فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آدم و حوا

کتاب آدم و حوا

نسخه الکترونیک کتاب آدم و حوا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آدم و حوا

یفروسیموف: آدم‌های بی‌عقل وقتی با هم برخورد می‌کنند، هم دیگه رو می‌کشن و نابود می‌کنند. حتی ساکنین کره زمین رو هم حاضرن نابود کنند. یکی به این آدم توضیح بده که آیا این کار عاقلانه است؟ دارگان: اوا، قایمش نکن! به هر حال از مجازات فرار نمی‌کنه، چند دقیقه زودتر یا دیرتر فرقی نمی‌کنه. یفروسیموف: من فرار نمی‌کنم، من می‌خوتم قبل از اینکه بکشنم محاکمه بشم.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.72 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آدم و حوا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

اشخاص نمایش

اِوا (حوا) آرتوموونا ویکویچ، ۲۳ ساله.
آدام (آدم) نیکولایویچ کراسوفسکی، مهندس، ۲۸ ساله.
یفروسیموف الکساندر ایپالیتوویچ، آکادمیسیَن، ۴۱ ساله.
داراگان آندری فیودوروویچ، هوانورد، ۳۷ ساله.
پاول پونچیک نیپابِدا، ادیب، ۳۵ ساله.
زاخار سباستیانوویچ مارکیزوف، اخراج شده از اتحادیه ی کارگری، ۳۲ ساله.
آنیا تیمافیونا، مستخدم خانه، ۲۳ ساله.

تولر، اول - دوقلوها
تولر، دوم- دوقلوها

کلودیا پتروونا، روان پزشک، ۳۵ ساله.
ماریا ورواِس، زنی خلبان، ۲۸ ساله.
دی تیمونِدا، خلبان.
اُزوالد، خلبان.
پاولوف، خلبان.

