فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ایوان واسیلویچ

کتاب ایوان واسیلویچ
کمدی در سه پرده

نسخه الکترونیک کتاب ایوان واسیلویچ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ایوان واسیلویچ

تیمافیف: هیس... ساکت باشین! فقط دادوهوار نکنین، خواهش می‌کنم! ما تو یک موقعیت خیلی بد و حتی افتضاح قرار گرفتیم. دارم دیوونه می‌شم، ولی سعی می‌کنم خودم رو کنترل کنم. ایوان: آخ، خیلی سخته! یک‌بار دیگه ازت می‌پرسم، تو شیطانی؟ تیمافیف: عالی‌جناب من که توی زیر شیروونی براتون توضیح دادم، من شیطان نیستم. ایوان: آی، دروغ نگو! به تزار دروغ نگو! نه خدا اجازه داده نه خلق خدا. من تزارم!

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.48 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ایوان واسیلویچ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

این کتاب ترجمه است از:
Hвaн BachлbeBhɥ
Mikhail Bulgakov

اشخاص نمایش

زینایدا میخایلوونا، زنی هنرپیشه ی سینما.
اولیانا آندریونا، همسر مدیر ساختمان، بونشا.
ملکه
تیمافیف، نیکولای ایوانوویچ، مخترع.
میلوسلاوسکی ژرژ.
بونشا کورِتسکی، ایوان واسیلویچ، مدیر ساختمان و مسئول کنترل خانه.
شپاک، آنتون سیمونوویچ.
ایوان گروزنی، تزار روسیه
یاکین، کارگردان فیلم.
کاتب، فدیا.
سفیر سوئد.
اسقف.
افراد گارد محافظان سلطنتی.
مباشر ها.
خوانندگان و نوازندگان فولکلوریک.
پلیس.

پرده ی اول

آپارتمانی در مسکو. اتاق تیمافیف و در کنار آن اتاق شپاک که با قفلی بسته شده، به غیر از این، راهرویی در مقابل اتاق ها که بلندگویی(۲) در آن دیده می شود. اتاق تیمافیف نامرتب است، پرده هایی در اتاق و دستگاه های بزرگی شبیه گیرنده ی رادیویی؛ تیمافیف در حال کار کردن با آن هاست. تعداد زیادی لامپ روی دستگاه ها خاموش و روشن می شود. موهای تیمافیف بسیار آشفته است و چشمانش از بی خوابی سرخ شده. او مشوش است.
تیمافیف: دکمه های دستگاه را فشار می دهد. صداهای امیدوارکننده می شنود.
تیمافیف: باز هم صدا در همون اندازه...

روشنایی تغییر می کند.

نور لامپ پنجم از بین رفت... چرا نور نیست؟ هیچی نمی فهمم. امتحان می کنیم. (محاسبه می کند.) ۲ A۳، A، زاویه بین جهت محور مثبت... من هیچی نمی فهمم. کسینوس، کسینوس... درسته!

ناگهان از بلندگوی راهرو صدای مسرت بخشی به گوش می رسد. «ادامه ی پیشخدمت ها را بشنوید!» ولی در ادامه از بلندگو صدای ناقوس و موزیکی خشن شنیده می شود.

من دیگه از این ناقوس ها خسته شدم ایوان! علاوه بر این حاضرم سر کسی رو که یک همچین دستگاهی درست کرده بکَنم! وقت ندارم! (فریادزنان، به جلو می دود و بلندگو را خاموش می کند. ساکت می شود. به اتاقش بازمی گردد.) کجا بودم؟... کسینوس... آه، نه ایستگاه کنترل! (پنجره را باز می کند، سرش را بیرون می آورد و فریاد می زند.) اولیانا آندریونا! همسر عزیز و قیمتی تون کجاست؟ نمی شنوم! اولیانا آندریونا، مگه نگفتم بلندگو رو قطع کنه. نمی شنوم... گفتم بلندگو رو قطع کنه! بگین تحمل کنه من براش فرستنده نصب می کنم! استرالیا رو هم می گیره! بگو بهش با ایوان گروزنیش من رو کشته! بعد هم چه قدر خِرخِر می کنه! بله، بلندگو خِرخِر می کنه! من وقت ندارم! تو سرم همه ش ناقوس زنگ می زنه. نمی شنوم! خیلی خوب. (پنجره را می بندد.) کجا بودم؟... کُسینوس؟... شقیقه هام درد می کنن... زینایدا کجاست؟ الان باید چای بخورم. (به طرف پنجره می رود.) چه آدم عجیبی... با دستکش سیاه... چی می خواد؟ (می نشیند.) نه. یک بار دیگه امتحان می کنم. (دکمه های دستگاه را فشار می دهد، صدای موزونی از دوردست به گوش می رسد و چند لامپ کور سویی می زنند و رنگ شان عوض می شود.) کُسینوس و ناقوس... (این را روی کاغذی می نویسد.) کسینوس و ناقوس... و ناقوس... یعنی کسینوس (دهن دره می کند.) زنگ می زنه، خِرخِر می کنه... ایستگاه کنترل، موزیک... (آب دهانش روی دستگاه می چکد.)

