فیدیبو نماینده قانونی تسنیم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب درسهایی از امام

کتاب درسهایی از امام
ره، درسهايی از اخلاق امام

نسخه الکترونیک کتاب درسهایی از امام به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب درسهایی از امام

در بیستم جمادی الثانی سال ۱۳۲۰ هجری قمری مطابق با اول مهر سال ۱۲۸۱ هجری شمسی در شهرستان خمین از توابع استان مرکزی در خانواده‌ای اهل علم متولد گردیدند. پدرشان مرحوم آیت‌الله‌ سید مصطفی موسوی از معاصرین مرحوم آیت‌الله‌ العظمی میرزای شیرازی بودند که پس از پایان تحصیلات و رسیدن به درجه اجتهاد به ایران بازگشتند. بیش از پنج ماه از تولد ایشان نمی‌گذشت که پدرشان به دست خوانین زورگوی منطقه در راه بازگشت از اراک به خمین به شهادت رسیدند و بدین ترتیب بود که دوران کودکی را با رنج یتیمی تحت سرپرستی مادر مؤمنه‌اش خانم هاجر (دختر مرحوم آقا میرزا احمد مجتهد خوانساری) و عمه مکرمه‌اش (صاحبه خانم) سپری کردند. تا اینکه در سن ۱۵ سالگی از نعمت وجود آن دو عزیز هم محروم گردیدند. ایشان دوران دانش آموزی را در شهر خمین در مکتبخانه مرحوم ملا ابوالقاسم آغاز کردند و پس از طی دروس ابتدایی و مقدماتی و فراگیری مقداری از علوم ادبیات عرب و منطق و دروس اعتقادی در سن ۲۰ سالگی برای ادامه تحصیل عازم حوزه علمیه اراک گردیدند و پس از یکسال توقف در اراک به دنبال هجرت آیت‌الله‌ العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی به قم (در سال ۱۳۴۰ هجری قمری مطابق با سال ۱۳۰۰ هجری شمسی) ایشان نیز به قم هجرت کردند و درسهای سطوح حوزوی (مشتمل بر کتابهای قوانین، رسائل، مکاسب و کفایة الاصول) را نزد مرحوم آیت‌الله‌ سید محمد تقی خوانساری و بیشتر نزد مرحوم آیت‌الله‌ سید علی یثربی کاشانی فراگرفتند. و عمده تحصیلات خارج (عالی) فقه و اصول را نزد بنیانگذار حوزه علمیه قم مرحوم آیت‌الله‌ العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی، گذرانده‌اند.

ادامه...
  • ناشر تسنیم
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.03 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب درسهایی از امام

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول: اخلاق در خانواده

احترام به بزرگان خانواده

احترام به برادر بزرگتر

رحیمیان محمد حسن: بارها و بارها شاهد احترام بیش از حد امام نسبت به آیت الله پسندیده بودیم. ایشان به عنوان برادر بزرگتر و استاد امام در دوران کودکی و نوجوانی در حد یک استاد و شبیه یک پدر، مورد احترام امام قرار می گرفت. مجلس انس امام با برادر بزرگترشان به دور از مسائل سیاسی و رهبری جهان اسلام، احوالپرسی و تفحص از مشکلات احتمالی برادر بود. «۱»

جلوتر از شما نخواهم رفت

امام جمارانی سید مهدی: روز ۱۲ بهمن ۵۷ وقتی هواپیمای امام در فرودگاه تهران به زمین نشست، آیت الله پسندیده برادر امام به استقبال ایشان به داخل هواپیما رفتند. امام به حسب روحیه ای که داشتند فرمودند آقای پسندیده جلوتر از ایشان از هواپیما خارج شود، چون هیچ گاه امام در راه رفتن از برادر بزرگترشان سبقت نمی گرفتند. از طرفی به دلیل حساسیت سیاسیِ ورود امام آقای پسندیده هم نمی توانستند جلوتر از امام راه بیفتند. امام فرمودند: «پس شما جلوتر از ما از هواپیما پایین بروید والاّ من جلوتر از شما نخواهم رفت».«۲»

آیین همسرداری

همسرم باید همفکر من باشد

مصطفوی فریده: ملاک امام برای ازدواج این بود که از یک خانواده متدین و شناخته شده، همسر بگیرند. وقتی که خودشان هم قصد ازدواج داشتند فرموده بودند: «من نمی خواهم از خمین همسر بگیرم، چون می خواهم کفو (همطراز) خودم باشد. اگر خودم درس می خوانم، می خواهم همسری بگیرم که همفکر من باشد. در نتیجه باید از قم زن بگیرم و از خانواده روحانی و هم شان خودم باشد».
آقای لواسانی به امام گفت: «آقای ثقفی و خانواده اش این خصوصیات را دارند، علاوه بر اینکه متدینند، از لحاظ فکری نیز روشنفکرند». سرانجام پس از خواستگاری و مراسم معمول، امام منزلی در قم اجاره کردند و جهیزیه خانم را آوردند و عروسی کردند. «۳»

