فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خوشبختانه شیر

کتاب خوشبختانه شیر

نسخه الکترونیک کتاب خوشبختانه شیر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خوشبختانه شیر

مامان برای ارائه مقاله‌اش درباره‌ی مارمولک‌ها به یک کنفرانس می‌رود و قرار می‌شود تا برگشتن او بابا از خانه و بچه‌ها مواظت کند. مسئولیت خانه و زندگی بچه‌ها که دست باباها می‌افتد معمولا خرابکاری پیش می‌آید به خصوص اگر بابای خانه سربه هوا باشد. ولی به بچه ها که خیلی خوش می‌گذرد. این بار خریدن یک بطری شیر از مغازه سر خیابان داستانی هیجان انگیز دارد.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 4.78 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خوشبختانه شیر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:






فقط آب پرتقال تو یخچال بود. چیز دیگری که واقعاً بشود روی برشتوکت بریزی نبود، مگر اینکه فکر کنی سس گوجه فرنگی، مایونز یا آب خیارشور با برشتوک خوب می شود، که نه من از این فکرها می کنم و نه خواهرم، با اینکه به عمرش انواع و اقسام چیزهای عجیب و غریب را امتحان کرده، مثل سس شکلات با قارچ(۱).



خواهرم پرسید: «شیر نداریم؟»
گفتم: «نوچ» برای اینکه مطمئنِ مطمئن شوم، پشت شیشه ی مربای تو یخچال را هم نگاه کردم و باز گفتم: «نخیر، هیچی.»





مامان مان به یک کنفرانس رفته بود تا مقاله ای درباره ی مارمولک ها ارائه بدهد. قبل از رفتنش، باز هم بهمان سفارش کرد آن چند روزی که نیست چه کارهای مهمی باید تو خانه انجام شود.
بابام همچنان مشغول روزنامه خواندنش بود.
فکر نکنم روزنامه که می خواند خیلی هم حواسش به این دنیا باشد.
«شنیدی چی گفتم؟»
این را مامانم با شک ازش پرسید: «پس بگو چی گفتم؟»



پدرم گفت: «یادم باشد شنبه بچه ها را به تمرین گروه موسیقی شان ببرم و چهارشنبه شب به کلاس ویولن، برای هر وعده شام مان یک غذا فریز کردی و برچسب هم بهشان زدی، دسته کلید اضافی را خانه ی نیکولسون این ها گذاشتی، لوله کش قرار است دوشنبه صبح بیاید، تا آن موقع، نه از توالت طبقه ی بالا استفاده کنیم و نه سیفون را بکشیم. یادم باشد به ماهی قرمز غذا بدهم، ما را خیلی دوست داری و پنج شنبه هم برمی گردی.»
گمانم این بار دیگر مامانم واقعاً حیرت کرد. بهش گفت: «بله، درست گفتی!»
بعد هم همه مان را بوسید. لحظه ی آخر یادش افتاد: «آخ، شیرمان هم دارد تمام می شود. یادت باشد شیر هم بگیری.»



بعد از رفتن مامان، بابا یک فنجان چای خورد. هنوز یک کم شیر مانده بود.
غذای یخ زده ی شماره یک را آب کردیم، اما چون یک خُرده کثافت کاری راه انداختیم، برای شام رفتیم رستوران هندی. قبل از خواب، بابا برای هر کدام مان یک فنجان شیر کاکائو ی داغ درست کرد برای جبران تمام  دلتنگی ها برای مامان.





نظرات کاربران درباره کتاب خوشبختانه شیر