فیدیبو نماینده قانونی ذهن‌آویز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پرنده می‌میرد، پرواز می‌ماند

کتاب پرنده می‌میرد، پرواز می‌ماند

نسخه الکترونیک کتاب پرنده می‌میرد، پرواز می‌ماند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب پرنده می‌میرد، پرواز می‌ماند

انسان‌نما موجودی است کاملاً شبیه انسان، اما فلج و ناتوان. انسان هرگز مجال نیافته است تا در کلیت خود بشکفد. انسان همواره به‌طور نیمه زندگی کرده است. بنابراین، همواره در رنج و عذاب زیسته است. انسان، هنوز بودن و حضور خویش را در هستی جشن نگرفته است. تنها، انسانِ تمام‌عیار است که می‌تواند حضورِ خویش در ضیافتِ هستی و زندگی را جشن بگیرد. یک درخت، در تمامیت و کمال خویش می‌‌تواند گُل بدهد و به‌بار بنشیند. انسان، درختی است که هنوز شکوفه نکرده است. انسان، گذشته‌ای بسیار تاریک و غمبار داشته است. گذشته‌ی انسان، شب تاریک روح او بوده است.

ادامه...
  • ناشر ذهن‌آویز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.36 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پرنده می‌میرد، پرواز می‌ماند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تمامی گذشته ی بشریت آلوده به میکربِ بیماری این گسست و شکاف بوده است.