مقدمه ی مترجم

میخاییل آفاناسیویچ بولگاکف (۱۸۹۱ـ۱۹۴۰) را نمی توان به طور کامل نویسنده ی آثار تخیلی محسوب کرد. البته تفکرات تخیلی ـ فانتزی او بیش تر در نوشته های متاخر وی به اوج می رسد. در آثار سال های جوانی بولگاکف مولفه های خیال پردازانه برای ترسیم دنیایی ایده آل، ولی واقعی، بیش تر به چشم می خورد. شاید بتوان این گرایش بولگاکف به فانتزی و تخیل در نوشته هایش را پس از ۱۹۱۷امری عمومی در میان نویسندگان دورانش دانست. بحران اقتصادی و گرسنگی و هم چنین فضای سانسور و کنترل در روسیه ی پس از مرگ لنین و به قدرت رسیدن استالین، این گرایش به فانتزی و تخیل را در نوشته های بولگاکف و تمام هم عصران وی هم چون الکساندر بلوک، مایاکوفسکی و دیگر نویسنده های آن دوران تشدید کرد. در سال ۱۹۲۴ بولگاکف به سختی توانست رمان کوتاه تخم مرغ شوم را به چاپ برساند. یک سال بعد بولگاکف با چاپ دو اثر دیگر درباره ی زندگی پس از مرگ به نام های زیر زمین و بی گناهی را از دست داده ند، نارضایتی خود از انقلاب و به گونه ای گرایش و باورهای مذهبی خود را نشان داد.
بولگاکف در خانواده ای به دنیا آمده بود که هردو پدربزرگش کشیش بودند و پدرش مدرس علم کلام و الاهیات در آکادمی کیف بود. دوران کودکی وی دورانی آمیخته با تعلیمات مذهبی بود. ولی شاید بتوان سال ۱۹۱۰ را در زندگی او در رابطه با مذهب نقطه ی عطفی دانست. خواهر بولگاکف، نادژدا آفاناسیونا همان سال در دفتر یادداشت خاطرات روزانه ی خود نوشته است: «میشا امسال روزه نگرفت، و به نظر می آید بالاخره درباره ی خود و مذهبش تصمیمی گرفته باشد.» به روایت کورایف، یکی از نزدیکان خانوادگی وی: «او دیگر هم چون یک اُرتودکس واقعی با خود صلیب حمل نمی کند و احکام شریعت را به جا نمی آورد. با وجود این راضی است و در ۱۸ سالگی برای خود باوری جدید و تعدیل شده پیشه کرده است. هیچ گاه به خدا اهانت روا نمی دارد و برعکس در بیماری و لحظات سخت زندگی، او را یاد می کند.» با توجه به این مسئله در آثار بولگاکف دو عنصر متضاد درهم تنیده به چشم می خورد: یکی الهام های شاعرانه ی احساسی او که کمی با گذشته و آموزه های مذهبی او آمیخته است و دیگر ظهور اندیشه ی جدید و تحولات تفکری روسیه. با آن که بولگاکف انقلاب روسیه را دوست نداشت، تغییرات ماهوی خود را پس از مرگ پدر و مهاجرت به مسکو مدیون فضایی بود که سوسیالیست ها و انقلاب به وجود آوردند. به همین علت برای فرار از سقوط مفهوم زندگی در آثارش، به فانتزی و زمان های غیر عادی روی آورد و با وجود تغییرات بنیادی هیچ گاه حاضر نشد حتی به سفارش اثری در ضدیت با مذهب خلق کند. یرمولنسکی یکی از مفسران آثار بولگاکف نقل می کند: «او به خدا و زندگی پس از مرگ باور داشت. همان طور که در سال ۱۹۳۲ بر فصلی از مرشد و مارگاریتا، در حالی که از بیماری رنج می برد، نوشته است: خدایا کمک کن رمان را به پایان ببرم. و هم چنین در سال ۱۹۴۰ کمی پیش از مرگش در جایی گفت: من فکر می کنم مرگ ادامه ی زندگی است، فقط ما دیگر نمی توانیم چیزی را بیان کنیم، چه طور ممکن است...»
پس از نگارش رمان دل سگ در زمستان۱۹۲۶ و ناتوان از به چاپ رساندن آن در روسیه، بولگاکف به نگارش مجموعه ای از آثار دراماتیک و فانتزی روی آورد که از آن میان می توان به جزیره ی سرخ، آدم و حوا، سعادت و ایوان واسیلویچ، یاد کرد. او جزیره ی سرخ را در اواسط دهه ی بیست و بقیه را در دهه ی سی میلادی به نگارش در آورد. دهه ی سی مرز بین دوران موفقیت های نسبی وی و دوران سکوت او و ناکامی هایش در به چاپ رساندن آثارش تا پایان زندگی است. جزیره ی سرخ نمایش نامه ای است که در سال ۱۹۲۷ نوشته و برای اجرا به تئاتر تحویل داده شد و اولین بار در آغاز فصل تئاتری(۱) ۱۹۲۸ به کارگردانی یکی از کارگردانان صاحب نام آن دوران الکساندر تایرُف در رپرتوار تئاتر جای گرفت و روز یازده سپتامبر ۱۹۲۸ به روی صحنه رفت. لحن تمسخر آمیز نمایش نامه موجب ممنوعیت اجرای آن شد. این نمایش تا اوایل سال ۱۹۲۹ حدود ۶۰ بار برای اجرا آماده شده بود که به علت فشارهای حکومتی اجرای آن ممنوع شد. بولگاکف نمایش نامه های خود را در قالب زندگی مردمی خیالی با