من خرافاتی نیستم

ثقفی خدیجه: من از ایشان خیلی راضی هستم، همیشه احترام مرا داشته اند، هیچ وقت با تندی صحبت نمی کنند.
اگر لباس و حتی چای بخواهند، می گویند: «ممکن است بگویید به من فلان لباس را بدهند؟» حتی گاهی خودشان چایشان را می ریزند. حضرت امام نظم و دقت بی نظیری در کارها دارند. در خانواده ما مثالی داریم که می گوییم باید ساعتهای خود را با توجه به حرکات و عبادات امام کوک کنیم، چون تمام امور ایشان با برنامه ریزی و با توجه به دقیقه و ساعت اجرا می شود. وقتی که با هم ازدواج کردیم من ۱۶ سال داشتم ـ حدود ۵۵ سال پیش ازدواج کردیم ـ در آن زمان امام حدود ۲۷، ۲۸ سال سن داشتند، در هنگام ازدواج، امام به من گفتند:
«ببین من خرافاتی نیستم، ولی می خواهم که شما واجبات را رعایت کنید». بحمدالله صاحب ۶ فرزند شدیم که در تربیت آنها امام به من اختیارات لازم را داده بودند. من هنگام ازدواج تا کلاس هشتم درس خوانده بودم و بعدا هم در محضر امام ۸ سال دروس عربی و فقه خواندم. «۴»

الهی قربانت بروم

نامه امام خمینی(ره) به همسرشان: تصدّقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را به سلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ] من با هر شدتی باشد می گذرد ولی بحمدالله تاکنون هرچه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم.(۱) حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد. «۵»

شبها مطالعه نکنند

همسر شهید محلاتی: یک بار در همان اوایل درس حضرت امام که ایشان برخی نکات اخلاقی را می فرمودند، حاج آقا برای ما نقل کردند که امروز حضرت امام در درس فرمودند که طلبه های متاهل نباید شبها مطالعه کنند. بلکه شبها را به رسیدن به امورات منزل و رسیدگی به زن و فرزند گذرانده و سحرها را به مطالعه اختصاص دهند. «۶»

تقسیم بچه داری

طباطبایی فاطمه: خانم تعریف می کردند که چون بچه هایشان شبها خیلی گریه می کردند و تا صبح بیدار می ماندند؛ امام شب را تقسیم کرده بودند؛ یعنی مثلاً دو ساعت خودشان از بچه نگهداری می کردند و خانم می خوابیدند و دو ساعت خود می خوابیدند و خانم بچه ها را نگهداری می کرد. روزها بعد از تمام شدن درس، امام ساعتی را به بازی با بچه ها اختصاص می دادند تا کمک خانم در تربیت بچه ها باشند. «۷»

باید با آقا مشورت می کردیم

طباطبایی فاطمه: خانم امام می گفتند وقتی می خواستند با خانواده ای جدید رفت وآمد کنند، باید با امام مشورت می کردند. چون امام به ایشان گفته بودند که ابتدائا و به طور ناشناس خانه کسی نروند. چون ممکن است مناسب نباشد، یا اگر می خواهند بیرون بروند به ایشان بگویند که کجا می خواهند بروند. امام این قیدها را در رابطه با خارج از خانه داشتند، ولی در داخل خانه آزادی مطلق وجود داشت. «۸»

کارهای شخصی به عهده خانم است

مصطفوی زهرا: امام نسبت به مسائل منزل، مادرمان را مختار تام معرفی می کردند و این را خود آقا می خواستند که این طور باشد، مگر به ندرت، آن هم مثلاً با فلان خانواده که از نظر اخلاقی درست نیست، معاشرت نکن، که مادر ما حتما گوش می کنند، چون شاید دو سال یک بار نگویند که فلان کار را انجام بدهید یا چرا انجام دادید. کارهای شخصی مسئولیتش به عهده مادرمان است. در خرج منزل هم همین طور است؛ یعنی از اول خرج دست مادرم بوده، ایشان خودشان را گرفتار نکردند. در صورتی که اگر ما زمان را در نظر بگیریم، آن زمان آقایان خودشان نظارت داشتند بر خرید منزل، حتی درست کردن غذا، اما ایشان خودشان را درگیر این مسائل نمی کردند. «۹»

