فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سوپر قندعسل

کتاب سوپر قندعسل

نسخه الکترونیک کتاب سوپر قندعسل به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سوپر قندعسل

یادتان هست پیتر چقدر از دست برادر کوچکش ، قندعسل عاصی بود. سروکله زدن با قندعسل کم بود حالا پدر و مادرش می‌خواهند دوباره بچه‌دار شوند. خدا به داد پیتر برسد اگر این بچه هم شبیه قندعسل از آب دربیاید! آنوقت معلوم نیست پیتر جتن سالم به در می‌یرد یا نه؟

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.98 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سوپر قندعسل

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:





۱. پیتر، حدس بزن چی شده؟

زندگی مان خیلی عادی پیش می رفت که یک دفعه مادر و پدرم خبری را کوبیدند تو صورتم. شترق! درست همین جوری!
قبل از شام، مامان گفت: «پیتر، یک خبر خوب برات داریم!» داشت برای سالاد، هویج خرد می کرد. یک دانه برداشتم و گذاشتم دهنم.
پرسیدم: «چه خبری؟» فکر کردم حتماً پدرم مدیرعامل شرکت شان شده. شاید هم معلمم تلفن کرده، گفته با اینکه نمره های کلاس پنجمم خیلی هم درخشان نشدند، بی بروبرگرد از همه ی بچه های کلاس مان باهوش ترم، که مامان برگشت گفت: «پیتر، ما داریم بچه دار می شیم.»
پرسیدم: «ما داریم چی می شیم؟» به سرفه افتادم. بابا مجبور شد محکم به پشتم بزند. تکه های خیلی ریز جویده شده ی هویج از گلوم پرید بیرون و رو پیشخان آشپزخانه پخش شد؛ مامان با اسفنج پاک شان کرد.
بابا گفت: «ما داریم بچه دار می شیم.»
از مامان پرسیدم: «یعنی شما حامله ای؟»
به شکمش دست کشید و گفت: «بله. تقریباً چهار ماهمه!»
ــ چهار ماهه! یعنی چهار ماهه می دونستید حامله اید و اون وقت تازه الان دارید به من می گید؟
بابا گفت: «اول می خواستیم مطمئن شیم.»
ــ یعنی چهار ماه طول کشید تا مطمئن شید؟
مامان گفت: «امروز جلسه ی دومی بود که دکتر من رو می دید. معاینه ام که کرد گفت بچه فوریه به دنیا می آد.» دستش را دراز کرد تا روی موهام دست بکشد و به خیال خودش نازم کند که سرم را دزدیدم و از سر راهش کنار رفتم که حتی انگشتش هم بهم نخورد.
بابا درِ قابلمه ی رو اجاق گاز را برداشت و خورشت را هم زد. مامان هم دوباره برگشت سر هویج خردکردنش، انگار داشتیم درباره ی وضع هوا با هم حرف می زدیم.
جیغم درآمد: «چطور دل تون اومد؟ این چه بلایی بود سرمون آوردید؟ مگه همون یکی بس نبود؟»
هر دو خشک شان زد.
به جیغ کشیدنم ادامه دادم: «وای! یک قندعسل دیگه! همین یکی رو کم داشتیم.» برگشتم و عصبانی و دلخور دویدم طرف راهرو.
برادر چهارساله ام، قندعسل، تو اتاق نشیمن نشسته بود و داشت بیسکویت شور تو دهانش می چپاند و مثل دیوانه ها به کارتون "سسمی" که از تلویزیون پخش می شد می خندید. ایستادم و نگاهش کردم. فکر کردم، تمام آن بدبختی ها را باید از اول شروع کنم. تمام آن لگدپرانی ها، جیغ کشیدن ها، کثافت کاری ها و همه ی کارهای بدی را که قندعسل می کرد و می کند، باید یک بار دیگر تحمل کنم. خونم به جوش آمد و از شدت عصبانیت یک لگد محکم کوبیدم تو دیوار اتاق.
قندعسل روش را کرد بهم و گفت: «سلام پی ته.»
سرش داد کشیدم: «دنیا عذابی بزرگ تر از تو به خودش ندیده!»
او هم یک مشت بیسکویت پرت کرد طرفم.
به اتاقم دویدم و در را آن قدر محکم پشت سرم بستم که نقشه ی کره ی زمین از دیوار کنده شد و رو تختم ولو شد. ساک ورزشی ام را از تو کمدم درآوردم و دوتا کشوی گنجه ام را توش خالی کردم. با خودم گفتم، یک قندعسل دیگر! این ها خیال دارند باز یک قندعسل دیگر به دنیا بیاورند!
کسی در اتاقم را زد. بابا بود: «پیتر...!»
گفتم: «برو پی کارت!»
