فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قوی سفید

کتاب قوی سفید
۱۱ افسانه از آسیای میانه

نسخه الکترونیک کتاب قوی سفید به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب قوی سفید

در روزگاران قدیم، در كنار یك جوی آب و نزدیك جنگلی زیبا قورباغه‌ای پرسروصدا با دوستان خود زندگی می‌كرد. قورباغه هركجا می‌رفت، سروصدای بسیاری به راه می‌انداخت. برای همین حیوان‌های جنگل به او «قور قوری» می‌گفتند. قورقوری باعث مزاحمت دیگران می‌شد تا این كه یك روز اتفاقی افتاد و قورقوری قول داد كه دیگر باعث آزار دیگران نشود.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.11 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب قوی سفید

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱/ پیرمرد دانا

افسانه ی روسی
***
ملت روس، یکی از ملت هایی است که اتحاد شوروی سابق را تشکیل می دادند.
***
نمی دانم قصه ای که برای شما تعریف می کنم به همین صورت بوده یا نه، اما من آن را همان طور که شنیده ام، برای تان نقل می کنم.
روزی، روزگاری مردی با پسر کوچکش در روستایی زندگی می کرد.
سال ها گذشت، پسر به سن نوجوانی رسید و در هر کاری به پدرش کمک می کرد. روزی پدر به او گفت: «پسرم! می بینم که خوب از عهده ی کارها برمی آیی. روزها پشت سر هم می گذرند، جوان ها پیر می شوند و پیرها هم ضعیف و ناتوان. تو هم به زودی مردی خواهی شد و خانه و کاشانه و زن و فرزندی خواهی داشت اما پدرت سه نصیحت به تو می کند؛ همیشه آن ها را به یاد داشته باش! اول این که کاری کن در هر روستا، خانه ای داشته باشی، دوم آن که هر روز چکمه ی نو بپوشی و سوم، طوری زندگی کن که همه ی مردم به تو احترام بگذارند.»
پسر با تعجب پرسید: «نمی فهمم پدر! چه کار باید بکنم که در هر روستا خانه ای داشته باشم؟! مگر می توانم هر روز چکمه ی نو بپوشم؟! و چه طور باید زندگی کنم که همه ی مردم به من احترام بگذارند؟»



