فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جزیره‎ی سرخ

کتاب جزیره‎ی سرخ

نسخه الکترونیک کتاب جزیره‎ی سرخ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب جزیره‎ی سرخ

بولگاکف نمایش جزیره‌ی سرخ را در قالب زندگی مردمی خیالی با شکلی هنرمندانه و خلاق به نگارش در آورده، قالبی بر گرفته از سنت روزنامه نگاری قرن نوزدهم فرانسه که حتی در زمان بولگاکف کمی کهنه به نظر می‌رسیده، و بازمانده‌ی ‌سنت فرانسوی فِلِتون در آغاز قرن نوزدهم بوده است. در قرن نوزدهم، روزنامه‌های پر تیراژ، صفحه‌ای اضافی به‌عنوان ملحقه‌ای در روزنامه به خواننده ارائه می‌دادند و در این صفحه خارج از زبان و قواعد روزنامه‎نگاری با زبان روزمره با مخاطب سخن می‎گفتند. بعد‌ها این صفحه‌ی اضافه با خط برش به عنوان پاورقی به خواننده عرضه شد و پس از مدتی بین خوانندگان جا باز کرد و و موجبات تفرج خاطر، هواداری خواننده و استمرار او در خواندن روزنامه شد. این ستون نوشتاری یا پاورقی در مطبوعات فرانسه، پدیده‌ای برای دموکراتیزه کردن مطبوعات تلقی می‌شد که در آن تعلق خاصی به سبک نگارش یا نوع نوشته اعم از شعر، داستان، چیستان یا حتی پاره‎های طنزآمیز احساس نمی‎شد. بولگاکف نمایش‌نامه‌ی خود را به این ژانر روزنامه‌نگاری نزدیک کرد و در فضای انقلاب‌زده‌ی شوروی دهه‌ی بیست برای مردم عادی سرگرمی ادبی ـ فرهنگی ایجاد کرد. هدف وی ارتقای سطح زیبایی‎شناسی اثر نمایشی، چه در شکل نوشتاری و چه در شکل اجرایی آن نبود. شاید بتوان گفت بولگاکف برآیند طنز فرانسوی نشئت گرفته از دوران طولانی انقلاب فرانسه را در ژانر ساده‌ی نگارش فِلِتون، نوشتاری ساده و همه فهم برای مردم عادی یافت و آن را در تجربیات نمایش‌نامه‎نویسی خود به کار بست.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.67 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب جزیره‎ی سرخ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه ی مترجم

