فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سعادت

کتاب سعادت
رویای مهندس رین در چهار پرده

نسخه الکترونیک کتاب سعادت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سعادت

سعادت نمایش‌نامه‌ی فانتزی است که بولگاکف در سال ۱۹۳۴ نوشت. این اثر نیز هم‌چون دیگر آثار او امکان انتشار و اجرا در زمان حیات نویسنده را به‌دست نیاورد. ولی به موضوع جدید و جالبی در زمان خود پرداخت. در سعادت بولگاکف آینده‌ی خیالی نظام کمونیستی را به تصویر کشیده است. یک مخترع از طریق ماشین زمانی که خود اختراع کرده است، به کشور آرمانی شوروی در قرن بیست و سوم وارد می‌شود. در آن‌جا با کمیسر خلق رادامانوف که در مقابل برجی عظیم اقامتگاهی هم‌چون یونانیان باستان دارد و هم‌چون یک تکنوکرات زندگی می‌کند، روبه‌رو می‌شود. این نمایش‌نامه برای اجرا در یکی از تئاتر‌های طنز مسکو تنظیم شد و برای شخصیت کمیسر خلق هیبتی هم‌چون خدایان یونانی با موهایی طلایی و لباسی هم‌چون یونانیان در نظر گرفته شده بود. اما به هر ترتیب از اجرای آن جلوگیری شد. در صحنه‌ی پایانی این نمایش یکی از پادشاهان قرن شانزده روسیه ظاهر می‌شود که حضور این شخصیت در نمایش دستمایه‌ی نمایش فانتزی بعدی بولگاکف شد.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.59 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سعادت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

اشخاص نمایش:

یوگنی نیکولایویچ رِین، مهندس
میخلسون، یک شهروند همسایه ی اتاق مجاور رِین
خانم همسایه. یکی از ساکنین ساختمان
یوری میلوسلاوسکی، یک جیب بر حرفه ای با اسم مستعار ژرژ و سولیست.
بونشا کورتسکی، سرایدار و منشی ساختمان با نسب خان زادگی.
ایوان گروزنی، تزار روسیه.
فرمانده تیراندازان.
رادامانوف، کمیسر ابداعات و اختراعات خلق.
آورورا، دختر او.
آنا، منشی او.
ساویچ، رئیس دانشکده ی هارمونی.
گرابه، پروفسور در زمینه ی پزشکی.
میهمان.
میهمان خجالتی.
پلیس.
افراد پلیس و تیراندازان.
وقایع نمایش نامه در زمان های مختلف اتفاق می افتد.