پدر لبخندی زد و گفت: «نگران نباش! چندان هم سخت نیست. اول این که، اگر خواستی در هر روستا خانه ای داشته باشی، باید در آن جا دوستی صمیمی و وفادار برای خودت پیدا کنی. دوم این که از شب قبل چکمه هایت را خوب بشوی و تمیز کن تا هر روز چکمه های نو بپوشی و سوم، اگر هر روز قبل از همه، از خواب بیدار شوی و به سر کار بروی، مردم به تو احترام خواهند گذاشت.»
***
سال ها گذشت. پسر، همان طور که پدر گفته بود صاحب خانه و کاشانه شد. او هیچ وقت نصیحت های پدر را از یاد نمی برد و زندگی اش به خوبی و خوشی می گذشت.
در آن سرزمین شاه مغروری حکومت می کرد. به فرمان او پیرمردهای ضعیف و از کار افتاده را به دست جلّاد می سپردند تا آن ها را از بین ببرد.
روزی رسید که مرد روستایی قصه ی ما هم پیر شد. پسر او نمی توانست راضی شود که پدرش را به دست جلّاد بسپارند. این بود که زیر شیروانی خانه اش اتاق گرم و کوچکی درست کرد و پدرش را در آن اتاق مخفی کرد.
مدتی گذشت. روزی فرّاشان(۱) شاه به خانه ی پسر آمدند. پرسیدند: «پدرت کجاست؟»
پسر جواب داد: «نمی دانم، سه روز است که از خانه رفته و هنوز برنگشته.»
فرّاشان همه جای خانه را گشتند. به هر گوشه ای سَرک کشیدند. انباری و کاهدان را زیرورو کردند. اما اثری از پیرمرد نبود. از همسایه ها پرسیدند. آن ها گفتند: «پیرمرد هفته ی پیش خانه بود. اما سه روز است کسی او را ندیده.»
فرّاشان گفتند: «وقتی پیرمرد برگشت به ما خبر دهید.»
چند روزی گذشت. فرّاشان دوباره برگشتند. اما پسر و همسایه ها با هم یک صدا گفتند: «پیرمرد از آن موقع که رفته تا حالا برنگشته.»
پیرمرد روزها در اتاق کوچک می ماند. چیزهای مختلفی می ساخت و به خـانواده اش کمک مـی کرد. اگر مشکلی پیش می آمد، او با راهنمایی های خود آن را حل می کرد.
پاییز از راه رسید. پیرمرد به پسرش گفت: «فکر می کنم تابستان امسال خشکسالی بشود. وقتی خواستی در بهار، ارزن و گندم بکاری، به پایین ده برو و در آن جایی که زمینش گودتر و مرطوب تر است، کشت کن.»
پسر همین کار را کرد. در بهار بذرهای خود را در زمین های مرطوب روستا کاشت. مردم او را مسخره می کردند و می گفتند: «این پسر نادان چه کار می کند؟ از زمین های مرطوب که محصولی به دست نمی آید.»
تابستان آن سال بسیار گرم و خشک بود. بارانی نبارید و آفتاب همه جا را سوزاند. موقع برداشت محصول فرا رسید. در زمین های پایین روستا، گندم ها به بلندی دیوار شده بودند. اما محصول همسایه ها، روی زمین های بلند ده، از بین رفته بود.
سال بعد، همه ی مردم در زمین های پایین روستا کشت کردند. اما پیرمرد به پسرش گفت: «به نظر می رسد امسال باران زیادی ببارد. تو کاری به کار کسی نداشته باش. در زمین های بلند روستا کشت کن.»
همان طور که پیرمرد گفته بود، تمام تابستان باران بارید. حتی یک روز هم هوا خشک نشد. محصولات آن هایی که در زمین های پایین روستا کشت کرده بودند، از بین رفت. اما کشت بهاره ی پسر و پیرمرد، محصول بسیار خوبی داد.
مردم با تعجب می گفتند: «نکند این پسر با ارواح و شیطان سروکار دارد!»
این شایعه به گوش شاه رسید. او فرمان داد: «این پسر باید نزد من بیاید. اگر این قدر که می گویند باهوش باشد، طوری می آید که نه لباس بر تن داشته باشد و نه بی لباس باشد.»
پسر از شنیدن این فرمان ناراحت و غمگین شد. پیرمرد پرسید: «چه شده؟ چرا اخم کرده ای و ناراحتی؟ چه مشکلی داری؟»
پسر فرمان شاه را تعریف کرد.
پدر او را دلداری داد و گفت: «غصه نخور پسرم. این که مشکل بزرگی نیست. تور بزرگی بردار، آن را مثل لباس دور خودت بپیچ و پیش شاه برو. این طوری نه لباس بر تن داری و نه بی لباس هستی.»
پسر هم همین کار را کرد.
شاه با دیدن او گفت: «آفرین! تو فرمان مرا درست انجام داده ای.» و دستور داد با غذای خوب و خوشمزه ای از پسر پذیرایی کنند. بعد گفت: «ده تخم مرغ پخته به تو می دهم. آن ها را زیر مرغت بگذار تا جوجه شوند. سه هفته هم فرصت داری. حالا برو!»
پسر با ناراحتی به خانه برگشت. پدر پرسید: «شاه چه گفت؟»
پسر جواب داد: «شاه اول خیلی از من تعریف کرد. اما بعد فرمان مشکل تری صادر کرد.»
پدر گفت: «بگو ببینم فرمان او چه بود؟ شاید بتوانم کمکی بکنم. از قدیم گفته اند یک عقل خوب است و دو عقل بهتر.»