میخاییل آفاناسیویچ بولگاکف (۱۸۹۱ـ۱۹۴۰) را نمی توان به طور کامل نویسنده ی آثار تخیلی محسوب کرد. البته تفکرات تخیلی ـ فانتزی او بیش تر در نوشته های متاخر وی به اوج می رسد. در آثار سال های جوانی بولگاکف مولفه های خیال پردازانه برای ترسیم دنیایی ایده آل، ولی واقعی، بیش تر به چشم می خورد. شاید بتوان این گرایش بولگاکف به فانتزی و تخیل در نوشته هایش را پس از ۱۹۱۷امری عمومی در میان نویسندگان دورانش دانست. بحران اقتصادی و گرسنگی و هم چنین فضای سانسور و کنترل در روسیه ی پس از مرگ لنین و به قدرت رسیدن استالین، این گرایش به فانتزی و تخیل را در نوشته های بولگاکف و تمام هم عصران وی هم چون الکساندر بلوک، مایاکوفسکی و دیگر نویسنده های آن دوران تشدید کرد. در سال ۱۹۲۴ بولگاکف به سختی توانست رمان کوتاه تخم مرغ شوم را به چاپ برساند. یک سال بعد بولگاکف با چاپ دو اثر دیگر درباره ی زندگی پس از مرگ به نام های زیر زمین و بی گناهی را از دست داده ند، نا رضایتی خود از انقلاب و به گونه ای گرایش و باورهای مذهبی خود را نشان داد.
بولگاکف در خانواده ای به دنیا آمده بود که هردو پدربزرگش کشیش بودند و پدرش مدرس علم کلام و الاهیات در آکادمی کیف بود. دوران کودکی وی دورانی آمیخته با تعلیمات مذهبی بود. ولی شاید بتوان سال ۱۹۱۰ را در زندگی او در رابطه با مذهب نقطه ی عطفی دانست. خواهر بولگاکف، نادژدا آفاناسیونا همان سال در دفتر یادداشت خاطرات روزانه خود نوشته است: «میشا امسال روزه نگرفت، و به نظر می آید بالاخره درباره ی خود و مذهبش تصمیمی گرفته باشد.» به روایت کورایف، یکی از نزدیکان خانوادگی وی: «او دیگر هم چون یک اُرتودکس واقعی با خود صلیب حمل نمی کند و احکام شریعت را به جا نمی آورد. با وجود این راضی است و در ۱۸ سالگی برای خود باوری جدید و تعدیل شده پیشه کرده است. هیچ گاه به خدا اهانت روا نمی دارد و برعکس در بیماری و لحظات سخت زندگی، او را یاد می کند.» با توجه به این مسئله در آثار بولگاکف دو عنصر متضاد درهم تنیده به چشم می خورد: یکی الهام های شاعرانه ی احساسی او که کمی با گذشته و آموزه های مذهبی او آمیخته است و دیگر ظهور اندیشه ی جدید و تحولات تفکری روسیه. با آن که بولگاکف انقلاب روسیه را دوست نداشت، تغییرات ماهوی خود را پس از مرگ پدر و مهاجرت به مسکو مدیون فضایی بود که سوسیالیست ها و انقلاب به وجود آوردند. به همین علت برای فرار از سقوط مفهوم زندگی در آثارش، به فانتزی و زمان های غیر عادی روی آورد و با وجود تغییرات بنیادی هیچ گاه حاضر نشد حتی به سفارش اثری در ضدیت با مذهب خلق کند. یرمولنسکی یکی از مفسران آثار بولگاکف نقل می کند: «او به خدا و زندگی پس از مرگ باور داشت. همان طور که در سال ۱۹۳۲ بر فصلی از مرشد و مارگاریتا در حالی که از بیماری رنج می برد، نوشته است: خدایا کمک کن رمان را به پایان ببرم. و هم چنین در سال ۱۹۴۰ کمی پیش از مرگش در جایی گفت: من فکر می کنم مرگ ادامه ی زندگی است، فقط ما دیگر نمی توانیم چیزی را بیان کنیم، چه طور ممکن است...»
پس از نگارش رمان دل سگ در زمستان۱۹۲۶ و ناتوان از به چاپ رساندن آن در روسیه، بولگاکف به نگارش مجموعه ای از آثار دراماتیک و فانتزی روی آورد که از آن میان می توان به جزیره ی سرخ، آدم و حوا، سعادت و ایوان واسیلویچ، یاد کرد. او جزیره ی سرخ را در اواسط دهه ی بیست و بقیه را در دهه ی سی میلادی به نگارش در آورد. ده ی سی مرز بین دوران موفقیت های نسبی وی و دوران سکوت او و ناکامی هایش در به چاپ رساندن آثارش تا پایان زندگی است. جزیره ی سرخ نمایش نامه ای است که در سال ۱۹۲۷ نوشته شد و برای اجرا به تئاتر تحویل داده شد و اولین بار در آغاز فصل تئاتری(۱) ۱۹۲۸ به کارگردانی یکی از کارگردانان صاحب نام آن دوران الکساندر تایرُف در رپرتوار تئاتر جای گرفت و روز یازده سپتامبر ۱۹۲۸ به روی صحنه رفت. لحن تمسخر آمیز نمایش نامه موجب ممنوعیت اجرای آن شد. این نمایش تا اوایل سال ۱۹۲۹ حدود ۶۰ بار برای اجرا آماده شد که به علت فشارهای حکومتی اجرای آن ممنوع شد. بر اساس قراردادی که بولگاکف با مدیریت تئاتر بسته بود می بایست برای مدیریت تئاتر نمایش دیگری بر اساس یکی از رمان هایش به نام تخم مرغ شوم بنویسد. بولگاکف هم بعد از توقف اجرای جزیره ی سرخ نمایشی بر اساس تخم‎مرغ شوم، رمانی که در سال ۱۹۲۴ نوشته بود تنظیم کرد، اما آن هم اجرا نشد.
بولگاکف نمایش جزیره ی سرخ را در قالب زندگی مردمی خیالی با شکلی هنرمندانه و خلاق به نگارش در آورده، قالبی بر گرفته از سنت روزنامه نگاری قرن نوزدهم فرانسه که حتی در زمان بولگاکف کمی کهنه به نظر می رسیده، و بازمانده ی سنت فرانسوی فِلِتون(۲) در آغاز قرن نوزدهم بوده است. در قرن نوزدهم، روزنامه های پر تیراژ، صفحه ای اضافی به عنوان ملحقه ای در روزنامه به خواننده ارائه می دادند و در این صفحه خارج از زبان و قواعد روزنامه‎نگاری با زبان روزمره با مخاطب سخن می‎گفتند. بعد ها این صفحه ی اضافه با خط برش به عنوان پاورقی به خواننده عرضه شد و پس از مدتی بین خوانندگان جا باز کرد و و موجبات تفرج خاطر، هواداری خواننده و استمرار او در خواندن روزنامه شد. این ستون نوشتاری یا پاورقی در مطبوعات فرانسه، پدیده ای برای دموکراتیزه کردن مطبوعات تلقی می شد که در آن تعلق خاصی به سبک نگارش یا نوع نوشته اعم از شعر، داستان، چیستان یا حتی پاره‎های طنزآمیز احساس نمی‎شد. بولگاکف نمایش نامه ی خود را به این ژانر روزنامه نگاری نزدیک کرد و در فضای انقلاب زده ی شوروی دهه ی بیست برای مردم عادی سرگرمی ادبی ـ فرهنگی ایجاد کرد. هدف وی ارتقای سطح زیبایی‎شناسی اثر نمایشی، چه در شکل نوشتاری و چه در شکل اجرایی آن نبود. شاید بتوان گفت بولگاکف برآیند طنز فرانسوی نشئت گرفته از دوران طولانی انقلاب فرانسه را در ژانر ساده ی نگارش فِلِتون، نوشتاری ساده و همه فهم برای مردم عادی یافت و آن را در تجربیات نمایش نامه‎نویسی خود به کار بست. اصولاً فِلِتون را با دو مولفه می‎توان شناخت: یکی شکل داستان غیرواقعی (با ارائه ی تصویری مشخص) و دیگری شکل تحلیلی (تعمیم مشخص موقعیت).
تایروف و مایرهولد با همه ی اتفاقاتی که برای نمایش افتاد، بولگاکف را ظهور یک استعداد تازه دانستند، تا جایی که تئاتر واختانگف و آکادمی تئاتر هنری مسکو (مخات)(۳) نیز طالب اجرای نمایش نامه ها ی بولگاکف در تئاتر خود شدند. اما منتقدان حکومتی جزیره ی سرخ را نوشت های افترا آمیز و تقلیدی خواندند.
پس از آن که چند سال که هیچ نمایشی از نمایش نامه های بولگاکف به روی صحنه نرفت و هیچ نوشته ای از او به چاپ نرسید، بولگاکف به صورت اتفاقی با استالین در تئاتر هنری مسکو گفت وگوی کوتاهی کرد، که در زندگی دراماتیک او هیچ روزنه امیدی ایجاد نکرد. تنها حاصل این گفت وگو، نگارش آدم و حوا، نمایش دیگری در ژانر آخرالزمانی بود.
بولگاکف تا پایان حیات خویش در سال ۱۹۴۰ رمان و آثار دراماتیک دیگری به رشته ی تحریر درآورد، ولی اکثر این آثار در دهه ی هفتاد و هشتاد میلادی به چاپ رسیدند و سال ها پس از مرگ مولف از اقبال عمومی برخوردار شدند.