مقدمه ی مترجم

میخاییل آفاناسیویچ بولگاکف (۱۸۹۱-۱۹۴۰) را نمی توان به طور کامل نویسنده ی آثار تخیلی محسوب کرد. البته تفکرات تخیلی ـ فانتزی او بیش تر در نوشته های متاخر وی به اوج می رسد. در آثار سال های جوانی بولگاکف مولفه های خیال پردازانه برای ترسیم دنیایی ایده آل، ولی واقعی بیش تر به چشم می خورد. شاید بتوان این گرایش بولگاکف به فانتزی و تخیل در نوشته هایش را پس از ۱۹۱۷امری عمومی در میان نویسندگان دورانش دانست. بحران اقتصادی و گرسنگی و هم چنین فضای سانسور و کنترل در روسیه ی پس از مرگ لنین و به قدرت رسیدن استالین این گرایش به فانتزی و تخیل را در نوشته های بولگاکف و تمام هم عصران وی هم چون الکساندر بلوک، مایاکوفسکی و دیگر نویسنده های آن دوران تشدید کرد. در سال ۱۹۲۴ بولگاکف به سختی توانست رمان کوتاه تخم مرغ شوم را به چاپ برساند. یک سال بعد بولگاکف با چاپ دو اثر دیگر درباره ی زندگی پس از مرگ به نام های زیر زمین، و بی گناهی را از دست داده ا ند، نارضایتی خود از انقلاب و به گونه ای گرایش و باورهای مذهب خود را نشان داد.
بولگاکف در خانواده ای به دنیا آمده بود که هردو پدربزرگش کشیش بودند و پدرش مدرس علم کلام و الاهیات در آکادمی کیف بود. دوران کودکی وی دورانی آمیخته با تعلیمات مذهبی بود. ولی شاید بتوان سال ۱۹۱۰ را در زندگی او در رابطه با مذهب نقطه ی عطفی دانست. خواهر بولگاکف، نادژدا آفاناسیونا همان سال در دفتر یادداشت خاطرات روزانه ی خود نوشته است: «میشا امسال روزه نگرفت، و به نظر می آید بالاخره درباره ی خود و مذهبش تصمیمی گرفته باشد.» به روایت کورایف، یکی از نزدیکان خانوادگی وی: «او دیگر هم چون یک اُرتودکس واقعی با خود صلیب حمل نمی کند و احکام شریعت را به جا نمی آورد. با وجود این راضی است و در ۱۸ سالگی برای خود باوری جدید و تعدیل شده پیشه کرده است. هیچ گاه به خدا اهانت روا نمی دارد و برعکس در بیماری و لحظات سخت زندگی، او را یاد می کند.» با توجه به این مسئله در آثار بولگاکف دو عنصر متضاد درهم تنیده به چشم می خورد: الهام های شاعرانه ی احساسی او که کمی با گذشته و آموزه های مذهبی او آمیخته است و دیگر ظهور اندیشه ی جدید و تحولات تفکری روسیه. با آن که بولگاکف انقلاب روسیه را دوست نداشت، تغییرات ماهوی خود را پس از مرگ پدر و مهاجرت به مسکو مدیون فضایی بود که سوسیالیست ها و انقلاب به وجود آوردند. به همین علت برای فرار از سقوط مفهوم زندگی در آثارش، به فانتزی و زمان های غیر عادی روی آورد و با وجود تغییرات بنیادی هیچ گاه حاضر نشد حتی به سفارش اثری در ضدیت با مذهب خلق کند. یرمولنسکی یکی از مفسران آثار بولگاکف نقل می کند: «او به خدا و زندگی پس از مرگ باور داشت. همان طور که در سال ۱۹۳۲ بر فصلی از مرشد و مارگاریتا، در حالی که از بیماری رنج می برد، نوشته است: خدایا کمک کن رمان را به پایان ببرم. و هم چنین در سال ۱۹۴۰ کمی پیش از مرگش در جایی گفت: من فکر می کنم مرگ ادامه ی زندگی است، فقط ما دیگر نمی توانیم چیزی بیان کنیم، چه طور ممکن است...»
پس از نگارش رمان دل سگ در زمستان۱۹۲۶ و ناتوان از به چاپ رساندن آن در روسیه، بولگاکف به نگارش مجموعه ای از آثار دراماتیک و فانتزی روی آورد که از آن میان می توان به جزیره ی سرخ، آدم و حوا، سعادت و ایوان واسیلویچ، یاد کرد. او جزیره ی سرخ را در اواسط ده ی بیست و بقیه را در دهه ی سی میلادی به نگارش در آورد. دهه ی سی مرز بین دوران موفقیت های نسبی وی و دوران سکوت او و ناکامی هایش در به چاپ رساندن آثارش تا پایان زندگی است.
تایروف و مایرهولد، صرف نظر از همه ی اتفاقاتی که برای نمایش نامه های بولگاکف می افتاد، او را ظهور یک استعداد تازه دانستند، تا جایی که تئاتر واختانگف و آکادمی تئاتر هنری مسکو (مخات) نیز طالب اجرای نمایش نامه ای از بولگاکف شدند. اما منتقدان حکومتی نمایش نامه های او را نوشته های افترا آمیز و تقلیدی خواندند.
پس از آن که چند سال که هیچ نمایشی از نمایش نامه های بولگاکف به روی صحنه نرفت، وهیچ نوشته ای از او به چاپ نرسید، بولگاکف به صورت اتفاقی با استالین در تئاتر هنری مسکو گفت وگوی کوتاهی داشت، که در زندگی دراماتیک او هیچ روزنه ی امیدی ایجاد نکرد. تنها حاصل این گفت وگو، آدم و حوا و نمایش دیگر بولگاکف بود که در ژانر آخرالزمانی، با داستانی تخیلی از جنگ با گازهای شیمیایی، نوشته شد. اما این نمایش نامه هم امکان نشر و اجرای صحنه‎ای را در زمان حیات بولگاکف نیافت. تنها سی سال پس از مرگ وی در پاریس به چاپ رسید و در اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۸۷ منتشر شد.
سعادت نمایش نامه ی فانتزی است که بولگاکف در سال ۱۹۳۴ نوشت. این اثر نیز هم چون دیگر آثار او امکان انتشار و اجرا در زمان حیات نویسنده را به دست نیاورد. ولی به موضوع جدید و جالبی در زمان خود پرداخت. در سعادت بولگاکف آینده ی خیالی نظام کمونیستی را به تصویر کشیده است. یک مخترع از طریق ماشین زمانی که خود اختراع کرده است، به کشور آرمانی شوروی در قرن بیست و سوم وارد می شود. در آن جا با کمیسر خلق رادامانوف که در مقابل برجی عظیم اقامتگاهی هم چون یونانیان باستان دارد و هم چون یک تکنوکرات زندگی می کند، روبه رو می شود. این نمایش نامه برای اجرا در یکی از تئاتر های طنز مسکو تنظیم شد و برای شخصیت کمیسر خلق هیبتی هم چون خدایان یونانی با موهایی طلایی و لباسی هم چون یونانیان در نظر گرفته شده بود. اما به هر ترتیب از اجرای آن جلوگیری شد. در صحنه ی پایانی این نمایش یکی از پادشاهان قرن شانزده روسیه ظاهر می شود که حضور این شخصیت در نمایش دستمایه ی نمایش فانتزی بعدی بولگاکف شد.
ایوان واسیلویچ نمایش نامه ی بعدی بولگاکف است که در فاصله ی سال‎های ۱۹۳۴ تا ۱۹۳۶ به نگارش درآمد. این نمایش با الهام از صحنه ی پایانی نمایش نامه ی سعادت نوشته شد.
بولگاکف تا پایان حیات خویش در سال ۱۹۴۰ رمان و آتار دراماتیک دیگری به رشته ی تحریر درآورد، ولی اکثر این تا در دهه ی هفتاد و هشتاد میلادی به چاپ رسید و سال ها پس از مرگ مولف از اقبال عمومی برخوردار شدند.