پسر گفت: «شما نمی توانید کمکی کنید. شاه گفته از تخم مرغ پخته جوجه درآورم. آخر مگر می شود؟»
پدر او را دلداری داد و گفت: «نگران نباش پسرم! اگر درست و عاقلانه عمل کنی، این مشکل هم حل می شود. حالا بیا این تخم مرغ های پخته را بخوریم. موقعش که رسید با کوزه ای پر از ارزنِ پخته، پیش شاه برو. بگو ارزن های پخته را بکارند تا هروقت جوجه ها، سر از تخم مرغ های پخته درآوردند، از دانه هایی که از ارزن پخته سبز شده، بخورند.»
پسر و پدر تخم مرغ ها را خوردند. پسر با کوزه ای پُر از ارزن پخته پیش شاه رفت.
گفت: «قربان! دستور بدهید این ارزن های پخته را بکارند. جوجه ها که از تخم مرغ های پخته درآمدند این ارزن ها را که از ارزن پخته سبز شده می خورند و گرسنه نمی مانند.»
شاه بسیار تعجب کرد و با خودش گفت: «عجب پسر باهوشی است! اما من از او زرنگ تر هستم.» و به پسر گفت: «آفرین بر تو که فرمان های مرا خوب و درست انجام می دهی. سه روز دیگر پیش من برگرد؛ نه پیاده و نه سواره، با پیشکشی و بدون پیشکش. اگر فرمان مرا درست انجام دادی، انعام بسیار خوبی می گیری. اگر نه، خونت به گردن خودت است. تو را به دست جلّاد می سپارم.»
پسر که خیلی ترسیده بود، با رنگی پریده به خانه برگشت.
پدر با نگرانی پرسید: «چه اتفاقی افتاده؟ چه بدبختی تازه ای بر سرمان آمده؟»
پسر گفت: «شاه می خواهد مرا بکشد. این بار دیگر نمی توانم نجات پیدا کنم. او اول از من تعریف کرد اما بعد فرمان جدید و بسیار مشکلی صادر کرد. شاه امر کرد سه روز دیگر به دیدنش بروم؛ نه پیاده و نه سواره، با پیشکشی و بدون پیشکش. و اگر دستورهایش را اجرا نکنم مرا از بین خواهد برد.»
پدر، باز او را دلداری داد و گفت: «نگران نباش! برای هر مشکلی راه چاره ای هست. حالا شامت را بخور و برو بخواب.»
صبح روز بعد پیرمرد، پسرش را از خواب بیدار کرد و گفت: «بیا تا به تو بگویم چه کار کنی.»
***
پسر نزدیک ظهر به خانه برگشت. همان طور که پدرش خواسته بود، بلدرچین و خرگوش زنده ای با خود آورد.
پدر گفت: «پس فردا که به دیدن شاه می روی، طنابی به گردن خرگوش بینداز و سر طناب را به پایت ببند. طوری راه برو مثل این که سوار خرگوش شده ای. بلدرچین را هم زیر لباست مخفی کن تا کسی آن را نبیند...»
پیرمرد به او یاد داد که چه کار کند.
پسر به وعده گاه رفت. شاه تا چشمش به او افتاد، دستور داد زنجیر سگ ها را باز کنند. فکر کرد حالا پسر را تکه تکه خواهند کرد.
پسر با دیدن سگ ها، طناب خرگوش را باز کرد. خرگوش فرار کرد. سگ ها، به دنبالش دویدند و بدون این که کاری به پسر داشته باشند، دور شدند.
پسر، شاه را روی بالکن دید. با غرور گفت: «من فرمان شما را انجام دادم. نه پیاده آمدم و نه سوار بر اسبی شدم. این هم پیشکش...»
با گفتن این حرف، پسر بلدرچین را از زیر لباسش درآورد و آن را به سوی شاه دراز کرد. شاه می خواست بلدرچین را بگیرد، اما پسر دست خود را باز کرد و پرنده به هوا پرید.
پسر گفت: «با پیشکشی و بدون پیشکش. درست همان طور که فرمان داده بودید.»
شاه گفت: «آفرین! این کار را هم خیلی خوب انجام دادی. حالا بگو پدرت کجاست؟ اگر راستش را گفتی انعام خوبی به تو می دهم. اگر نه دستور می دهم جلّاد تو را از بین ببرد.»
پسر جواب داد: «پدرم مرا بزرگ کرده بود. به من زندگی و عقل و هوش داده بود. نمی توانستم او را به دست جلّادان شما بسپارم. این بود که در خانه ام اتاق کوچکی ساختم. او را در آن جا مخفی کردم. پدرم زحمت و ناراحتی برای من ندارد. حتی با راهنمایی ها و نصیحت هایش کمک زیادی به من می کند.»
بعد برای شاه تعریف کرد که چه طور با راهنمایی های پدرش، دو سال محصول خوبی برداشت کرده بود، در حالی که همسایه ها غلّه ای درو نکرده بودند. پسر گفت که پدرش برای او از همه چیز باارزش تر است. اگر او نباشد، زندگی برایش فایده ای ندارد.
شاه پرسید: «آیا پدرت در انجام فرمان هایی که داده بودم، به تو کمک کرده بود؟»
پسر جواب داد: «من نمی توانستم بدون کمک پدرم به دستورهای مشکل شما عمل کنم.»
شاه با خود فکر کرد: «این حرف درستی است. پیرمردها، بسیار دانا هستند. باید از وجودشان استفاده کرد.»
و به این ترتیب، شاه فرمان قبلی خود را که در مورد کشتن پیرمردها صادر کرده بود، لغو کرد.

