فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب روباه و انگور

کتاب روباه و انگور
کمدی یونانی در سه پرده، ازوپ

نسخه الکترونیک کتاب روباه و انگور به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب روباه و انگور

کلیا: (به ایزوپ) کجا می‎خواهی بری؟ ایزوپ: می‌رم به طرف نور، جایی که همه‌چیز دیده بشه. می‌خوام برم همه‌چیز رو با چشم‌های آزاد ببینم. خیلی دور خیلی دور از این‌جا، می‌گن توی لیدیا شاهی زندگی می‌کنه به‌نام کریزوس. پولدار‌ترین آدم دنیاس، قصرش رو هم از طلا درست کردن. به لباس‌هاش سنگ‌های قیمتی شرقی دوخته شده... می‌خوام برم ببینمش و به ثروتش بخندم. بعد برم دورتر به ساحل نیل، جایی که مصری‌ها برای احترام به شاهان خودشون مقبره‌های عظیم ساختن. می‌خوام این مقبره‌ها رو ببینم و بخندم به تکبری که استخون‌های پوسیده رو حفظ می‎کنه. می‌خوام به کسانی که به ناقص‌الخلقگی من می‌خندن بخندم. خداحافظ گزنوفان.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.58 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب روباه و انگور

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

این کتاب ترجمه ای است از:
Raposa as Uvas
Guilerme, Figueiredo

مقدمه ی مترجم

نمی‎توان ایزوپ را به راحتی چهره ای تاریخی دانست. مطلبی علمی یا تحقیقی تاریخی درباره ی زندگی او وجود ندارد. هرودوت معتقد است ایزوپ برده ی کسی به نام ایادمون(۱) از جزیره ی ساموس(۲) بود، بعد ها به اراده ی خود رها شد و در زمان پادشاهی آماسیس(۳) ۵۷۰-۵۲۶ پ.م در مصر می زیست و توسط اهالی دلف(۴) کشته شد. اهالی دلف برای هلاک ایزوپ، وی را از اخلاف ایادمون بازخریداری کردند. هراکلیت(۵) پونتیایی حدود صد سال بعد می نویسد: ایزوپ اهل فِراکی(۶) بود و یکی از هم عصران فِرکید(۷) بوده است و اولین ارباب وی گزنوفان(۸) نام داشت. به نظر می آید هراکلیت خود این مطلب را از طریق داستان بی اعتباری از هرودوت اخذ کرده است. (برای مثال فراکیا را وطن ایزوپ آورده، چون هرودوت وقتی از ایزوپ در زمان بردگی اش برای ایادمون سخن می‎گوید، به نوشته های وابسته به فراکیایی ها ارجاع داده است.)
آریستوفان در نمایش نامه ی «زنبور ها» سطرهای ۱۴۴۶ تا ۱۴۴۸ به وضوح در باره ی مرگ ایزوپ توضیح می دهد. مجازات ایزوپ برای عمل خطایی که انجام داده سقوط از بلندی بود. او قبل از مرگ داستان «عقاب و سوسک» را هم تعریف می کند.(۹) به نظر می رسد پس از گذشت یک قرن، قهرمانان نمایش نامه ی آریستوفان چگونگی مرگ ایزوپ را به صورت حقیقتی در اذهان تثبیت کرده باشند، تا جایی که در پایان قرن پنجم افلاطون سخن از زندگی پس از مرگ ایزوپ و دگردیسیِ روح او گفته است. کمدی نویس دیگری به نام آلکسید(۱۰) در اواخر قرن چهارم کمدی «ایزوپ» را نوشته و قهرمان خود را در برابر سولون(۱۱) قرار می دهد، به این معنی که افسانه ی ایزوپ را با افسانه ی هفت حکیم و شاه کِرز(۱۲) در هم می آمیزد. یکی از هم عصران آلکسید به نام لیسیپ(۱۳) هم این داستان را بازگفته با این تفاوت که ایزوپ را سرسلسله ی هفت حکیم قرار داده است.