پرده ی اول

روزی بهاری. آپارتمانی در مسکو. در قسمت جلو آپارتمان راهرویی با تلفن. در اتاق بزرگ رین همه چیز کاملاً به هم ریخته است. اما در اتاق کناری، اتاق همشهری میخلسون، همه چیز مرتب است و اتاق کاملاً مبله شده. در اتاق رین نقشه های طراحی، ابزار آلات و دستگاهی روی سکویی دیده می شود. رین لباس کاری کثیف و آغشته به روغن به تن دارد، خواب آلود با صورتی اصلاح نکرده در حال کار با دستگاهی است. هر چندگاه یک بار هنگام تنظیم دستگاه صدای موزیک دلنشینی به همراه صدای خفیفی از دستگاه در اتاق طنین انداز می شود.

رین: سیصد و شصت و چهار... دوباره همون صدا... ولی باز هم هیچی...

ناگهان از پشت صحنه یکی از همسایه ها با صدایی بلند: «ماهی شور... امروز، روز آخره...» بعد صدایی خفیف و نامفهوم، بعد صدای پا و صدای ضربه هایی به در.

خیلی خوب، خیلی خوب! باز کیه دیگه؟
خانم همسایه: (در حال وارد شدن) سوفیا پترونا! انگار سوفیا پترو... آخ، نیستن؟ رفیق رین، به همسرتون بفرمایین، که تو تعاونی با کوپن شماره ی دو ماهی شور می دن. خلاصه ش، زود بره بگیره. امروز روز آخرشه.
رین: هیچی نمی تونم بهش بگم، به خاطر این که سوفیا دیشب رفت.
خانم همسایه: کجا رفت؟
رین: پیش مرد دلخواهش.
خانم همسایه: چی! چه طور می تونین این رو بگین، رفت پیش مرد دلخواهش؟ این مرد دلخواه کی هست؟
رین: کسی چه می دونه. پتر ایوانوویچ یا ایلیا پتروویچ، من که یادم نمی آد. فقط یادم می آد، طرف کلاهش خاکستری بود و کاملاً فراحزبی.
خانم همسایه: که این طور! ولی شما هم دیگه خیلی آدم جالبی هستین، یک همچین چیزی تو این ساختمون، نوبره!
رین: ببخشین من خیلی گرفتارم.
خانم همسایه: خوب، یعنی به این ترتیب ماهی شور از دست تون رفته؟
رین: کاملاً می فهمم.
خانم همسایه: خوب حالا خانوم از این شرایط کاملاً فراحزبی کی برمی گردن؟
رین: هیچ وقت. سوفیا برای همیشه رفته پیش اون.
خانم همسایه: شما چی، رنج می برین؟
رین: توجه بفرمایین، من خیلی گرفتارم.
خانم همسایه: خوب چه می شه کرد... شده دیگه! فعلاً خداحافظ. (می رود.)

