فیدیبو نماینده قانونی آریاگهر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آقای رئیس‌جمهور و چهار نمایشنامه دیگر

کتاب آقای رئیس‌جمهور و چهار نمایشنامه دیگر

نسخه الکترونیک کتاب آقای رئیس‌جمهور و چهار نمایشنامه دیگر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آقای رئیس‌جمهور و چهار نمایشنامه دیگر

صحنه تاریک می‌شود. لحظه‌ای بعد صحنه با نور آبی روشن می‌شود. در سمت راست صحنه یک لیوان و در سمت چپ یک لیوان دیگر دیده می‌شود. لیوان‌ها بزرگ هستند. در لیوان سمت راست یک مرد و در لیوان سمت چپ یک زن زندگی می‌کنند. وسایل زن: یک صندلی گهواره‌ای، یک پرده که به نظر می‌رسد پنجره‌ای را پوشانده است، یک ویولن، یک آینه، یک گلدان، یک اجاق گاز کوچک، تعدادی فنجان و ظروف و یخچال. وسایل مرد: یک تختخواب، وسایل ابتدایی پخت و پز، یک چوب لباسی، رادیو و ضبط و یخچال. باشروع نمایش فضای میان دو لیوان کم نور می‌شود و دو لیوان هر کدام به تنهایی روشن می‌شوند. زن در حالی‌که شالی بر روی خود انداخته است و کلاه خواب بر سر دارد، بر روی صندلی گهواره‌‌ای به خواب رفته است. مرد هم بر روی تخت پتو به خود پیچیده است و صدای خرخرش را می‌شنویم. یکباره ساعت زنگ می‌زند...

ادامه...
  • ناشر آریاگهر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.69 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آقای رئیس‌جمهور و چهار نمایشنامه دیگر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

آقای رئیس جمهور

نمایشنامه برگزیده از دومین جشنواره سراسری تئاتر ماه

چهر ه ها: زن و مرد

صحنه: اتاقی بسیار محقر که همه وسایل آن به صورت درهم دیده می شود.

کمد قدیمی شکسته شده، وسایل کهنه آشپزخانه، چندین عدد بشکه، یک مبل راحتی نسبتاً بزرگ زهوار در رفته، دو عدد چهارپایه چوپی، کارتن های خالی، میز کوچکی که بر روی آن یک رادیوی قدیمی و یک ساعت شماطه دار و یک کره زمین پایه دار قرار دارد. بر روی چوب لباسی، لباس های مردانه و زنانه مندرسی آویخته شده است. از یک طرفِ صحنه به طرف دیگر صحنه طنابی بسته شده که بر روی آن لباس زیر مردانه، دو پیراهن مردانه، یک پیراهن زنانه، یک شلوار مردانه، یک جفت جوراب زنانه، یک جفت جوراب مردانه، و یک زیرپوش زنانه دیده می شود. در پشت این طناب نقشه کهنه ای به دیوار نصب است که وقتی این طناب باز می شود، نقشه کاملاً به چشم می آید. مردی حدوداً چهل و پنج ساله ژولیده بر روی مبل راحتی زهوار در رفته که در زیر طناب قرار دارد مچاله شده، چهره اش در هم رفته و به نقطه ای خیره مانده است. زنگ در نواخته می شود. مرد اعتنایی نمی کند. زنگ در دوباره نواخته می شود. مرد همچنان بی اعتناست. صدای زن از پشت صحنه شنیده می شود.

زن: زنگ می زنند. در را باز کن من توالتم.

مرد بی حوصله بلند می شود در را باز می کند. صدایی از پشت صحنه شنیده می شود.

صدا: منزل آقای وول؟
مرد: بله خودم هستم.
صدا: بفرمایید سفارشتان.
مرد: مگر ساعت چند است؟
صدا: پنج و نیم.
مرد: ولی من برای ساعت شش سفارش داده بودم.
صدا: به من ربطی ندارد آقا.
مرد: باشد، چاره ای نیست. این طوری است دیگر! ممنون.

مرد بسته را می گیرد و در را می بندد.

مرد: هیچ چیز سر وقتش نیست! هرکاری دلشان بخواهد می کنند.

زن با لباس مندرسی وارد می شود.

