فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چهار نمایش‌نامه‌ی عروسکی ژاپنی

کتاب چهار نمایش‌نامه‌ی عروسکی ژاپنی

نسخه الکترونیک کتاب چهار نمایش‌نامه‌ی عروسکی ژاپنی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب چهار نمایش‌نامه‌ی عروسکی ژاپنی

اگر ترجمه‌های موجود در کتابخانه‌ها، تنها راهِ مواجهه ما با نمایش‌نامه‌هایِ خارجی باشد، در این صورت درک و دریافت‌مان از تاریخِ ادبیاتِ نمایشی ناکامل و مجازی خواهد بود، که این تاریخ چیست مگر سیر متونی نمایشی که هریک به دوره‌ای تعلق دارند و به جغرافیایی. در ایران بسیارند نمایش‌نامه‌هایی که ترجمه شده‌اند، درحالی‌که نه مهم بوده‌اند و نه در میانِ آثارِ نویسنده‌شان جایگاهی داشته‌اند... ... بسیارند نمایش‌نامه‌هایی که چنان در سیر ترجمه تحریف شده‌اند و تغییرِ شکل یافته‌اند که استناد به آن‌ها تنها ما را به تاریخی جعلی از ادبیات نمایشی می‌رساند... ... بسیارند نمایش‌نامه‌های جریان‌ساز که از سیر ترجمه‌هایِ متون نمایشی جامانده‌اند... مجموعه جامانده‌ها همین گروه سوم را هدف گرفته است. آثاری که به هر دلیلی ـ دشواری متن، ناهمخوانی با گفتمانِ سیاسیِ دوران، فقدانِ مترجم برای برخی زبان‌ها و... ـ ترجمه نشده‌اند و عدمِ ترجمه‌شان بیش از همه دانشجویانِ تئاتر را با معضلی جدی روبه‌رو کرده است. سال هزار و نه‌صد و پنجاه مرزِ تاریخِ نگارشِ آثاری قرار گرفته که می‌توانند در این مجموعه جای ‌بگیرند؛ و دیگر آن‌که بتوان اهمیتِ نمایش‌نامه را در تاریخِ ادبیاتِ نمایشیِ جهان توجیه کرد؛ این اهمیت الزاماً، جریان‌سازی نیست و می‌تواند دلایلِ بی‌شمار دیگری را هم در بربگیرد. مقاله‌ی تفصیلیِ پایانِ هر نمایش‌نامه درواقع توضیحِ اهمیت هر اثر خواهد بود.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.07 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۸۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب چهار نمایش‌نامه‌ی عروسکی ژاپنی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



خودکشی های عاشقانه در سونزاکی

این نمایش نامه اولین بار در ۲۰ ژوئن ۱۷۰۳ داستان این نمایش نامه در ۲۲ مه همان سال اتفاق افتاده بود و به قدری بر چیکاماتسو تاثیر گذارد که اولین تراژدی خانگی اش(۱) را بر مبنای آن نوشت. خودکشی های عاشقانه در سونزاکی گاهی به خاطر سادگی طرحش مورد انتقاد قرار گرفته است، اما دست کم به خاطر شاعرانگی سفر عاشقانه(۲)، در زمره ی بهترین آثار چیکاماتسو قرار می گیرد. در ۱۷۱۷ چیکاماتسو چند صحنه به نمایش نامه اضافه کرد تا آن را پیچیده تر کند؛ البته شاید هدفش این بوده است که با این کار و با مجازات شخصیت شرور، مخاطب را راضی کند؛ اما صریح بودن نسخه ی اول بیش تر به مذاق خوانندگان و مخاطبان مدرن خوش می آید. متن حاضر، ترجمه ی نسخه ی ۱۷۰۳ است، جز آن که صحنه ی شروع که به شمارش سی وسه معبد کوانن در منطقه ی اوزاکا (با جناسی در هر نام)اختصاص یافته، حذف شده است؛ درواقع این صحنه با بقیه ی نمایش نامه مرتبط نیست و هیچ دیالوگی ندارد. چیکاماتسو در این نمایش نامه هنوز شکل تراژدی های خانگی را مشخص نکرده است و شاید به همین دلیل است که نمایش نامه پرده بندی ندارد.