نور لامپ ها تغییر می کند. اتاق تیمافیف در تاریکی فرو می رود، و فقط صدای موزونی از دور شنیده می شود. قسمت جلوی صحنه روشن می شود و زینایدا میخایلوونا در آن ظاهر می شود.

زینایدا: (در جلوی صحنه به صدای آهنگین گوش می کند.) خونه است. یواش یواش دیگه دارم می ترسم، نکنه با این دستگاه ها به کل عقل از سرش پریده باشه. بیچاره!... حالا این جا یک ضربه ی دیگه هم من... سه بار طلاق گرفتم... سه بار، زوزین رو حساب نمی کنم... هیچ وقت ان قدر تشویش نداشتم. (صورتش را پودر می زند.) خوب بریم جلو ببینیم چی می شه! بهتره اول برم این گره ی کور رو باز کنم... (در می زند.) کوکا، باز کن.
تیمافیف: (در تاریکی) لعنت به تو!... باز کی اون جاست؟
زینایدا: منم.

اتاق تیمافیف روشن می شود. او در را به همراه دستگاه گیرنده ی رادیویی باز می کند. دستگاه عجیب و غریبی در دست دارد.

کوکا، تو هنوز نخوابیدی؟ این دستگاه آخرش تو رو می کشه. نباید این کار رو ادامه بدی! من رو ببخش کوکا، ولی دوستانم می گن دیدن آینده و گذشته امکان پذیر نیست. ایده ی عاقلانه ای نیست. کوکچکا(۳). فقط یک ایده آله.
تیمافیف: من معتقدم این دوستان و آشنایان تو، زینچکا،(۴) نمی تونن این مسائل رو خوب تحلیل کنن. برای این کار باید یک تخصصی چیزی هم داشته باشن.
زینایدا: ببخشید، کوکا، ولی بین اون ها متخصصین خیلی خوب هم هست.
تیمافیف: نه متوجه نیستی، یک جایی یک اشتباه کوچکی وجود داره! همین جاها، من احساسش می کنم، این سرگردونی به خاطر اونه! بالاخره پیداش می کنم.
زینایدا: نه، تو می خوای معجزه کنی!

سکوت. تیمافیف مشغول محاسبه می شود.

من رو ببخش که مزاحم می شم، باید یک خبر خیلی بد بهت بدم... نه، چی کار کنم؟... امروز تو کافه دستکش هام رو دزدیدن، نه، نمی تونم دیگه... من شک دارم که میز بغلی... متوجه هستی من چی می گم؟
تیمافیف: نه... چه میزی؟
زینایدا: خدای من، به خاطر این ماشین تو به کل خنگ شدی!
تیمافیف: خوب دستکش هات... دستکش هات چی شدن؟
زینایدا: مسئله این نیست، من عاشق یکی دیگه شدم. این جوری شد دیگه!

تیمافیف با چهره ای احمقانه به زینایدا نگاه می کند.

فقط تو رو به خدا مخالفت نکن... داستانی هم لازم نیست. حتماً که آدم ها نباید از هم دیگه دراماتیک جدا بشن؟ کوکا، قبول کن که لازم نیست. این دفعه احساس واقعیه، قبل از این هم هرچی تو زندگی من بوده وهم و خیال بوده... حتماً می پرسی اون کیه؟ حتماً هم فکر می کنی اون مالچانوفسکیه؟ نه، آماده باش، اون کارگردان سینماست، خیلی هم با استعداده... دیگه مخفی کاری بسه، اون یاکینه.
تیمافیف: خوب پس...

سکوت.

زینایدا: البته عجیبه! بار اوله که همچین چیزی تو زندگی من اتفاق می افته. همون طور که به اون خبر دادن زنش یکی دیگه رو بهش ترجیح داده، من هم یکی دیگه رو به تو ترجیح دادم البته یک کمی بی ادبیه ولی چه می شه کرد!
تیمافیف: اون... آخه این... چه طور اون... بلونده، قد بلنده؟
زینایدا: خوب این دیگه فضولیه! تا این قدر علاقه مندی به مسائل زنت! اون بلونده مالچانوفسکی بود! ولی من یاکین رو می خوام که خیلی با استعداده!