زن: کی بود؟
مرد: برای ساعت شش سفارش داده بودم الآن آوردند.
زن: خوب اشکالی ندارد، جشنمان را زودتر می گیریم... بگذار اول این لباس ها را جمع کنم.
مرد: آن ها را ول کن، زود بیا که دارد آب می شود.
زن: (با خوشرویی) خوب پس تا آب نشده می خوریم.
هر دو روی زمین می نشینند. مرد روزنامه را پهن می کند.
زن: (ذوق زده) بهتر نیست روی مبل بشینیم؟
مرد: آن طوری قشنگ تر است؟
زن: (با هیجان) خیلی!

هر دو با یک جست بر روی مبل می نشینند. مبل لق می زند.

مرد: این تخت روان هم که هی این طرف و آن طرف می رود.
زن: کاش تخت روان فقط مال قصه ها نبود!
مرد: (در حالی که بسته را باز می کند.) تخت روان دوست داری؟
زن: آره، مثل قالیچه پرنده!
مرد: (با خنده) می خرم برایت.
زن: (باذوق زدگی) راست می گویی! مگر هست؟
مرد: در این دنیا همه چیز هست!
زن: از بچگی دلم می خواست روی قالیچه پرنده دراز می کشیدم و راحت بستنی چوبی لیس می زدم!... خوش به حال حضرت سلیمان!
مرد: (مرد لیوان بستنی را به دستش می دهد.) او را وِل کن... این را بچسب!
زن: اوو... چه تزیینی! هر کدامش یک رنگ است! چقدر قشنگ!... من تا حالا ندیده بودم بستنی را در لیوان بلوری بگذارند! (در حالی که با لذت بستنی می خورد.) چقدر خوشحالم، چقدر خوشحالم که تو رئیس جمهور می شوی، هیچ کس فکرش را نمی کرد!... یعنی ممکن است، وول؟
مرد: یادت باشد که تو نباید به سیاست نزدیک شوی، جیز است... مال من موز هم دارد.
زن: سیاست؟
مرد: نه، بستنی... همین که شوهرت را درگیرش می کنند کافی است.
زن: تو رئیس جمهور می شوی!

دهانش را از تعجب باز می کند. مرد انگشتش را زیر چانه زن می گذارد تا دهانش بسته شود.

مرد: این عادت را ترک کن جانم! مگر نمی بینی اینجا پر از پشه است؟

زن دوباره دهانش بی اختیار باز می شود به نظر می رسد در رویایی فرو رفته است.

مرد: (درحالی که انگشتش را زیر چانه زن می گذارد تا آن را ببندد.) بس است دیگر، اینقدر تعجب نکن، بستنی ات را بخور...(زن به خود می آید و با اشتها بستنی می خورد.) سعی کن فکر کنی... اما نه، نه، نه... فکر نکن. زن ها نباید فکر کنند. آن ها هر وقت فکر کردند دنیا را به هم ریختند. «اسکار وایلد» می گوید تاریخِ زن، تاریخِ بدترین حکومت های ظالمانه است. یعنی اقتدار ضعیف بر قوی است.
زن: (با خونسردی) حتم دارم وقتی این مطلب را می نوشته، شب قبلش یک تو دهنی حسابی از زنش خورده!... مردها عادتشان است همین که زن ها به آنها محل نگذارند، از دق دلشان چرت و پرت می بافند.
مرد: به هر حال من به عنوان یک رئیس جمهور دلم می خواهد زنم به جای فکر کردن، احساس کند. (با مهربانی و لبخند) احساس کن عزیزم، لبخند بزن...تو از حالا همسر رئیس جمهور وول هستی! به زودی همه تو را می شناسند. عکس هایت روی صفحه مجلات و روزنامه ها چاپ می شود، در اخبار تلویزیون همه از تو حرف می زنند... (مرد در حالی که لبخند می زند، یکباره جدی می شود.) نه، نه، نه... از تو نباید حرف بزنند! من بی غیرت نیستم نه، نه، نمی توانم اجازه بدهم عکس تو دست همه بیفتد، بهتر است این قسمت را فراموش کنی. (به فکر فرو می رود.) آهان، فهمیدم، همه از همسر تو صحبت می کنند. زن ها وقتی من را ببینند، به تو حسرت می خورند... دلشان می خواهد جای تو باشند. (زن در حالی که لبخند می زند آهسته دوباره دهانش به تدریج باز می شود و مبهوت به مرد نگاه می کند.) ما سفر می رویم، در تالارها از ما پذیرایی می شود. (متوجه زن می شود.) تعجب نکن، احساس کن... (انگشتش را زیر چانه زن می گذارد و دهان زن را می بندد.) یادت باشد من بعد از رئیس جمهوری اخلاقم عوض می شود، آن وقت می بینی که دهانت را یک جور دیگر می بندم... (متوجه بستنی اش می شود.) دارد آب می شود.