بردگی برای گزنوفان، ارتباط با هفت حکیم بزرگ یونانی، مرگ در نتیجه ی دسیسه و حیله گری کاهنین دلف(۱۴)، همگی موضوعاتی هستند که در اواخر قرن چهارم پ.م هم چون هاله ای به گرد شخصیت ایزوپ شکل گرفته‎اند. مهم ترین سنتی که بر ادبیات مردم تاثیر گذاشت و به آثار معدودی از نویسندگان وارد شد «زندگی‎نگاری برای ایزوپ» بود و ناقص الخلقه بودن ایزوپ (بدون در نظر گرفتن آثار نویسندگان متقدم تر) نقش مهمی در این روایت ها بازی می کند. زادگاه او به جای فریکی به فریگیا که کلیشه ای است درباره ی برده های تغییر نام داده و ایزوپ در این آثار به صورت فردی فرزانه و بذله گو برای شاهی یا اربابی کوته فکر یا فیلسوفی احمق معرفی می شود. در این آثار، حکایات ایزوپ تقریباً هیچ نقشی بازی نمی کنند، تا جایی که می توان گفت ایزوپ در این آثار فقط نکته هایی مثل لطیفه ها و شوخی های خنده دار تعریف می کند که این لطیفه‎ها در زندگی نگار ی های وی جایی ندارند و نه تنها تاثیری بر خواننده نمی گذارند، بلکه بسیار متفاوت از حکایات و شیوه ی روایی ایزوپ در دوران باستان است. اما چهره ی ناقص الخلقه، عاقل فرزانه، بذله گو و زیرک برده ی فریگیایی ایزوپ در کامل ترین شکل را می توان به «سنت نواروپایی» نزدیک دانست.
در دوران باستان درباره ی وجود تاریخی شخصیت ایزوپ تردیدی نبود، اما پرسش های شک برانگیز در رابطه با وجود شخصیتی به نام ایزوپ اولین بار توسط نسخه ی شناسی به نام لوتر(۱۵) در قرن هجدهم مطرح شد و نسخه شناس دیگری در قرن نوزدهم به نام ریچارد بنتیل(۱۶) این نهضت را ادامه داد. (اتو کروزیوس(۱۷) و به دنبال وی رِزِرفورد(۱۸) با بررسی نقادانه ی دوران ایزوپ وجود شخصیت اسطوره ای ایزوپ را قطعی دانستند.) تنها در قرن بیستم امکان و تمایل بررسی نمونه های اولیه و تاریخی حکایات و چهره ی واقعی ایزوپ فراهم شد. چهارصد و بیست و شش حکایت کوتاه به نام ایزوپ در مجموعه‎ای به نام نثر تشریحی گردآوری شده است. قریب به یقین می توان گفت در زمان آریستوفان (اواخر قرن پنجم پ.م) در آتن مجموعه ی گردآوری شده ی «حکایات ایزوپ» مشهور بوده است، تاجایی که آن را در مدرسه به کودکان می آموخته اند. «نادان! تنبل! حتا ایزوپ هم آموزش لازم نداشت!» این جمله از زبان یکی از شخصیت های آریستوفان برای ترغیب به تحصیل بیان می شود. مجموعه «حکایات ایزوپ» بیش تر حالت بیانی بدون هیچ افزوده ای داشته است، ولی به این مجموعه بعد ها حکایاتی از دوران های دیگر افزوده شده است. در قرن سوم قبل از میلاد این مجموعه به چیزی حدود ده جلد کتاب تبدیل شد، ولی این کتاب تا قرن نهم بعد از میلاد از بین رفت.