سکوت.

نمی پرسی کجا می خوایم زندگی کنیم؟ ساعت پنج من باهاش می رم گاگری یک جایی رو برای فیلم برداری انتخاب کنیم، وقتی هم برگشتیم باید بهش یک آپارتمان تو یک ساختمون جدید بدن، البته اگه دروغ نگه...
تیمافیف: (ساکت) حتماً دروغ می گه.
زینایدا: تو شب های بی خوابی، خیلی فکر کردم، حالا متوجه شدم که ما به درد هم دیگه نمی خوریم. من همه ش تو سینما... تو هنر، تو همه ش با این دستگاه... اما به هرحال من آرامش تو رو به هم می زنم! برای چی الکی دارم قضیه رو کشش می دم. خوب، چه می شه کرد... (به پشت صحنه می رود و چمدانش را می آورد.)
تیمافیف: صد و چهل... صد و پنجاه وسه روبل... دیگه ندارم.
زینایدا: تو جیب کتت رو نگاه کن.
تیمافیف: (نگاه می کند.) تو کتم نیست.
زینایدا: خوب من رو ببوس. خداحافظ، کوکا. به هرحال یک کمی غم انگیزه... خوب ما باهم یازده ماه زندگی کردیم!... عجیبه! واقعاً عجیبه!

تیمافیف، زینایدا را می بوسد.

اما فعلاً اسم من رو از ساکنین ساختمون حذف نکن. معلوم نیست چی ممکنه پیش بیاد. هرچند، می دونم تو هیچ وقت آدم پستی نبودی. (به قسمت جلوی صحنه می آید و در جلویی را پشت سرش می بندد.)
تیمافیف: (به صورت احمقانه ای به جای پای او خیره مانده.) تنها... چی شد که این جوری ازدواج کردم؟ با کی؟ برای چی؟ این چه جور زنی بود؟ (به دستگاه می پردازد.) تنها... اما محکومش نمی کنم. واقعاً چه طور می شه با من زندگی کرد؟ خوب چه می شه کرد، تنها شدم، تنها! حالا دیگه کسی مزاحمم نمی شه... پونزده... شونزده...

صدای آهنگین. در قسمت جلو صدای زنگ. بعد صدای زنگی خشن و ممتد.

چه طور می شه تو همچین شرایطی کار کرد!... (به جلوی صحنه می آید و در جلویی را باز می کند.)

اولیانا آندریونا وارد می شود.

اولیانا: سلام رفیق تیمافیف، ایوان واسیلویچ پیش شما نیومده؟
تیمافیف: نه.
اولیانا: به زینایدا بگین که ماریا استپانونا گفته آنا ایوان ونا وسایل مانیکور خارجی داره، اگه زینایدا...
تیمافیف: من هیچ پیغامی نمی تونم به زینایدا میخایلوونا برسونم، برای این که رفته.
اولیانا: کجا رفته؟
تیمافیف: با عشقش به قفقاز رفته، بعدش هم با هم دیگه تو یک خونه ی جدید زندگی می کنن، البته اگه طرف دروغ نگفته باشه...
اولیانا: چی؟ با عشقش؟! خوب، که این طور! اون وقت شما درباره ی این مسئله ان قدر راحت صحبت می کنین. چه آدم جالبی هستین شما!
تیمافیف: اولیانا آندریونا، شما مزاحمین.
اولیانا: آخ، ببخشید! معذالک شما چنان شخصیتی دارین، رفیق تیمافیف! که اگه من هم جای زینایدا میخایلوونا بودم شما رو ترک می کردم.
تیمافیف: اگه شما جای زینایدا میخایلوونا بودین، من خودم رو دار می زدم.
اولیانا: شما حق ندارین با یک خانوم این جوری صحبت کنین، بی ادب. (خارج می شود.)
تیمافیف: (به اتاق خود بازمی گردد.) عروسک لعنتی!

دکمه ای از دستگاه را فشار می دهد، اتاق در تاریکی ناپدید می شود. درِ جلویی قبل از اتاق ها آرام باز می شود، و درِ چهار چوب آن میلوسلاوسکی ظاهر می شود. لباس احمقانه ای پوشیده، صورتش را مثل هنرمندان تراشیده و دستکش سیاه به دست کرده است. کنار در اتاق تیمافیف گوش می ایستد.