شخصیت ها:

توکوبی،(۳) ۲۵ ساله، کارمند یک فروشنده ی سس سویا
کوهه ایجی،(۴) تاجر روغن
صاحب ِ خانه ی تما(۵) (صاحب خانه)
چوزو(۶)، شاگرد
مشتری اوهاتسو(۷)
اهل شهر
اوهاتسو، ۱۹ ساله، گی شا
زن صاحب خانه
گی شاها
خدمتکاران

صحنه ی اول: محوطه ی زیارتگاه ایکوداما(۸) در اوزاکا.

زمان: ۲۱ مه ۱۷۰۳

راوی: این جوان رعنا، چندین بهار است که در تجارت خانه ی هیرانو(۹) در خیابان اوچی هون(۱۰) کار می کند؛ او رنجی سوزناک را در سینه اش پنهان می دارد تا مبادا کوچک ترین کلامی، شایعه را پخش کند. هرازگاهی یک فنجان نوشیدنی هلو می نوشد و گیسوان زیبایش را شانه می زند.
نام او «توکو»(۱۱)ست و سلیقه اش مشهور، اما اکنون همه ی استعدادهایش نادیده گرفته شده اند و فروشنده ای بیش نیست. آستین هایش لک روغن دارند و خود نیز در بند خاطرات شیرین عشق است.
امروز می خواهد با این پسرک که خمره ای سویا با خود دارد، بین مشتریانش گشتی بزند؛ به زیارتگاه ایکوداما رسیده اند.

صدای زنی از روی نیمکتی در استراحتگاه به گوش می رسد.