جزیره ی سرخ

تمرین نهایی نمایش نامه ی همشهری ژول ورن
در تئاتر گنادی پانفیلوویچ، با موسیقی، فوران آتشفشان و ملوانان انگلیسی
در چهار پرده به همراه مقدمه و موخره

اشخاص نمایش

گنادی پانفیلوویچ، رئیس تئاتر، هم چنین لرد ادوارد گلن آروان.
واسیلی آرتوریچ دیموگاتسکی، ملقب به، کریکوکی، بی سروپایی در حیاط.
مِتِلکین نیکانور، دستیار کارگردان، او هم چنین نقش پاسپارتو و گماشته را ایفا می کند. سماور گنادی پانفیلوویچ را چاق می کند و به جای طوطی سخن گو حرف می زند.
ژاک پاگانِل، عضو جامعه ی جغرافیا.
لیدیا ایوانا، لیدی گلن آروان.
گاتِراس، کاپیتان.
بتسی، مستخدمه ی جوان لیدی گلن آروان.
سیزی بوزی، برده ی سفید، خداوندگار جزیره.
لیکی تیکی، فردی عامی ، برده ی سفید.
سوفلور.
لیکوی عیسایچ، رهبر ارکستر.
تاخونگا، برده ای از دسته ی نگهبانان.
کایکوم، فرد مثبت. بومی اول.
فاراتته، فرد مثبت. بومی دوم.
نوازنده ی شاخ.
ساوا لوکیچ. کارگردان.
گارد برده ها، (با نظر منفی، اما در اواخر نمایش از نظر خود برمی گردد)، بومی های سرخ مرد و زن (انبوه بی شماری با نظر مثبت)، حرم سیزی بوزی، ملوانان انگلیسی، نوازنده، اعضای تئاتر، آرایشگر و خیاط.
وقایع در پرده ی اول، دوم و چهارم در جزیره ای بی سکنه و در پرده‎ی سوم در جایی در اروپا و در مقدمه و موخره در تئاتر گنادی پانفیلوویچ اتفاق می افتد.

