فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ۵   قصه‌ی گزیده از اسکار وایلد

کتاب ۵ قصه‌ی گزیده از اسکار وایلد

نسخه الکترونیک کتاب ۵ قصه‌ی گزیده از اسکار وایلد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ۵ قصه‌ی گزیده از اسکار وایلد

اسکاروایلد، شاعر، نمایشنامه‌نویس و داستان‌پرداز بزرگ ایرلندی در۱۸۵۴ در دوبلین به‌دنیا آمد و به سال ۱۹۰۰ در پاریس درگذشت و طی همین عمر کوتاه، در شمار مطرح‌ترین نویسندگان قرن نوزدهم قرار گرفت. اُسکاروایلد در قصه‌هایش با خلق شخصیت‌های عجیبی که گاه صفاتی بس اغراق‌آمیز دارند، انسان را به فکر وامی‌دارد. عنصر «خیال» در همه‌ی آثار وایلد جایگاه ویژه‌ای دارد. او با خیال خود، خوانندگان داستان‌هایش را از جهان واقعیت بیرون می‌کشد و به دنیایی که دوست دارند می‌برد؛ همان‌طور که خود در این جمله‌ی زیبا گفته است: «برای بیش‌تر ما زندگی واقعی، آن زندگی‌ای است که نداریم.»

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.93 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ۵ قصه‌ی گزیده از اسکار وایلد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

درباره ی اُسکاروایلد

اسکاروایلد، شاعر، نمایشنامه نویس و داستان پرداز بزرگ ایرلندی در۱۸۵۴ در دوبلین به دنیا آمد و به سال ۱۹۰۰ در پاریس درگذشت و طی همین عمر کوتاه، در شمار مطرح ترین نویسندگان قرن نوزدهم قرار گرفت.
اُسکاروایلد در قصه هایش با خلق شخصیت های عجیبی که گاه صفاتی بس اغراق آمیز دارند، انسان را به فکر وامی دارد. عنصر «خیال» در همه ی آثار وایلد جایگاه ویژه ای دارد. او با خیال خود، خوانندگان داستان هایش را از جهان واقعیت بیرون می کشد و به دنیایی که دوست دارند می برد؛ همان طور که خود در این جمله ی زیبا گفته است: «برای بیش تر ما زندگی واقعی، آن زندگی ای است که نداریم.»
شهرت بسیار وایلد، بیش تر مدیون نمایشنامه های اجتماعی جنجالی اوست که در آن ها استعداد کم نظیر وی در بذله گویی، مجال ظهور یافته است. نمایش هایی که با دیالوگ های شیطنت آمیز و سراسر طنز، در فضای سال های پایانی قرن نوزدهم اروپا، بسیار هم تاثیرگذار بودند. برای مثال در نمایشنامه ی معروف اهمیت ارنست بودن که به فارسی نیز ترجمه شده، وایلد به اوج نوشتن در قالب کمدی دست یافته است.
و اما شهرت دیگر وایلد، «نقاشی با کلمات» است؛ بدین معنی که گاه در نوشتن قصه ها چنان ترکیب زیبایی از واژگان را با مهارت به کار می بندد که گویی نقاشی می کند و این مهارت نشان از چیرگی وی بر گنجینه ی ادبیات کلاسیک اروپا دارد.
او در همه ی آثارش، به ویژه در قصه هایی که برای جوان ترها نوشته است، بی آن که زبان به نصیحت بگشاید، با بیان نکته هایی ظریف، خواننده را به انتخاب راه ها و صفات بهتری در زندگی رهنمون می شود. طنز جذاب وایلد در این نوع قصه ها نیز به صورتی آشکار و پنهان وجود دارد و حتی در وصف غم انگیزترین لحظه ها نیز گاه با طنزی تلخ، تاثیر بیش تری بر جای می نهد.
سرانجام آن که، ویژگی های متفاوت آثار وایلد، آن ها را در زمره ی ادبیات ماندنی جهان درآورده است. این آثار به بیش تر زبان ها ترجمه شده اند و هنوز هم پس از یک قرن خوانندگان بسیاری دارد. گفتنی است که در هفتاد سال گذشته، در کشور ما نیز ترجمه های خوب و متعددی از آثار وی به چاپ رسیده است.
امیدوارم این ترجمه نیز شایسته ی قصه های زیبای وایلد باشد.