تا گفتم خانم گفته، چیزی نگفتند

مصطفوی فریده: یادم می آید بچه که بودیم و با توپ توی اتاق بازی می کردیم. توپ را زدیم و شیشه را شکستیم. آقا خیلی ناراحت آمدند که ما را تادیب کنند که چرا این کار را کردیم؟ من گفتم: «خانم به ما گفتند: در اتاق بازی کنید، عیبی ندارد». تا من این را گفتم، ایشان هیچ نگفتند و سرشان را پایین انداختند و از اتاق بیرون رفتند و اگر می خواستند ما را تنبیه کنند، نکردند.«۱۰»

خوش به حال من که چنین همسری دارم

اشراقی زهرا: امام علاقه و محبت وافری به همسرشان داشتند به طوری که از نظر امام همسرشان در یک طرف قرار داشت و بچه هایشان در طرف دیگر و این دوست داشتن با احترام خاصی همراه بود. یادم هست یک بار که خانم مسافرت رفته بودند، آقا خیلی دلتنگی می کردند. وقتی ایشان اخم می کردند، ما به شوخی می گفتیم اگر خانم باشند آقا می خندند، وقتی نباشد آقا ناراحت هستند و اخم می کنند. خلاصه ما هر چه سربه سر آقا گذاشتیم اخم ایشان باز نشد. بالاخره من گفتم خوش به حال خانم که شما اینقدر دوستشان دارید و امام گفتند: «خوش به حال من که چنین همسری دارم. فداکاری که خانم در زندگی کردند، هیچ کس نکرده است.» «۱۱»

احترام مرا نگه می داشتند

ثقفی خدیجه: امام به من خیلی احترام می گذاشتند و خیلی اهمیت می دادند؛ یعنی یک حرف بد یا زشت به من نمی زدند. حتی یک روز به دخترانشان صدیقه و فریده که از پشت بام رفته بودند منزل همسایه اعتراض داشتند و می گفتند در آن خانه نوکر بوده است و از این بابت نگران بودند، ولی من می گفتم که کسی آن جا نبوده است. ایشان حتی در اوج عصبانیت، هرگز بی احترامی و اسائه ادب نمی کردند؛ همیشه در اتاق، جای خوب را به من تعارف می کردند. همیشه تا من نمی آمدم سر سفره، خوردن غذا را شروع نمی کردند، به بچه ها هم می گفتند صبر کنید تا خانم بیاید. اصلاً حرف بد نمی زدند. ولی اینکه من بگویم زندگی مرا به رفاه اداره می کردند، نه. طلبه بودند و نمی خواستند دست پیش این و آن دراز کنند ـ همچنان که پدرم نمی خواست ـ دلشان می خواست با همان بودجه کمی که داشتند زندگی کنند، ولی احترام مرا نگه می داشتند. حتی حاضر نبودند که من در خانه کار بکنم. همیشه به من می گفتند جارو نکن. اگر می خواستم لب حوض روسری بچه را بشویم می آمدند می گفتند: «بلند شو، تو نباید بشویی». من پشت سر او اتاق را جارو می کردم، وقتی او نبود لباس بچه را می شستم. حتی یک سال که کسی که همیشه در منزلمان کار می کرد، نبود ـ آن موقع ما در امامزاده قاسم بودیم، زمانی بود که بچه ها بزرگ شده و شوهر کرده بودند ـ وقتی ناهار تمام شد، من نشستم لب حوض تا ظرفها را بشویم. ایشان همین که دیدند من دارم ظرف ها را می شویم ـ از بین دخترها، فریده منزل ما بود ـ گفتند: «فریده برو، خانم دارد ظرف می شوید» فریده دوید و آمد ظرفها را از من گرفت و شست و کنار گذاشت. «۱۲»

می توانم به این قسمت بیایم؟

حدیده چی مرضیه: امام، خانمشان را در خانه به شکلی آزاد می گذاشتند و به او احترام می کردند که مثلاً روزی که خانم مهمان خصوصی داشتند، می آمدند از ایشان اجازه می گرفتند و می پرسیدند: «امروز می توانم به این قسمت بیایم و غذا بخورم؟» یا: «می توانم بیایم و داخل حیاط قدم بزنم؟» «۱۳»

اگر شما مایل هستید

مصطفوی زهرا: امام آنقدر به خانم آزادی می دهند که هر جا راحت باشند بخوابند یا غذا بخورند، مثلاً اگر خانم یک روزی خسته است با وجودی که خیلی در کارشان نظم دارند، اما می گویند اگر شما مایلید الآن غذا می خوریم و می خوابیم؛ که رعایت حال خانم شده باشد. «۱۴»