اوهاتسو: توکوبی، تو هستی؟(۱۲)
راوی: اوهاتسو دستانش را به هم می زند و توکوبی سر تکان می دهد.
توکوبی: چوزو! من کمی بعد خواهم آمد. در معابد خیابان ترا(۱۳) و خانه های بالای شهر چرخی بزن و بعد به مغازه برگرد. به آن ها بگو زود برمی گردم. فراموش نکن که به دیدن رنگرز خیابان آزوچی(۱۴) بروی و پولی را که به ما بدهکار است، بگیری. از دوتومبوری(۱۵) هم دوری کن.
راوی: پسرک را با نگاهش دنبال می کند و سپس پرده ی دور کلاهش را بالا می زند.
توکوبی: چه شده اوهاتسو؟
راوی: توکوبی می خواهد کلاهش را بردارد.
اوهاتسو: لطفاً کلاهت را برندار! امروز یک مشتری از روستا دارم که می خواهد تمام سی وسه معبد کوانن را زیارت کند. لاف زده که می خواهد کل روز بنوشد. حالا هم رفته نمایش تقلیدبازها را ببیند،(۱۶) اما ممکن است اگر برگردد و ما را با هم ببیند، مشکلی پیش بیاید. این جا همه تو را می شناسند، بهتر است صورتت پنهان باشد.
برگردیم به ماجرای خودمان! مدتی است حتا یک خط هم برای من ننوشته ای! خیلی نگران بودم، اما چون نمی دانستم اوضاع مغازه تان چه طور است، نمی توانستم چیزی برایت بنویسم. صدبار به خانه ی تامبا(۱۷) رفتم، ولی آن ها هم خبری از تو نداشتند! یک نفر ـ بله، تایچی(۱۸) بود، آن نوازنده ی نابینا ـ از دوستانش در مورد تو پرسیده بود و آن ها هم گفته بودند که به روستا برگشته ای. نمی توانستم باور کنم! خیلی سنگدلی! واقعاً من برایت مهم نبودم؟ شاید می خواستی به این شکل همه چیز را تمام کنی! از نگرانی مریض شدم. اگر فکر می کنی دروغ می گویم، خودت ببین!
راوی: اوهاتسو دست توکوبی را می گیرد و روی سینه اش می گذارد. ملامت آمیز و ملتمسانه گریه می کند، گویی زن و شوهرند. توکوبی نیز با این که مرد است، می گرید.
توکوبی: راست می گویی، راست می گویی. اما چه فایده که مشکلم را به تو بگویم و آزارت بدهم؟ چنان فلاکتی بر سرم آمده بود که حتا اگر بن(۱۹)، سال نو، جشن ده شب یا همه ی جشن های تقویم همگی با هم سر می رسیدند، باز هم متوجه نمی شدم. ذهنم مغشوش بود و وضع مالی ام خراب. راستش را بخواهی به کیوتو رفتم تا پولی به هم بزنم. معجزه است که زنده مانده ام. اگر از داستانم یک نمایش سه پرده ای می ساختند، حتماً اشک مخاطب را درمی آورد.
راوی: واژه ها بیهوده هستند و او آهی می کشد.
اوهاتسو: می خواهی با این حرف های مسخره تراژدی ات را تمام کنی؟ چرا به من اعتماد نکردی و همان طور که تمام امور پیش پاافتاده را به من می گفتی، از نگرانی هایت حرفی نزدی؟ باید دلیلی برای این پنهان کاری داشته باشی! چرا به من اطمینان نمی کنی؟
راوی: اوهاتسو جلو او خم می شود. به تلخی می گرید و اشک هایش را با دستمالی پاک می کند.
توکوبی: لطفاً از دستم عصبانی نباش. گریه نکن! هیچ چیز را پنهان نکرده ام، اما فایده ای نداشت تو را درگیر کنم. به هرحال مشکلاتم تا حد زیادی رفع شده اند و حالا می توانم تمام داستان را برایت بگویم.
رئیسم همیشه به من خیلی لطف داشت، چون خواهرزاده اش هستم. من هم به نوبه ی خودم با صداقت کامل به او خدمت کردم. هیچ گاه حتا ذره ای ناهم خوانی در حساب ها وجود نداشت. درست است که این اواخر، وقتی می خواستم یک توپ ابریشم کاگا(۲۰) برای یک کیمونوی تابستانینسیه بگیرم، از نام او استفاده کردم اما فقط و فقط همین یک بار بود. حالا هم اگر بخواهم می توانم بدون هیچ خسارتی کیمونو را بفروشم و پولش را بگیرم. رئیس آن قدر تحت تاثیر صداقت من قرار گرفته بود که پیشنهاد داد با برادرزاده ی همسرش، که دو کامه(۲۱) جهیزیه داشت،ازدواج کنم و قول داد به من سرمایه ی کار بدهد. این اتفاق سال گذشته افتاد، اما چه طور می توانستم با وجود تو، مهر و علاقه ام را به کس دیگری بدهم؟ اصلاً نمی خواستم به پیشنهاد او فکر کنم، اما همان زمان مادرم ـ در واقع نامادری ام ـ مخفیانه با رئیس مشورت کرد. دو کامه جهیزیه را گرفت و به ده بازگشت. چه احمقی هستم! اصلاً فکرش را هم نمی کردم چنین اتفاقی افتاده باشد!