از پشت صحنه صداهای آهسته ای به گوش می رسد: «رفته پیش مرد دلخواهش... ماهی شور... آخرین روزه...»بعد صدای پا، بازوبسته شدن دری و بعد سکوت.

چه آدمایی پیدا می شن! (دوباره سرکارش پیش دستگاه بر می گردد.) نه، آروم باش. دوباره از اول. همه ی این ردیف رو انتخاب می کنم. (دستگاه کار می کند.)

نور آرام آرام کم و اتاق رین کاملاً تاریک می شود. فقط نوای دلپذیری از دور شنیده می شود.
درِ جلویی آپارتمان باز می شود و در قسمت جلوی اتاق ها یوری میلوسلاوسکی ظاهر می شود. خیلی خوب و شبیه هنرمندان لباس پوشیده است.

میلوسلاوسکی: (کنار در اتاق رین گوش می ایستد.) خونه ست. همه ی مردم سر کارن، ولی حضرت آقا خونه ست. رادیو تعمیر می کنه، اتاق میخلسون کجاست؟ (پلاک در اتاق میخلسون را می خواند.) آها، همینه! «سرگی یوگنیویچ میخلسون». چه قفل عجیبی. حتماً تو اداره ش نشسته، پیش خودش فکر می کنه عجب قفلی به در خونه م زدم. اما واقعیت اینه که این قفل ها، قفل های خوبی نیستند. (قفل را با ترفندی باز می کند و وارد اتاق میخلسون می شود.) به به! چه اسباب و اثاثیه ی خوبی. البته قبل از هرچیز بنده متعهدم باید بهش زنگ بزنم. (تلفن می کند و با صدایی زنانه) تلفن خانه ی مرکزی. مرسی. خط فرعی نهصد. مرسی. رفیق میخلسون؟ بُن ژوق(۱). رفیق میخلسون، شما تا آخر وقت اداری سر کار هستین؟ حدس بزنین. هنرپیشه. من باز هم بهتون زنگ می زنم. بله من هم خیلی تاکید دارم. (تلفن را قطع می کند.) از تعجب شاخ درآورد. خیلی خوب، شروع می کنیم. (قفل میز تحریر را می شکند، اشیای قیمتی را از آن برمی دارد، هم چنین قفل کمد و قفسه ی ظروف را نیز می شکند.) عتیقه است. چه آدم ظریف و دقیقیه. (ساعت دیواری را برمی دارد، پالتویی را برمی دارد و به تن خود امتحان می کند، بعد کلاهی را امتحان می کند.) به نظرم اندازه ست. خسته شدم. (از بوفه مقداری خوراکی و یک بطری برمی دارد، می نوشد.) چه طور این قدر خوب درست می کنه؟ خیلی خوبه! تازه این همش نیست. چه اتاق راحت و خوبی هم داره، خوشم اومد. (از روی میز کتابی برمی دارد و می خواند.) «زمین های کچوبا از ازل حاصل خیز بود. سبزه زارهایش کرانه ای نداشت...» شعر قشنگیه، معروفه. (تلفن را برمی دارد.) تلفن خونه ی مرکزی. مرسی. خط فرعی نهصد. مرسی. (باز هم با صدای زنانه صحبت می کند.) رفیق میرون هستم. مرسی. رفیق میخلسون؟ باز هم منم. شما نوشیدنی تون رو چه طور درست می کنین؟ راز خونوادگیه، چه جالب. ولی امروز چه سورپرایزی منتظر شماست. (تلفن را قطع می کند.) بازم خیلی تعجب کرد. (دوباره جرعه ای می نوشد.) «زمین های کچوبا از ازل حاصل خیز بود. سبزه زارهایش کرانه ای نداشت...»

نظرات کاربران درباره کتاب سعادت