شکلی هنرمندانه و خلاق به نگارش در آورده، قالب انتخابی او بر گرفته از سنت روزنامه نگاری قرن نوزدهم فرانسه که حتی در زمان بولگاکف کمی کهنه به نظر می رسیده، و بازمانده ی سنت فرانسوی فِلِتون(۲) در آغاز قرن نوزدهم بوده است. در قرن نوزدهم، روزنامه های پر تیراژ، صفحه ای اضافی به عنوان ملحقه ای در روزنامه به خواننده ارائه می دادند و در این صفحه خارج از زبان و قواعد روزنامه‎نگاری با زبان روزمره با مخاطب سخن می‎گفتند. بعد ها این صفحه ی اضافه با خط برش به عنوان پاورقی به خواننده عرضه شد و پس از مدتی بین خوانندگان جا باز کرد و و موجبات تفرج خاطر، هواداری خواننده و استمرار او در خواندن روزنامه شد. این ستون نوشتاری یا پاورقی در مطبوعات فرانسه، پدیده ای برای دموکراتیزه کردن مطبوعات تلقی می شد که در آن تعلق خاصی به سبک نگارش یا نوع نوشته اعم از شعر، داستان، چیستان یا حتی پاره‎های طنزآمیز احساس نمی‎شد. بولگاکف نمایش نامه ی خود را به این ژانر روزنامه نگاری نزدیک کرد و در فضای انقلاب زده ی شوروی دهه ی بیست با زبان مردم برای مردم عادی سردرگمی ادبی ـ فرهنگی ایجاد کرد. هدف وی ارتقای سطح زیبایی‎شناسی اثر نمایشی، چه در شکل نوشتاری و چه در شکل اجرایی آن نبود. شاید بتوان گفت بولگاکف برآیند طنز فرانسوی نشئت گرفته از دوران طولانی انقلاب فرانسه را در ژانر ساده ی نگارش فِلِتون، نوشتاری ساده و همه فهم برای مردم عادی یافت و آن را در تجربیات نمایش نامه‎نویسی خود به کار بست. اصولاً فِلِتون را با دو مولفه می‎توان شناخت: یکی شکل داستان غیرواقعی (با ارائه ی تصویری مشخص) و دیگری شکل تحلیلی (تعمیم مشخص موقعیت).
تایروف و مایرهولد با همه ی اتفاقاتی که برای نمایش افتاد، بولگاکف را ظهور یک استعداد تازه دانستند، تا جایی که تئاتر واختانگف و آکادمی تئاتر هنری مسکو (مخات)(۳) نیز طالب اجرای نمایش نامه های بولگاکف در تئاتر خود شدند. اما منتقدان حکومتی آثار او را نوشته های افترا آمیز و تقلیدی خواندند.
پس از آن که چند سال که هیچ نمایشی از نمایش نامه های بولگاکف به روی صحنه نرفت، و هیچ نوشته ای از او به چاپ نرسید، او به صورت اتفاقی با استالین در تئاتر هنری مسکو گفت و گوی کوتاهی کرد، که در زندگی دراماتیک او هیچ روزنه ی امیدی ایجاد نکرد. تنها حاصل این گفت وگو، نگارش آدم و حوا، نمایش نامه ی دیگر بولگاکف بود که در ژانر آخرالزمانی، با داستانی تخیلی از جنگ با گازهای شیمیایی نوشته شد. اما این نمایش نامه هم امکان نشر و اجرای صحنه‎ای را در زمان حیات بولگاکف نیافت. تنها سی سال پس از مرگ وی در پاریس به چاپ رسید و در اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۸۷ منتشر شد. بولگاکف نگارش این اثر را در ژوئن ۱۹۳۱ آغاز و در ۲۲ اوت همان سال به پایان برد. برخلاف آثار قبلی بولگاکف، این اثر از صراحت گروتسک مخصوص بولگاکف برخوردار نبود و بولگاکف در آن به عرصه ای قدم نهاده بود که تاکنون پا نگذاشته بود. او تلاش کرد فضای واقعی روسیه را نشان دهد. نوشتن این نمایش نامه هم زمان با نگارش رمان بزرگ مرشد و مارگاریتا آغاز شد و بعضی از مفسران به نوعی رگه های شخصیتی مرشد و مارگاریتا را در سرنوشت شخصیت های نمایش نامه ی آدم و حوا جست وجو می کنند. پس از اولین ویرایش تصمیم بر آن شد که این نمایش نامه در لنینگراد بر صحنه ی تئاتر سرخ، هم چنین در مسکو در تئاتر کارگری و تئاتر واختانگف و در تئاتر کارگری باکو اجرا شود که هیچ یک عملی نشد. اولین قرارداد را برای اجرای نمایش در ۵ ژوئن با خانه ی مردم که از طرف دولت به نام «کارل لیپکین» و «رزا لوگزامبورگ» تاسیس شده بود، بسته شد. مدیر این موسسه، ضمن مخالفت با اجرای نمایش درباره ی آن گفته است:«چه طور ممکن است نمایشی درباره ی نابودی لنینگراد به روی صحنه برود؟» بولگاکف نسخه ی دومی برای این نمایش نامه نگاشت ولی باز هم با اجرای آن موافقت نشد.
بولگاکف تا پایان حیات خویش در سال ۱۹۴۰ رمان و آثار دراماتیک دیگری به رشته ی تحریر درآورد، ولی اکثر این آثار در دهه ی هفتاد و هشتاد میلادی به چاپ رسیدند و سال ها پس از مرگ مولف از اقبال عمومی برخوردار شدند.

