فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کشور دروغگوها

کتاب کشور دروغگوها

نسخه الکترونیک کتاب کشور دروغگوها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب کشور دروغگوها

البته جاکومونه بلافاصله پس از پادشاه شدن، دستور داد او را «اعلیحضرت» بنامند و اگر کسی خطا کرد، زبانش را ببرند. البته هیچ کس جرئت نمی‌کرد درباره‌اش حقیقت را بگوید. جاکومونه همچنین به وزیرانش دستور داد فرهنگ لغت جدیدی تدوین کنند: «باید معنای همه واژه‌ها را جابه‌جا کنید. مثلاً در مقابل واژه ‘دزد دریایی’ بنویسید ‘انسان شریف’.» دزدان دریایی همه با تحسین گفتند: «قسم به همه نهنگ‌های دریا که ما در مقابل چشمانشان به کشتی‌ها حمله می‌کردیم، این فکر اعلیحضرت را باید با طلا نوشت و قاب گرفت و همه‌جا از در و دیوار آویزان کرد!»

ادامه...

بخشی از کتاب کشور دروغگوها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سخن نویسنده

سلام بچه های عزیز!

از این که می توانم با شما صحبت کنم خیلی خوشحالم. پیشنهاد می کنم به جلسومینو(۱)ی من و اتفاقاتی که در کشور دروغگوها برایش می افتد خوب توجه کنید. وقتی مشغول نوشتن این داستان بودم، به کسانی که در آینده آن را خواهند خواند، فکر می کردم. من نه تنها به بچه های ایتالیایی، که به بچه های تمام دنیا از جمله شما هم فکر می کردم.
در حال نوشتن داستان، چند بار از خودم پرسیدم: «آیا بچه های کشورهای دیگر هم از این داستان خوششان می آید؟ آیا این جا یا آن جای داستان به نظرشان جالب می آید و برایشان خنده دار است؟...» ولی کاملاً مطمئنم که همه شما از جلسومینو خوشتان می آید. من خیال ندارم در این جا پایان داستان را برایتان تعریف کنم، یا از دوستان جلسومینو ــ سوپینو(۲)گربه نقاشی شده روی دیوار، بانانیتو(۳)ی نقاش، دختری به اسم رُمولتا(۴)، خاله پانوکیا(۵)، بِنوِنوتو(۶)، که حتی لحظه ای هم نبایست می نشست، یا از دشمن های جلسومینو ــ چیزی بگویم. شما با آن ها در داستان آشنا خواهید شد. ولی می خواهم به شما بگویم که چطور فکر نوشتن چنین داستانی به سرم زد و چرا آن را نوشتم.
به نظر من، خطرناک ترین دشمن بشریت دروغگویی است. متاسفانه در دنیای ما صدها هزار دروغگو وجود دارند. البته به هیچ وجه قصد رنجاندن کسی را ندارم، اما فکر می کنم دروغگو در همه جای دنیا پیدا می شود. تمام کشورها دروغگو داشته اند و دارند، ولی چه خوب می شد اگر مردم این کشورها می توانستند بر دروغگویی و دروغگوها پیروز شوند.
من واقعاً به نیروی راستی و حقیقت اعتقاد دارم. حقیقت مثل صدای آوازه خوانی است که وقتی می خواند، شیشه های پنجره ها از قدرت صدایش به لرزه درمی آیند. آوازه خوان ممکن است سرما بخورد و صدایش بگیرد و به نظر برسد صدایش را از دست داده، ولی او حالش خوب می شود و دوباره به صحنه بازمی گردد و می خواند و همه می فهمند که صدای او همچنان رسا و پابرجاست.
مدت ها بود که می خواستم قصه ای درباره راستی و حقیقت بنویسم و حالا خدا را شکر، آن را بدون هیچ گونه زحمتی نوشتم. قصه خودش به فکرم آمد و حوادث آن هم به قدری پشت سر هم اتفاق می افتادند که فرصت یادداشتشان را نداشتم. لطفاً نگویید قصه ها دروغند. قصه ها هم ممکن است پر از حقیقت باشند. پوشکین، شاعر و نویسنده توانای روس، خوب می دانست که ماهی های قرمزی که بتوانند صحبت کنند، آن هم به زبان انسان ها، وجود ندارند، ولی قصه های او پر از حقیقت است! باید بگویم در مقایسه با پوشکین بزرگ، همگی ما جوجه ای بیش نیستیم. صدای پوشکین مثل رعد بود، ولی صدای من تنها در لانه خودم به گوش می رسد. آخر هر جوجه ای به اندازه خودش می تواند از حقیقت بگوید!
من عمیقاً قصه هایی را که از راستی و حقیقت می گویند باور می کنم. چنین قصه هایی کمک می کنند تا دروغ در میان انسان ها کم تر شود. به این سبب همیشه آرزو داشتم قصه ای واقعاً خوب بنویسم. قصه ای که از شروع تا پایان هم زیبا باشد و هم پر از حقیقت و راستی، همان طور که هر مهندسی آرزو دارد نیروگاه برق خوبی بسازد یا هر نجاری آرزو دارد میزی بسازد که دویست سال روی پایه هایش محکم و استوار باقی بماند و لق نزند.

