فیدیبو نماینده قانونی انتشارات آگاهان ایده و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب من و تو بی من و تو جمع شویم

کتاب من و تو بی من و تو جمع شویم
۱۵۰ غزل از دیوان شمس

نسخه الکترونیک کتاب من و تو بی من و تو جمع شویم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب من و تو بی من و تو جمع شویم

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد و در سال ۶۷۲ هجری قمری در قونیه چشم از جهان بربست. آثار او مثنوی، دیوان غزلیات شمس تبریزی، رباعیات، مکتوبات، فیه مافیه و مجالس سبعه اند مجموعه ی حاضر شامل ۱۵۰ غزل است که از کلیات شمس یا دیوان کبیر، تصحیح بدیع الزمان فروزانفر انتخاب شده اند.

ادامه...

بخشی از کتاب من و تو بی من و تو جمع شویم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱۵۰ غزل از دیوان شمس

۱

ای که تو ماه آسمان، ماه کجا و تو کجا؟
در رخ مه کجا بود این کر و فر و کبریا؟

جمله به ماه عاشق و ماه اسیر عشق تو
ناله کنان ز درد تو لابه کنان که ای خدا

سجده کنند مهر و مه پیش رخ چو آتشت
چونک کند جمال تو با مه و مهر ماجرا

آمد دوش مه که تا سجده برد به پیش تو
غیرت عاشقان تو نعره زنان که رو، میا

خوش بخرام بر زمین تا شکفند جان ها
تا که ملک فروکند سر ز دریچه ی سما

چونک شوی، ز روی تو، برق جهنده هر دلی
دست به چشم برنهد از پی حفظ دیده ها

زرد شد ه ست باغ جان از غم هجر چون خزان
کی برسد بهار تو تا بنماییش نما

بر سر کوی تو دلم زار نزار خفت دی
کرد خیال تو گذر دید بدان صفت ورا

گفت چگونه ای از این عارضه ی گران؟ بگو
کز تنکی ز دیده ها رفت تن تو در خفا

گفت و گذشت او ز من لیک ز ذوق آن سخن
صحت یافت این دلم، یا رب تواَش دهی جزا

۲

معشوقه به سامان شد، تا باد چنین بادا
کفرش همه ایمان شد، تا باد چنین بادا

ملکی که پریشان شد، از شومی شیطان شد
باز آن سلیمان شد، تا باد چنین بادا

یاری که دلم خستی، در بر رخ ما بستی
غمخواره ی یاران شد، تا باد چنین بادا

زآن طلعت شاهانه، زآن مشعله ی خانه
هر گوشه چو میدان شد، تا باد چنین بادا

زآن خشم دروغینش، زآن شیوه ی شیرینش
عالم شکرستان شد، تا باد چنین بادا

شب رفت صبوح آمد، غم رفت فتوح آمد
خورشید درخشان شد، تا باد چنین بادا

از دولت محزونان، وز همت مجنونان
آن سلسله جنبان شد، تا باد چنین بادا

عید آمد و عید آمد، یاری که رمید آمد
عیدانه فراوان شد، تا باد چنین بادا

ای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزل
کان زهره به میزان شد، تا باد چنین بادا

