فیدیبو نماینده قانونی نشر نون و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب و هرروز صبح راه خانه دورتر و ‌دورتر می‌شود

کتاب و هرروز صبح راه خانه دورتر و ‌دورتر می‌شود

نسخه الکترونیک کتاب و هرروز صبح راه خانه دورتر و ‌دورتر می‌شود به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب و هرروز صبح راه خانه دورتر و ‌دورتر می‌شود

چشمان پیرمرد به‌طور عجیبی خالی است. ناامیدانه به شقیقه‌هایش می‌زند. پسرک دهان باز می‌کند که چیزی بگوید ولی وقتی این صحنه را می‌بیند جلوی خودش را می‌گیرد. در عوض آرام می‌نشیند و همان کاری را می‌کند که پدربزرگ یادش داده‌بود اگر گم شد انجام دهد: «محیط اطرافت را زیر نظر بگیر، دنبال ردپاها و سرنخ‌ها بگرد.» نیمکت در احاطۀ درختان است چون بابابزرگ عاشق درخت‌هاست، چون درخت‌ها اهمیتی به افکار آدم‌ها نمی‌دهند. شبحی از پرنده‌ها از آنها بالا می‌آیند و در آسمان پخش می‌شوند و با اطمینان بر باد تکیه می‌زنند. یک اژدها میدان را می‌پیماید، خواب‌آلود و سبز، و یک پنگوئن با رد دستی شکلاتی روی شکم در گوشه‌ای به‌خواب رفته است. یک جغد مهربانِ یک‌چشم هم کنار او نشسته است. نوآ همه را می‌شناسد. مال او هستند. اژدها را بابابزرگ درست وقتی که به دنیا آمد به او داده ‌بود، چون‌که مامان‌بزرگ گفته‌بود اژدها برای نوزاد اسباب‌بازی توبغلی مناسبی نیست و بابابزرگ هم گفته‌بود که او هم یک نوۀ مناسب نمی‌خواهد.

ادامه...
  • ناشر نشر نون
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.41 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب و هرروز صبح راه خانه دورتر و ‌دورتر می‌شود

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

خواننده عزیز

زمانی یکی از بت های زندگی من گفت: «یکی از بدترین چیزهای پیری این است که دیگر هیچ ایده تازهای به ذهنم نمی رسد». این کلمات را هیچ گاه فراموش نمی کنم زیرا که بزرگترین ترس من این است که تخیلم را قبل از بدنم از دست بدهم. حدس می زنم که تنها من نیستم که چنین ترسی دارد. نژاد انسان به شکلی عجیب از پیرشدن بیشتر می هراسد تا از مردن.
این رمان، داستانی است درباره خاطره ها و گم شدنشان. یک نامه عاشقانه است و در عین حال خداحافظی آهسته یک پدربزرگ با نوه اش و یک پدر با پسرش.
صادقانه بگویم اصلاً منظورم این نبود که این کتاب را حتماً بخوانید، بلکه این کتاب را نوشتم فقط به این دلیل که می خواستم افکار خودم را سروسامانی داده باشم. چون من از آن دسته آدم هایی هستم که باید افکارم را روی کاغذ ببینم تا برایم معنا پیدا کنند. اما به هرحال تبدیل شد به رمان کوتاهی در این باره من چطور دارم با از دست دادن فوق العاده ترین ذهنی که می شناختم کنار می آیم و درباره از دست دادن کسی که هنوز هم اینجاست، و اینکه چطور می خواهم موضوع را برای بچه هایم توضیح بدهم. اگر برایتان جالب باشد باید بگویم دارم دست از فکر کردن به آن بر می دارم.
این داستان درباره ترس است و درباره عشق و اینکه چطور این دو اغلب دست در دست هم پیش می روند و در نهایت درباره زمان است، وقتی که هنوز مالک آن هستیم. از اینکه این داستان را به خودتان تقدیم می کنید سپاسگزارم.

فردریک بکمن

در انتهای مسیر زندگی، اتاق بیمارستانی هست که کسی درست وسط آن یک چادر سبز سرپا کرده است. درون چادر، یک نفر بیدار می شود ترسان و ازنفس افتاده، درحالی که نمی داند کجاست. مرد جوانی که کنارش نشسته زمزمه می کند: «نترس.»