مشکل از ماه پیش شروع شد، وقتی می خواستند من را مجبور به ازدواج کنند. عصبانی شدم و گفتم: «رئیس واقعاً تعجب می کنم! می دانید اصلاً تمایلی به این ازدواج ندارم و با این حال مادر پیرم را فریب داده اید تا رضایت بدهد واقعاً شورش را درآورده اید! رفتار بانو را هم نمی فهمم. اگر با این دوشیزه ی جوان، که همیشه هم مورد احترام من بوده ازدواج کنم و به علاوه جهیزیه اش را هم بگیرم، باید تمام زندگی ام را صرف چاپلوسی او کنم. با این کار دیگر چه طور می توانم خودی نشان دهم؟ یک بار این پیشنهاد را رد کردم و حالا حتا اگر پدرم هم از قبر بیرون بیاید، باز هم جوابم منفی است.»
رئیس از این پاسخ صریح من بسیار خشمگین شد. صدایش از عصبانیت می لرزید: «دلیل واقعی ات را می دانم. تو با اوهاتسو، یا نمی دانم کدام دختر، از خانه ی تما در دوجیما(۲۲) روی هم ریخته ای. به همین دلیل این قدر با برادرزاده ی همسر من مخالفی. بسیار خب، بعد از این جریان، دیگر نمی خواهم این دختر را به تو بدهم و حالا که عروسی به هم خورده است، پول را پس بده. تا بیست ودوم همین ماه، پول را تمام و کمال بیاور و حسابت را صاف کن. از اوزاکا بیرونت می کنم و دیگر نمی گذارم به این جا برگردی!»
من هم به عنوان یک مرد غرور دارم. گفتم: «حق با شماست!» و به روستای خودمان برگشتم. اما این زنِ به اصطلاح مادر، حتا اگر دنیا هم زیرورو می شد، پول را به من پس نمی داد. به این امید به کیوتو رفتم که بتوانم از عمده فروشان سس سویا در محله ی پنجم پولی قرض کنم. همیشه روابط خوبی با آن ها داشتم. اما از شانس بد آن ها هم پول نداشتند. دست از پا درازتر به روستا برگشتم و این بار با میانجی گری اهل روستا توانستم پول را از مادرم پس بگیرم. می خواستم پول را سریع پس بدهم و کارها را یک سره کنم. اما اگر مجبور می شدم بعد از پس دادن پول از اوزاکا بروم، چه طور می توانستم تو را ببینم؟
اگر استخوان هایم خرد شوند و گوشتم پاره پاره شود، یا اگر مانند یک تکه آشغال در لجن رود شی جیمی(۲۳) غرق شوم، باز هم برایم مهم نیست؛ اما اگر قرار باشد از تو جدا شوم، آن وقت چه کنم؟
راوی: می گرید و غرق اندوه است. اوهاتسو بغضش را می خورد و به او دلداری می دهد.
اوهاتسو: چه قدر سختی کشیده ای! وقتی فکر می کنم که تمام این ها به خاطر من بوده خوشحال، ناراحت و بیش از همه سپاسگزار می شوم. اما شجاع باش! خودت را جمع کن! شاید دایی ات قدغن کرده باشد که دیگر پایت را در اوزاکا نگذاری، اما تو که جنایت نکرده ای. باید فکر کنم ببینم چه طور می شود تو را این جا نگه داشت. حتا اگر دیگر نتوانیم هم دیگر را ببینیم، فکر می کنی قول و قرارهای عاشقانه مان فقط برای این دنیا بوده اند؟ پیش از این هم عشاق زیادی تصمیم گرفته اند در مرگ به یکدیگر بپیوندند. مردن بسیار ساده است و هیچ کس در راه کوهستان مرگ و رود سه گدار مزاحم دیگری نخواهد شد.(۲۴)
راوی: اوهاتسو این جملات دلگرم کننده را بریده بریده می گوید و گریه راه گلویش را می بندد. اما باز هم ادامه می دهد.