۲/ چگونه اوسکیوس اُول، خان را در بازی برد

افسانه ی تووینی
***
تووین ها، قومی هستند که در جمهوری تووین در جنوب شرقی سیبری اقامت دارند. تووین خودمختار است و در بلندی های ینیسی، در شمال مغولستان واقع شده است. تووین ها به زبان تووینی حرف می زنند که شاخه ای است از زبان ترکی و شباهت زیادی به زبان مغولی دارد.
***
در زمان های قدیم پیرمردی زندگی می کرد. او پسری داشت به نام "اوسکیوس اُول". پس از سال ها، پیرمرد از دنیا رفت و برای تنها پسرش، سی اسب، سی گوسفند و سی گاو به جا گذاشت. اوسکیوس اُول خواهر و برادری نداشت. با خود فکر کرد این حیوانات را چه کار کند. عاقبت تصمیم گرفت آن ها را بدهد و علم و دانش یاد بگیرد.
این بود که با حیواناتش به طرف شمال به راه افتاد. پس از مدتی به چادرهایی رسید. در چادر اول چند نفر نشسته بودند و شطرنج بازی می کردند. مردانی که شطرنج بازی می کردند، پرسیدند: «از کجا می آیی؟ چیزی می خواهی؟»
اوسکیوس اُول جواب داد: «من از جنوب می آیم. پدر و مادرم از دنیا رفته اند و برایم حیوانات زیادی باقی گذاشته اند. می خواهم آن ها را بدهم و علم و دانش یاد بگیرم. اگر به من بازی شطرنج یاد بدهید، من هم سی گوسفند به شما می دهم.»
آن ها قبول کردند.
سه ماه گذشت. اوسکیوس اُول چنان در بازی ماهر شده بود که حتی استادانش را هم در بازی می برد. همان طور که قول داده بود، سی گوسفند به آن ها داد، از آن ها خداحافظی کرد و با بقیه ی حیواناتش به راه افتاد.
رفت و رفت تا به چادر سفیدی رسید. در آن جا سه نفر نشسته بودند که شعبده بازی و چشم بندی هایی را که بلد بودند، به هم نشان می دادند.
شعبده بازها پرسیدند: «از کجا آمده ای؟ چه می خواهی؟»
اوسکیوس اُول جواب داد: «از جنوب آمده ام. پدر و مادرم از دنیا رفته اند و حیوانات زیادی برایم باقی گذاشته اند. می خواهم آن ها را بدهم و علم و دانش یاد بگیرم. اگر به من چشم بندی یاد بدهید، من هم سی گاو به شما می دهم.»
آن ها قبول کردند.
دو ماه گذشت. اوسکیوس اُول کارهایی عجیب تر و جالب تر از استادهای خود انجام می داد. او همان طور که قول داده بود، سی گاو به آن ها داد، بعد خداحافظی کرد و به طرف شمال به راه افتاد.
رفت و رفت تا به چادر دیگری رسید. در آن جا سه نفر نشسته بودند و مسئله ی حساب حل می کردند. اوسکیوس اُول برای آن ها تعریف کرد که گوسفندان و گاوها را در عوض یادگیری علم داده است. حالا هم شطرنج می داند و هم چشم بندی. گفت اگر به او حساب کردن یاد بدهند، بیست و نه راس اسب به آن ها می دهد.
آن ها قبول کردند.
سه ماه گذشت. اوسکیوس اُول، حتی بهتر از استادان خود، تمرین های حساب را حل می کرد. او همان طور که قول داده بود، بیست و نه راس اسب به آن ها داد. خداحافظی کرد. بر تنها اسبش سوار شد و به راه افتاد.
***
اوسکیوس اُول، در راه از مردم شنید که مرد حقه بازی به نام "کاراتی خان" پشت تپه ها زندگی می کند. خان با هرکس که از سرزمینش می گذشت، شطرنج بازی می کرد. اگر می برد بازنده را از چوپانان خود می کرد و اگر می باخت تمام گوسفندان و چوپان هایش را به برنده می داد. اما تا آن موقع کسی نتوانسته بود خان را ببرد. هرکس که با او بازی می کرد، در پایان بازی چوپانش می شد. اوسکیوس اُول تصمیم گرفت با خان بازی کند. پس او شطرنج را برای چه یاد گرفته بود!
از تپه ها گذشت و به دشت بزرگی رسید. در آن جا گوسفندان کاراتی خان را دید و آن ها را شمرد. تعداد چوپان ها را هم حساب کرد. نود و نه نفر بودند. او فکر کرد اگر به خان ببازد صدمین چوپانش می شود. اگر هم ببرد همه ی چوپان ها را آزاد خواهد کرد.
اوسکیوس اُول به چادر خان رفت. کاراتی خان از او پرسید: «از کجا می آیی؟ چه می خواهی؟»
اوسکیوس اُول جواب داد: «از پشت کوه می آیم. می خواهم با شما شطرنج بازی کنم. شاید بتوانم گوسفندها و چوپان های شما را در بازی ببرم.»
خان خندید و گفت: «از من ببری؟ تو؟! پسر احمق، چه طور می خواهی از من ببری؟ بگو ببینم وقتی به سرزمینم آمدی چه دیدی؟»
اوسکیوس اُول جواب داد: «گوسفندان و چوپان های شما را دیدم.»
خان گفت: «پس بهتر است اول آن ها را بشماری و بعد بازی کنیم.»
- قبلاً آن ها را شمرده ام. چوپان های شما نود و نُه نفر بودند. اگر من ببازم، صد نفر می شوند و اگر ببرم آن ها را آزاد می کنم.
خان تعجب می کرد که چه طور این جوان ساده، شمردن بلد است.
بازی شروع شد. ساعتی بعد خان متوجه شد چیزی به باختنش نمانده است. این بود که گفت: «صبر کن! بازی شطرنج طولانی و خسته کننده است. باید غذا و آب بخوریم و استراحت کنیم. بعد بازی خواهیم کرد.»
همسر خان در دو بشقاب طلایی برای آن ها غذا آورد. اوسکیوس اُول با هوشیاری فهمید غذایی که جلوی خان گذاشته اند، عقل را زیاد و انسان را هوشیار می کند، اما غذایی که جلوی او گذاشته اند عقل را از بین می برد و چشم ها را تیره وتار می کند. اوسکیوس اُول شعبده باز خوبی بود. در یک چشم بر هم زدن جای بشقاب ها را عوض کرد.