پیرمرد درحالی که به نوه اش چشم دوخته با خودش فکر می کند بهترین سال های زندگی مسلماً این نیست؛ زمانی که یک پسربچه اینقدر بزرگ شده که بداند جهان به چه منوال می گذرد اما نه آنقدر که آن را نپذیرد.
پاهای نوآ از کنار نیمکت آویزان شده و به زمین نمی رسد، اما سرش همیشه توی فضاست. چون هنوز آنقدر عمر نکرده که اجازه بدهد کسی فکرش را روی زمین نگه دارد. بابابزرگش کنارش است و البته به طور حیرت انگیزی پیر شده، آنقدر پیر که آدم ها دست از سرش برداشته اند و دیگر به او نق نمی زنند که باید مثل یک آدم بزرگ رفتار کند. آنقدر پیر که دیگر برای بزرگ شدن دیر است. بودن در این سن بدک هم نیست.
نیمکت توی یک میدان قرار گرفته است. نوآ که تازه بیدار شده در سپیده دمِ ورای میدان به سنگینی پلک می زند. نمی خواهد جلوی بابابزرگ اقرار کند که نمی داند کجا هستند، چون این بازی همیشگی آن هاست؛ نوآ چشم هایش را می بندد و بابابزرگ او را به جایی می برد که پیش ازآن هیچ وقت نبوده اند. گاهی وقتی پسرک چشم هایش را محکم بسته بابابزرگ توی شهر چهارتا اتوبوس عوض می کند، گاه هم او را یک راست می برد به جنگل پشت خانه، کنار دریاچه. گاهی می روند توی قایق. اغلب تا زمانی که نوآ خوابش ببرد و آنقدر دور شده باشند که بابابزرگ آرام در گوشش بگوید: «چشم هات رو وا کن.» و بعد به او یک نقشه بدهد و یک قطب نما برای پیداکردن راه بازگشت به خانه. بابابزرگ می داند که او همیشه از عهده اش برمی آید چون دو چیز در زندگی هست که ایمان او به آنها تزلزل ناپذیر است: ریاضیات و نوه اش. وقتی بابابزرگ جوان بود گروهی از آدم ها نشستند و محاسبه کردند که چطور سه نفر را به ماه بفرستند و ریاضیات آنها را برد و برگرداند. اعداد همیشه آدم را برمی گردانند.
اما اینجا یک چیز درست نیست. نه جاده ای هست و نه نقشه راهنمایی.
نوآ به یاد می آورد که بابابزرگ امروز از او خواست تا چشم هایش را ببندد. یادش می آید که از خانه او بیرون آمدند و می داند که بابابزرگ او را برد کنار دریاچه، چون پسرک تمام صداها و نواهای دریاچه را می شناسد چه چشم هایش باز باشند و چه بسته. چوبِ خیس خورده زیرپایش را وقتِ سوار شدن به قایق به یاد می آورد ولی بعد از آن هیچ. نمی داند چطور او و بابابزرگ سر از اینجا درآوردند؛ روی یک نیمکت توی یک میدان.
خودِ مکان غریبه است اما همه چیزهای اینجا آشنا هستند، انگار کسی همه چیزهایی را که با آنها بزرگ شده اید بدزدد و توی یک خانه دیگر بگذارد. یک میز تحریر آن طرف هست درست مثل همانی که توی دفتر بابابزرگ هست، با یک ماشین حساب کوچک و یک دسته کاغذ یادداشت مربعی روی آن. بابابزرگ آرام سوت می زند، یک آهنگ غمگین. مکث کوتاهی می کند که به پچ پچ بگوید: «بازم در طول شب میدان کوچیک تر شد.»
و دوباره شروع می کند به سوت زدن. وقتی پسرک نگاه پرسشگرانه ای به او می اندازد، تعجب می کند و تازه متوجه می شود که این کلمات را بلند گفته است.
«معذرت می خوام نوآ-نوآ. یادم رفت که اینجا فکرا ساکت نیستن.»
بابابزرگ همیشه او را نوآ-نوآ صدا می کند چون خوشش می آید اسم ها را و از جمله اسم نوه اش را مکرر کند. دست می کند توی موهای پسرک. نه اینکه به همشان بریزد، فقط می گذارد انگشت هایش آنجا آرام بگیرند.
«چیزی واسه ترسیدن نیس نوآ-نوآ.»
سنبل ها دارند زیر نیمکت شکوفه می دهند. یک میلیون بازوی بنفش ظریف، خود را از ساقه ها بالا می کشند تا نور خورشید را در آغوش بگیرند. پسرک گل ها را می شناسد. مال مامان بزرگ ند، بوی کریسمس می دهند. شاید برای خیلی از بچه ها بوی بیسکویت زنجبیلی و شراب بوی کریسمس باشد، اما وقتی مامان بزرگی داشته باشی که عاشق رستنی ها باشد، آن وقت کریسمس همیشه بوی سنبل می دهد.
بین گل ها پر از شیشه خورده و کلیدهایی است که برق می زنند، انگار کسی آنها را یک جای امن مثلاً توی یک گلدان مخفی کرده اما گلدان شکسته و آنها ریخته باشند.
پسرک می پرسد: «این کلیدا دیگه چی ن؟»
بابابزرگ می پرسد: «کدوم کلیدا؟»
چشمان پیرمرد به طور عجیبی خالی است. ناامیدانه به شقیقه هایش می زند. پسرک دهان باز می کند که چیزی بگوید ولی وقتی این صحنه را می بیند جلوی خودش را می گیرد. در عوض آرام می نشیند و همان کاری را می کند که پدربزرگ یادش داده بود اگر گم شد انجام دهد: «محیط اطرافت را زیر نظر بگیر، دنبال ردپاها و سرنخ ها بگرد.»
نیمکت در احاطه درختان است چون بابابزرگ عاشق درخت هاست، چون درخت ها اهمیتی به افکار آدم ها نمی دهند. شبحی از پرنده ها از آنها بالا می آیند و در آسمان پخش می شوند و با اطمینان بر باد تکیه می زنند. یک اژدها میدان را می پیماید، خواب آلود و سبز، و یک پنگوئن با رد دستی شکلاتی روی شکم در گوشه ای به خواب رفته است. یک جغد مهربانِ یک چشم هم کنار او نشسته است. نوآ همه را می شناسد. مال او هستند. اژدها را بابابزرگ درست وقتی که به دنیا آمد به او داده بود، چون که مامان بزرگ گفته بود اژدها برای نوزاد اسباب بازی توبغلی مناسبی نیست و بابابزرگ هم گفته بود که او هم یک نوه مناسب نمی خواهد.
عده ای دور میدان قدم می زنند، اما تصویرشان مبهم است. وقتی پسرک می خواهد روی خطوط اندام آنها متمرکز شود از چشم هایش می گریزند، مثل نوری که از میان پرده کرکره بتابد. یکی از آنها می ایستد و برای بابابزرگ دست تکان می دهد. بابابزرگ هم درحالی که سعی می کند با اعتمادبه نفس به نظر بیاید در پاسخ دست تکان می دهد.
پسرک می پرسد: «کی بود؟»
«چیز... من... یادم نمی آد نوآ-نوآ. خیلی وقت پیش بود... فکر کنم....»
در سکوت فرو می رود. مکثی می کند و در جیبش دنبال چیزی می گردد.
نوآ زمزمه می کند: «امروز به من نه نقشه دادی و نه قطب نما و نه هیچ چیز دیگه ای که بتونم روش حساب کنم. منظورم اینه که نمی دونم چطور باید راه خونه را پیدا کنم.»
«ما کجاییم بابابزرگ؟»
پدربزرگ می زند زیر گریه، بی صدا و بدون اشک، طوری که نوه اش متوجه نشود.
«توضیح دادنش خیلی سخته نوآ-نوآ. باورت نمی شه توضیحش چقد سخته.»