اوهاتسو: فردا بیست ودوم است. پول را زود پس بده، چون به هرحال باید آن را پس بدهی. سعی کن دوباره نظر لطف رئیست را جلب کنی.
توکوبی: همین قصد را دارم و می خواهم خیلی زود پول را پس بدهم. اما در سیزدهم ماه، کوهه ایجی، تاجر روغن ـ فکر کنم بشناسی اش ـ با خواهش و التماس از من پول خواست. گفت که پول را فقط برای یک روز می خواهد و قول داد صبح روز هجدهم آن را پس بدهد. تصمیم گرفتم پول را به او قرض بدهم، چون به هرحال تا بیست ودوم نیازی به آن نداشتم و او هم برایم مثل برادر است. روز هجدهم و حتا نوزدهم گذشتند و او سراغم نیامد. دیروز هم در مغازه نبود و نتوانستم ببینمش. تصمیم گرفتم امروز صبح به دیدنش بروم، اما تمام روز بین مشتری هایم گشت زدم که کارم تا فردا تمام شود. امشب سراغش می روم و همه چیز را درست می کنم. او مرد شریفی است و گرفتاری من را هم می داند. مطمئنم که اتفاقی نخواهد افتاد. نگران نباش. وای اهاتسو آن جا را نگاه کن!
راوی: سردسته ی یک گروه از عیاشان این طور می خواند:
«هاتسوسه(۲۵) بسیار دور است،
نانیوا ـ درا(۲۶) نیز،
بسیاری معابد به صدای ناقوس شان شهره اند،
صدای قانون ابدی.
اگر در یک بعدازظهر بهاری،
به یک معبد کوهستانی بروی،
می بینی...»(۲۷)
توکوبی: کوهه ایجی! واقعاً اجرای ضعیفی بود!دلیلی ندارد وقتی هنوز حسابت را با من صاف نکرده ای این قدر تفریح کنی! امروز باید به حساب و کتاب مان برسیم.
راوی: بازوی کوهه ایجی را می گیرد. کوهه ایجی با سوءظن به توکوبی نگاه می کند.
کوهه ایجی: توکوبی، راجع به چه حرف می زنی؟ تمام این ها ساکنان همین محله اند. هم دیگر را در خیابان اوئه شیو(۲۸) ملاقات کردیم و می خواهیم برای زیارتگاه ایسه(۲۹) پول جمع کنیم. کمی ساکی خورده ایم، اما حالا دیگر می خواهیم برگردیم. چرا دست من را گرفته ای؟ این قدر هوچی گری نکن!
راوی: کوهه ایجی کلاه حصیری اش را برمی دارد و چشم غره ای به توکوبی می رود.
توکوبی: من هوچی گری نمی کنم. فقط می خواهم دو کامه نقره ام را که روز سیزدهم به تو دادم و قرار بود هجدهم آن را پس بدهی، پس بگیرم.
راوی: قبل از آن که توکوبی بتواند جمله اش را تمام کند، کوهه ایجی می زند زیر خنده.
کوهه ایجی: دیوانه شده ای؟ در تمام مدتی که تو را می شناسم، به یاد ندارم حتا یک پول سیاه از تو گرفته باشم. تهمتی نزن که بعداً از آن پشیمان بشوی.
راوی: خود را از دست توکوبی رها می کند. همراهانش نیز کلاه شان را برمی دارند.(۳۰) از فرط حیرت رنگ از روی توکوبی می پرد.
توکوبی: کوهه ایجی، این چه حرفی است؟ خودت گریان پیشم آمدی و گفتی نمی توانی صورت حساب های ماهانه ات را پرداخت کنی! من هم فکر کردم موردی اضطراری پیش آمده و دوستی برای همین مواقع است. من پول را از سر دست ودل بازی به تو قرض دادم، هرچند خودم خیلی به آن نیاز داشتم. به تو گفتم نیازی به رسید نیست، اما اصرار کردی برای خالی نبودن عریضه، یک رسید به من بدهی. وادارم کردی آن را بنویسم و خودت مُهرش کردی! سعی نکن انکار کنی کوهه ایجی!
راوی: توکوبی با عصبانیت او را نکوهش می کند.
کوهه ایجی: چه می گویی؟ مهر را نشانم بده!
توکوبی: فکر می کنی می ترسم؟
راوی: کاغذی از کیفش بیرون می آورد.
توکوبی: اگر این آقایان هم محلی تو باشند، حتماً مهرت را می شناسند. هنوز هم شک داری؟
راوی: وقتی کاغذ را به بقیه نشان می دهد، کوهه ایجی دستانش را به هم می زند.