ط. خ.

۱/ شاهزاده ی خوشبخت

شاهزاده از فراز سکویی در بلندای شهر به مردم می نگریست. او درواقع مجسمه ی شاهزاده ای خوش اقبال و کامروا بود که روزگاری در این شهر می زیسته و اکنون تندیسِ زراندودش با چشمانی از یاقوت کبود درخشان و شمشیری مزین به یاقوت سرخ، نشان شهر بود و تحسین همگان را برمی انگیخت. مردم او را "شاهزاده ی خوشبخت" می نامیدند.
مجسمه به قدری جذاب بود که گاه به نظر می رسید در چشمان آبی رنگش برق نگاهی واقعی موج می زند. به همین دلیل هیچ کس نمی توانست از کنارش بی اعتنا بگذرد. یکی از اعضای انجمن شهر که همیشه می خواست افتخارات هنری بیش تری برای شهر کسب کند، می گفت: «این مجسمه به عنوان نشان شهر خیلی زیباتر و چشم نوازتر از یک بادنما یا مثلا یک ساعت سنگی است. هنر بهترین داروی روح انسان است. البتّه کسانی که از هر چیزی انتظار سود دارند، این را نمی فهمند.»
و یا مثلا مادری که با پسر خردسالش از کنار او می گذشت، به کودک که گریه می کرد، گفت: «تو چرا نمی توانی مثل شاهزاده ی خوشبخت باشی؟ ببین، او محال است که به خاطر چیزی گریه کند.»
مرد بیچاره ای که تمام روز را به دنبال کار گشته و خسته و ناامید از گوشه ی میدان به شاهزاده خیره شده بود، با خود گفت: «خوب است که در دنیا لااقل یک نفر خوشبخت است.»
پسربچه هایی که در کلیسای جامع، درس علوم دینی می خواندند با آن پیراهن های سفید و شنل های قرمز، شادی کنان شاهزاده را به هم نشان می دادند و می گفتند: «مثل فرشته هاست.»
روزی کشیش پیر این حرف را شنید و گفت: «مگر شما فرشته ها را دیده اید؟» و بچه ها با خجالت گفتند: «نه، ولی خواب شان را که می بینیم.» کشیش با حسرت به آن ها نگاه کرد و در دل آرزو کرد که کاش او هم خواب هایی به این شیرینی می دید.
شبی پرستوی کوچکی، گذارش به آسمان میدان شهر افتاد. دوستانش چند هفته پیش با وزیدن اولین بادهای پاییزی به سوی سرزمین های گرم پرواز کرده بودند و شاید الان در کنار آب های گرم نیل بودند. ولی او که دل به زیباترین نی کنار رودخانه بسته بود، نمی توانست با دوستانش برود. اولین بار وقتی در بهار، دنبال یک شب پره ی زرد روی رودخانه پرواز می کرد، آن نی را دید و عاشق شد. به نظر پرستوی عاشق، این نی باریک زیباترین موجود جهان بود.
روزی در کنار نی نشست و گفت: «تو چه قدر زیبایی. می خواهی همسر من باشی؟» نی فقط کمی برای او خم شد. سپس پرستو دور تا دور نی به پرواز درآمد و چرخید و چرخید. بال هایش را به آب خنک رود می زد و امواج نقره ای را در هوا می پراکند. تمام دنیای عشق و عاشقی پرستو و نی در همین خلاصه می شد و تابستان به همین ترتیب گذشت و به پایان رسید.
پرستوهای دیگر می گفتند: «چه عشق خنده داری! این نی هیچ چیز به خصوصی ندارد؛ حتی با او حرف هم نمی زند. کنار رودخانه پر از این نی هاست.» و پرستوها در آغاز پاییز مهاجرت خود را آغاز کردند.