مقدمه

بخشی از پرده باز می شود. اتاق گریم و دفتر گنادی پانفیلوویچ دیده می شود. میز کار، اعلان های نمایش، آینه. گنادی پانفیلوویچ با موهای حنایی، و صورتی کاملاً اصلاح کرده، پشت میز، خیلی با تجربه به نظر می رسد، اما پریشان حال. از جایی نغمه ای دل انگیز و ریتمیک که از دستگاهی پخش می شود به گوش می رسد. (گویا تمرین باله در جریان است.) متلکین از سقف با انبوهی از طناب آویزان است و آواز می خواند: «عاشق شدم من،... ولی رذل بود... منو نابودم کرد...»
روز.

گنادی: متلکین!
متلکین: (از بالا می افتد و نقش بر زمین دفتر می شود.) من، گنادی پانفیلوویچ.
گنادی: نیومدن؟
متلکین: نه گنادی پانفیلوویچ.
گنادی: یکی رو فرستادی بره آپارتمانش؟
متلکین: پیک امروز سه بار رفته، اتاقش قفله. از خانوم صاحب خونه ش پرسیدیم کی خونه س، گفت: «بابا جون اون رو با سگ هم نمی تونی پیداش کنی!»
گنادی: آخه این هم شد نویسنده؟ ای لعنت بر تو.
متلکین: ای لعنت بر تو، گنادی پانفیلوویج.
گنادی: چیه مثل طوطی تقلید می کنی؟ درست حرف بزن.
متلکین: به چشم. پشت «ماری استوارت» داغون شده، گنادی پانفیلوویچ.
گنادی: یعنی که من بیام برات پشتش رو درست کنم. الکی می ری سر چیزای بیخود... رفوکاری!
متلکین: کلاً سوراخ سوراخ شده گنادی پانفیلوویچ. همین چند وقت پیش رفتم پایین دیدم از میونش کارگرهای صحنه دیده می شن...

تلفن روی میز زنگ می زند.

گنادی: وصله ش کن. (گوشی را برمی دارد.) بله؟ بلیت مجانی نداریم. وجدان داریم. (گوشی را می گذارد.) خیلی عجیبه. تو تراموا نشسته باشن از کنترلچی بلیت مجانی نمی خوان، همین که وارد تئاتر می شن، انگار خیریه باز کردیم، انتظار دارن مجانی باشه. این دیگه بی شرمیه. اِی اِی... بی شرمیه.
متلکین: بی شرمیه.
گنادی: بعدش!
متلکین: گنادی پانفیلوویچ، برای وصله یک پولی نمی دین؟
گنادی: فعلاً ولش کن، پول تو جیب مون نیومده می پره. بگیر بِبُرش...

تلفن زنگ می زند.

بلیت مجانی نمی دیم، بله. (گوشی را می گذارد.) بفرما، تحویل بگیر! عجب آدمایی پیدا...

تلفن زنگ می زند.

