانی به مرد هدیه می کند و این کلام همه ی زنان این سرزمین است که در مصیبت ها مرهم بر زخم ها و جراحت ها نهاده اند. در هیاهوی دیگر، دشمنی مشترک از راه می رسد. فوج کبوتران، فوج کبوتران، فوج همدلی، فوج همدلی و هم زبانی. دشمن را از خانه بیرون می کنند: مرد، زن، باشو. در باشو دیگر حضور مرگ نیست؛ حضور همدلی، کبوترهای سفید. این بار در اثر بیضایی غریبه در زمان حال می ماند. غریبه ای به سفری بی پایان نمی رود. غریبه ابری می شود و بر خانه می بارد، یک بار زن به مهمانان گفته بود: «باشو غریبه نیست. باشو مهمان است.» آن مهمانان غریبه بودند.
فیلم مسافران رازگشای همه ی فیلم های گذشته ی بیضایی است. در ابتدای فیلم، راز همیشگی مرگ را از زن می شنویم که ما خواهیم مرد. در مسافران، سخن از استحاله نیست. ناگهان مهتاب آفتاب می شود. لباس های سفید ناگهان سیاه می شوند. دیگر سخن از یک غریبه نیست. سخن از غریبان و غریبه هاست. همه غریبه آمده اند و غریبه می روند. سخن آن نیست که از خاک آمده اند به آب می روند یا از آب آمده اند به خاک می روند. سخن از آن است که از سپیدی به سیاهی می روند. از این روست که یکی از زنان عزادار می گوید: «انگار هزار سال غریبه ایم.» در این سفر ناگهانی، در مسافران، همه ی اثاثه ی عروسی در یک زمان مبدل به اثاث و ابزار مرگ می شود. راستی چه وهم بزرگ و چه خواب پرتلواسه ای است. در این روزهای عمر، بیضایی دیگر در مسافران حوصله ی آن ندارد که مرگ را در استعاره لباس بپوشاند. در مسافران، ما را به ضیافتی از زیبایی، غربت و هراس می برد. ما تاوان زیبایی های او را می دهیم. اگر سخن از مرگ و نیستی هم باشد، حاشا، ما را باکی نیست.

یادهای بی درنگ

یاد بعضی نفرات
روشنم می دارد:
اعتصام یوسف،
حسن رشدیه.

قوتم می بخشد
ره می اندازد
و اجاق کهن سرد سرایم
گرم می آید از گرمی عالی دمشان.

نام بعضی نفرات
رزق روحم شده است.
وقت هر دلتنگی
سوی شان دارم دست
جرئتم می بخشد
روشنم می دارد.

«نیما یوشیج»

فروغ فرخزاد می دانست(۱)