جانی رُداری شما

۱. جلسومینو گل می زند و داستان ما شروع می شود

این داستان را جلسومینو خودش برایم تعریف کرده. البته با وجود آن که توی هر گوشم نیم کیلو پنبه فروکرده بودم، باز چیزی نمانده بود کاملاً کر شوم. آخر صدای جلسومینو به شکلی باورنکردنی بلند و گوشخراش است. پچ پچ که می کند، مسافران هواپیما در بالای سر او، در ارتفاع ده هزار متری از سطح دریا، هم می شنوند.
البته حالا جلسومینو خواننده مشهوری شده. در همه جا می شناسندش، از قطب شمال گرفته تا قطب جنوب! اسم باشکوهی هم برای خودش انتخاب کرده که اصلاً لزومی ندارد در این جا او را با آن اسم بخوانیم، چون در روزنامه ها این اسم را هزار بار خوانده اید. در کودکی جلسومینو صدایش می کردند، ما هم در داستانمان او را با همین اسم صدا می کنیم.
خُب، یکی بود، یکی نبود، پسری بود بسیار معمولی با قدی کوتاه تر از هم سن و سال هایش. همین که پا به این دنیا گذاشت، همه فهمیدند که طبیعت به او صدای بسیار بلندی داده.
جلسومینو در یک نیمه شب آرام در روستایی به دنیا آمد، و بلافاصله همه مردم روستا از خواب پریدند و فکر کردند سوت کارخانه است که شروع کار را اعلام می کند، اما صدای گریه جلسومینو بود که داشت مثل هر بچه تازه به دنیا آمده ای صدایش را آزمایش می کرد.
خوشبختانه جلسومینو خیلی زود عادت کرد از سر شب تا صبح یکسر بخوابد، کاری که همه آدم های مرتب و منظم، غیر از روزنامه نویس ها و نگهبان های شب، می کنند.
صدای گریه جلسومینو هر روز سر ساعت هفت، درست وقتی که مردم بایستی بیدار می شدند تا به سر کار بروند، بلند می شد. و این طوری بود که بوق کارخانه ها را از کار انداختند و آن ها را گذاشتند توی انبار.
جلسومینو شش سالش که تمام شد به مدرسه رفت. سر کلاس آقای معلم موقع حاضر و غایب کردن دانش آموزان، به حرف «جیم» که رسید، گفت:
«جلسومینو؟»
جلسومینو با خوشحالی جواب داد:
«حاضر.»
یکمرتبه تخته سیاه از روی دیوار کلاس کنده شد و روی زمین افتاد و تکه تکه شد. آقای معلم با عصبانیت چوبش را بلند کرد و پرسید:
«چه کسی این کار را کرد؟»



