فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جنگ پهلوان و غول

کتاب جنگ پهلوان و غول
۱۶ افسانه ی آفريقايی

نسخه الکترونیک کتاب جنگ پهلوان و غول به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب جنگ پهلوان و غول

در زمان‌های دور، مردی بود که خودش را قوی‌ترین مرد دنیا می‌دانست. او واقعاًً قوی بود، چون وقتی برای آوردن چوب به جنگل می‌رفت، ده برابر مردهای دیگر چوب به خانه می‌آورد. حتی اگر درخت خشک شده و مُرده‌ای را در جنگل می‌دید، آن را روی شانه‌اش می‌گذاشت و به خانه می‌برد؛ اما زور زیاد او باعث غرورش شده بود. مرد وقتی به خانه می‌رسید، سینه‌اش را جلو می‌داد و چوب‌ها را روی زمین می‌ریخت. بعد همسرش را صدا می‌زد و می‌گفت: «بیا ببین پهلوان بزرگت چی آورده است!» زن هم از کلبه‌ی گلی‌شان بیرون می‌دوید و به همسرش لبخند می‌زد. بعد می‌گفت: «پهلوان بزرگ؟!... اگر تو پهلوان واقعی را ببینی پا به فرار می‌گذاری. ممکن است که تو قوی باشی، اما پهلوان بزرگ نیستی!»

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.9 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب جنگ پهلوان و غول

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱/ هنوز سگ را صدا می زند

در گذشته های دور، سگ و شغال با هم دوست بودند و در جنگل، کنار هم زندگی می کردند. آن ها هر روز با هم به شکار می رفتند و آخر شب هرچه را که شکار کرده بودند، نصف می کردند و می خوردند.
یک شب هرچه سگ و شغال تلاش کردند، چیزی گیرشان نیامد؛ حتی یک موش مرده. آن ها خیلی گرسنه بودند. سوز سردی هم در جنگل می وزید که تحمل گرسنگی را سخت تر می کرد. هیچ سرپناهی هم نبود که خودشان را از سرما محفوظ نگه دارند. سگ گفت: «درد گرسنگی بد دردی است؛ اما از آن بدتر آن است که هم گرسنه باشی و هم سردت باشد.»
شغال گفت: «بگیر بخواب. فردا صبح دوباره به شکار خواهیم رفت. شاید بتوانیم آن گوزنی را که امروز از دست مان فرار کرد، شکار کنیم.»
اما سگ خوابش نمی برد. شکمش قاروقور می کرد و دندان هایش به هم می خورد. آخر موهای بدنش به بلندی موهای شغال نبود. روی زمین دراز کشید؛ اما چشم هایش از گرسنگی و سرما همین طور باز مانده بودند. ناگهان چشمش به نوری قرمز در دوردست ها خورد. سگ پرسید: «شغال جان، آن نور مال چیست؟»