درباره ی فروغ فرخزاد

شعر اگر هجوم نباشد دفاعی برای مرگ است و توضیحی برای مُردن. پس، لغت مرگْ اسم و مُردنْ فعل است. شعر دفاع کامل نیست. روز هم نیست. شب هم نیست. تکه ای سخت و جاندار از شبانه روز است. برای همین شبانه روز است که شاعر در نیم راه تجربه ی شاعری دلواپس می شود، فرخزاد در شعرهای روزهای آخر دلواپس بود، دلواپس نه برای خود، برای دیگران، برای درخت، باغچه، ماهی. می دانست اگر ایثار و حرکت ابزار نخستین شعر نباشد، ولی وسایل کامل و بارور زندگی هستند.
ولی نمی دانم اگر فرخزاد زنده بود هنوز هم چنین فکر می کرد؟ فرخزاد دلواپسی را تنها در خودش به صداقت و ایثار رسانید. انبوه شاعران و شاعره های بعد از او برای خود دلواپس شدند، دلواپس آنکه چه کسی جانشین فرخزاد است.
فرخزاد تمام کشف های روز و شعر را به تنهایی به دوش کشید و حرکت کرد. فضا و موقعیت شعرهای سال های ۳۵ تا ۴۰ فضایی مصنوعی و غیرواقعی بود، هنوز شاعران گرفتار «آه و سرفه های مسلول» و تعبیرات «مهتاب در کوچه ماسیده بود» و یا «آن شب باران در ناودان ها طبل می زد» بودند. شروع شعر فرخزاد در این موقعیت بود، موقعیت چیره بر شاعر، او یک تن بود. ولی کم کم رهایی یافت. او به خاطر جبر سنی می بایست آن پیله ها را بشکافد تا به خود برسد، تا به تجربه ی خود برسد. دلواپسی فرخزاد برای بچه، برای گندم یک دلواپسی رمانتیک نبود، او در شعرهای آخر به عمق آب رسیده بود و به ارتفاع فواره.
فرخزاد به مفهوم تازه ای دست یافته بود که باید به شعر عمل داد و شعر را عمل کرد. زندگی روزانه اش عمل شعرش بود، آموخته بود که بیاموزد. بخشایش داشت. فرخزاد در آخرها به دنبال یک مفهوم وسیع برای روز بود. او از روزها و از آسمان محدود که فقط عبور دو کبوتر را معنی می دهد گذشته بود. به عشق، خوبی و قشنگی رسیده بود و می دانست که زمین فقط باید به دور عشق، قشنگی و تشنگی بچرخد و فرصت فقط یک لحظه از ابدیت است، که در زمان شناخته شده می چرخد. فرصت را با فرصت طلبی اشتباه نگیریم. فرخزاد دوره ای را به دانستن گذراند، دوره ای را به عمل و در آخرها می خواست دانستن را فراموش کند تا خالص و کودکانه عمل کند. او می خواست موقعیت یافته شد ه ی خود را رها کند به طرف موقعیت تازه برود و موقعیت گذشته ی شعر خود را به مقلدان زنانه و مردانه اش بسپارد که سپرد، که هنوز شعرهای مردها زنانه است.
کوه را دوست داشت، ولی پرده ها را می بست که کوه را نبیند. او معلم، او خواهر و او بزرگوار ما بود که آموخت شعر، اگر جدی باشد، دفاع نیست، شعر است؛ شعری که در موقعیتی ادبی متولد شده است، شعر که نمی تواند روز و شب مفهوم آدمی دهد، شعر که مفهوم ادبی دارد و کشف آن کشف لغت بازان است نه آدم و نه آدمیزاد. اصلاً چرا باید شعر گفت؟
زمین که می چرخد، گندم هم که هست. ادبیات برای شُکر گندم است. اصلاً ادبیات در حضور شکفتن گل سرخ فقیر است. فرخزاد می دانست.

۲۴ بهمن ۵۲

برای از تشنگی نمردن(۲)

درباره ی امیر نادری

دیدن فیلم خداحافظ رفیق ساخته ی امیر نادری برای از تشنگی نمردن است و ساختن این فیلم با تمام غصه ها از جانب امیر نادری هم برای از تشنگی نمردن است.
راضی هستم. از تشنگی نمردن که حدیث نیست و آیه نیست، چرا که بنیاد آیه ها را از ساختمان فصل ها آموخته ام و سرانجام پیام ها را می دانم که شباهت به تحریر دروغ دارد ــ پیام های بزرگ سهم دیگرها باشد که امروز سخت به بیراه رفته اند و شاید اصلاً راهی نبود، در غبار بود که ما خط های دست را راه و جاده می دیدیم ــ دیگر حوصله می خواهد و حسن نیت، چندان که نقطه ی حرکت دیگران را به یاد بیاوریم. ولی نقطه ی حرکت نادری جوان است و نمی دانم آیا جوان ها همیشه حق دارند یا نه، ولی نادری حق دارد چون معصومیت را صیقل داده است.
فیلم نادری را برای آن دوست دارم که شکفتن یک معصومیت است در عمق خاک، خاک گرسنه که تمام فشار را برای شکفتن و به دنیا آمدن یک حس ابدی با تمام فقر می پذیرد و حس های روزانه را که آگهی و تبلیغ است می شناسد. فیلم خداحافظ رفیق تعبیری است از خوابی که نادری است. نادری ای که من دوست دارم، نادری ای که فصل ها را در یک پیراهن خانه داده است، نادری ای که ایمان دارد ولی نمی داند ایمان چیست.
نادری تمام ذرات آموختن ها و دانستنی های خود را با چنگ و دندان صید کرده است. او خود را از ابعاد مختلف روز، که سلامی به بی نهایت است، به دست آورده، او مشقت را در خلاصه ترین تعریف آدم از مشقت می داند، او مشقت را در شرح حال آدمیزادها نیافته است. اندوهش رنگ اندوه روزانه ی دیگران را ندارد که در ساعات زندگی روزانه، برای به دست آوردن یک تکه نان دیگر، نان را زخم می زنند.
نادری خود را برای ناامیدی ذخیره کرده است، چراکه امید را می داند. تداوم روحی نادری در ساختن این فیلم کرامت اوست که شریک این بازار آشفته نگشته است، بازاری که این روزها، برای ادامه اش به شب، لعابی از معنویت و عرفان و تنهایی آدم به خود آویخته است.
نادری در فیلم حضور دارد، حضور کامل؛ شوریدگی اوست که برای این فیلم تاریخ و سنگ قبر نمی سازد. او نمی خواهد کسی را نجات دهد. باید نادری به نجات و رهایی برسد که طعم ستایش را در قالب آگهی ها نمی داند. ایمان او به نجات و رهایی استعاره ای از رسیدن نیست، بلکه شکفتن کامل چهره ای ا ست که چهره ی همزاد خود را آن طرف رود پهناور می شناسد. من خداحافظ رفیق را دیدم، چراکه باید از تشنگی نمرد، حتی اگر کوزه حجم کامل تخیل را نداند و لاجرم آبی خنک را ننوشیم. من اصلاً نمی دانم کامل چیست؛ من فقط تشنگی را می دانم.