همه بچه ها ساکت بودند و نگاه می کردند. آقای معلم از نو شروع به حاضر و غایب کرد و از هر شاگردی که اسمش را می خواند، می پرسید که آیا او تخته را به زمین انداخته و بچه ها با ترس جواب می دادند:
«نه، من نبودم.»
وقتی آقای معلم دوباره به حرف «جیم» رسید، جلسومینو بلند شد و صادقانه گفت:
«من نبودم آقای...»
هنوز فرصت نکرده بود بگوید «معلم» که شیشه های پنجره ها هم مثل تخته سیاه ریختند پایین و تکه تکه شدند. این بار آقای معلم حسابی مواظب بچه ها بود و وقتی مطمئن شد در دست هیچ کدام از چهل شاگردش تیر و کمان نبوده، فکر کرد: «حتماً کار یکی از بچه های شیطان است که به جای آمدن به مدرسه، با یک تیر و کمان به جان لانه پرنده های بی چاره افتاده. بالاخره گیرش می آورم و گوشش را می گیرم و می برمش پیش پلیس.»
آن روز صبح موضوع همین جا تمام شد. روز بعد باز وقتی آقای معلم موقع حاضر و غایب به اسم جلسومینو رسید، قهرمان داستان ما با خوشحالی و غرور به دور و برش نگاه کرد و گفت:
«حاضر آقا.»
یکدفعه صدای جرینگ جرینگ بلند شد و شیشه هایی که همین نیم ساعت پیش توی پنجره ها گذاشته بودند، وسط حیاط مدرسه ریخت.
آقای معلم گفت:
«خیلی عجیب است، تا به اسم تو می رسیم، اتفاق وحشتناکی می افتد! حالا همه چیز معلوم شد. می دانی پسرم، تو صدای خیلی بلندی داری! داد که می زنی طوفان می شود. خلاصه اگر نمی خواهی مدرسه و تمام روستا را با صدایت خراب کنی، از امروز به بعد باید آهسته صحبت کنی. قبول است؟»
جلسومینو که از خجالت قرمز شده بود، اعتراض کنان گفت:
«ولی آقای معلم، تقصیر من که نیست!»
تخته سیاه جدید، که بابای مدرسه تازه از انبار آورده بود، باز ترق و توروق کنان از روی دیوار به زمین افتاد. آقای معلم گفت:
«خودت دیدی؟»
اما با دیدن قطره های درشت اشک روی صورت جلسومینو دلش به حال او سوخت. به طرفش رفت، موهایش را نوازش کرد و گفت:
«پسرم، به حرف های من خوب گوش کن. صدای تو می تواند برایت بدبختی های بسیار یا خوشبختی های بزرگ بیاورد، ولی فعلاً سعی کن تا جایی که ممکن است کم تر از آن استفاده کنی. تا به حال کسی را برای سکوت کردن سرزنش نکرده اند. همه می دانند که حرف زدن نقره است ولی سکوت کردن طلاست!»
از آن روز به بعد جلسومینو ساعت های جهنمی ای را در مدرسه می گذراند. او برای آن که صدایش خرابی به بار نیاورد، دهانش را با یک دستمال می بست، با وجود این صدایش آن قدر گوشخراش بود که وقتی آهسته هم حرف می زد، بچه ها انگشتانشان را توی گوششان فرومی کردند. آقای معلم سعی می کرد هرچه کم تر از جلسومینو سوال کند. البته جلسومینو شاگرد زرنگی بود و آقای معلم هم مطمئن بود او جواب همه سوال ها را به خوبی می داند.
یک روز جلسومینو داشت برای مادرش با هیجان از پیشرفت های درسی اش تعریف می کرد که شش استکان را با صدایش انداخت و شکست. از آن به بعد حرف زدن در خانه هم قدغن شد.
