فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ابریشم

کتاب ابریشم

نسخه الکترونیک کتاب ابریشم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ابریشم

این رمان نیست. حتی حکایت هم نیست. یک قصه است. قصه با مردی که دنیا را درنوردید و با یک دریاچه که معلوم نیست چرا آنجاست آغاز می شود و در یک روز پر باد پایان می پذیرد. شاید بشود گفت که یک قصه عشق است ولی اگر فقط همین بودبه زحمت تعریفش نمی ارزید. در این قصه تمنا و رنج هم هست. از آنگونه که خوب می شناسیم ولی هیچگاه واژه درستی برای بیانش نمی یابیم و به هر حال این واژه عشق نیست.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.44 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ابریشم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



این رمان نیست. حتی حکایت هم نیست. یک قصه است. قصه با مردی که دنیا را درنوردید و با یک دریاچه که معلوم نیست چرا آن جاست آغاز می شود، و در یک روز پر باد پایان می پذیرد. نام مرد «هروه ژنکور» است. نام دریاچه را نمی دانیم. شاید بشود گفت که یک قصه ی عشق است. ولی اگر فقط همین بود به زحمت تعریفش نمی ارزید. در این قصه تمنا و رنج هم هست. از آن گونه که خوب می شناسیم ولی هیچ گاه واژه ی درستی برای بیانش نمی یابیم. و به هر حال این واژه «عشق» نیست. (این رسمی کهن است. هنگامی که نامی برای گفتن چیزی نمی یابیم به قصه ای متوسل می شویم. قرن هاست که چنین است).
همه ی قصه ها موسیقی خودشان را دارند. این یکی موسیقی اش سفید است. مهم است که این را بگویم، زیرا موسیقی سفید موسیقی غریبی است، آدم را گاهی زیر و رو می کند: آهسته نواخته می شود و باید آرام با آن رقصید. هنگامی که خوب نواخته شود مانند این است که نوای سکوت را می شنوی، و کسانی که هم چون الهه هایی با آن می رقصند، وقتی خوب به آنان می نگریم، احساس می کنیم که حرکت نمی کنند. چه دشوار است این موسیقی سفید.
چیز دیگری برای گفتن نیست. شاید باید خاطر نشان کرد که این قصه در قرن نوزدهم اتفاق می افتد: فقط برای این که کسی در آن منتظر هواپیما، ماشین لباسشویی و روانکاو نباشد. از این چیزها خبری نیست.
شاید باری دیگر.

الساندرو باریکو

دیباچه

قصه ساده ای است. مردی هر سال در تاریخی مشخص به سفر می رود. در ماه اکتبر حرکت می کند، از مسیرهای معینی می گذرد و در اولین یکشنبه ی ماه آوریل، سر وقت برای نماز بزرگ عید پاک به قصبه اش باز می گردد. در ظاهر، هدف سفر، یافتن و خرید کرم ابریشم است و مقصد ژاپن.
ژاپن در آن زمان «آن سوی دنیا» به شمار می رفت، پای هیچ بیگانه ای به آن نرسیده بود و برای راه یافتن به آن ماه ها و ماه ها راه بود و خطر بسیار. با این حال این مردی که برای خود زندگی آرام و یکنواختی مانند بارش باران در نظر گرفته بود، این خطر را به جان خواهد خرید و به سوی این سرزمینی که نامحرمان را به آن راه نیست حرکت خواهد کرد و آن چه در ژاپن انتظارش را می کشد، زندگی اش را زیر و رو خواهد کرد و از او آدمی دیگر خواهد ساخت.
در این کتاب از ماجراهای خارق العاده خبری نیست، از صحنه های متداول عاشقانه نیز. اگر قصه دلباختگی است، از نوع دیگری است: عارفانه و پررمز و راز. شاید بشود گفت که حکایت سیر و سلوک عارفانه و عاشقانه ی مردی است که از زندگی یکنواخت و اطمینان بخش خود دست می شوید تا با آداب و آیینی ویژه که به دقت پاس می دارد و به آن تن در می دهد، به سرزمین و خلوتی دور از اغیار رود تا آن جا با رموز دلدادگی و نظربازی آشنا شود. در این راه رنج ها و خطرها را به جان می خرد و از هیچ چیز نمی هراسد و سرانجام هنگامی که بازگشت، خود قصه گو و پیر دیگران می گردد.
رمان نیز پر از کنایه و رمز است. هر کلام، هر حرکت به ظاهر بی اهمیت کنایه و معنایی دارد و هر چیز را آیین و ترتیبی است. رمان با آهنگ «موسیقی سفید» به آرامی پیش می رود. زبان گفتار ساده و بی تکلف است و از حداقل کلمات ضروری استفاده شده است. خود باریکو می گوید:
«می خواستم داستانی بنویسم که در آن فقط از واژه های ضروری استفاده شده باشد و برای روایت به جای نورپردازی مصنوعی ترجیح دادم از روشنایی طبیعی بهره گیرم. نویسنده فقط باید وقایع را بازسازی کند بدون این که سعی در قضاوت یا توضیح داشته باشد. کارش در نهایت مانند تنظیم گزارش پزشکی است. ادبیات ـ منظور ادبیاتی است که به قضاوت می نشیند، توضیح می دهد، ارزش وضع می کند یا در جست وجوی سبکی تصنعی و پرطمطراق است ـ حتماً باید قدمی به عقب برگردد و اجازه دهد که روایت خود به خود پیش رود. برای همین هم در کتاب ابریشم خواستم نوشتار را از هرگونه تصنع و حواشی عاری سازم. در کتاب قصرهای خشم یا اقیانوس دریا سعی کرده بودم گفتاری را که لازم داشتم خلق کنم، درحالی که در ابریشم از گفتار موجود استفاده کردم تا نشان دهم که چیزی برای کشف کردن وجود ندارد.»
رمان همانند یک قصه پیش می رود و بازگو می شود و باریکو در آن نقش یک قصه گو را دارد که داستان عشق و دلدادگی و رنج و تمنا را به سادگی نقل می کند و هرگز در صدد توضیح یا قضاوت برنمی آید. این بر عهده ی خواننده است که معنای پنهان واژه ها را دریابد و کلید رمز آن را کشف کند:
«نمی خواهم کلید خواندن را به خواننده ام بدهم، لذت تعبیر از آنِ خواننده است. قرار نیست نویسنده کتابش را آموزش دهد، فقط می تواند بگوید آن را چگونه به وجود آورده است، زیرا خود او نیز معنایش را نمی داند.»