خان، بازی اول را باخت.
اوسکیوس اُول گفت: «خب! بار اول را من بردم. دو بازی دیگر مانده است.»
خان با عصبانیت نگاهی به او انداخت، سپس به بازی ادامه دادند. چیزی نمانده بود اوسکیوس اُول بازی دوم را هم ببرد که خان فریاد زد: «آی! غذا بیاورید تا نیرو بگیریم!»
دوباره غذا را در دو بشقاب طلایی، جلوی آن ها گذاشتند. این بار هم جوان زیرک جای بشقاب ها را عوض کرد.
با تمام شدن غذا، چشمان خان خواب آلود بود. نمی توانست فکر کند. عاقبت بازی دوم را هم باخت.
اوسکیوس اُول گفت: «این آخرین بازی است.»
در حالی که خان با ترس او را نگاه می کرد، بازی را ادامه دادند. پس از چند حرکت خان فهمید که به زودی این بازی را هم خواهد باخت. ناچار دوباره دستور غذا داد و اوسکیوس اُول هم مثل دوبار گذشته، جای بشقاب ها را عوض کرد.
با تمام شدن غذا، چشمان خان تار شد. مهره های شطرنج در مقابل چشمانش به رقص درآمده بودند و تکان تکان می خوردند و به چپ و راست می رفتند.
بالاخره اوسکیوس اُول توانست پس از سه حرکت، خان را ببرد. با پایان بازی سوم، گفت: «بسیار خب. من سه بار بردم. همه ی حیوانات و چوپان هایت به من می رسد.»
خان، اگرچه برایش خیلی دشوار بود، اما ناچار حرف او را قبول کرد و گفت: «هر چیزی که دارم مال توست. تو صاحب همه ی آن ها هستی.»
اوسکیوس اُول عاقل گفت: «من ثروت نمی خواهم. فقط دوست دارم چوپان های تو آزاد باشند.»
خان چوپان ها را آزاد کرد و اوسکیوس اُول به هرکدام گله ای گوسفند بخشید. بعد سوار اسبش شد و از آن جا رفت.

نظرات کاربران درباره کتاب قوی سفید