اِی، چیه هی زر زر می کنی... چیه؟ هیچ کس... تقصیر منه... یِوْ گِنی پاموآلدوویچ؟ صداتون رو نشناختم. چه خبر... با همسر گرامی؟ خیلی جذاب. دقیقاً یک ربع به هشت تشریف بیارین دَم گیشه... بله، ایام به کام. (گوشی را می گذارد.) متلکین یک لطفی بکن، بگو بلیت فروش، دوتا صندلی تو ردیف دوم برای این تحفه بذاره کنار.
متلکین: برای کی، گنادی پانفیلوویچ؟
گنادی: برای رئیس آب و فاضلاب.
متلکین: چَشم.
گنادی: آها، دیگه وقتشه... (کمی فکر می کند.) «ایوان مخوف» دیگه به درد نمی خوره... وقتشه. می ری یک تیکه به دردخور ازش می بری. فهمیدی؟
متلکین: فهمیدم. (داد می زند.) والودیا! از «ایوان مخوف» یک تیکه می کنی وصله می کنی به پشت «ماری استوارت». «ایوان مخوف» رو ممنوع کردن!... پس یعنی، یک چیزی شده... خودت می دونی چی کار کنی؟
گنادی: دیگه چی؟
متلکین: گنادی پانفیلوویچ به بچه های رسمی یک دستوری بدین، بالاخره زشته! بایقه هاشون صورت شون رو پاک می کنن.
گنادی: ولی من یقه های اون ها رو توی «بیچاره آن کس که گرفتار عقل شد.»(۴) دیدم، اون ها رو که همراه دستمال های گریم می شورن.
متلکین: ای نامردا! خیلی خوب، می دونم چی بهشون بگم.

تلفن زنگ می زند.

گنادی: (گوشی را برمی دارد.) به کسی بلیت مجانی نمی دیم!

تلفن دوباره زنگ می زند.

یاالله دیگه.
متلکین: چشم. (خارج می شود.)
گنادی: (گوشی را برمی دارد.) ساعت اول... خوب اگه شما، همشهری بسیار محترم اگه می خواین بدونین کی این جا تو حوزه ی تئاتر شیاده و دارودسته داره، من بهتون می گم: اون واسکا(۵) دیموگاتسکیه، که تو انواع مجله های کوچیک به اسم مستعار ژول ورن چیز می نویسه. شما فقط به من بگین رفقا، چه بلایی سر من نیاورده؟ چه طور می‎شه بهش اعتماد کرد؟
متلکین: (به سرعت وارد می شود.) گنادی پانفیلوویچ! اومد!
گنادی: (وحشیانه) آها! صداش کن بیاد این جا، صداش کن!
متلکین: حتماً (خارج می شود.)
دیموگاتسکی: (درحالی که مقدار زیادی دفترچه در دست دارد، وارد می شود.) سلام عرض کردم گنادی پانفیلوویچ.
گنادی: آ آه، سلام، رفیق بسیار عزیز و محترم دیموگاتسکی، بون ژور موسیو ژول ورن.
دیموگاتسکی: شما عصبانی هستین گنادی پانفیلوویچ؟
گنادی: چی می گین؟ چی می گین؟ من عصبانی ام؟ هاهاها! برعکس مشعوفم!
دیموگاتسکی: مریض بودم، گنادی پانفیلوویچ! وحشتناک بود! وحشتناک...
گنادی: لطفاً تعریف کنین!...آخ...آخ... مخملک؟
دیموگاتسکی: آنفولانزای سخت، گنادی پانفیلوویچ.
گنادی: امروز چه روزیه، رفیق دیموگاتسکی؟
دیموگاتسکی: به تقویم جدید(۶) هجدهم.
گنادی: کاملاً درسته. و شما قول دادین که نمایش نامه رو پونزدهم تحویل بدین.
دیموگاتسکی: همه ش سه روز، گنادی پانفیلوویچ.
گنادی: سه روز! می دونی تو این سه روز چه اتفاق هایی افتاده؟ ساوا لوکیچ می ره کریمه! فردا دوازده صبح.
دیموگاتسکی: چی می فرمایین؟!
گنادی: همینه دیگه، «چی می فرمایین». این طوری شده که اگه امروز نمایش نامه ی اصلی رو بهش نشون ندیم، به جاش بیلاخ تحویل می گیریم. و شما جناب ژول ورن، فصل تئاتری من رو خراب کردین. من احمق هم باورت کرده بودم. وقتی مساعده ی چهارصد روبلی می گرفتی، شاید به تقویم جدید نبود. من کلی پول خرج دکور کردم! برنامه ی تولید نابود شد! هیچ مجری ای... همین طور هیچ نویسنده ای این طور رفتار نمی کنه همشهری ژول ورن عزیز.
دیموگاتسکی: حالا چی کار کنیم؟ گنادی پانفیلوویچ!
گنادی: حالا چی کار کنیم؟ متلکین! متلکین!
متلکین: (دوان دوان وارد می شود.) بله گنادی پانفیلوویچ!
گنادی: چی می خواستم بگم. این ها، اون جا چرا سروصدا می کنن؟
متلکین: تمرین باله س.
گنادی: باله به درک! دستور بده تمومش کنن، ولی یک نفر هم حق نداره از تئاتر خارج بشه.
متلکین: دوباره گریم کنن؟
گنادی: اصلاً، همه شون رو همین جوری که هستن لازم دارم.
متلکین: (درحالی که دوان دوان خارج می شود.) والودکا(۷) دستور بده به نگهبان دم در هیچ کس حق نداره از تئاتر بره بیرون!
گنادی: (صحبت را از سر می گیرد.) قسمت اول رو شروع می کنیم. خدا رحم کنه! (با تلفن شماره می گیرد.) شونزده، هیفده، بیست، لطفاً ساوا لوکیچ. رئیس تئاتر، گنادی پانفیلوویچ صحبت می کنه... ساوا لوکیچ؟ سلام عرض شد ساوا لوکیچ. حال تون چه طوره؟ شنیدم، شنیدم، بله به سازی اورگانیزم! خسته شدین؟ آخ آخ. باید استراحت کنین. ما سلامتی شما رو می خوایم. حداقل یک بخش کوچیکش ساوا لوکیچ. نویسنده ی صاحب نام ژول ورن اثر جدیدش «جزیره ی سرخ» رو به ما ارائه داده. کی می گه مرده؟ الان تو تئاتر پیش من نشسته... آخ... آخ... اسم مستعارشه، همشهری دیموگاتسکی. امضا می کنه ژول ورن. استعدادش وحشتناکه.