پس از رفتن آن ها، پرستوی کوچک تنها ماند و کوشید که تنها با محبوبش دلخوش باشد. با خود گفت: «او با من حرف نمی زند؛ نکند کس دیگری را دوست داشته باشد؟ راستی دیده ام که همیشه با باد می رقصد و هنگام وزیدن باد زیباترین پیچ و تاب ها را دارد.» گاهی هم با خود می گفت: «او همیشه در همین نقطه ایستاده، ولی من عاشق رفتنم. پس اگر او هم مرا دوست دارد باید با من بیاید.»
سرانجام پرستو روزی فرود آمد و به آرامی به نی گفت: «آیا با من به سفر می آیی؟» نی، تنها کمی تکان خورد. آخر او به خاک و خانه اش چسبیده بود.
پرستو از ناراحتی و اندوه فریاد زد: «دیگر خسته شدم. تو مرا دوست نداری. حالا من هم به سوی اهرام مصر می روم و به زودی تو را فراموش خواهم کرد.»
آن وقت پر کشید و در آسمان گم شد. او تمام روز را پرواز کرد و هنگام شب به شهر شاهزاده رسید. داشت با خود می گفت: «امیدوارم بتوانم جای مناسبی برای خواب پیدا کنم» که چشمش به مجسمه افتاد. فکر کرد: «می توانم این جا استراحت کنم. این بالا با هوای پاک و تازه اش، بهترین پناهگاه برای یک پرنده است.» سپس به آرامی کنار پاهای شاهزاده ی خوشبخت فرود آمد و همین طور که اطرافش را می نگریست، با سرخوشی گفت: «به به، یک اتاق خواب طلایی.» سپس سرش را میان بال ها کشید و خود را آماده ی خوابی خوش کرد که ناگهان قطره ی درشتی بر بال هایش فروچکید. سر را از میان بال ها بیرون آورد و گفت: «در آسمان یک تکه ابر هم نیست و ستارگان می درخشند، با این حال باران می بارد. واقعا شمال اروپا چه آب و هوای عجیبی دارد. نی من هم باران را دوست می داشت. البته این از خودخواهی او بود.»
سپس قطره ی دیگری فروچکید، پرستو گفت: «پس این مجسمه به چه درد می خورد؟ حتی نمی تواند یک پرنده را از باران حفظ کند. باید دنبال جای مناسب تری باشم؛ مثلا درپوش یک دودکش گرم.»
اما پیش از آن که بال هایش را برای پرواز باز کند، قطره ی سوم هم بر صورتش چکید. نگاهی به بالا کرد و از حیرت بر جایش میخکوب شد. چشمان آبی و درخشان شاهزاده غرق در اشک بود، جوی باریکی بر گونه ی طلایی اش روان شده و چهره اش در نور ماه زیباتر شده بود. برق اشک در مهتاب شبانگاه، قلب پرنده را فشرد، پرسید: «تو که هستی؟»
مجسمه گفت: «من شاهزاده ی خوشبختم.»
پرستو گفت: «پس چرا گریه می کنی. مرا خیس کردی.»
مجسمه گفت: «زمانی که من زنده بودم و یک قلب واقعی در سینه ام می تپید، هرگز نمی دانستم که اشک چیست زیرا هیچ اندوهی به قصر باشکوه من راه نمی یافت. روزها با دوستانم در باغ های سرسبز و زیبا در گشت و گذار بودیم و شب ها به پایکوبی می پرداختیم. همه چیز در اطراف من زیبا و دلپذیر بود و هرگز به این فکر نمی کردم که بیرون از دیوارهای بلند باغ چه می گذرد. درباریان مرا شاهزاده ی خوشبخت می خواندند. راستی که خوشبخت بودم، خوشبخت زیستم و خوشبخت هم از جهان رفتم. ولی حالا که مرده ام مرا در جایی گذاشته اند که همه ی زشتی ها، پلیدی ها و بدبختی های شهرم را می بینم و اکنون با این که قلبی از سرب در سینه دارم، چاره ای جز گریستن برایم نمانده است.»