حق ندارم به خانم امر کنم

مصطفوی زهرا: من ندیدم در طول زندگی، امام به خانمشان بگویند در را ببندید. بارها و بارها می دیدم که خانم می آمدند و کنار آقا می نشستند، ولی امام خودشان بلند می شدند و در را می بستند و حتی وقتی پا می شدند به من هم نمی گفتند که در را ببندم. یک روزی من به آقا گفتم خانم که داخل اتاق می آیند همان موقع به ایشان بگویید در را ببندند. گفتند: «من حق ندارم به ایشان امر کنم». حتی به صورت خواهش هم از ایشان چیزی را نمی خواستند.«۱۵»

کسی نبود بیاید بدوزد

طباطبایی فاطمه: امام هیچ وقت دستور انجام کاری را به خانم نمی دادند. خانم می گویند امام وقتی یک دکمه پیراهنشان می افتاد، می گفتند: «می شود این را بدهید بدوزند؟» نمی گفتند خودت بدوز یا احیانا اگر روز بعد دوخته نشده بود، نمی گفتند چرا ندوختید. می گفتند: «کسی نبود بیاید بدوزد؟»، لذا تا آخر عمرشان هیچ وقت به خانم نگفتند یک لیوان آب به من بده؛ خودشان این کار را انجام می دادند. «۱۶»

خانم بگویند چایی بیاورند

مصطفوی فریده: رفتار امام با خانمشان بسیار محترمانه است. تا کنون ما که اولادشان هستیم کوچکترین بی احترامی یا تندی از امام ندیده ایم. تا حالا ندیده ایم که کوچکترین دستوری به مادرمان بدهند، حتی بگویند: «یک چایی برای من بیاورید.» اگر احیانا چایی می خواستند، می گفتند: «خانم بگویند برای من چایی بیاورند». «۱۷»

خداحافظ خانم

جعفری عیسی: در آخرین شبی که امام در منزل بودند و می خواستند ایشان را به بیمارستان ببرند من و دکتر، کنار امام ایستاده بودیم. خانم داشتند می آمدند. سر پله ها که رسیدند امام فرمودند: «خانم خداحافظ. شما دیگر زحمت نکشید» ایشان ظاهراً متوجه نشدند یک بار دیگر امام فرمودند: «خداحافظ. شما نیایید» و بار سوم در حالی که دست به سینه مبارکشان گرفته بودند خیلی مودبانه فرمودند: «خداحافظ خانم!» امام همیشه بااحترام و خیلی مودب با همسرشان صحبت می کردند، همان طور که با همه مردم مودب بودند. «۱۸»

خودکفایی در منزل

در منزل، امر و نهی نمی کردند

آشتیانی علی اکبر: امام در عین قاطعیت در امور، بسیار متواضع بودند. هیچ گاه در منزل به اهل خانه امر و نهی نمی کردند، کارهای شخصی خود را شخصاً انجام می دادند. ایشان برای یک لیوان آب به کسی فرمان نمی دادند و همواره احترام خاصی برای همسرشان قائل بودند. ایشان هرگاه به مجلسی وارد می شدند به همگان سلام می کردند و حتی اهل منزل ایشان نیز کمتر توانستند در این کار از امام پیشی بگیرند. «۱۹»

انسان باید خودکفا باشد

مصطفوی فریده: در جمع که نشسته بودیم یک مرتبه می دیدیم که آقا دارند به طرف آشپزخانه می روند. از ایشان سوال کردیم کجا تشریف می برید، می گفتند: «می روم آب بخورم». می گفتیم: به ما بگویید تا برایتان آب بیاوریم. می فرمودند: «مگر خودم نمی توانم این کار را انجام بدهم؟» بعد با خنده می گفتند: «انسان باید خودکفا باشد». «۲۰»

خودشان وسایل چای را می شستند

مصطفوی زهرا: امام خودشان چایی شان را درست می کنند و خودشان قوری و استکان خود را می شویند. حتی برای ما هم اگر به دیدنشان برویم چای می ریزند و می آورند. هنوز ایشان با این سن وبا این مقام به من که اولاد کوچکشان هم هستم نمی گویند پاشو یا مثلاً این کار را بکن و یا آن چیز را بیاور. «۲۱»

دستشویی را تمیز می کردند

برهانی محمد علی: یک روز آقای قرائتی به من می گفت در نوفل لوشاتو در خدمت امام بودیم اول صبح که برای تجدید وضو بلند شدیم آنجا دوسه تا دستشویی بود.
به یکی از آنها که وارد شدم دیدم خیلی کثیف است رغبت نکردم و صبر کردم که به دستشویی دومی بروم در این فاصله متوجه شدم آقایی که عرقچین به سر داشت از کنارم رد شد و به همان دستشویی وارد شد که من نرفته بودم. بعد متوجه شدم خود امام بود که در توالت را باز کرده و آستین قبا و دامن آن را بالا زده و آنجا را با شیلنگ تمیز می کرد و می شست. «۲۲»

نظرات کاربران درباره کتاب درسهایی از امام