مقدمه ی مترجم

میخاییل آفاناسیویچ بولگاکف (۱۸۹۱-۱۹۴۰) را نمی توان به طور کامل نویسنده ی آثار تخیلی محسوب کرد. البته تفکرات تخیلی ـ فانتزی او بیش تر در نوشته های متاخر وی به اوج می رسد. در آثار سال های جوانی بولگاکف مولفه های خیال پردازانه برای ترسیم دنیایی ایده آل، ولی واقعی، بیش تر به چشم می خورد. شاید بتوان این گرایش بولگاکف به فانتزی و تخیل در نوشته هایش را پس از ۱۹۱۷ امری عمومی در میان نویسندگان دورانش دانست. بحران اقتصادی و گرسنگی و همچنین فضای سانسور و کنترل در روسیه ی پس از مرگ لنین و به قدرت رسیدن استالین، این گرایش به فانتزی و تخیل را در نوشته های بولگاکف و تمام هم عصران وی هم چون الکساندر بلوک، مایاکوفسکی و دیگر نویسنده های آن دوران تشدید کرد. در سال ۱۹۲۴ بولگاکف به سختی توانست رمان کوتاه تخم مرغ شوم را به چاپ برساند. یک سال بعد بولگاکف با چاپ دو اثر دیگر درباره ی زندگی پس از مرگ به نام های زیرزمین و بی گناهی را از دست داده اند، نارضایتی خود از انقلاب و به گونه ای گرایش و باورهای مذهب خود را نشان داد.
بولگاکف در خانواده ای به دنیا آمده بود که هردو پدربزرگش کشیش بودند و پدرش مدرس علم کلام و الاهیات در آکادمی کیف بود. دوران کودکی وی دورانی آمیخته با تعلیمات مذهبی بود. ولی شاید بتوان سال ۱۹۱۰ را در زندگی او در رابطه با مذهب نقطه ی عطفی دانست. خواهر بولگاکف، نادژدا آفاناسیونا همان سال در دفتر یادداشت خاطرات روزانه ی خود نوشته است: «میشا امسال روزه نگرفت، و به نظر می آید بالاخره درباره ی خود و مذهبش تصمیمی گرفته باشد.» به روایت کورایف، یکی از نزدیکان خانوادگی وی: «او دیگر هم چون یک اُرتودکس واقعی با خود صلیب حمل نمی کند و احکام شریعت را به جا نمی آورد. باوجود این راضی است و در ۱۸ سالگی برای خودباوری جدید و تعدیل شده پیشه کرده است. هیچ گاه به خدا اهانت روا نمی دارد و برعکس در بیماری و لحظات سخت زندگی، او را یاد می کند.» با توجه به این مسئله در آثار بولگاکف دو عنصر متضاد درهم تنیده به چشم می خورد: الهام های شاعرانه ی احساسی او که کمی با گذشته و آموزه های مذهبی او آمیخته است و دیگر ظهور اندیشه ی جدید و تحولات تفکری روسیه. با آن که بولگاکف انقلاب روسیه را دوست نداشت، تغییرات ماهوی خود را پس از مرگ پدر و مهاجرت به مسکو مدیون فضایی بود که سوسیالیست ها و انقلاب به وجود آوردند. به همین علت برای فرار از سقوط مفهوم زندگی در آثارش، به فانتزی و زمان های غیرعادی روی آورد و باوجود تغییرات بنیادی هیچ گاه حاضر نشد حتی به سفارش اثری در ضدیت با مذهب خلق کند. یرمولنسکی یکی از مفسران آثار بولگاکف نقل می کند: «او به خدا و زندگی پس از مرگ باور داشت. همان طور که در سال ۱۹۳۲ بر فصلی از مرشد و مارگاریتا، در حالی که از بیماری رنج می برد، نوشته است: خدایا کمک کن رمان را به پایان ببرم. و هم چنین در سال ۱۹۴۰ کمی پیش از مرگش در جایی گفت: من فکر می کنم مرگ ادامه ی زندگی است، فقط ما دیگر نمی توانیم چیزی بیان کنیم، چه طور ممکن است...»
پس از نگارش رمان دل سگ در زمستان ۱۹۲۶ و ناتوان از به چاپ رساندن آن در روسیه، بولگاکف به نگارش مجموعه ای از آثار دراماتیک و فانتزی روی آورد که از آن میان می توان به جزیره ی سرخ، آدم و حوا، سعادت و ایوان: واسیلویچ، اشاره کرد. او جزیره ی سرخ را در اواسط دهه ی بیست و بقیه را در دهه ی سی میلادی به نگارش درآورد. دهه ی سی مرز بین دوران موفقیت های نسبی وی و دوران سکوت او و ناکامی هایش در به چاپ رساندن آثارش تا پایان زندگی است.