بشریتِ بیمار و افسرده، در طی سه هزار سال گذشته، پنج هزار جنگ و کشتار خونین به راه انداخته است. آیا این رفتار، جنو ن آمیز و احمقانه و غیر انسانی نیست؟
وقتی انسان به دو پاره تقسیم می شود، زندگی به جهنم تبدیل می شود. مفهوم پاره پاره ی انسان، سلامت و کمال را از آدمی می گیرد؛ هر پاره ی او بر علیه پاره ی دیگر اعلام جنگ می کند. آن گاه، پاره ای که در این جنگ شکست خورده است، منتظر فرصت می ماند تا راه ها و ابزاری برای انتقام گیری فراهم بیاورد. چنین است که انسان، به عرصه ی نبرد بی امانِ دو پاره ی متخاصمِ وجود خود تبدیل می شود. این چیزی است که از گذشته های دور تا به امروز اتفاق افتاده است.
ما هنوز قادر به ساختن انسان واقعی نشده ایم، اما انسان نما بسیار ساخته ایم.
انسان نما موجودی است کاملاً شبیه انسان، اما فلج و ناتوان.
انسان هرگز مجال نیافته است تا در کلیت خود بشکفد.
انسان همواره به طور نیمه زندگی کرده است. بنابراین، همواره در رنج و عذاب زیسته است.
انسان، هنوز بودن و حضور خویش را در هستی جشن نگرفته است.
تنها، انسانِ تمام عیار است که می تواند حضورِ خویش در ضیافتِ هستی و زندگی را جشن بگیرد.
یک درخت، در تمامیت و کمال خویش می تواند گُل بدهد و به بار بنشیند. انسان، درختی است که هنوز شکوفه نکرده است.
انسان، گذشته ای بسیار تاریک و غمبار داشته است.
گذشته ی انسان، شب تاریک روح او بوده است.
انسان، همواره تحت فشار بوده است، دلیل ستیزه جویی او نیز همین فشار است.
فشار، قابلیت های انعطاف پذیر و لطیف انسان را می ستاند.
ما اکنون به نقطه ای رسیده ایم که مجبوریم طرحی نو دراندازیم.
عالمی دیگر بباید ساخت وَز نو آدمی.
آدمی که دیگر بین این و آن سرگردان نیست؛
آدمی که آمیزه ای ست از «هم این و هم آن»؛
آدمی که هم زمینی ست و هم آسمانی؛
آدمی که تمامیتِ هستی خود را می پذیرد و آن را شَقّه نمی کند؛
آدمی که در او گسست و شکافی نیست؛
آدمی که خدایی دارد که هم خالق خیر است و هم خالق شر؛
آدمی که اخلاقش رندانه است؛
آدمی که از فرازِ حصار ثَنَویت پریده و دیگر روان پریشِ دوگانه پندار نیست.
عالم نو را آدمِ نو می آفریند.
اندیشه ی آدم نو، بنیادی یکسره متفاوت دارد.
او هم شاعر است، هم عارف و هم دانشمند.
او شخصیتی قالبی ندارد و به طور شگفت انگیزی خودش است.
بنیاد آموزه های معنوی امروز، اثبات انسان نوین و نفی انسا ن نماست.
انسان نما، موجودی طبیعی نیست.
انسان نما، محصول محیط خویش است.
انسان نما، ساخته و پرداخته ی مشتی اعتقادات نسنجیده و بازیچه ی عده ای سیاست مدار زیرک و حریص است.
نوزادی که به دنیا می آید، یکپارچه است و دچار گسست نیست. اما محیط یکپارچگی او را برنمی تابد و برای پاره پاره کردن و ویران کردن و سرکوبی آن دست به کار می شود.
محیط، با حُقنه کردن باید ها و نباید ها، چگونه زیستن را به او تحمیل می کند. بدین سان، تمامیت این انسان تازه متولد شده، از دست می رود. او رفته رفته بزرگ می شود و از تمامیت خود احساس گناه می کند. او نیمی از خود را گناهِ محض می داند و با نیمه ی دیگرش زندگی می کند. او شروع می کند به نفی هرآنچه که طبیعی است، و با این نفی کردن، از خلاقیت می افتد. زیرا از او پاره ای بیش، بر جای نمی ماند؛ پاره ای که نمی تواند برقصد و زندگی را به رقص درآورد؛ پاره ای که مغموم است و ترانه خوان نیست؛ پاره ای که زندگی را گم کرده است و به خودکشی مشغول است.
انسان نما از خود اراده ای ندارد؛
دیگرانند که به جای او تصمیم می گیرند.
انسان نما، فقط تابع است.
انسان نما، برده است.
زمانِ آزادی انسان از انواع اسارت ها فرارسیده است.
