فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب صحنه‌های تعقیب در باویر

کتاب صحنه‌های تعقیب در باویر

نسخه الکترونیک کتاب صحنه‌های تعقیب در باویر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب صحنه‌های تعقیب در باویر

مرد جوانی که "متفاوت" از دیگران است و به او حتی در زمینه‌های مختلف تهمت‌هایی می‌زنند، مورد نفرت و کینه‌ی اهالی یکی از قصبه‌های کوچک باویر و تحت تعقیب است. از یک سو "مردم لاف‌زن" جامعه‌ی روستایی، وابسته به مال و منال و سنت‌های خود و از سوی دیگر متفاوت بودن مرد تنهای جوان موجب می‌شود زندگی‌اش را از دست بدهد: پس از آن‌که سعی می‌کند در برابر کینه‌ی دیگران نسبت به خود متفاوت کند، مرتکب قتلی می‌شود که او را قطعا از بدنه‌ی اجتماع خارج می‌کند. "صحنه‌های تعقیب در باویر" شرح واقع‌گرایانه‌ای از "فاشیسم متداول" و اولین نمایش‌نامه‌ی مارتین اشپر است که الهام‌بخش پیتر فلش‌من کارگردان برای ساخت فیلمی شد که فورا توجه بسیاری را، به خصوص در فرانسه، را به خود جلب کرد.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.57 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب صحنه‌های تعقیب در باویر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱ . میدان روستا

صبح یکشنبه. باربارا و نوشرل روی نیمکتی مقابل کلیسا نشسته اند. سمت چپ مسافرخانه قرار دارد.

باربارا: تو روستا همه جا بوی گوشت خوک بریون میاد. مثل گذشته.
مثل هر یکشنبه قبل از جنگ. خوبه دوباره می شه گوشت خورد، مگه نه نوشرل؟ اشتها آوره.
نوشرل: آره باربارا.

سکوت

باربارا: حالا که صلح برقراره، تو دیگه مثل قبل کار چندانی نداری.
نوشرل: زمان صلح هم آدم ها می میرن. گورکنی تنها شغلیه که آدم بی کار نیست. با پولی که بابت اون می دن چیزهایی می شه خرید. البته، دوران جنگ، به خاطر بمباران قبرهای بیش تری می کندم. سپتامبر ۴۱، ۲۸ تا قبر کندم. تقریباً روزی یکی. حالا که صلح برقراره ۳ نفر در ماه به طور متوسط می میرن. هر چی آدم کم تر کار کنه وقت بیش تری برای فکر کردن داره...
باربارا: آره، خسته کننده اس.
نوشرل: امروز آفتاب خیلی داغه. (هر دو سکوت می کنند؛ صدای ناقوس شنیده می شود). من باید برم. بین مراسم موعظه و دعا فقط برای سیگار کشیدن وقت دارم!

نوشرل داخل کلیسا می رود. کمی بعد جورج از کلیسا بیرون می آید، به طرف مسافرخانه می رود. سپس همسر آنتون، پناهنده ی سی لزی و پسر خردسالش کنراد از راه می رسند.

کنراد: مامان چرا هیچ کس با من بازی نمی کنه؟ چون پروتستانم.
همسر آنتون: کنراد به زودی همه چی تموم می شه. از این جا می ریم.
کنراد: بازم!...

جورج با یک صندلی و یک نیمکت از مسافرخانه بیرون می آید.

همسر آنتون: چی؟ می خوای تو این روستا بمونی؟ بالاخره بابا کار پیدا کرد. باید خوشحال باشی که از این جا می ریم.

زنتا و کریستین از کلیسا بیرون می آیند.