درویش فریدون شد، هم کیسه ی قارون شد
هم کاسه ی سلطان شد، تا باد چنین بادا

آن باد هوا را بین ز افسون لب شیرین
با نای در افغان شد، تا باد چنین بادا

فرعون بدان سختی با آن همه بدبختی
نک موسی عمران شد، تا باد چنین بادا

آن گرگ بدان زشتی با جهل و فرامشتی
نک یوسف کنعان شد، تا باد چنین بادا

شمس الحق تبریزی از بس که درآمیزی
تبریز خراسان شد، تا باد چنین بادا

آن ماه چو تابان شد، کُونین گلستان شد
اشخاص همه جان شد، تا باد چنین بادا

بر روح برافزودی تا بود چنین بودی
فرّ تو فروزان شد، تا باد چنین بادا

قهرش همه رحمت شد، زهرش همه شربت شد
ابرش شکرافشان شد، تا باد چنین بادا

از کاخ چه رنگستش، وز شاخ چه تنگستش
این گاو چو قربان شد، تا باد چنین بادا

ارضی چو سمایی شد، مقصود سنایی شد
این بود همه آن شد، تا باد چنین بادا

خاموش که سرمستم، بربست کسی دستم
اندیشه پریشان شد، تا باد چنین بادا

۳

بروید ای حریفان بکشید یار ما را
به من آورید آخر صنم گریزپا را

به ترانه های شیرین به بهانه های زرین
بکشید سوی خانه مهِ خوبِ خوش لقا را

وگر او به وعده گوید که دمی دگر بیایم
همه وعده مکر باشد، بفریبد او شما را

دم سخت گرم دارد که به جادویی و افسون
بزند گره بر آب او و ببندد او هوا را

به مبارکی و شادی چو نگار من درآید
بنشین نظاره می کن تو عجایب خدا را

چو جمال او بتابد چه بود جمال خوبان؟
که رخ چو آفتابش بکشد چراغ ها را

برو ای دل سبک رو به یمن به دلبر من
برسان سلام و خدمت تو عقیق بی بها را

۴

غمزه ی عشقت بدان آرد یکی محتاج را
کاو به یک جو برنسنجد هیچ صاحب تاج را

اطلس و دیباج بافد عاشق از خون جگر
تا کشد در پای معشوق اطلس و دیباج را

عشق معراجی ست سوی بام سلطان جمال
از رخ عاشق فروخوان قصه ی معراج را

زندگی ز آویختن دارد چو میوه از درخت
زآن همی بینی درآویزان دو صد حلاج را

عاشق آشفته از آن گوید که اندر شهر دل
عشق دایم می کند این غارت و تاراج را

بس کن ایرا بلبل عشقش نواها می زند
پیش بلبل چه محل باشد دم دراج را؟

۵

یار مرا، غار مرا، عشق جگرخوار مرا
یار تویی، غار تویی، خواجه نگهدار مرا

نوح تویی، روح تویی، فاتح و مفتوح تویی
سینه ی مشروح تویی بر در اسرار مرا

نور تویی، سور تویی، دولت منصور تویی
مرغ کُهِ طور تویی، خسته به منقار مرا

قطره تویی، بحر تویی، لطف تویی، قهر تویی
قند تویی، زهر تویی، بیش میازار مرا

حجره ی خورشید تویی، خانه ی ناهید تویی
روضه ی امید تویی، راه ده ای یار مرا

روز تویی، روزه تویی، حاصل دریوزه تویی
آب تویی، کوزه تویی، آب ده این بار مرا

دانه تویی، دام تویی، باده تویی، جام تویی
پخته تویی، خام تویی، خام بمگذار مرا

این تن اگر کم تندی، راه دلم کم زندی
راه شدی تا نبدی این همه گفتار مرا

۶

رَستم از این نفس و هوا، زنده بلا، مرده بلا
زنده و مرده وطنم نیست به جز فضل خدا

رَستم از این بیت و غزل، ای شه و سلطان ازل
مفتعلن مفتعلن مفتعلن کُشت مرا

قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببر
پوست بود، پوست بود درخور مغز شعرا

ای خمشی مغز منی، پرده ی آن نغز منی
کمتر فضل خمشی کش نبود خوف و رجا

تا که خرابم نکند کی دهد آن گنج به من
تا که به سیلم ندهد کی کشدم بحر عطا

آینه ام، آینه ام، مرد مقالات نه ام
دیده شود حال من، ار چشم شود گوش شما

دست فشانم چو شجر، چرخ زنان همچو قمر
چرخ من از رنگ زمین پاکتر از چرخ سما

عارف گوینده بگو تا که دعای تو کنم
چونک خوش و مست شوم هر سحری وقت دعا

دلق من و خرقه ی من از تو دریغی نبود
و آنک ز سلطان رسدم نیم مرا نیم تو را

از کف سلطان رسدم ساغر و سَغراق(۱) قِدَم(۲)
چشمه ی خورشید بود جرعه ی او را چو گدا

من خمشم خسته گلو، عارف گوینده بگو
زآنک تو داود دمی من چو کهم رفته ز جا

من و تو بی من و تو جمع شویم از سر ذوق
خوش و فارغ ز خرافات پریشان من و تو

نظرات کاربران درباره کتاب من و تو بی من و تو جمع شویم

این کتابو خریدم...اما فایلش که باز میشه صفحه ها خالی هستن...متنی وجود نداره
در 3 ماه پیش توسط کیاوش موسوی