دیموگاتسکی ناگهان به خود می لرزد و رنگ عوض می کند.

گنادی: قضیه اینه ساوا لوکیچ، باید اجازه بدن. مگه چی شده؟ ممنوع می کنن؟ خیلی عاقلانه س مثل همیشه. چی؟ تا پاییز؟ ساوا لوکیچ، نابود می شیم. التماس می کنم امروز نسخه ی نهایی رو ببینین... نمایش آماده س. کاملاً آماده س. نظرتون درباره ی این که نمایش رو با خودتون ببرین کریمه و اون جا بخونین چیه؟ شما که می رین آب تنی، بعدش هم یک چیزی بخونین. خوب نمایش رو با خودتون ببرین پلاژ. ساوا لوکیچ، تا مغز استخوون نمایش ایدئولوژیکه. چی فکر کردین، مگه من غیر از این تو تئاتر خودم راه می دم؟... بیست دقیقه دیگه شروع می کنیم. خوب، می خواین صحنه ی سوم رو، صحنه ی اول و دوم رو من همین جا بهتون می دم ببینین. بی نهایت سپاس گزارم، گران مرسی(۸) چشم؟ منتظرم. (گوشی را می گذارد.) پوف! خوب، حالا دیگه مواظب خودت باش جناب شهروند نویسنده.
دیموگاتسکی: یعنی ان قدر ترسناکه؟
گنادی: خودت می بینی. من حالا گفتم ایدئولوژیکه، ایدئولوژیکه، فقط کافیه پیِس از هر نظر ایدئولوژیک نباشه! یک جوری نگاش می کنه که دیگه هیچ وقت... (دفترچه ها را بررسی می کند.)
دیموگاتسکی: من سعی خودم رو کردم، گنادی پانفیلوویچ.
گنادی: چه جوری سعی کردی، چه جوری سعی کردی! پرده ی اول چه طور شده، مثل روز اول. تو جزیره، جمعیت بومی سرخ، تحت تسلط برده های سفیدن... این چه جور آدم بومیه؟
دیموگاتسکی: این استعاره س، گنادی پانفیلوویچ. این جا باید ظرافت رو دریافت.
گنادی: همین استعاره ت من رو کشته. خوب توجه کن! ساوا تا سرحد مرگ از استعاره بدش میاد! این استعاره ها رو بریز بیرون، عوضش تو این فضای خالی شده یک تبر آویزون کن.
متلکین: (دوان دوان وارد می شود.) چه فرمایشی دارین.
گنادی: برای تدارکات نمایش اسم تو رو رد می کنم. یک نسخه تحویل بگیر رفیق. پرده‎ی اول جزیره ی غرایب. موز می دی، نخل... (به دیموگاتسکی) تو چی زندگی می کنه؟ پادشاه شون؟

نظرات کاربران درباره کتاب جزیره‎ی سرخ

با سلام کتابی با مضامین و ادبیاتی دلگرم و دلنشین و یک سفر به آن دوران بود . بسیار زیبا. سپاس.
در 1 سال پیش توسط www...uzi