دختر چنان روبروی او ایستاده و بوی سنبل می دهد که انگار هیچ وقت دیگری هیچ جای دیگری نبوده است. موهایش پیر هستند اما بادی که در میان آنهاست جوان است. مرد هنوز به خاطر می آورد عاشق شدن چه حسی دارد؛ این آخرین خاطره ای ست که رهایش می کند. عاشقِ آن دختر شدن مثل این است که در خودت نگنجی. به همین دلیل هم بود که رقصید.
می گوید: «خیلی وقت کم داریم.»
دختر سرش را به علامت منفی تکان می دهد:
«ما تا ابد وقت داریم، بچه ها، نوه ها.»
می گوید: «فقط توی یک چشم به هم زدن داشتمت.»
دختر می خندد.
«تو من رو همه عمر داشتی. همه من رو.»
«کافی نبود.»
دختر چانه اش را به انگشتان او تکیه می زند و مچ دستش را می بوسد.
«نه.»
در راهی قدم می زنند که مرد فکر می کند قبلاً از آن گذشته است بدون آن که به خاطر بیاورد به کجا می رسد. دستان او با احتیاط دور دختر حلقه شده و دوباره شانزده ساله اند، نه از لرزش دست خبری هست و نه از درد قلب. قلب مرد به او می گوید که می تواند تا افق بدود اما فقط یک لحظه بعد ریه هایش از او فرمان نمی برند. دختر می ایستد و زیر وزن بازوهای مرد صبورانه منتظر می ماند و حالا پیر است مثل همان روزی که او را ترک کرد. لب هایش را روی چشمان زن می گذارد و زمزمه می کند:
«نمی دونم چطور برای نوآ توضیح بدم.»
«من می دونم.»
زن این را می گوید و نفسش به گردن مرد می خورد.
«خیلی بزرگ شده. کاش می تونستی ببینیش.»
«می بینم، می بینم.»
«دلم برات تنگ می شه عشقِ من.»
«من که هنوز پیش توام، عزیزکِ سختگیر.»
«ولی حالا فقط توی خاطره هام، فقط اینجا.»
«مهم نیست. این همون قسمت از توئه که دوسش دارم.»
«میدون رو پر کردم. بازم در طول شب آب رفته.»
«می دونم، می دونم.»
بعد زن یک دستمال نرم روی پیشانیش می گذارد و دایره های کوچک سرخی روی آن می شکفد. می گوید: «خون می آد. باید موقعی که می ری تو قایق مراقب باشی.»
مرد چشمانش را می بندد.
«باید به نوآ چی بگم؟ چطور باید توضیح بدم که دارم ترکش می کنم اونم پیش از اونکه بمیرم؟»
زن چانه مرد را در دست می گیرد و او را می بوسد.
«شوهرِ عزیز سخت گیر، همونطوری که هر چیز دیگه ای رو براش شرح می دی: طوری که انگار اون از تو باهوش تره.»
زن را محکم می گیرد. می داند که به زودی باران می آید.