تایروف و مایرهولد صرف نظر از همه ی اتفاقاتی که برای نمایش نامه های بولگاکف می افتاد، او را ظهور یک استعداد تازه دانستند، تا جایی که تئاتر واختانگف و آکادمی تئاتر هنری مسکو (مخات)(۱) نیز طالب اجرای نمایش نامه ای از بولگاکف شدند. اما منتقدان حکومتی نمایش نامه های او را نوشته های افترا آمیز و تقلیدی خواندند.
پس از آن که چند سال که هیچ نمایشی از نمایش نامه های بولگاکف به روی صحنه نرفت، و هیچ نوشته ای از او به چاپ نرسید. بولگاکف به صورت اتفاقی با استالین در تئاتر هنری مسکو گفت وگوی کوتاهی کرد، که در زندگی دراماتیک او هیچ روزنه ی امیدی ایجاد نکرد. تنها حاصل این گفت وگو، آدم و حوا و نمایش دیگر بولگاکف بود که در ژانر آخرالزمانی، با داستانی تخیلی از جنگ با گازهای شیمیایی، نوشته شد. اما این نمایش نامه هم امکان نشر و اجرای صحنه‎ای را در زمان حیات بولگاکف نیافت. تنها سی سال پس از مرگ وی در پاریس به چاپ رسید و در اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۸۷ منتشر شد.
سعادت نمایش نامه ی فانتزی است که بولگاکف در سال ۱۹۳۴ نوشت. این اثر نیز هم چون دیگر آثار او امکان انتشار و اجرا در زمان حیات نویسنده را به دست نیاورد. ولی به موضوع جدید و جالبی در زمان خود پرداخت. در صحنه ی پایانی این نمایش یکی از پادشاهان قرن شانزده روسیه ظاهر می شود که حضور این شخصیت در نمایش دستمایه ی نمایش فانتزی بعدی بولگاکف، ایوان: واسیلویچ، شد.
ایوان: واسیلویچ در فاصله ی سال‎های ۱۹۳۴ تا ۱۹۳۶ به نگارش درآمد. این نمایش به گونه ای با الهام از نمایش نامه ی سعادت نوشته شد، و موضوع اصلی این دو نمایش نامه پرداختن به اختراع ماشین زمان و حرکت در زمان است، که بعدها به شکلی قوام یافته تر در مرشد و مارگاریتا، برترین اثر بولگاکف تکرار شده است. به هر حال این نمایش نامه هم توفیق اجرا را به دست نیاورد و تنها در سال ۱۹۶۵ اولین چاپ این آن در روسیه روانه ی بازار کتاب شد. در صحنه های این نمایش «ایوان مخوف» تزار خون خوار روسیه ی قرن شانزده، درگیر مسائل و مشکلات روسیه ی دوران پس از انقلاب و دنیای قرن بیستم می شود. البته تمام اشارات و خصوصیات شخصیت ایوان واسیلویچ گروزنین (ایوان مخوف)، برگرفته از تاریخ، نامه‎ها و مستندات تاریخی استوار است. نمایش ایوان واسیلویچ در ابتدا بر اساس قراردادی با تئاتر ساتیر، یکی از تئاتر های مهم مسکو، نوشته شد. ولی باز هم از اجرا و چاپ آن ممانعت به عمل آمد. بعدها این نمایش در سال ۱۹۷۳ دستمایه ی ساخت یک فیلم سینمایی کمدی به کارگردانی «لئونید گایدای» به نام ایوان: واسیلویچ شغل خود را تغییر می‎دهد، شد، که در روسیه ی دوران برژنف با استقبال قشر های مختلف جامعه ی روسیه روبه رو شد.
بولگاکف تا پایان حیات خویش در سال ۱۹۴۰ رمان و آثار دراماتیک دیگری به رشته ی تحریر درآورد، ولی اکثر این آثار در دهه ی هفتاد و هشتاد میلادی به چاپ رسید و سال ها پس از مرگ مولف از اقبال عمومی برخوردار شدند.

نظرات کاربران درباره کتاب ایوان واسیلویچ

ترجمه بد و پر از ایراد است. با یک بار روخوانی خیلی از ایرادها برطرف میشود.
در 2 سال پیش توسط ama...ri9