زمان آن فرارسیده که انسان از تمامی زندان هایش بیرون بیاید. بردگی، کافی است.
بردگی، هیچ گاه لازم نبوده است.
انسان باید به فردیت خود دست پیدا کند.
فردیت، عصیان گر است. او عصیان می کند، پس هست.
فقط عده ی معدودی توانسته اند فردیت بیابند و بر علیه استبدادی که گذشتگان بر آن ها روا داشته اند عصیان کنند. عیسای مسیح در این جا، گوتاما بودا و حلاج و مولانا در آن جا. اینان استثنا هستند. حتی اینان نیز مصایب و مشکلات زیادی را از طرف جامعه و محیط خود تحمل کردند. اما منتهای سعی خویش را به عمل آوردند و سعی شان مشکور است.
انسان نوین، هم خواهش جسم را می شناسد و هم اشتیاق روح را؛ آمیزه ای ست از جسمانیتِ محض و روحانیتِ ناب.
انسانِ نوین، تن خویش را قدر می داند و هرگز لذات تن را انکار نمی کند. با وجود این، خودآگاه است و اهل شهود و سلوک.
او بصیرت مسیحا را دارد و شور اپیکور را.
آرمان انسان گذشته، دست کشیدن از دنیا بوده است، اما آرمان انسان نوین، بهره مندی از دنیاست.
انسان نوین از راه می رسد.
او هم اکنون طلوع کرده است.
گرچه مردم عادت دارند تا دیروقت بخوابند و به همین دلیل، این طلوع باشکوه را شاهد نیستند.
انسان گذشته در بستر احتضار است.
من سوگوار مرگ انسان گذشته نیستم، تو هم سوگوار مرگ او نباش. رفتن او بسیار مغتنم است.
مرگ کهنه، زمینه ساز تولد نو است.
نو هنگامی از راه می رسد که کهنه صحنه را کاملاً ترک گفته باشد.
به کهنه کمک کن تا به آرامی بمیرد،
و به نو کمک کن تا به آرامی به دنیا بیاید.
به یاد داشته باش که مردم کهنه پرست اند
و کهنه را به نا حق ستایش می کنند.
گذشتگان، یکپارچه از کهنه دفاع کرده اند،
زیرا هر کهنه ای آشناست و هر نویی غریبه و مشکوک.
مردم به نو ظنین اند
و همه ی مساعی خود را مصروف نابودی آن می کنند.
گرچه نو محترم نیست،
اما آینده ی بشریت به دست نو رقم می خورد.
باید جا را برای تازه وارد باز کرد.
دنیای ما به قابله های فرزانه محتاج است.
قابله هایی که کمک کنند تا نوزاد به دنیا بیاید؛
نوزادی که دنیای کهنه اصلاً پذیرای او نیست.
دنیای ما به کسانی محتاج است که می فهمند و منتظر وقوع یک رویداد بزرگ و بی نظیر اند.
زمان وقوع آن رویداد بزرگ فرارسیده است.
اکنون نو می تواند خود را بالا بکشد و از افق زندگی کهنه بالا بیاید.
کهنه، آنچنان پوسیده و مستاصل است که حتی با حمایت بی دریغ هوادارانش نیز قادر به حفظ موجودیت خود نیست.
کهنه محکوم به رفتن است.
می توان رفتن او را به تاخیر انداخت، اما از رفتن او نمی توان جلو گیری کرد.
نو باید بیاید و آمدنش حتمی است.
ما فقط می توانیم آمدن او را تسریع کنیم و یا به تاخیر بیاندازیم. بهتر آن است که آمدن او را تسریع کنیم. زیرا در این صورت، آینده ای آزاد، آینده ای سرشار از عشق و آینده ای مالامال از وجد و سرور را زودتر تجربه خواهیم کرد.
دنیای نو، به آموزگارانِ تازگی محتاج است؛
آموزگارانی که آدم ها را به کمال فرامی خوانند،
درس شان زمزمه ی محبت و آرمان شان یکپارچگی فرد است.
کسانی که از بقایای روح هنوز چیزی در آن ها باقی ست، نخستین پرتوهای خورشیدِ انسان نوین اند که از افق زندگی بالا می آید.
آموزه های تازه، شاگردانی رند و ماجراجو و شجاع می طلبد. شاگردانی که دل مشغول آفریدن دنیای شجاعِ نو هستند.
چیزهای خوبِ گذشته اندک اند.
گذشته ی بشریت، در اسارت و بردگی و گسست روحی و بی خردی سپری شده است.
پیامِ انسانِ نوین ساده است؛ اما عملی ساختن آن دشوار و پُرمخاطره است.
چه باک؟
کار هرچه دشوارتر، چالش افزون تر و پُرهیجان تر.
نو از راه می رسد، زیرا آیین های کهنه درمانده اند
و کمِیت علم نیز لنگ است.