نوآ می تواند ببیند بابابزرگ در آن لحظه ای که گفت توضیح دادنش سخت است، شرمسار شد. او هیچ وقت چنین حرفی به نوآ نمی زند. همه آدم بزرگ ها می گویند، پدر نوآ هرروز خدا می گوید، اما بابابزرگ نه.
پیرمرد عذرخواهی می کند: «منظورم این نیست که تو نمی فهمی نوآ-نوآ. منظورم اینه که درکش برای خودم خیلی خیلی سخته.»
پسرک داد می زند: «داره خون می آد!»
انگشت های پدربزرگ کورمال کورمال روی پیشانیش حرکت می کنند. یک قطره خون از لبه یک زخم عمیق درست بالای ابرویش تراوش کرده، همانجا نشسته و با جاذبه مبارزه می کند. در نهایت هم می افتد روی تی شرتش. بعد دو قطره دیگرهمین کار را می کنند. درست مثل بچه هایی که از روی اسکله شیرجه می زنند توی دریا. آنکه شجاع تر است اول می پرد و بقیه به دنبال او.
«آره... آره، به نظرم باید... خورده باشم زمین.» بابابزرگ به فکر فرو می رود.
ولی اینجا هیچ فکری ساکت نیست. چشم های پسرک گرد می شود.
«صبر کن، تو... توی قایق خوردی زمین. الان یادم اومد! اینطوری زخمی شدی. من بابا رو صدا کردم!»
بابابزرگ تکرار می کند: «بابا؟»
نوآ همینطور که ساعد پدربزرگ را نوازش می کند و با تجربه ای ورای سن یک پسربچه او را تسکین می دهد می گوید: «آره. نترس بابابزرگ. بابا الان می آد و ما رو می بره!»
مردمک چشمان بابابزرگ عصبانیت را منعکس می کند. پسرک قاطعانه ادامه می دهد: «یادت می آد همیشه وقتی می رفتیم ماهیگیری و توی چادر می خوابیدیم چی می گفتی؟ می گفتی هیچ اشکالی نداره اگر آدم یه کم بترسه، چون اینکه خودتو خیس کنی خرس ها رو فراری می ده.»
بابابزرگ چشم هایش را ریز می کند، انگار که تصویر نوآ هم مبهم باشد، اما بعد چندبار سرتکان می دهد و چشمانش شفاف می شود.
«آره آره! نوآ-نوآ. من اینو گفتم، نه؟ وقتی رفته بودیم ماهیگیری. اوه نوآ-نوآی عزیز. تو خیلی بزرگ شدی. خیلی خیلی بزرگ. مدرسه در چه حاله؟»