پرستو با خود گفت: «خدایا، چه می شنوم؟ مگر این یک مجسمه ی طلایی نیست؟ چه سخنان زیبایی می گوید! واقعا مثل شاهزاده ها حرف می زند. چه قدر با شخصیت است.»
شاهزاده با صدایی آرام و آهنگین چنین ادامه داد: «در دوردست، در یکی از پس کوچه های پایین شهر، خانه ی محقّری است که یکی از پنجره هایش باز است و من از آن پنجره زن بینوایی را می بینم که با صورتی زرد و نحیف، پشت میزی نشسته و با دست هایی که از نیش سوزن ها، زبر و زخمی شده، گلدوزی می کند. گلدوزی پیراهن های ساتنِ همراهان و ندیمه های ملکه برای شرکت در جشن دربار. گل های ریز و درشت بسیار برای دل انگیزتر شدن بانوان زیبا. اما در گوشه ی اتاق، پسر خردسالش از تب می سوزد و رویای پرتقال های آبدار و شیرین می بیند و مادر جز آب چیزی برای او ندارد. می بینی که پسرک گریه می کند؟ پرستو، پرستوی کوچک، پاهای من بسته است و نمی توانم حرکت کنم. آیا یاقوت دسته ی شمشیرم را برای آن ها می بری؟»
پرستو که شیفته ی شاهزاده شده بود و سعی می کرد مثل او حرف بزند گفت: «اما من باید به مصر بروم. مدت هاست که دوستانم پرواز کرده اند و در کرانه های نیل فرود آمده اند و با نیلوفرهای شناور آن، نجواها دارند. شب ها را در مقبره ی فرعون بزرگ که بر تابوت مرصعی خفته است به سر می برند. پیکر مومیایی فرعون به مواد خوشبو آغشته شده و گردنبندی از جواهر سبز بر گردن دارد و دستانش چون برگ های خشک پاییز شده است.»
شاهزاده گفت: «پرستو، پرستوی کوچک، نمی توانی فقط یک امشب را پیش من بمانی و قاصد من باشی؟ پسرک خیلی تشنه است و مادرش رنج می برد.»
پرستو گفت: «من پسربچه ها را دوست ندارم. سال گذشته وقتی کنار رودخانه لانه کرده بودیم، دو پسربچه ی شیطان آسیابان هر روز به طرف ما سنگ می انداختند. البته هیچ کدام از آن سنگ ها به من نخورد. چون ما پرستوها آن قدر در آسمان اوج می گیریم که هیچ سنگی به ما نمی رسد. درضمن من از خاندان شجاع و مشهوری هستم که از این اتفاق ها نمی ترسم. ولی فهمیدم که پسربچه ها خیلی سنگدل و نادانند.»
اما شاهزاده به قدری غمگین بود که پرستوی کوچک هم اندوهگین شد و گفت: «با این که هوا دیگر خیلی سرد شده، یک امشب را هم به خاطر تو صبر می کنم؛ خواهی دید که قاصد خوبی هستم.»
شاهزاده گفت: «متشکرم، پرستوی کوچک.»
پرستو، یاقوت قرمز و درشت دسته ی شمشیر را بیرون آورد و آن را به نوک کوچکش گرفت و به پرواز درآمد. رفت و رفت و از برج کلیسای جامع که فرشته های مرمرین بر آن ایستاده بودند، گذشت. از فراز قصر صدای موسیقی دل انگیز را شنید و دید که دختر زیبایی به بالکن قصر آمده و به محبوبش می گوید: «چه قدر ستارگان زیبا هستند.» و مرد جوان هم گفت: «عشق از همه چیز دل انگیزتر و زیباتر است.»
دختر زیبا گفت: «امیدوارم تا هنگام برگزاری جشن ملی لباس من آماده شده باشد. این بار خواسته ام که گل قرمز عشق را بر سراسر پیراهنم گلدوزی کنند، اما خیاط ها خیلی تنبلند.»
