فیدیبو نماینده قانونی آریاگهر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دونمایشنامه

کتاب دونمایشنامه
سرشاخ و پارازیت

نسخه الکترونیک کتاب دونمایشنامه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دونمایشنامه

نمایشنامه‌ی سرشاخ در قالب طنز خصلت‌های ناپسند انسان‌های برخی جوامع بشری ازجمله از هم گسیختگی، زوال و سودجویی آنان را به تصویر می‌کشد. نمایشنامه پارازیت اثری است با درون‌مایه‌ی اجتماعی و به این موضوع می‌پردازد که کنجکاوی و پیش‌داوری در امور شخصی دیگران چه تبعات و پیامدهایی در پی خواهد داشت.

ادامه...
  • ناشر آریاگهر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.67 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دونمایشنامه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سرشاخ

اشخاص نمایش به ترتیب

۱- مرد
۲- زن
۳- دخترجوان
۴- زن میانسال
۵- زن بیوه
۶- دستفروش
۷- پیرمرد
۸- راننده
۹- دکتر
۱۰- مدیرسیرک
۱۱- استاد
۱۲- دانشجو
۱۳- پلیس راهنمایی و رانندگی
۱۴- افسر۱
۱۵- افسر۲
۱۶- شهردار
۱۷- فرماندار
۱۸- رییس اداره مالیات
۱۹- فرمانده پلیس
۲۰- چند فروشنده و مردم شهر

صحنه اول

(زن و مرد در اتاق هستند. مرد با کت و شلوار و کراوات بر روی مبل نشسته و پیشانی برآمده ی خود را با یک دستمال سفید محکم بسته و به نقطه ای خیره شده است. زن با چهره ای عصبانی تظاهر می کند که در حال تمیز کردن اشیاء منزل است، اما زیر چشمی مرد را زیر نظر دارد.سکوت سنگینی حکم فرماست، زن که از این سکوت کلافه شده است یکی از اشیاء را به عمد بر روی زمین می اندازد، مرد ناگهان از جا می پرد، زن و مرد لحظاتی به یکدیگر خیره می شوند.)

زن: امروز هم نمی ری سرِ کار؟
مرد: می رم.
زن: امروز؟
مرد: نه.
زن: فردا که می ری؟
مرد: نه، نمی دونم، شاید.
زن: شاید؟! می خوای کارتو از دست بدی؟
مرد: نگران نباش.

(مرد دستش را روی سرش می گذارد)

زن: خیلی درد داری؟
مرد: اوهوم.
زن: خب چرا نمی ری دکتر؟
مرد: می ترسم.
زن: از چی؟

(مرد سکوت می کند)

زن: خواهش می کنم یه چیزی بگو، باد کردن سرت طبیعی نیست.
مرد: چیزی نیست، خوب می شه.
زن: برو تا دکتر ببیندت، اینطوری خیال خودت هم راحت می شه.

(مرد کلافه شده)

مرد: باشه میرم.
زن: کی؟
مرد: نمی دونم.
زن: بیا با هم بریم.
مرد: فعلاً می خوام تنها باشم.

(زن دستمال را به گوشه ای پرت می کند، آرام به مرد نزدیک می شود تا سر باندپیچی شده ی او را ببیند. دستش را دراز می کند تا باند را کنار بزند، اما مرد با عصبانیت خودش را کنار می کشد، دست زن در هوا معلق می ماند.)

زن: تو چت شده؟
مرد: هیچی.
زن: الان سه روزه...
مرد: دو روزه، فقط دو روز.
زن: چه فرقی می کنه.
مرد: مطمئنم فرق شو می فهمی.

(زن بالحنی محبت آمیز صحبت می کند)

زن: به من بگو چی شده؟
مرد: باشه بعداً.

(سکوت)

زن: تو هیچ وقت چیزی رو از من پنهون نمی کردی!
مرد: سرم درد می کنه، یه کمی هم باد کرده، فقط همین عزیزم.
زن: سرِ آدم بی علت باد نمی کنه، پس یه چیزی هست عزیزم.
مرد: نیست.

(زن با عصبانیت بلند می شود)

زن: هست.
مرد: نیست.
زن: لطفاً شروع نکن.
مرد: بذار بعداً در موردش صحبت می کنیم.
زن: الآن بگو.
مرد: گفتم بعداً.

(زن کمی به مرد نزدیک تر می شود)

زن: به خونواده ی من مربوط می شه؟
مرد: بیست سوالی شروع شد!
زن: به خونواده ی تو مربوط می شه؟
مرد: نه.
زن: پس به کارِت مربوط میشه؟
مرد: نه.
زن: با کسی دعوات شده؟
مرد: نه.
زن: لابد با یکی سرشاخ شدی، اونام اخراجت کردن؟
مرد: نه.
زن: پس لابد یکی دیگه با تو سرشاخ شده؟
مرد: نه.
زن: نه! می خوان اخراجت کنن، درسته؟
مرد: نه،این موضوع هیچ ربطی به سرم نداره.
زن: (باعصبانیت) تو که کاری نکردی،مگه نه؟
مرد: چه کاری، من خیلی کارها کردم!
زن: خیلی کارها؟!
مرد: (باعصبانیت) خب همه می رن سرِ کار که کار کنن دیگه.
زن: داری گولم میزنی؟
مرد: نه.
زن: پس چی؟
مرد: منظورت از این سوال ها چیه؟
زن: نکنه... نکنه دزدی کردی، اونام زدن به این روزت انداختن؟
مرد: منو دزدی؟! این احمقانه ترین حرفیه که تا حالا ازت شنیده بودم.
زن: احمقانه نیست، تو یه کاری کردی که به این روزت انداختن، درسته؟
مرد: نه، غلطه کاملاً غلطه، این مزخرف ها چیه میگی؟
زن: از کجا بدونم؟
مرد: از اونجایی که اگه خلاف کرده بودم قاعدتاً باید تو زندان باشم نه کنار تو.

(مرد کلافه شده است)

زن: اگه سرت درد می کنه و این طوری باد کرده، دزدی هم که نکردی، با کسی هم که دعوات نشده، پس قضیه چیه؟
مرد: هیچی.

(لحظه ای سکوت)

زن: تو داری یه چیزی رو پنهون می کنی.
مرد: توروخدا راحتم بذار ببینم چه خاکی تو سر خودم بریزم.
زن: یعنی انقدر مهمه که نمی تونی به منم بگی؟
مرد: نه، نمی تونم...

نظرات کاربران درباره کتاب دونمایشنامه