نظرات کاربران درباره کتاب و هرروز صبح راه خانه دورتر و ‌دورتر می‌شود

قلم فردریک بکمن و نگاهش به دنیا رو‌ دوست دارم، یه جور مثبت اندیشی بدون شعار زدگی داره. خصوصیتی که توی مردی به نام اوه هم دیده میشد. از این کتابش هم لذت بردم. کوتاه ولی دلنشین بود
در 2 سال پیش توسط الهه طاهری
یه داستان کوتاه خوب . یه غم بزرگی تو دل ادم ایجاد میکنه که با ده تا اه هم خارج نمیشه . خاطره عشقی که تو دوره زمونه الان کیمیاست . فریمن قلم بسیار گیرا و خوبی داره .
در 2 سال پیش توسط علی رستمی
اکر توی ۲۵ صفحه اول چیزی متوجه نشدید مهم نیست! ادامه بدید... شگفت زده میشید
در 1 سال پیش توسط hw....ntu
بعد از "مردی به نام اوه" این دومین کاری بود که از بکمن می خوندم، کوتاه و مختصر بود ولی به اندازه کافی احساساتم رو قلقلک داد و برای دومین بار پای یک کتاب اشک ریختم! فضا و توصیفات کاملاً نو و منحصر به فرد خود بکمن در کتاب دیده می شد. من دوست داشتم ولی اگه ارزونتر می خریدمش خوشحالتر بودم!
در 2 سال پیش توسط Gol Ba
هوووووووووورا..... مرسی فیدیبو
در 2 سال پیش توسط zoro92
پیرمرد منو یاد شخصیت دوست داشتنی اوه مینداخت:) همین که عاشق زنش بود مثلن...
در 1 سال پیش توسط سوسن محمدی
بازم یه شاهکار از بکمن...بازم یه کتاب عالللی از نشر نون... و بازم تشکر از فیدیبو♡
در 1 سال پیش توسط رزالیا امیدی
یکم گنگ و نامفهوم بود.نمیدونم خود داستان اینجوریه یا ترجمه نسبتا ضعیف و نچندان دلچسب اون باعث شده که همچین حسی به خواننده القا بشه
در 1 سال پیش توسط Mohammad Javad
از خوندن این کتاب بی نهایت لذت بردم، پر از احساسات زیبا و دل انگیز، در بعضی از صفحات بغضی عجیب من را در برگرفت. پیشنهاد میکنم حتما بخونید. من فردریک بکمن خیلی دوست داشتم ولی الان بعد خوندن این کتاب عاشقش شدم.
در 1 سال پیش توسط Z S M
عالیییییییی واقعااا عالییییی
در 2 سال پیش توسط Nargues