در کنار این ورطه(۳)

درباره ی مسعود کیمیایی

نمردیم...
مرا شور نیست. این روزگار بیداد می کند. دلم تاب پاییز ندارد. لحظه ای نافرخنده است، سخن از حیثیت و ردای سپید انسانی است که آن را بر تن دوست و رفیق تو آلوده می کنند.
پیراهن او را به یغما می برند. هنوز بر پوست شورآفرین او زخم های کهن دیده می شود. زخم هایی از همه سال های دور سال ها بر این پوست کهنه حک شده است. روزهای قیصر را به یاد دارم که در اوج شور و هیجان عمومی صاحبش در بیمارستان از زخمی عمیق به مصاف مرگ می رفت. روزهای گوزن ها را به یاد دارم که پس از نمایش در تالار رودکی آن روز همه گفتیم صاحب آن قصیده ی مهر و دوستی که نامش گوزن هاست به زندان خواهد رفت. آیا رسوایی برای تاریخ سینمای ما نیست که می خواهیم با حیله های آلوده به بغض و کینه ی آدمی حضور کیمیایی را، که بر سینمای این دیار منت دارد، به سیاهی و تاریکی ببریم. چگونه می توان از دشت پهناور گفتار فیلم های او عبور کرد و جرعه ای بر خاکش نپاشید. او در عمر خویش آموخته است آتشی بیفروزد، زنان و مردان را به کنار این آتش بیاورد و خود در غروب آن گم شود، سپس در سپیده یافت شود و آن قوم به خواب رفته ی کنار آتش را بیدار کند و سپس برود برای خلق آتشی دیگر. این روزها برای مرثیه ساز این تاریخ سینمای ما روزهای مقایسه است که چرا کیمیایی در این جشنواره های رنگارنگ جوایز را درو نمی کند، مگر داس او کهنه است. نه برادر، گندمی نیست که او درو کند، یک مزرعه ی تهی، تا انتهای افق تهی. یک بار، در روزهای جوایز یکی از جشنواره های غربی ــ که به فیلمی از سینمای ایران جایزه داده شده بود و آقایی هیجان زده این جایزه را هم ردیف جایزه ی نوبل در ادبیات دانسته بود ــ برای خانم نوشابه امیری این قصه را گفتم: دوران ولیعهدی مظفرالدین قاجار در تبریز بسیار طولانی شده بود. درباریان همه ی تفریحات معمول و غیرمعمول آن زمان را برای او اجرا کرده بودند روزی یکی از درباریان به مظفرالدین گفت: «این هفته یک تفریح و سرگرمی بکر اجرا می کنیم.» صبح فردا مرد درباری با ولیعهد و دیگران به دکه ی محقر و فقیرانه ی پیرمردی پینه دوز رفتند. در شهر تبریز ولیعهد و درباریان از دور ماجرا را نظاره می کردند. مرد درباری نزد پیرمرد رفت و گفت: «پدر جان، این پوست تخت را دو اشرفی می فروشی؟» پیرمرد گفت: «قربان، این پوست تخت کهنه که ارزش فروش ندارد.» فردا درباری دیگری آمد و مبلغ را گزاف تر گفت. پیرمرد باز حرف روز گذشته را تکرار کرد در ایام هفته، هر روز، ولیعهد و درباریان نظاره گر ماجرا بودند و می خندیدند. پیرمرد کم کم به این فکر افتاد که نکند این پوست تخت کالایی گران قیمت است که او خبر ندارد. دکه را بست و دیگر از خانه بیرون نیامد. پایان ماجرا چنین بود که درباریان و ولیعهد با کیسه های انبوه از اشرفی بر بام خانه پیرمرد بودند. پیرمرد پوست تخت را در آغوش گرفته بود و نمی فروخت و بعد مجنون شد. ولیعهد و درباریان از خنده به حال غش بودند. می خواستم گریبان آن آقای هیجان زده را بگیرم و بگویم، در عمر جوایز نوبل، نویسنده ای چون مارسل پروست جایزه نمی گیرد. به هنگام جنگ سرد، توجه غربی ها معطوف به نویسندگان شوروی بود. در