گفت: «می خوام باهات حرف بزنم.»
ــ چه حرفی؟
انگار خودم نمی دانستم!
ــ درباره ی بچه.
ــ کدوم بچه؟
ــ خودت می دونی کدوم بچه.
ــ بچه ی دیگه ای لازم نداریم.
بابا گفت: «چه لازم داشته باشیم و چه نداشته باشیم، بچه داره می آد. پس بهتره تو هم به اومدنش عادت کنی و یک جوری با این قضیه کنار بیای.»
ــ هیچ وقت!
بابا گفت: «فعلاً برو دست هات رو بشور که وقت شامه. بعداً در موردش با هم حرف می زنیم.»
ــ گرسنه ام نیست.
زیپ ساکم را بستم، کتم را برداشتم و در اتاقم را باز کردم. هیچ کس پشت در نبود. از راهرو گذشتم و برگشتم پیش پدر و مادرم که هنوز تو آشپزخانه بودند.
به شان خبر دادم: «من دارم می رم. دیگه حاضر نیستم اینجا بمونم تا یک قندعسل دیگه به دنیا بیاد. من رفتم، خداحافظ.»
ولی از جام تکان نخوردم تا واکنش شان را ببینم.
مامان پرسید: «حالا کجا خیال داری بری؟» و چهارتا بشقاب از تو کابینت درآورد و دست بابا داد که رو میز بگذارد.
ــ می رم پیش جیمی فارگو.
راستش تا آن لحظه حتی بهش فکر هم نکرده بودم.
مامان گفت: «اون ها خودشون تو یک آپارتمان یک خوابه ی کوچیک زندگی می کنن. جاتون تنگ می شه!»
ــ پس می رم پیش مامان بزرگ، از دیدنم خوشحال می شه.
ــ مامان بزرگ این هفته رفته بوستون دیدن خاله لیندا.
ــ آره؟
مامان گفت: «فعلاً برو دست هات رو بشور که وقت شامه. بعد، سر فرصت تصمیم بگیر کجا می خوای بری.»
نمی خواستم به روی خودم بیاورم که گرسنه ام، اما واقعاً گرسنه ام بود. بوهای خوبی که از تو قابلمه و ماهیتابه های روی اجاق بلند شده بود حسابی دهانم را آب انداخته بود. ساکم را رو زمین انداختم و به دست شویی ته راهرو رفتم.
قندعسل درست جلوی دست شویی رو چارپایه اش ایستاده بود و تا سه سانتیمتری دستش کف صابون بالا آمده بود. تا من را دید گفت: «سلام، تو بِرتی؟» ادای برنامه ی تلویزیونی "خیابان سسمی" را درمی آورد. دست کوچولو و کف صابونی اش را جلو آورد تا با من دست بدهد: «من ارنی ام، خوشوقتم.»
بهش گفتم: «آستین هات رو بزن بالا. باز که کثافت کاری راه انداختی!»
با آواز خواند: «کثافت، کثافت... می دونی عاشقتم کثافت.»
گفتم: «می دونیم... می دونیم!»
دستم را زیر شیر آب گرفتم و با شلوارم خشک کردم.
سر میز شام، قندعسل از صندلی بالا رفت تا قدش به میز برسد. دیگر حاضر نبود رو صندلی مخصوص بچه ها بنشیند، باید رو صندلی زانو می زد. جابه جا که شد، گفت: «پی ته دست هاش رو به هم نمالید. فقط زیر آب گرفت.»
خواستم بهش بگویم: «آخه تو بچه ی فسقلی...» که دیدم مشغول وراجی با پدرم شد: «سلام، من برتم. شما ارنی اید.»
پدرم هم بازی اش گرفت و گفت: «بله، خودمم. شما خوبید، آقا برت؟»
قندعسل گفت: «الان به تون می گم. جگرم سبز شده و ناخن های پام هم دارن می افتن.»
پدرم گفت: «خیلی بد شد! خدارو چه دیدی؟ شاید فردا روز بهتری باشه!»
قندعسل گفت: «بله، شاید.»
با تاسف سرم را تکان دادم. یک عالمه پوره ی سیب زمینی تو بشقابم تلنبار کردم، بعد هم کلی سُس گوشت روش خالی کردم و گفتم: «یادتونه اون باری که با قندعسل رفته بودیم بهشت همبرگر، چطوری همه ی پوره های سیب زمینیش رو روی دیوار رستوران مالید؟»
قندعسل با علاقه پرسید: «من این کارو کردم؟»
گفتم: «بله، بعدش هم تمام نخودفرنگی های بشقابت رو روی سرت خالی کردی.»
مادرم به خنده افتاد و گفت: «پاک یادم رفته بود.»
گفتم: «کاش قبل از اینکه دوباره هوس بچه د ارشدن می کردید، یادتون می افتاد!»
قندعسل پرسید: «بچه؟»
پدر و مادرم نگاهم کردند. موضوع دستم آمد؛ آن ها هنوز آن خبر محشر را به قندعسل نداده بودند!
مامان گفت: «بله. ما داریم بچه دار می شیم.»
قندعسل پرسید: «فردا؟»
مامان گفت: «نه. فردا که نه.»
قندعسل گفت: «پس کی؟»
بابا گفت: «فوریه.»
