فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شیرین‌بیان و جادوگر

کتاب شیرین‌بیان و جادوگر

نسخه الکترونیک کتاب شیرین‌بیان و جادوگر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شیرین‌بیان و جادوگر

این شیرین‌بیان است و خوب بلد است به خواسته‌هایش برسد. این هم جادوگر است که خیلی بدجنس است(خب، این که معلوم است) و فقط می‌خواهد از شیرین‌بین کار بکشد. اما نمی‌داند که شیرین‌بیان استعدادهای خاص خودش را دارد و از جادوگری‌های بدجنس نمی‌ترسد!

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.11 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شیرین‌بیان و جادوگر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:





فصل اول



آن روز قرار بود کسانی که خیال داشتند بچه ای به فرزندی قبول کنند، به خانه ی موروالد بیایند تا شاید بتوانند بچه ی مناسبی پیدا کنند و با خودشان ببرند.
شیرین بیان به دوستش فرنی گفت: «حوصله ام سر رفت!» آن دو همراه بقیه ی بچه های بزرگ تر، توی سالن غذاخوری صف بسته بودند تا نوبت شان شود. شیرین بیان فکر می کرد دارند بعدازظهرشان را به کل تلف می کنند، چون خودش از زندگی توی خانه ی موروالد قدیس کاملاً راضی و شاد بود. بوی خوش واکس کف چوبی و اتاق های دلباز و نورگیرش را دوست داشت. از آدم هایش هم خوشش می آمد؛ چون همه از خانم برگیز، مدیر خانه تا جدیدترین و کوچک ترین عضو خانه، همیشه دقیقاً همان کاری را می کردند که او ازشان می خواست. مثلاً اگر برای ناهار هوس پوره ی سیب زمینی می کرد تا از آشپز می خواست، برایش می پخت و یا تا دلش پلیوری قرمز و نو می خواست، خانم برگیز بدو می رفت و برایش می خرید. حتی اگر توی تاریکی شب هوس قایم موشک بازی می کرد، همه ی بچه ها باهاش بازی می کردند، با اینکه بعضی های شان از تاریکی می ترسیدند. اما خودش از هیچی نمی ترسید. سرِ خیلی نترس و شخصیتی قوی داشت.
از اتاق کناری که اتاق بازی بچه ها بود، سر و صدای نی نی کوچولوها و بچه های کوچک تر می آمد. صدای بازدیدکننده ها را هم می توانستند بشنوند که هیجان زده داد می زدند: «وای، چه بچه ی نازی!» یا «چشم های آن کوچولو را نگاه کن!»



شیرین بیان با شنیدن این تعریف و تمجیدها، مدام زیر لب غُر می زد: «چه چندش آورند!»، «چه رویی دارند!» با اینکه خودش از بیشتر بچه کوچولوهای خانه خوشش می آمد، به خصوص آن هایی که تازه راه افتاده بودند، اما فکر می کرد بچه ها برای قربان و صدقه رفتن بزرگ ترها به دنیا نیامده اند. آن ها هم برای خودشان آدم اند، نه عروسک!
دوستش، فرنی بهش گفت: «تو که می توانی راحت باشی! چون هیچ کس انتخابت نمی کند.»
شیرین بیان، از فرنی، بیشتر از بقیه ی بچه های خانه خوشش می آمد. چون او هم مثل بقیه، دقیقاً همان کارهایی را می کرد که شیرین بیان ازش می خواست. تنها اشکالش این بود که خیلی ترسو بود؛ از همه چیز می ترسید. برای همین شیرین بیان خیلی آرام بهش جواب داد: «خُب، تو را هم تا حالا هیچ کس انتخاب نکرده. پس نگران چی هستی.»
فرنی گفت: «از سر و کولم که بالا می روند، تازه، چند بار هم نزدیک بوده انتخابم کنند.» و بعد هم خیلی جسارت به خرج داد و این را هم به حرفش اضافه کرد: «تو چی، شیرین بیان؟ دلت نمی خواهد انتخابت کنند و بروی جایی دیگر زندگی کنی؟»
شیرین بیان محکم و قاطع گفت: «نه.» اما سوال فرنی به فکر انداختش. کسی چه می دانست، شاید هم اگر می رفت و مثل بچه های دیگر توی خانه ای معمولی زندگی می کرد، باز هم بهش خوش می گذشت. اما تا یاد آن همه آدمی افتاد که الان باهاش زندگی می کردند و همیشه ی خدا هم به دلش راه می آمدند، فوری نظرش عوض شد. فکر کرد توی خانه ای معمولی به زور دو سه نفر یا فوقِ فوقش پنج شش نفر زندگی کنند، اما آنجا فرق دارد. برای همین به فرنی گفت: «نه بابا! هر خانه ای به درد من نمی خورد. کسانی که من را انتخاب می کنند، باید خیلی عجیب و غریب باشند!»
درست در همان لحظه، خانم برگیز جلوتر از بازدیدکننده ها، از اتاق بازی بچه ها وارد سالن غذاخوری شد. دستپاچه و هراسان داشت به شان می گفت: «بچه های بزرگ تر توی این اتاق اند. اگر همراهم بیایید، اسامی بچه ها و مختصری درباره ی هر کدام شان را در اختیارتان می گذارم.»





شیرین بیان داشت یواشکی در گوش فرنی می گفت: «یادت نرود چشم هات را چپ کنی!» که زن و مردی خیلی عجیب و غریب، درست پشت سر خانم برگیز، وارد سالن شدند. شیرین بیان رفت تو نخ شان. آن دو، با آنکه خیلی سعی کرده بودند قیافه شان عادی به نظر بیاید، سر و ریخت شان بدجوری غیر عادی بود.
یک ذره هم عادی نبودند. اول اینکه، یکی از چشم های زن قهوه ای بود و یک چشمش آبی. استخوان های صورتش هم طوری بیرون زده بودند که انگار از گور در رفته بود. زن به خیال خودش صورت خیلی زشتش را با مش موقت آبی و یک عالم ماتیک بنفشی که به لب هایش مالیده بود، خوشگل کرده بود. تازه، هیچ کدام از آن رنگ ها به آن کت و دامن چارخانه ی قهوه ای و پلیور سبز روشنی که تنش کرده بود، نمی آمد. بدتر از همه، کلاه قرمز بزرگ و چکمه های پاشنه بلند آبی اش بود که با هیچ چیزش جور نبود.



از آن طرف، ظاهر مرد در نظر اول، شبیه آدم هایی معمولی بود که هر روز توی خیابان از کنار آدم رد می شوند. اما شیرین بیان یک نظر دیگر که به او انداخت، دیگر آن طوری نبود. چون یک دفعه به نواری بلند و باریک و سیاه تبدیل شد که برای خودش آن بالاها سیر می کرد و هر بار که شیرین بیان نگاهش می کرد به نظرش کشیده تر و بلندتر و قیافه اش هم عبوس تر و اخموتر می آمد.
گوش هایش هم بدجوری دراز بودند. جلوی فرنی که رسیدند، شیرین بیان دیگر شک نداشت که مرد، حدود سه متر قد دارد و دو تا چیز هم که معلوم نبود گوش بودند یا شاخ، از دو طرف سرش بیرون زده اند.

نظرات کاربران درباره کتاب شیرین‌بیان و جادوگر