در قرن اول میلادی در زمان آگوستوس، امپراتوری که بردگان را آزاد کرد، فدر(۱۹) بر اساس دستور او ماموریت یافت از «حکایات ایزوپ» ترجمه ای به زبان لاتین انجام دهد، آن هم در شکل شعر دو مصرعی (خیلی از حکایت های فدر در واقع شرح وقایع بودند) و آویا(۲۰) در اوایل قرن چهارم، چهل و دو حکایت لاتین مرثیه‎گون به آن افزود. در دوران قرون وسطی حکایات آویا بدون در نظر گرفتن شیوه ی سطحی و کیفیت پایین هنری آن ها از استقبال مردمی فراوانی برخوردار شدند. مجموعه «حکایات ایزوپ» کمی بعد با افزوده های دیگری چون داستان های پریان و حکایت های اروپایی ادغام شد و رفته رفته جُنگ رامول نامیده شد.
صد سال پس از ظهور مسیح کسی در سوریه زندگی می کرد که بابری(۲۱) نامیده می شد و نژاد رمی داشت. او دوباره «حکایات ایزوپ» را به زبان یونانی محاوره بازنویسی کرد. این بازنویسی دستمایه ی کسی به نام پلانود(۲۲) (۱۲۶۰-۱۳۱۰) شد که مجموعه ی او از شهرت خاصی برخوردار شد و تاثیر زیادی بر تاریخ حکایت‎نگاری بعد از آن نهاد.
توجه به «حکایات ایزوپ» رفته رفته به دلیل نداشتن اطلاعات موثق به سمت شخصیت خود او متمایل شد و این توجه به مرور به افسانه سازی بدل شد. ایزوپ را فردی غرغرو و خشمگین مانند تِرسیت(۲۳) هومر معرفی کردند، فردی جمله‎پرداز و گزافه گو از فریگی، طعنه زنی که به همه چیز و همه کس ناسزا می گوید. قوزی، لنگ، با چهره ای هم چون میمون، چهره ای که چیزی برای بیان کردن ندارد و در یک کلام معادل برعکس زیبایی خدای گون چهره ی آپولون است. ایزوپ در مجسمه هایی که از او ساخته شده به این شکل تجسم شده وحتا یکی از این مجسمه ها تا عصر حاضر حفظ شده است.
در دوران قرون وسطی بیزانسی ها لطیفه هایی برای معرفی ایزوپ گفته اند که مدت ها منشا موثق اطلاعات درباره ی وی به حساب می آمد.ایزوپ در این لطیفه ها برده ای بی ارزش معرفی شده است که از دستی به دست دیگر فروخته می شد. او دایماً از طرف دوستان، اربابان و طلب کاران و مالکینش مورد اذیت و آزار قرار می گیرد، اما توانایی آن را دارد که به خوبی انتقام بگیرد. این بیوگرافی های قرون وسطایی نه تنها چیزی فراتر از معرفی های سنتی نبود، بلکه اصلاً یونانی نبود. بیش تر سرچشمه ی آن ها داستان های پراکنده ی یهودی قرن ششم پ.م آهیکار(۲۴) حکیم هستند که آن ها هم به نوبه ی خود از نوع افسانه های قوم یهود در توصیف شخصیت و ماجراهای زندگی سلیمان، یکی از پیامبران قوم یهود است و فاقد هرگونه ارزش تاریخی است.
مارتین لوتر در جایی نوشته است، کتاب «حکایات ایزوپ» را نمی توان به عنوان اثر یکپارچه ی یک مولف به حساب آورد. این مجموعه هم متعلق به دوران باستان و هم متعلق به دوران حاضر است، به این معنی که چهره ی باستانی کسی به نام ایزوپ حاصل گفتاری شاعرانه است.