جورج: (خطاب به همسر آنتون) وقتی شهردار از کلیسا بیرون بیاد تقسیم انجام می شه. (خطاب به زنتا) زنتا شنیدی؟ شوهرش کار پیدا کرد! آره همیشه همین طوره! کار همیشه برای سی لزی هاست. مگه مردای ما نجنگیدن؟ نفرت باره...
زنتا: آره... پپو دیروز این جا بود. می گفت آبرام تو واندلس گیرچن زندانی بود. چون خلاف کرده.
جورج: باربارا می گفت تو زندانه.
زنتا: پپو می گه باربارا مادرشه (باربارا گوش هایش را تیز می کند). می دونم راجع به چی حرف می زنم. پائولا که تو خونه ی خانم قصاب زندگی می کنه، چهارشنبه اونو تو لاند شات دید. تو اون محله افراد عجیبی رفت و آمد می کنن. می گفت همون کسی رو دیده که از دو هفته قبل با ماریا زندگی می کنه. پس اون آبرامه! از کی تو لاند شاته؟ یک هفته! پس چیزی که پپو می گه ممکنه درست باشه... اون پسر بارباراست. از این بابت مطمئنم. پپو اینو می گفت.
باربارا: مزخرف نگو؛ اون پسر من نیست.
زنتا: ما نمی گیم، حدس می زنیم.
باربارا: می تونین این طوری حدس بزنین اما بهتون بگم بی خود وقت تلف می کنین، اون نمی تونه پسر من باشه.
جورج: هیچ کس از این بابت چندان مطمئن نیست. به دلایلی همه تصور می کنن اون پسرته.
باربارا: حالا که دارم می گم این حدس اشتباس!
جورج: تو واندلس گیرچن چی کار می کرد؟ (باربارا ساکت می شود). خودت به ما گفتی زندان بود. یه روز پس از اومدنش به این جا. اگه اونو نمی شناسی پس چه طور می دونی؟
باربارا: مگه چی کار کردم، چرا این طوری نگام می کنین؟
زنتا: هیچی، گوش کن...
باربارا: پس چرا این طور نگام می کنین؟

همه ساکت می شوند.

جورج: نمی خواد قبول کنه. اما برای من واضحه.

زنگ کلیسا، آئین اعشای ربانی تمام شد. شهردار، کشیش، ماکس و به دنبال آن ها ماریا، ولکر و روو، سپس زن قصاب از کلیسا خارج می شوند.
روو سعی می کند جلو بیفتد.

ماریا: روو وایسا.
زن قصاب: (خطاب به کریستین) کریستین شنیدی چی گفت؟
کریستین: آره.
خانم قصاب: ماریا!
کریستین: آره شنیدم.
خانم قصاب: فقط پنج بار (pater noster(۱برای چنین گناهی! اما من برای یه دروغ ساده شش بار. دیگه حتی نمی شه روی کشیش حساب کرد. همه ش تقصیر جنگه.
قبلاً فقط با (ave(۲ مواخذه می شدم.

شهردار از کشیش جدا می شود.

شهردار: هزینه ی تعمیر ارگ خیلی بالاست. سعی می کنم از شهرداری مبلغی بگیرم. اما پرداخت کل فاکتور غیر ممکنه!
کشیش: چه قدر می گیرید آقای شهردار؟
شهردار: هنوز نمی تونم دقیق بگم (شهردار به طرف صندلی که صندوقچه روی آن است می رود). اونایی که سهمیه دارن از این طرف! این جا روی فیش امضا کنید.
همه یه صف! (مردم صف می کشند). آقای کشیش لطفاً بفرمایید.

اول کشیش برای گرفتن سهمیه اش جلو می رود. سپس مردم را مورد خطاب قرار می دهد.

کشیش: لازمه باز هم گلوریا را تکرار کنیم. امروز خیلی خوب نبود.
خانم قصاب: البته مردم تموم روز تو مزرعه هستن. (کشیش می رود؛ همسر آنتون هم با کنراد می رود). راجع به آبرام خیلی حرف می زنن.
جورج: تو روستا در موردش یه چیزایی شایع شده. (خطاب به ماریا).
ماریا: پیش کی؟ (قاه قاه می خندد) چی شده؟
جورج: من نسبت به تو پیش اون شانس بیش تری دارم... پیش مستاجرت! آبرام! حالتو گرفتم؟ مگه نه؟
ولکر: دهنتو ببند!
جورج: وقتی با یه زن حرف می زنی چیز دیگه ای واسه گفتن نداری!

ماریا به سرعت صلیب می کشد.

ماریا: ولکر، روو بیاین! (به ولکر) خودتو ملامت نکن، چیزی نیست که خودمونو ملامت کنیم.
زن قصاب: این دو تا با تو میان!... هر مرد شریفی از رفت و آمد با چنین موجودی دوری می کنه.
در مورد پسره چیزی نمی شه گفت، اون کاملاً خله.

ماریا، ولکر و روو می روند.

باربارا: (خطاب به زن قصاب) گفتی در مورد آبرام حرفایی می زنن، خب چی می گن؟
زن قصاب: می گن با مردها می پلکه.
باربارا: اَه...
زن قصاب: یه هفته س لاند شاته. یه نفر اونو اون جا دیده...
مسلماً هیچ کس مطمئن نیست... چرا این موضوع برات جالبه؟
باربارا: نه برام جالب نیست، فقط می خواستم بدونم.