مرد با عجله بستنی اش را می خورد. زن بستنی اش تمام شده و با دقت به مرد نگاه می کند. مرد متوجه نگاه او می شود.

مرد: چرا این طوری مرا نگاه می کنی؟!
زن: به نظرم می آید از ته دل حرف نمی زنی و خوشحال نیستی!
مرد: خوشحال نیستم؟ این دیگر از آن حرف هاست!
زن: وول!... تو از چیزی نگران هستی؟
مرد: نگران! نه، نه... من نگران نیستم. فقط کمی هیجان زده هستم.
زن: هیجان!... خوب طبیعی است.
مرد: چقدر خوب بود ما می توانستیم بچه دار بشویم... (مرد در رویا فرو می رود.) فکرش را بکن چندتا بچه!... این خانه پر می شد از صدایشان. تازه بعدازظهرها می توانستیم برویم پارک!... آن ها سوار سرسره می شدند، جیغ می کشیدند، ما می دویدیم طرفشان تا نگذاریم از سرسره بیفتند پایین... قشنگ نیست؟

زن با عصبانیت به مرد نگاه می کند.

مرد: چرا ما ترسیدیم و نخواستیم بچه دار شویم؟!
زن: (با خشم) تو عقل از سرت پریده!
مرد: حالا شاید فرصتی باشد برای...
زن: ما هیچ فرصتی نداریم... ما به هم قول دادیم.
مرد: آره راست می گویی... پیشنهاد خودم بود.
زن: پس چرا جا زدی؟
مرد: ها! من جا زدم؟... می خواستم تو را امتحان کنم.
زن: (محکم) من سر قرارمان هستم.
مرد: من هم هستم، فقط...
زن: (حرف او را قطع می کند.) فقط چی؟
مرد: فقط از تو نگران بودم که دیگر نیستم. (لحنش را عوض می کند و موضوع دیگری را به میان می کشد.) راستی تو تا حالا کاخ دیدی؟
زن: در روزنامه عکس هایش را دیده ام.
مرد: آن ها که کاخ نیستند... کاخ حقیقی!... وقتی که در چاپخانه کار می کردم، عکس چند کاخ بزرگ و حسابی را چاپ کردیم. حیاطش چندهزار متر بود!... ساختمان هایش هم همین طور، پر از درخت و مجسمه و فواره بود. درخت هایش به آسمان می رسیدند... (متوجه سقف خانه می شود و سکوت می کند.)
زن: (با نگرانی) چی شد؟

نگاه مرد به سقف خیره می ماند. زن هم نگاهی به سقف می اندازد.

زن: (سعی می کند مرد را دلداری دهد.) تازه این تَرک ها را دیده ای؟... خیلی وقت است! هر روز هم عمیق تر می شوند... نگاهش نکن!
مرد: رطوبت تا کجاها را گرفته!... نگاه کن، از چندجا طبله کرده!... تو فکر می کنی چند طبقه روی ماست؟
زن: (با خود فکر می کند.) نمی دانم... شاید چهل طبقه، پنجاه طبقه... شاید هم بیشتر!
مرد: قبلاً ما هم در طبقه زندگی می کردیم، یادت می آید؟... طبقه شش، بعد شد طبقه پنج، بعد چهار. چند سال سوم ماندیم. بعد به دو و یک نرسیده، افتادیم چند طبقه زیر همکف!
زن: (با لحن دلجویانه) دیگر مهم نیست... راستی ساعت را کوک کردی؟
مرد: ساعت؟
زن: آره...

زن بلند می شود و ساعت را از روی میز برمی دارد.

نظرات کاربران درباره کتاب آقای رئیس‌جمهور و چهار نمایشنامه دیگر