پرده ی اول

ماه می در لنینگراد. اتاقی در طبقه ی اول پنجره ها رو به حیاط باز می شوند. همه ی اشیاء مهم و قابل توجه و وسایل موجود اتاق روی میز قرار دارند. در بالای میز لامپی محصور در آباژوری بزرگ آویزان است. روی میز پارچه ی سبز رنگی گسترده شده. افکار و ایده های جدید زیر لامپ بیان می شود. چهره ی یفروسیموف اولین بار زیر لامپ دیده می شود. گوینده ای از تئاتر مارینسکی با صدایی آرام و رسا می گوید «فاوست».
از حیاط گه گاه صدای آکاردئون شنیده می شود. در جلوی اتاق راهرویی قرار دارد. در راهرو تلفن نصب شده.(۴)

آدام: این «فاوست» عجب اپرای بی نظیریه. خوب تو چی من رو دوست داری؟
اوا: دوست دارم.
آدام: امروز «فاوست»، فردا شب هم «دماغه ی سبز»! من خوش بختم! وقتی ایستاده بودم تو صف بلیت، یک مرتبه همه چیز گرم شد، بعدش فهمیدم که زندگی چیز قشنگیه!...
آنیا: (ناگهان وارد می شود.) آخ...
آدام: آنیا! شما همین جوری وارد می شید... خوب... یک دری، یک چیزی، یک صدایی!...
آنیا: آدام نیکولایویچ! من فکر کردم شما تو...
آدام: آشپزخونه این. وقتی فاوست اجرا می شه من برم تو آشپزخونه؟

آنیا ظرف ها را روی میز می چیند.

یک ماه و نیم قبل از «دماغه ی سبز»! (با یکی از ظرف ها حرکتی آکروباتیک می کند. لیوانی می شکند.)
اوا: بله!...
آنیا: خوب. لیوان مال مردمه! لیوان داراگانه.
آدام: لیوان رو می خرم. برای داراگان پنج تا لیوان می خرم.
آنیا: از کجا می خرین؟ لیوان نیست.
آدام: حالا هول نکن! آخرِ پنج سال لیوان می دن! بله... شما حق دارین آنا تیمافیونا. الان من باید تو آشپزخونه باشم، برای این که باید کفش های زرد رو تمیز کنم. (ناپدید می شود.)
آنیا: به شما حسودیم می شه، اِوا آرتوموونا، هم زیبایین، هم مهندسین، هم کمونیست.
اوا: می دونی آنوشکا،(۵)من شاید واقعاً خوش بختم. هرچند... اما... کی می دونه... خوب چرا، اگه دلت خیلی می خواد، شوهر نمی کنی؟
آنیا: هرچی آدم ناجوره به پست من می خوره اِوا آرتوموونا! این حروم زاده هم دایم الخمر از آب دراومد! شانس من یک اسباب بازی از لاتاری می شه؟
اوا: دایم الخمر؟
آنیا: با زیرشلواری و زیرپیراهنی رکابی آبی می شینه «کنت مونت کریستو» می خونه و سه تا سه تا میندازه بالا.
اوا: یک کمی خشن و بی عرضه س، ولی پسر عجیبیه.
آنیا: چیش عجیبه! یک لات به تمام معنی با آکاردئون. نه، قبول ندارم. هفته ی پیش با یک بروکرات از واحد ده دعوا کرد، بدبخت رو از اتحادیه ی کارگری بیرونش کردن. بعدش هم بارانوف رو گول زده، مجبورش کرده که خرج خونه رو بده. این که نشد زندگی!
اوا: نه، من خودم رو که بررسی می کنم، واقعاً احساس می کنم خوش بختم.
آنیا: ولی داراگان خوش بخت نیست.
اوا: می دونه؟
آنیا: من بهش گفتم.
اوا: این رذالته،آنیا!
آنیا: چی می گین! نمی شناسیدش؟ امروز می پرسه: «اِوا شب میاد پیش آدام؟» من هم می گم: «میاد و پیشش هم می مونه.»، «چه طور؟»، «همین که شنیدی، امروز رفتن محضر ثبت کردن!»، «چه طور؟!» آی، آی، سرخ شدین!... دل همه ی ساختمون رو بردین.
اوا: چه فکرایی می کنین! من از کی دل بردم؟...
آنیا: حالا میادش پیش تون! پونچیک هم میاد. اون هم عاشق شده.
اوا: به سوی دماغه ی سبز بدون هیچ معطلی، فردا شب، تو واگن مبله، بدون هیچ پونچیکی!

آنیا شیشه خُرده ها را جمع می کند و می رود.

نظرات کاربران درباره کتاب آدم و حوا

همین توضیحات اولیه رو که خوندم چیز جالبی به نظرم نرسید. فکر نمیکنم این رو بخرم ولی دوست دارم راجع به تاریخچه ی انسان و ... بخونم.
در 1 سال پیش توسط far...000