شهلا حائری

۱

با این که پدرش برای او آینده ای درخشان در ارتش در نظر گفته بود، سرانجام «هروه ژنکور»(۱) شغل نامعمولی پیشه کرد که از ریشخند زمانه، گویای طبع دوست داشتنی و روحیه ی زنانه ی او بود.
برای گذران عمر، هروه ژنکور کرم ابریشم خرید و فروش می کرد.
سال ۱۸۶۱ بودیم. «فلوبر»(۲) کتاب «سالامبو»(۳) را می نوشت، روشنایی برق هنوز فرضیه ای بیش نبود. آبراهام لینکلن در آن سوی اقیانوس، مشغول جنگی بود که پایانش را ندید.
هروه ژنکور سی و دو سال داشت.
می خرید و می فروخت.
کرم ابریشم را.

۲

در واقع هروه ژنکور کرم های ابریشم را هنگامی خرید و فروش می کرد که هنوز به شکل تخم های ریزی بودند به رنگ زرد یا خاکستری، بی حرکت و به ظاهر مرده. فقط در یک کف دستش می توانست هزاران تخم نگه دارد.
«این اسمش ثروتی در دست داشتن است».
روزهای اول ماه مه تخم ها باز می شدند و از خود شفیره ای به جا می گذاشتند که پس از سی روز تغذیه ی مداوم با برگ های توت در درون پیله ای می ماند، تا دو هفته بعد پشت سر میراثی به جا گذارد که معادل هزار متر ابریشم خام و مبلغ قابل توجهی فرانک فرانسه بود: البته به شرطی که همه چیز آن طور که باید پیش می رفت و برای هروه ژنکور در منطقه ای در جنوب فرانسه اوضاع بدین گونه بود.
نام قصبه ای که هروه ژنکور در آن زندگی می کرد لاویلدیو(۴) بود.
نام همسرش هلن. فرزندی نداشتند.


۳

برای اجتناب از بیماری های مسری که هر روز بیش تر دامن گیر تولیدات اروپا می شد، هروه ژنکور تا آن طرف مدیترانه به سوریه و مصر می رفت تا تخم ابریشم بخرد. و این جنبه ی ماجراجویانه ی کارش بود. هر سال در روزهای اول ماه ژانویه به راه می افتاد. هزار و ششصد میل دریا و هشتصد کیلومتر خشکی را طی می کرد. تخم ها را انتخاب می کرد، بابت قیمت شان وارد مذاکره می شد و می خرید. سپس باز می گشت، هشتصد کیلومتر زمین و هزار و ششصد میل دریا را درمی نوردید و معمولاً در اولین یکشنبه ماه آوریل، سرِ وقت برای نماز بزرگ روز یکشنبه ی به لاویلدیو برمی گشت.
دو هفته هم برای بسته بندی کرم هایی که باید می فروخت کار می کرد.
باقی سال را به استراحت می گذراند.

۴

مردم از او می پرسیدند: ـ آفریقا چه طوری است؟
ـ خسته.
خانه ای بزرگ در انتهای قصبه داشت و کارگاه کوچکش هم در مرکز آن، درست رو بروی خانه ی متروک ژان بربک(۵) بود.
ژان بربک یک روز تصمیم گرفته بود دیگر حرف نزند. پای حرفش هم ایستاد. زن و دو دخترش ترکش کردند. مُرد. کسی خانه اش را نخواست و حالا دیگر یک خانه ی متروک شده بود.
هروه ژنکور هر سال با خرید و فروش کرم های ابریشم به اندازه ی کافی پول درمی آورد تا برای خودش و همسرش زندگی مرفهی که در شهرستان به آن لوکس می گویند، فراهم کند. از پولش بدون خودنمایی بهره می برد و فکر به ظاهر معقول ثروتمند شدن را در سر نمی پروراند. بیش تر از زمره آدم هایی بود که دوست دارند به تماشای زندگی خود بنشینند تا این که در خیالِ محالِ زندگی کردن باشند.

نظرات کاربران درباره کتاب ابریشم