زمان ظهور انسان نوین فرارسیده است،
زیرا شرق و غرب اکنون مستاصل اند؛
اکنون به چشم اندازی رفیع تر از آموزه های شرق و غرب نیاز است. چیزی که در آن شرق و غرب یکدیگر را ملاقات کنند و علم و دین به تفاهم رسند.
در حال حاضر، تمامی آیین هایی که دنیا را به فراموشی سپرده بودند، خود نیز به تاق نسیان سپرده شده اند.
از دنیا نمی توان و نباید چشم پوشید.
دنیا به منزله ی ریشه های ماست. از طرفی نیز نمی توان یکسره به این دنیا چسبید.
علم به دلیل همین اشتباه، درمانده شد. علم این سو را لحاظ کرد و آن سو را انکار؛ آن سویی را که در درون ماست.
چگونه می توان گُل ها را فراموش کرد؟
هسته ی مرکزی وجود ما، گُل های درخت وجود مایند.
اگر این هسته ی مرکزی را فراموش کنیم، زندگی را فراموش کرده ایم.
درخت به ریشه نیازمند است، آری، ریشه ها فقط در خاک است که خود را می گسترانند. اما درخت به آسمان نیز نیازمند است تا بتواند شاخ و برگ خود را در آن بکشاند و به گُل بنشیند. این گونه است که درخت کامل می شود و تحقق پیدا می کند.
انسان به یک درخت می مانَد.
نه می توان گُل ها را دید و ریشه ها را فراموش کرد،
و نه می توان به ریشه ها قناعت کرد و از گُل ها چشم پوشید.
هر دوی این ها را باید توامان داشت.
آیین هایی که این کار را کردند، جملگی شکست خوردند.
علم هم به دلیل آن که تنها به ریشه ها نظر داشت و چشم از خاک برنمی گرفت، سِتَروَن مانْد.
نگاه کردن به ریشه ها و ندیدن گُل ها ملال آور است.
غرب از افراط در انباشتن اطلاعات علمی ملول است و شرق از افراط در آموزه های دینی.
اکنون به بشریتی نیاز است که علم و دین به طور متعادل، ابعاد وجودی او باشند.
بی تردید، پُلی که علم و دین را به هم پیوند می دهد هنر است.
به همین دلیل، انسان نوین، توامان عالِم و هنرمند است.
علم و دین را فقط پُل هنر به هم وصل می کند: شعر، موسیقی، مجسمه سازی، نقاشی، تئاتر، سینما، معماری و غیره. اگر انسان نوین پا به عرصه ی وجود بگذارد، زمین برای نخستین بار همان چیزی خواهد شد که قرار بود بشود. زمین، بهشت می شود، بدن، بودا می شود، روشن می شود.
شجاعت تنها پُلی است که تو را از ظلمت بیرون می آورد و مرگ را به زندگی می پیوندد.
شجاعت، تو را به ناشناخته می رساند؛ ناشناخته خداست.
منظور از شجاعت، شجاعت تکاندن غبار هر چیزی ست که آشنا و مانوس است.
چسبیدن به شناخته ها آخرین وسوسه ی سالک است.
چسبیدن به شناخته ها، آخرین وسوسه ی مسیح نیز بود که از آن گذشت و وارد اقلیم ناشناخته ها شد.
شناخته ها سپر حفاظتی تو هستند، دنج اند، ولرم اند و مانوس. تو به آن ها احساس تعلق می کنی، تو با آن ها یگانه ای. گذشتن از امور آشنا و مانوس، به منزله ی عبور از طناب باریک مرگ است.
اما از مرگ هراسان نباش.
مرگ سرآغاز حیاتی تازه است.
شجاعت برترین تحفه ی ایمان است.
زمین، فقط یک پرده از کلّ نمایش زندگی ماست.
زمین صحنه است و هر کدام از ما بازیگری هستیم که نقشی به عهده مان گذاشته اند تا ایفا کنیم.
صحنه ی زندگی ما، بازی در بازی ست.
هیچ چیز جدی نیست.
زیاد سخت نگیر و بازیگوشانه به زندگی خود ادامه بده!
وقتی سخت نگیری، همه چیز به خودی خود سامان خواهد یافت.

این جهان همچون درخت است، ای کرام!
ما بر او چون میوه های نیم خام.
سخت گریند خام ها مَرْ شاخ را؛
زانکه در خامی نشاید کاخ را.
چون بِپُخت و گَشت شیرین، لَبْ گَزان،
سُست گیرند شاخه ها را بعد از آن.
سخت گیری و تعصب خامی است؛
تا جنینی، کار خون آشامی است!

نظرات کاربران درباره کتاب پرنده می‌میرد، پرواز می‌ماند

عالی کتابی که پرده از خیلی حقایق برمیداره..
در 1 روز پیش توسط mef..._kh