پرستو از آن ها هم گذشت و بر فراز رودخانه، درخشش نور فانوس قایق ها را بر امواج آب دید. از فراز محله ی یهودی ها هم گذشت و پیرمردهای شان را دید که چگونه با هم چانه می زنند و اندوخته های شان را می شمارند. سرانجام به کلبه ی زن فقیر رسید. پسرک در تب داغی می سوخت و مادرش از شدت خستگی به خواب رفته بود. پرستو، یاقوت را کنار انگشتانه ی زن گذاشت و در اطراف تخت پسرک پرواز کرد، با بال های کوچکش پیشانی داغ او را باد زد و از پنجره بیرون پرید و از کوچه های محله ی فقیرنشین گذشت. پسرک گفت: «چه قدر خنک شدم. فکر می کنم بهتر شده ام.»
پرستو به سوی شاهزاده بازگشت و آن چه را دیده بود، برایش گفت و در آخر افزود: «با این که هوا خیلی سرد است، من احساس گرما می کنم.» شاهزاده گفت: «این گرما از قلب مهربان توست و درواقع احساس شیرینی است که بعد از محبت به دیگران به دست می آید.» پرستو در فکر فرورفت و رفته رفته پلک هایش سنگین شدند و به خواب عمیقی فرورفت. همیشه فکر کردن او را به خواب می برد.
وقتی روشنی روز سر زد، پرستو به سوی رودخانه پرید و بال هایش را در آب های سرد صبحگاهی شست وشو داد.
دانشمند پرنده شناسی که از روی پل رودخانه می گذشت، از دیدن او حیرت کرد و گفت: «پرستو در زمستان! هرگز کسی چنین چیزی ندیده است. همه جا نوشته اند که پرستوها طاقت سرما را ندارند. باید به روزنامه ی شهر نامه ای بنویسم.»
پرستو در پهنه ی افق پرواز می کرد و با خود می گفت: «امشب به مصر می روم.» همه ی دیدنی های شهر را دوباره دید. مدتی روی برج کلیسا نشست و همه جا را تماشا کرد. وقتی از آن جا پرید، گنجشکان با هم گفتند: «پرستو؟ چه چیز غریبی!»
وقتی ماه چون گلی در آسمان شکفت، پرستو به سوی شاهزاده بازگشت و گفت: «من دارم به سوی مصر می روم، در آن جا کاری ندارید؟»
شاهزاده گفت: «پرستو، پرستوی کوچک، نمی توانی فقط یک شب دیگر پیش من بمانی؟»
پرستو گفت: «من باید به مصر بروم. اکنون دیگر زمان آن رسیده که دوستانم به سوی دومین آبشار نیل بروند؛ جایی که اسب سرکش رود، آرام از میان مخصوصاها می گذرد و پیکره ی فرعون بر جایگاه مرمرین خود به آن می نگرد. هنگام ظهر، شیرها برای نوشیدن آب به ساحل رود نزدیک می شوند؛ شیرهایی که چشمان شان چون دو برلیان زرد است و غرش مهیب شان از صدای آبشار قوی تر است.»
شاهزاده گفت: «پرستو، پرستوی کوچک، کمی دورتر از این جا، در یک اتاق محقّر زیرشیروانی مرد جوانی روی میزی پر از کاغذ و کتاب خم شده، بر چهره ی زیبایش غبار غم نشسته است و چشمان درشت و گیرایش حکایت از اندوهی بزرگ دارد. امشب باید نمایشنامه ای را که به او سفارش داده اند تمام کند. اما در این اتاق جز یک دسته بنفشه ی خشک چیز دیگری نیست. سرما و گرسنگی او را از پا درآورده است و نمی تواند کار کند.»
دل مهربان پرستو به رحم آمد و گفت: «یک شب دیگر با تو می مانم. آیا باید یاقوت سرخ دیگری برای این جوان ببرم؟»