سخنی چند درباره ی نویسنده ی نمایش نامه

گُیلرِمه فیگِیریدو(۲۵)یکی از مشهورترین درام نویسان معاصر برزیل به حساب می آید. او چندان مشهور نبود تا زمانی که یکی از ستارگان بازیگریِ برزیل، پروکوپیابه(۲۶) به یکی از آثار فیگیریدو به نام لدی گادیوا توجه نشان داد و تنها پس از آن بود که مدیران و تهیه کنندگان تئاتری حاضر به خواندن آثار دراماتیک وی شدند. سال ۱۹۴۷ سال موفقیت وی به حساب می آید و می توان گفت راه او را در عرصه ی تئاتر تعیین کرد. به دنبال این موفقیت فیگیریدو نمایش نامه ی «خدا در خانه خوابیده» را نوشت، که خیلی سریع بر صحنه ی تئاتر های برزیل اجرا شد. بعد از آن نمایش نامه ی «روباه و انگور» نوشته شد که موفقیت بزرگی را نصیب فیگیریدو کرد. این نمایش نامه در تئاتر ملی ریودوژانیرو با هنر نمایی بازیگر مشهور برزیل سرگیو کاردوسو(۲۷) در نقش ایزوپ اجرا شد. وکمی بعد از آن در ۱۹۵۴ این نمایش در بزرگ ترین تئاتر آرژانتین فلُرنسیو سانچز در بوینس آیرس با استقبال بی سابقه ای روبه رو شد. فیگیریدو در بسیاری از کشور های آمریکای لاتین از محبوبیت فراوانی برخوردار است. او در سال ۱۹۴۹ مفتخر به دریافت مدال بهترین درام نویس برزیل از انجمن منتقدان تئاتر برزیل شد..

(بازیگران به ترتیب حضور در صحنه)

کِلیا
مِلی
گِزنوفان
ایزوپ
اگنوستوس
برده ی حبشی

پرده ی اول

خانه ی گزنوفان در ساموس. دری در سمت راست، دری در چپ و دری در انتهای صحنه. سنج روی پایه. چند چهار پایه و نیمکت. صندلیِ بزرگ دسته دار. در عمق صحنه بعد از بهارخواب باغ دیده می شود. در صحنه زن گزنوفان، کِلیا و کنیز او مِلی دیده می شوند. ملِی مو های بانوی خود را شانه می زند.