جلسومینو دلش که می گرفت، می رفت توی جنگل، صحرا یا کنار دریاچه و وقتی مطمئن می شد دور و برش کسی نیست و از شیشه و پنجره هم خبری نیست، روی زمین دراز می کشید و آواز می خواند، ولی همین که صدایش بلند می شد، یکمرتبه همه موش های کور، مورچه ها، سوسک ها و خلاصه همه جانوران زیر زمین و روی زمین پا به فرار می گذاشتند، چون فکر می کردند زلزله آمده.
بالاخره یک روز جلسومینو احتیاط را از دست داد. آن روز یکشنبه، در ورزشگاه، مسابقه نهایی فوتبال برگزار می شد. البته جلسومینو از طرفداران پر و پا قرص فوتبال نبود، ولی هیجان مسابقه کم کم روی او هم اثر گذاشت و درست در لحظه ای که تیم محلی با تشویق های هوادارانش به تیم مقابل حمله کرد (البته باید بگویم که من زیاد از فوتبال سر در نمی آورم و نمی فهمم «حمله کرد» یعنی چه. من همه را از زبان جلسومینو تعریف می کنم، ولی اگر روزنامه های ورزشی را بخوانید، حتماً معنی اش را می فهمید)، جلسومینو هم با هیجان فریاد زد: «بزن!»
اتفاقاً در همین لحظه بازیکن سمت راست توپ را برای بازیکن میانی شوت کرد. توپ جلوِ چشم همه، وسط راه چرخی زد و با سرعتی باورنکردنی از زیر دماغ دروازه بان تیم مقابل رد شد و وارد دروازه شد. طرفداران تیم محلی همه یکصدا فریاد زدند:
«گُل!»
و یکی گفت:
«به این می گویند یک شوت عالی. دیدید چقدر حساب شده بود؟ حتی یک میلیمتر هم این طرف و آن طرف نبود. واقعاً که این بازیکن پاهای طلایی دارد.»
ولی جلسومینو وقتی آرام شد، تازه فهمید چه دسته گلی به آب داده. او فکر کرد: «این گُل را من با صدایم زدم. باید بیش تر مواظب باشم، وگرنه فاتحه مسابقه را باید خواند. حالا برای این که عدالت اجرا شود، یک گل هم به دروازه تیم محلی می زنم، آن وقت همه چیز مثل اولش می شود.»
در نیمه دوم بازی واقعاً موقعیت خوبی به وجود آمد. وقتی تیم مقابل شروع به حمله کرد، جلسومینو دوباره فریاد کشید:
«بزن!»
و توپ را دوباره با صدایش وارد دروازه تیم خودشان کرد. نمی توانید تصور کنید که قلب جلسومینو چقدر از به یاد آوردن این صحنه به درد آمده بود! اگرچه چند سال از این اتفاق گذشته بود، او خیلی غصه می خورد و می گفت:
«حاضر بودم انگشتم را قطع کنم، ولی این گل را نزنم. واقعاً نمی توانم فراموشش کنم، البته بدون آن هم عدالت برقرار نمی شد.»
من گفتم:
«هر کس دیگری جای تو بود، به تیم خودش کمک می کرد تا برنده شود.»
هر کس دیگر بله، ولی جلسومینو نه! او انسان بسیار شریف و درستکاری بود و مثل آب چشمه زلال. او با همین شخصیت نیکو بزرگ شد و از پسری کوچک به جوانی شایسته تبدیل شد، البته با قدی کمی کوتاه و هیکلی نه چندان قوی. برای همین اسم جلسومینو به معنای «یاسمن کوچک» خیلی به او می آمد. اگر اسم سنگین تری داشت، حتماً به خاطر آن قوز درمی آورد.
جلسومینو مدرسه را که تمام کرد، دنبال کار کشاورزی رفت. قطعاً او تا آخر عمرش به همین کار مشغول می بود و من هم نمی توانستم داستانش را بنویسم، اگر اتفاق ناخوشایندی که همین الآن از آن باخبر می شوید، برایش نمی افتاد.

نظرات کاربران درباره کتاب کشور دروغگوها