شاهزاده گفت: «افسوس که دیگر یاقوت سرخی ندارم. ولی چشمانم از بهترین یاقوت های کبود جهان است که آن ها را هزار سال پیش از هندوستان آورده اند. اکنون یکی از آن ها را دربیاور و برای جوان ببر. او می تواند آن را بفروشد و آتش و غذا تهیه کند و سرانجام نمایشنامه اش را به پایان ببرد.»
پرستو در حالی که قطرات اشک چشمانش را پوشانده بود، گفت: «شاهزاده ی عزیز، من نمی توانم چشمان پر مهر تو را دربیاورم؛ نمی توانم.»
شاهزاده گفت: «پرستو، پرستوی کوچک، اندوهگین مشو، این کار را انجام بده و بدان که خود این طور خواسته ام.»
پرستو به ناچار یکی از چشم های نیلگون شاهزاده را آهسته درآورد و به سوی اتاق زیرشیروانی پرواز کرد. داخل شدن به اتاق هم سخت نبود، چون سوراخ بزرگی بر بام آن باز شده بود و پرستو از آن داخل شد. مرد جوان سر را میان دستانش گرفته بود و صدای بال های پرستو را نشنید. تنها وقتی سرش را بلند کرد، یاقوت شگفت انگیزی را دید که در میان بنفشه های خشک می درخشید.
جوان، هیجان زده فریاد زد: «خدایا شکر، نمی دانم چه طور از تو تشکر کنم. حالا دیگر می توانم نمایشنامه ام را به پایان ببرم.» در چشمان جوان، اندوه جای خود را به برق شادی سپرده بود.
روز بعد پرستو به سوی بندر رفت و در آن جا به تماشای ملوانان نشست که چگونه با بازوان قوی و شانه های پهن شان طناب ها را می کشند و آواز دریا سر می دهند. پرستو فریاد زد: «من هم به مصر خواهم رفت.»
اما انگار کسی چیزی نشنید. شب هنگام باز به سوی شاهزاده بازگشت و گفت: «این بار آمده ام که با تو خداحافظی کنم. هرگز فراموشت نخواهم کرد.»
شاهزاده گفت: «پرستو، پرستوی کوچک من، فقط یک شب دیگر.»
پرستو گفت: «زمستان است. در این جا به زودی یخ بندان خواهد شد. اما در مصر آفتاب گرم بر چتر نخل های سبز می تابد. سوسمارها در کناره ی مرداب ها دراز کشیده اند و با نگاه تنبل شان همه چیز را زیر نظر دارند. دوستانم اکنون در برج بعلبک لانه ساخته اند و کبوتران زیبا در کنارشان پرواز می کنند. شاهزاده ی عزیزم، اکنون باید تو را ترک کنم. اما با بهار خواهم آمد و یاقوت های سرخ و کبودی، سرخ تر از گل ها و آبی تر از دریاها برایت خواهم آورد.»
شاهزاده گفت: «نگاه کن در همین میدان کوچک، دختر کبریت فروش فقیری، همه ی کبریت هایش روی زمین ریخته و خیس شده است. امشب اگر پولی به خانه نبرد، پدر بی رحمش او را کتک می زند. او از ترس گریه می کند. نگاه کن در این سرما کفش و جوراب ندارد و تن کوچکش بدون بالاپوش می لرزد. چشم دیگرم را برای او ببر.»
پرستو گفت: «امشب هم با تو خواهم بود. ولی نگو که چشم دیگرت را بردارم؛ نمی توانم کوری تو را ببینم.»
شاهزاده گفت: «پرستو، خواهش می کنم کاری را که خواستم انجام بده.»
پرستو، یاقوت آبی چشم را برداشت و به سوی دخترک رفت و به سرعت جواهر را در دستان او گذاشت. دختر کوچک اصلا نفهمید که چه طور آن را به دست آورده است و با خود گفت: «چه شیشه ی قشنگی!» و خندان به سوی خانه دوید.

نظرات کاربران درباره کتاب ۵ قصه‌ی گزیده از اسکار وایلد

عالیه .مخصوصا بلبل و گل سرخ حتما بخونین
در 3 ماه پیش توسط