ملی:... آماندا تعریف می کرد: هریزیپ شاگرداش رو تو میدون جمع کرده و شوهر تو رو نشون داده وگفته: «تو چیزی داری که گمش نکرده باشی...» گزنوفان جواب داده: «خیلی چیزها» اون وقت هریزیپ گفت:«تو شاخت رو گم نکردی...» گزنوفان تایید کرد: «البته.» هریزیب با این جمله تموم کرده: «پس تو چیزی داری که گمش نکردی؟» گزنوفان گفت: «نه» هریزیپ نتیجه گرفت. «تو شاخت رو گم نکردی. پس تو شاخ داری.» (کلیا می خندد.) همه از ته دل خندیدند.
کِلیا: بی نمک. این همون چیزیه که اونا بهش می گن سوفیزم. (سکوت) شوهرم می ره میدون شهر تا بقیه ی فیلسوف ها رو سرگرم کنه؟
ملی: نه گزنوفان باهوش تر از این حرف هاست. وسط خنده ی مردم برگشت گفت: «هریزیپ، زنت فریبت می‎ده، نه؟ با این وجود تو هم شاخ نداری، پس معلومه اونی که تو گمش کردی شرم و حیاست.» خنده قطع شد و دانشجویان هریزیپ و گزنوفان افتادن به جون هم.
کلیا: با هم دعوا کردند؟ (مِلی با سر تایید می کند.) چه طور آماندا از این قضیه با خبر شده؟
ملی: آماندا تو میدون بوده.
کلیا: شما برده ها بهتر از ما زن های آزاد می دونید تو ساموس چی می گذره.
ملی: زن های آزاد زیاد از خونه بیرون نمی رن. بعضی وقت ها اون ها از ما هم برده‎ترند.
کلیا: درسته. (سکوت) تو دوست داشتی آزاد باشی؟
ملی: نه، من این جا راضی ام، واسه خودم کسی هستم. بد نیست آدم برده ی آدمِ معروفی مثل شوهر تو باشه، فروشنده یا یک سرباز هم می تونستن من رو بخرند، ولی خوب شانس داشتم که شوهرتون من رو خریده.
کلیا: دلت به این خوشه.
ملی: افتخار بزرگیه، اربابم فیلسوفه.
کلیا: ولی من ترجیح می دادم که اون بیش تر شوهر باشه تا فیلسوف. از نظر من فیلسوف کسی است که فقط حقیقت رو پیچیده تر می کنه.
ملی: گزنوفان آدم خلاقیه؟
کلیا: نه بابا، مسخره است. از اون فیلسوف هاییه که بحث کردن رو یاد نمی ده، فقط بحث می کنه. کارت تموم شد؟
ملی: تقریباً. چه قدر خوبه موهات رو شونه کردن. خیلی خوشم می آد، چه برقی می زنند. بی نظیرند. (سکوت) گزنوفان موهای تو رو می بوسه؟ (کلیا با تحقیر روی درهم می‎کشد.) من به شوهرت حسودی می‎کنم.
کلیا: چرا نمی گی عاشق اش شدی. خوشحال می‎شدی اگه من رو ول می کرد، آزادت می کرد... باهات ازدواج می کرد...
ملی: این حرف رو نزن (سکوت) گزنوفان تو رو دوست داره.
کلیا: اون من رو اون جوری دوست داره که می خواد... من مثل چیزای دیگه‎اشَم. مثل مایملکش، تو، بقیه ی کنیز ها، مثل این خونه...
ملی: اون که از هر جا برمی گرده برات کلی هدیه می‎آره.
کلیا: مردا برای زناشون هدیه می خرن نه به خاطر عشق، به خاطر تظاهر... یا شاید هم فشار عذاب وجدان.
ملی: گزنوفان آدم سرشناسیه.
کلیا: آره اون برای مالکیت تا ابد استدلال داره: نه هر آدمی با دیگری برابره، هر کس بر اساس لیاقتش به دست می آره، «یا پاداش یا جزا»...«دموکراسی یونان یعنی این که فقرا می تونن برای خودشون دشمن انتخاب کنن»... «این حق دشمن است که می ذاره فقیر باشی یا ثروتمند، حق اونه که به تو آزادی بده یا همین طور تو رو برده نگه داره.» مردم برای اولین بار ماست مالی کردن مفاهیم رو از گزنوفان شنیدند، این که ظلم همون انصافه، محنت همون خوشبختیه و جهان ساخته شده تا بتونه خونه ی بزرگ و مجلل بخره و زنی زیبا داشته باشه. (به طرف مِلی برمی گردد.) تو هنوز تموم نکردی؟
ملی: بله بله... الانه که جلوی فیلسوفِت خوشگل بشی.
کلیا: (با کمی بی اعتنایی) فیلسوفِت... فلاسفه، بچه هایی هستند که تازه زبون باز کردند، ولی ادای آدمای بزرگ رو در می آرند.
ملی: تو دوستش نداری. اگه تو هم اون روز تو میدون بودی مثل شاگردای هریزیپ می خندیدی. ولی اون تو رو دوست داره، پولداره، برات هدیه می خره...
کلیا: آره اونارو به پای من می ریزه، حاتم بخشی می کنه. (سکوت) مِلی! بگو اون فرمانده ی نگهبان ها که از آتن آمده بود، هنوز تو شهره؟
ملی: (آرایش مو های او را تمام می کند.) پس برای اینه که داری خودت رو آماده می‎کنی؟ (مکث کوتاهی می کند.) کِلیا، شوهرت امروز می آد.
کلیا: بله، از در وارد می شه، (در را نشان می دهد.) و می گه: «کلیا! خوشبختیِ من، من اومدم، برات هدیه آوردم.» بعدش «خیله خوب... می رَم پیش دانشجوام.»
گزنوفان از در پشتی وارد می شود.
گزنوفان: (در حال ورود) کلیا، خوشبختی من، من اومدم، برات هدیه آوردم!
کلیا: اِه!، اومدی. (به ملی علامت می دهد که خارج شود.)
گزنوفان: کلیا جالب ترین و عجیب‎ترین هدیه‎ای که می تونستم رو برات آوردم.
کلیا: بزارش روی میز.
گزنوفان: نمی‎تونم، خیلی بزرگه، می خوای ببینیش؟

نظرات کاربران درباره کتاب روباه و انگور