مجله ی Encounter شعرهای پاسترناک چاپ می شد. سرانجام روشن شد سرمایه ی این مجله توسط سازمان سیا تامین می شود. الکساندر سولژنیتسین به غرب پناهنده شد و جایزه ی نوبل را صدقه گرفت. اما پس از سال ها تنهایی و دوری از دیار و خاک، هنگامی که دانسته بود صیاد نیست و صید است و گفته بود در غرب خبری نیست، او را مجبور به ترک غرب کردند. آخر تاریخ مصرفش برای غربی ها تمام شده بود. برای غربی ها، از ملکوت تا افول لحظه ای نادر نیست. راستی آیا همه ی ما در این سال های فوران جوایز سینمایی فکر کرده ایم چگونه غربی که هشت سال جنگ و مصیبت و انهدام می آفریند، محاصره اقتصادی می کند و به دشمن ما بمب شیمیایی می فروشد ناگهان بذل و بخشش می کند، سخاوت به خرج می دهد، در شهرهای مختلف پانل های فرهنگی برپا می کند، نگران موسیقی ملی ما می شود، دست ملاطفت بر سر سینماگران ما می کشد؟ سینماگرانی که فیلم های خنثی می سازند. فیلم های بی جهت مامانی که یا به کلیات می پردازند، که زندگی جریان دارد، یا به مسئله ی مرگ. فیلم هایی که بوی نکبت و ادبار و مستمندی ظاهری و باطنی دارد فیلم هایی که بگوید مردم ما در جهل و نادانی روز و شب طی می کنند. اما کیمیایی هر روز به انزوا می رود و در پیله ی تنهایی خود عمر را سپری می کند. دیگر باید بدانیم بر سینماگران ما فرض است که بدانند غرب با ظرافت تمام، خیلی پوشیده و مستور، غیرمرئی و غیرمستقیم، با جوایز الوان خود، به سینماگران ما دیکته می کند: اگر آنچه ما می خواهیم بسازید، از سفره های رنگین ما تمتع خواهید برد. در فیلم تازه ی مسعود کیمیایی، فریاد، در آن فصل درخشان درمانگاه که زن فیلم را برای سقط جنین می برند کودک و مادر به دنبال آسمانه ای مطمئن هستند. اما بیداد است. درد و فاقه و فاجعه روان است. برای منتقد غربی این فصل چه معنی دارد؟ هیچ. او آن را اغراق شاعرانه ی فرهنگ ایرانی می داند، اما مردمان ما که هشت سال چشم به آسمان داشتند که چه هنگام موشک های عراقی همه یاد و یادگار آن ها را به فراموشی می برد حدیث و سخن دیگر دارند. کیمیایی، که در همه ی آثارش مورخی از روز و شب و ایام این مردمان بوده است، در حافظه ی مردمان ما خانه دارد. او یار و یاور این مردمان بوده است. این همان غربی است که در شعر خیام کاروان سرا را هتل ترجمه می کند.
کیمیایی در کنار این ورطه ایستاده است. دیگر برای او چه تفاوت دارد که چگونه قصاوت می شود. این روزها به من می گفت: «مرا سیبی فرض کرده اند که به سویم پیکان ها می فرستند.» در کنار این ورطه ی جهان ایستاده است. ردای سفیدی بر تن دارد، آتش ها افروخته است. کنار خاکسترها نشسته است. این جهان را نظاره می کند. با ردای سفید از جهان آتش ها می گذرد. ردای سفید خاکستر می شود. تن انبوه از زخمش نمایان می شود. بر لب همان خنده را دارد که قیصر در رستوران متروک قطار بر لب داشت. کنار این ورطه ایستاده است. بر لب همان خنده را دارد که سید در فیلم گوزن ها بر لب داشت. در کنار همه ی این خاکسترهای عمر، نشسته است چون سید گوزن ها می گوید: «نمردیم، گلوله خوردیم. نه بابا، مثل اینکه تو حالی ت نیست اینجا خونه ام.»

جمعه، ۴ دی ۷۲

نظرات کاربران درباره کتاب موهبات فراموشی