کوهه ایجی: بله، این مهر من است. وای توکوبی! هیچ وقت فکر نمی کردم حتا در بدترین وضعیت حاضر شوی چنین کاری کنی. روز دهم ماه، کیفی را که مهرم در آن بود گم کردم. همه جا آگهی دادم، اما فایده ای نداشت. تا این که روز شانزدهم ماه به این آقایان خبر دادم و مهرم را عوض کردم. به نظرت می شود مهری را که روز دهم ماه گم کرده ام، روی یادداشت روز سیزدهم بزنم؟ نه، اتفاقی که افتاده، این است که تو کیف من را پیدا کردی، رسیدی نوشتی و مهرم را بر آن زدی. حالا هم می خواهی از من اخاذی کنی. این گناه تو را سنگین تر می کند. توکوبی، به نظرم بهتر است یک دزدی حسابی بکنی! لیاقت تو این است که سرت قطع شود، اما به یاد روزهای قدیم می بخشمت. بگذار ببینیم می توانی با این رسید پولی به جیب بزنی یا نه!
راوی: رسید را به صورت توکوبی پرت و با معصومیتی ساختگی، نگاهی ناخوشایند به او می کند. توکوبی با عصبانیت فریاد می زند.
توکوبی: تو خیلی زرنگی! سرم را کلاه گذاشتی! آبرویم را بردی! باید چه کار کنم؟ باید بگذارم که بی شرمانه پولم را بدزدی؟ آن قدر همه چیز را ماهرانه برنامه ریزی کرده ای که مطمئنم حتا اگر به دادگاه هم بروم، بازنده می شوم. هر طور که شده، پولم را می گیرم! ببین! من توکوبی هیرانویایی هستم، یک مرد باشرافت! گوش می دهی؟ من کسی نیستم که مثل تو، به خاطر پول، سر دوستم کلاه بگذارم. بیا جلو!
راوی: خودش را روی کوهه ایجی می اندازد.
کوهه ایجی: گستاخ حقیر! به خاطر این بی شرمی درسی به تو خواهم داد!
راوی: یقه ی کیمونوی توکوبی را می گیرد، گلاویز می شوند و مشت و لگد حواله ی هم دیگر می کنند. اوهاتسو پابرهنه به سوی آن ها می دود.(۳۱)
اوهاتسو: (به اهل شهر) خواهش می کنم جلو شان را بگیرید! او دوست من است. دیگران کجا هستند؟ چرا کاری نمی کنند؟ توکوبی کتک خورده است!
راوی: اوهاتسو ناراحت و درمانده است. مشتری اش که یک دهاتی هالو است، او را به زور سوار تخت روان خود می کند.
مشتری: لازم نیست خودت را به دردسر بیندازی.
اوهاتسو: لطفاً یک لحظه صبر کن! وای، چه قدر بدبختم!
راوی: تخت روان به سرعت می رود و تنها پژواک صدای گریان اوهاتسو به گوش می رسد.
توکوبی تنهاست، کوهه ایجی پنج همراه دارد. چند نفر نیز از اتاقک های نزدیک خارج می شوند و آن ها را با چوب به سوی برکه ی نیلوفر آبی(۳۲) می رانند. چه کسی به توکوبی لگد می زند؟ چه کسی او را می زند؟ اصلاً نمی توان گفت. موهایش ژولیده اند و شال کمرش نیمه باز. تلوتلو می خورد و به گوشه ای می افتد.
توکوبی: کوهه ایجی خوک صفت! فکر می کنی می گذارم جان سالم به در ببری؟
راوی: تلوتلوخوران دنبال کوهه ایجی می رود، اما او فرار کرده و ناپدید شده است. توکوبی زمین می خورد و به تلخی و با صدای بلند فریاد می زند.
توکوبی: (به رهگذران) این وضعیت سرافکنده ام می کند و در نگاه شما تحقیر شده ام! در ادعاهایم حتا یک کلمه دروغ هم نبود! همیشه با کوهه ایجی مانند یک برادر رفتار کرده ام و وقتی از من تقاضای پول می کرد، می گفت هرگز این لطف را فراموش نمی کند. پولی را به او دادم که برایم بسیار ارزشمند بود و می دانستم که اگر این پول نباشد، فردا، روز بیست ویکم، باید خودم را بکشم؛ مطمئن بودم اگر او هم جای من بود، همین کار را می کرد. مجبورم کرد رسید را به دست خودم بنویسم و بعد مهرش کرد. اما مهری بود که قبلاً به بقیه گفته بود گم شده است، و حالا به من تهمت می زند! از این که این طور ناتوان، با بی آبرویی به زانو افتاده ام، سرافکنده ام. بهتر بود همان موقع که او را می زدم، می مردم!