باربارا می رود.

زن قصاب: یقین دارم مادرشه!
زنتا: من مدت هاست مطمئنم. همه ی مردم روستا می گن.
باید در مورد اون بیش تر بدونیم...
جورج: ولش کنین! به ما مربوط نیست.
زنتا: حق با توئه! اگه خوب فکر کنیم ربطی به ما نداره. به علاوه چیزی رو دقیق نمی دونیم.
با این وجود خیلی عجیبه، وقتی از آبرام حرف می زنن، باربارا عکس العمل نشون می ده. مشکوک به نظر می رسه. حتماً مادرشه.
جورج: عجله کنین! تابوت رو آوردن! زنتا بیا.

جورج به مسافرخانه می رود.

زنتا: خانم قصاب تو هم با ما میای؟
خانم قصاب: نه من باید سر قبر شوهرم برم. خیلی عجیبه که آدم زود به تنهایی عادت می کنه.
زنتا: شوهر من سه ساله که با سرفه هاش تو بستر افتاده...
خانم قصاب: شوهرم ناغافل مرد! این بدتره... نمی دونم چه طور خودمو از قصابی نجات بدم.
زنتا: درسته، هر کس گرفتاری خودشو داره.

از هم جدا می شوند.

۲ . کشتارگاه

یکشنبه بعدازظهر. نوشرل مشغول کار با یک نصفه لاشه ی آویزان است.
زنتا سرگرم دیگ بزرگی برای پختن گوشت سوسیس است.
پائولا سوسیس ها را به کنده می چسباند.

زنتا: مدام بهش فکر می کنم. مطمئناً باربارا مادرشه. انگار می خواد بره. حتماً موضوع رفتنش رو به شهردار گفته. اما شهردار مانعش می شه. چون هیچ کس با این چندرغاز مثه اون کار نمی کنه.
نوشرل: (استراحت می کند) اگر درخواست رفتن کرده مسلماً دیگه برنمی گرده.

پائولا می رود دست هایش را بشوید.

زنتا: داری می ری؟ یه ربع دیگه می تونی بمونی؟ نه؟
پائولا: تمام هفته تو کارخونه کار می کنم. می خوام یکشنبه کمی استراحت کنم!
نوشرل: به نظرم تو کارخونه کارت خیلی خوبه...
(پائولا حرفش را قطع می کند) مهم اینه که کار دارم این طور نیست؟ با وجود بی کاری یه کاری دارم... (ضمن خروج) اگه واقعاً باربارا از این جا بره دیگه برنمی گرده. شما هنوز تموم نکردین.

باربارا و خانم قصاب داخل می آیند. تا قصاب همه چیز را وارسی کند باربارا پیش بند قصابی را روی پیراهنش گره می زند و کار پائولا را ادامه می دهد.
سکوت.

باربارا: (خطاب به زنتا) رفتن مو به شهردار گفتم. فردا رو می مونم چون به من احتیاج داره. اما شب می رم.
زنتا: چرا می خوای بری؟ دلیلی داری؟
باربارا: اون پسر منه. بهش اعتراف می کنم. امروز بعد از مراسم اعشای ربانی دیدم مردم چه طور نگام می کنن.
نوشرل: به! مهم نیست باربارا، حرف مفت می زنن.
باربارا: اگه از شهر برگرده و این جا بمونه، من باید برم. گوشم از حرفاش پره. هر بار می گه می خواد با من زندگی کنه، اما مزخرف می گه. همیشه همینه.
خانم قصاب: البته بهتر از اینه که بره. اگه همین باشه که می گی بهتر از اینه که بره، مطمئناً...
باربارا: هر بار بهش می گم. کیه که گوش بده. همه می گن مادر بدی هستم. اما این داستان که شروع می شه باز هم من مقصرم! شما هم همین طورین، قبلاً همه جا پشت سرم حرف زدین... اما شاید کار پیدا کرد و رفت. خیلی دوست دارم این جا بمونم... اما بهتره برم (به طرف زنتا برمی گردد) اگه فقط مردم این همه راجع به چیزایی که می بینن حرف نمی زدن شاید کاری پیدا می کرد و می رفت...
زنتا: اگه بره تو این جا می مونی. پس چرا گفتی می ری؟
باربارا: چون... شاید کار پیدا نکنه...

این کتاب ترجمه ای است از:
Scènes De Chasse En Bavière
Martin Sperr

نظرات کاربران درباره کتاب صحنه‌های تعقیب در باویر