قندعسل از حفظ شروع کرد به گفتن اسم ماه ها: «ژانویه، فوریه، مارس، آوریل، می، جون، جولای...»
گفتم: «باشه... باشه...همه می دونن تو چقدر نابغه ای؟»
ــ ده، بیست، سی، چهل، پنجاه، شصت...
گفتم: «بس کن!»
ــ الف، ب، پ، ت، ث، سین، جیم، ه، میم...
گفتم: «یکی این رو ساکت کنه!»
قندعسل چند دقیقه ای ساکت شد، اما بعد پرسید: «چه جور بچه ای می شه؟»
گفتم: «امیدوارم مثل تو نشه!»
ــ چرا؟ من که بچه ی خوبی بودم، مگه نه مامانی؟
مامان گفت: «تو بچه ی جالبی بودی!»
قندعسل گفت: «دیدی؟ من بچه ی جالبی بودم!»
مامان گفت: «پیتر بچه ی شیرینی بود، خیلی هم ساکت بود.»
به مامان گفتم: «شانس آوردید بچه ی اول تون من بودم وگرنه امکان نداشت دیگه بچه دار شید.»
قندعسل پرسید: «من هم بچه ی ساکتی بودم؟»
بابا گفت: «ساکت که چه عرض کنم!»
قندعسل گفت: «من می خوام بچه رو ببینم.»
ــ می بینیش.
ــ الان!
بابا گفت: «الان که نمی شه!»
قندعسل گفت: «چرا نمی شه؟»
مامان گفت: «چون تو دل منه.»
فکر کردم، الان است که آن سوال معروف را که بچه ها از کجا می آیند بپرسد. اگر بپرسد، نمی دانم مامان و بابا می خواهند چه جوابی بهش بدهند. خوشبختانه هیچ سوالی نکرد، اما قاشقش را تق تق به بشقابش زد و داد زد: «می خوام ببینمش، می خوام ببینمش!»
بابا گفت: «تا فوریه باید صبر کنی. مثل ما.»
قندعسل جیغ کشید: «نخیرم، همین الان، همین الان!»
فکر کردم، این اوضاع را باید برای پنج سال دیگر تحمل کنیم. شاید هم بیشتر. تازه از کجا معلوم این ها نخواهند همین طور پشت سر هم بچه دار شوند، یکی پشت سر آن یکی. نخیر، ماندن اینجا فایده ندارد. برای همین گفتم: «ببخشید!» و بلند شدم. به آشپزخانه رفتم و ساکم را برداشتم. تو درگاه در ایستادم و بلند گفتم: «خب دیگه من رفتم.» و برا شان دست تکان دادم و خداحافظی کردم.
قندعسل پرسید: «پی ته کجا داره می ره؟»
گفتم: «دارم فرار می کنم. یک روزی برمی گردم به تون سر می زنم.»
ــ نه، پی ته... نرو!
و از صندلی اش پایین پرید و به طرفم دوید. به پام چسبید و گریه وزاری راه انداخت: «پی ته... پی ته... نرو. منم ببر.»
سعی کردم از پام جداش کنم، نتوانستم. وقتی چیزی بخواهد زورش زیاد می شود! اول به پدرم و مادرم و بعد به قندعسل نگاه کردم. درست مثل موقعی که لاکی ازم بیسکویت می خواهد، با نگاهش التماسم می کرد.
گفتم: «کاش می شد زودتر فهمید چه جور بچه ای از آب درمی آد!»
بابا گفت: «دل رو بزن به دریا، بمون ببین چی می شه. هیچ بعید نیست مثل قندعسل نشه!»
جواب دادم: «از کجا معلوم؟ اتفاقاً هیچ بعید نیست مثل قندعسل بشه!»
قندعسل همچنان سفت به پام چسبیده بود: «من یک بچه ی جالب می خوام، مثل خودم.»
آهی کشیدم و به مامان و بابا گفتم: «فکرش رو هم نکنید بذارم بچه رو تو اتاق من بخوابونید.»
مامان گفت: «بچه همین جا می خوابه، تو همین قسمت ناهارخوری.»
ــ اون وقت ما کجا غذا می خوریم؟
مامان گفت: «بالاخره یک فکری می کنیم.»
ساکم را رو زمین انداختم و باز پام را کشیدم تا قندعسل ولم کند. بهش گفتم: «باشه. فعلاً می مونم، اما بچه که دنیا اومد، اگه دیدم خوشم نمی آد، می رم.»
قندعسل گفت: «منم همین طور. خدا یک نی نی کوچولوی بوگندو هم به سام داده. خیلی بو گند می ده، پیف، پیف، پیف.» و دماغش را گرفت.
بابا پرسید: «کی دسر می خواد؟ پودینگ وانیلی داریم.»
قندعسل داد زد: «من می خوام... من می خوام...» پام را ول کرد و دوباره از صندلی اش بالا رفت.
بابا گفت: «پیتر تو چی؟»
ــ باشه.
و برگشتم سر جام نشستم.
مامان دوباره دستش را دراز کرد تا روی موهام دست بکشد. این بار گذاشتم نازم کند.

نظرات کاربران درباره کتاب سوپر قندعسل

خیلی کتاب باحالیه من که خوشم اومد
در 5 ماه پیش توسط sad...000