شغال گفت: «آن جا دهکده ی انسان هاست و آن نور هم آتش انسان هاست.»
سگ گفت: «آه... شغال جان، تو از من شجاع تری. حاضری بروی و برایم کمی آتش بیاوری؟»
شغال گفت: «نه... معلوم است که نمی روم. تو آتش می خواهی. پس خودت برو بیاور!»
سگ از انسان ها می ترسید. برای همین خودش را جمع تر کرد تا روی زمین سرد، تنش گرم تر بماند. سگ با خودش فکر کرد: «حتماً آدم های زیادی دور آن آتش نشسته اند و دارند شام می خورند. شاید پس مانده های شان را همان جا بریزند. شاید چندتا استخوان هم باشد که من بتوانم بردارم و به دندان بکشم.»
سگ بیچاره داشت با این فکرها خودش را از قبل گرسنه تر می کرد. بالاخره به شغال گفت: «دیگر نمی توانم یک لحظه توی این سرما دوام بیاورم. می خواهم به دهکده بروم و کمی آتش بیاورم. شاید چند تکه استخوان هم برای تو آوردم، اما حواست جمع باشد. اگر زود برنگشتم، صدایم بزن. شاید راهم را در جنگل گم کرده باشم.»
سگ شروع به دویدن کرد تا به نزدیکی نور قرمز رسید. بعد روی شکمش خوابید و آرام آرام، سینه خیز جلو رفت تا کسی متوجه آمدنش نشود. مقداری از آتش هنوز روی زمین بود. حتی بوی غذایی که خورده شده بود، هنوز در هوا پخش بود. سگ با اشتیاق بو می کشید. درست در لحظه ای که سگ به آتش نزدیک می شد، پرنده ای از بالای درخت با دیدن سگ جیغ کشید و به اهالی خانه هشدار داد.
مردی از خانه بیرون آمد و نیزه ای را که در دست داشت بالای سر سگ گرفت و گفت: «سگ دزد! توی ملک من چه کار می کنی؟»
سگ به التماس افتاد و گفت: «خواهش می کنم مرا نکش! من قصد آزار کسی را ندارم. به تو التماس می کنم. اجازه بده کمی کنار این آتش بخوابم و خستگی در کنم. قول می دهم که وقتی گرم شدم، به جنگل برگردم و تو دیگر مرا این جا نبینی.»
مرد که قلبی مهربان داشت، به چهره ی یخ زده ی سگ نگاهی کرد و در حالی که نیزه اش را زمین می گذاشت، گفت: «باشد. اگر قول بدهی آزاری به اهالی این جا نرسانی و بعد از این که گرم شدی به خانه ات برگردی، می توانی مدتی کنار آتش خودت را گرم کنی.»
سگ از مرد تشکر کرد. مرد چند تکه چوب دیگر روی آتش گذاشت و به آن فوت کرد تا چوب ها قرمز شدند. دیگر بهتر از این نمی شد. درست زیر دماغ سگ، تکه ای استخوان از غذای انسان ها باقی مانده بود. سگ تا مدت ها آن استخوان را به دندان گرفت و گاز زد. تا آن روز سگ آن قدر احساس خوشحالی و رضایت نکرده بود. مدتی نگذشته بود که مرد از توی کلبه فریاد زد: «هنوز گرم نشده ای؟!»
سگ که تازه چشمش به استخوان دیگری افتاده بود، جواب داد: «هنوز نه!»
مرد گفت: «باز هم کمی به تو وقت می دهم.»
دوباره شب در سکوت فرورفت و تنها صدایی که به گوش می رسید، صدای خرد شدن استخوان ها زیر دندان های قوی سگ بود.
بعد از مدتی مرد دوباره بیرون آمد و گفت: «هنوز گرم نشده ای؟»
سگ به یاد سوز سردی افتاد که در جنگل می آمد. به خاطر همین سردش شد و خودش را به آتش نزدیک تر کرد و با التماس گفت: «بگذار کمی بیش تر بمانم.»
مدتی طولانی گذشت تا مرد بار دیگر او را صدا زد؛ چون او هم مانند سگ برای مدتی طولانی به خواب عمیقی فرورفته بود. مرد گفت: «دیگر به اندازه ی کافی گرم شده!» بعد از جایش بلند شد و از کلبه بیرون آمد.
سگ پیش خودش گفت: «صداقت بهترین سیاست است.» بعد در چشم های مرد نگاه کرد و گفت: «بله گرم شده ام؛ اما نمی خواهم به جایی بروم که همیشه لرزان و گرسنه هستم. اجازه بده در دهکده، کنار تو بمانم. قول می دهم در شکار پرندگان جنگلی کمکت کنم. من به تو حیله های حیوانات وحشی را یاد می دهم تا بتوانی آن ها را برای غذایت شکار کنی. به تو قول می دهم برعکس برادرم شغال، هرگز مرغ و خروس هایت را نخورم. به جای آن هم چیزی جز جایی در کنار آتش و پس مانده ی غذا نمی خواهم.»
مرد به چشم های سگ نگاه کرد و فهمید که حرف هایش چیزی جز حقیقت نیست. جواب داد: «قبول می کنم. اگر آن طور که گفتی به من خدمت کنی، به تو گرما و غذا می دهم.»
از آن روز به بعد، سگ در کنار انسان زندگی کرد.
اگر شما شب ها صدای شغالی را شنیدید که می گوید: «هااووو!» بدانید که او هنوز برادر گمشده اش سگ را صدا می کند که برای آوردن غذا و آتش به دهکده ی انسان ها رفته بود؛ اما سگ هرگز جواب او را نمی دهد و شغال همیشه سرگردان است.

نظرات کاربران درباره کتاب جنگ پهلوان و غول