مقدمه ی دبیرمجموعه

اگر ترجمه های موجود در کتابخانه ها، تنها راهِ مواجهه ما با نمایش نامه هایِ خارجی باشد، در این صورت درک و دریافت مان از تاریخِ ادبیاتِ نمایشی ناکامل و مجازی خواهد بود، که این تاریخ چیست مگر سیر متونی نمایشی که هریک به دوره ای تعلق دارند و به جغرافیایی.
در ایران بسیارند نمایش نامه هایی که ترجمه شده اند، درحالی که نه مهم بوده اند و نه در میانِ آثارِ نویسنده شان جایگاهی داشته اند...
... بسیارند نمایش نامه هایی که چنان در سیر ترجمه تحریف شده اند و تغییرِ شکل یافته اند که استناد به آن ها تنها ما را به تاریخی جعلی از ادبیات نمایشی می رساند...
... بسیارند نمایش نامه های جریان ساز که از سیر ترجمه هایِ متون نمایشی جامانده اند...
مجموعه جامانده ها همین گروه سوم را هدف گرفته است. آثاری که به هر دلیلی ـ دشواری متن، ناهمخوانی با گفتمانِ سیاسیِ دوران، فقدانِ مترجم برای برخی زبان ها و... ـ ترجمه نشده اند و عدمِ ترجمه شان بیش از همه دانشجویانِ تئاتر را با معضلی جدی روبه رو کرده است.
جست وجو، انتخاب و ترجمه این آثار البته آسان نیست چرا که:
متونِ دشوار، هنوز دشوارند و کم تر مترجمی وسوسه ی دست به گریبان شدن با آن ها را دارد...
... مترجمان کارکشته در میانِ همه ی زبان ها یکسان پخش نشده اند و هنوز برای برخی از زبان ها سخت می توان مترجمِ حرفه ایِ مشتاق یافت...
... برخی از متون را هنوز نمی توان ترجمه کرد، چون پیشاپیش آشکار است که امکانِ چاپِ کامل و بدونِ حذف را نخواهند یافت...
با این همه اراده ی جامانده ها فرارفتن و گذر از این موانع است و در این مسیر از تمامِ نمایش نامه نویسانِ مترجم، و مترجمانِ علاقه مند به ادبیاتِ نمایشی دعوت می کند که به این مجموعه بپیوندند. اما شرطِ ورود به بازیِ جامانده ها ساده است پیش تر آن که نمایش نامه باید به تاریخِ تئاتر تعلق داشته باشد و سال هزار و نه صد و پنجاه مرزِ تاریخِ نگارشِ آثاری قرار گرفته که می توانند در این مجموعه جای بگیرند؛ و دیگر آن که بتوان اهمیتِ نمایش نامه را در تاریخِ ادبیاتِ نمایشیِ جهان توجیه کرد؛ این اهمیت الزاماً، جریان سازی نیست و می تواند دلایلِ بی شمار دیگری را هم در بربگیرد. مقاله ی تفصیلیِ پایانِ هر نمایش نامه درواقع توضیحِ اهمیت هر اثر خواهد بود.
به بازیِ جامانده ها خوش آمدید.

راوی: پا بر زمین می کوبد و دندان به هم می ساید. مشتش را گره کرده است و ناله می کند، صحنه ای که همدردی مردم را برمی انگیزاند.
توکوبی: فایده ای ندارد این حرف ها را بزنم. من، توکوبی، قبل از آن که سه روز بگذرد، صداقتم را به تمام اوزاکا نشان می دهم و جبران می کنم.
راوی: بعداً می فهمیم منظور از این جملات چیست.
توکوبی: متاسفم که اذیت تان کردم. مرا ببخشید.
راوی: معذرت خواهی می کند، کلاه له شده اش را برمی دارد و بر سر می گذارد. صورت اندوهگینش زیر پرتو کم رمق آفتاب، خیس از اشک است. با سرافکندگی آن جا را ترک می کند. صحنه ای بسیار اسف بار.

نظرات کاربران درباره کتاب چهار نمایش‌نامه‌ی عروسکی ژاپنی