فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خانم فابیان، سرایدار قهرمان

کتاب خانم فابیان، سرایدار قهرمان

نسخه الکترونیک کتاب خانم فابیان، سرایدار قهرمان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خانم فابیان، سرایدار قهرمان

روزی توی کلاس، دوباره احساس کردم که نمی‌توانم سر جام بند شوم. خانم بریج داشت درباره‌ی آب و هوا حرف می‌زد و عکس‌های آتش‌فشان و گِردباد نشان‌ می‌داد. خیلی باحال بود، ولی من دلم خواست چند دقیقه خستگی در کنم. پس دستم را بالا بردم و از خانم بریج پرسیدم که می‌شود به دست‌شویی بروم. او گفت که می‌شود. توی دست‌شویی پسرها، کس دیگری نبود. من آن‌جا هیچ کاری نداشتم. توی دست‌شویی، غیر از توالت رفتن کار دیگری نداریم، که من هم توالت نداشتم. یک دقیقه توی آیینه نگاه کردم و برای خودم شکلک درآوردم. دست‌هایم را شستم. نشانه‌گیری کردم و دستمال کاغذی را توی سطل زباله انداختم. بعد پیش خودم گفتم که دیگر بهتر است به کلاس برگردم. قبل از رفتن، فکر کردم باید سیفون را بکشم تا این‌طور به‌نظر برسد که من واقعاً به توالت رفته‌ام. پس، سیفون را کشیدم. می‌دانید که وقتی سیفون را می‌کشید، آب مثل یک گرداب کوچک توی کاسه‌ی توالت می‌چرخد و می‌چرخد و بعد از توی سوراخ پایین می‌رود. خب، این آب اصلاً نچرخید. حتی توی سوراخ هم نرفت. فقط همین‌طور بالا آمد. بالاتر آمد. باز هم بالاتر. آب تا لبه‌ی کاسه‌ی توالت رسید. کم‌کم ترس برم داشت.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.31 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خانم فابیان، سرایدار قهرمان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:





۱. وضعیت اضطراری در توالت



اسم من اِی. جِی است و از مدرسه خیلی بدم می آید.
گوش کنید، می خواهم یک چیزی بهتان بگویم که تا حالا به کسی
نگفته ام. حتی به بهترین دوست هام، مایکل و رایان.
ولی به کسی نگویید ها! این یک راز است. قول می دهید؟ دست تان را بگذارید روی قلب تان و قسم بخورید که اگر به کسی بگویید، بیفتید و بمیرید. حاضرید؟ خب، این هم راز من.
نمی توانم بهتان بگویم.
خیلی خب می گویم.
گاهی وقت ها، توی مدرسه، حتی با این که دست شویی ندارم، از معلمم، خانم بریج، اجازه می گیرم بروم دست شویی. این راز من است.
خیلی خب، باشد، این راز خیلی مهمی نیست.
ولی بعضی وقت ها احساس می کنم که نمی توانم سر جام بند شوم و دلم می خواهد چند دقیقه از کلاس بزنم بیرون. پس، اجازه می گیرم که بروم دست شویی.
روزی توی کلاس، دوباره احساس کردم که نمی توانم سر جام بند شوم. خانم بریج داشت درباره ی آب و هوا حرف می زد و عکس های آتش فشان و گِردباد نشان می داد. خیلی باحال بود، ولی من دلم خواست چند دقیقه خستگی در کنم. پس دستم را بالا بردم و از خانم بریج پرسیدم که می شود به دست شویی بروم. او گفت که می شود.
توی دست شویی پسرها، کس دیگری نبود. من آن جا هیچ کاری نداشتم. توی دست شویی، غیر از توالت رفتن کار دیگری نداریم، که من هم توالت نداشتم. یک دقیقه توی آیینه نگاه کردم و برای خودم شکلک درآوردم. دست هایم را شستم. نشانه گیری کردم و دستمال کاغذی را توی سطل زباله انداختم. بعد پیش خودم گفتم که دیگر بهتر است به کلاس برگردم.
قبل از رفتن، فکر کردم باید سیفون را بکشم تا این طور به نظر برسد که من واقعاً به توالت رفته ام. پس، سیفون را کشیدم. می دانید که وقتی سیفون را می کشید، آب مثل یک گرداب کوچک توی کاسه ی توالت می چرخد و می چرخد و بعد از توی سوراخ پایین می رود. خب، این آب اصلاً نچرخید. حتی توی سوراخ هم نرفت. فقط همین طور بالا آمد.
بالاتر آمد.
باز هم بالاتر.
آب تا لبه ی کاسه ی توالت رسید. کم کم ترس برم داشت. بعد، آب از لبه ی کاسه سرازیر شد و کف دست شویی راه افتاد!
آب همین طور از توی کاسه ی توالت بیرون می ریخت! درست مثل همان آتش فشان های در حال فورانی که خانم بریج داشت برای مان توضیح می داد. احساس می کردم الان است که بمیرم.
نمی دانستم چی بگویم. نمی دانستم چی کار کنم. باید فوری فکری می کردم. پس، از توی دست شویی پسرها بیرون دویدم و داد زدم: «کمک! یک آتش فشان توی توالت پسرهاست! اگر جان تان را دوست دارید، فرار کنید! دارد آتش فشانی می کند! الان توالت منفجر می شود!»
همه از توی کلاس ما دویدند بیرون، حتی خانم بریج. مدیرمان، آقای ناوال، که توی راهرو بود، دوان دوان پیش ما آمد و پرسید: «چی شده؟»
آقای ناوال روی کله اش اصلاً مو ندارد. یعنی هیچی، حتی یک تار مو. کله اش عین یک لامپ بزرگ است.
من که نفسم درنمی آمد، بریده بریده گفتم: «من سیفون را کشیدم... آب بالا آمد... و الان است که منفجر بشود!»
آقای ناوال بی سیمش را درآورد و توی آن گفت: «خانم فابیان! زود بیایید دست شویی پسرانه! وضعیت اضطراری است!»



۲. خانم فابیان به کمک می آید

حالا دیگر آب از زیر درِ دست شویی پسرانه راه افتاده و به راهرو رسیده بود! الان سیل همه ی مدرسه را می برد!
یکی دو ثانیه با خودم فکر کردم، عالی شد! اگر مدرسه را سیل ببرد، مجبور می شویم برویم خانه . شاید فوران آتش فشانِ توالت، آن قدرها هم بد نباشد.
آقای ناوال پرسید: «ببینم اِی. جِی، چیزی توی توالت انداختی؟»
گفتم: «نه! فقط سیفون را کشیدم و...»
ولی هیچ وقت فرصت نکردم جمله ام را تمام کنم. چون درست همان لحظه، از ته راهرو، صدای سوت کرکننده ای را شنیدم. مثل صدای دستگاه چمن زنی بود.
خانم فابیان، سرایدار مدرسه، بود که سوار بر اسکوتر برقی اش می آمد. او لباس کار سرهمی آبی رنگش را پوشیده بود که جلوش حرف س.م، کوتاه شده ی سرایدار مدرسه، داشت. او یکی از لوله بازکن های مخصوص را آورده بود. ما توی خانه مان یک لوله بازکن درست مثل آن داریم.
اسکوتر خانم فابیان با صدای جیغ ریزی درست جلوی ما ایستاد و او از آن پایین پرید و گفت: «نترسید، بچه ها! سوپرسرایدار در خدمت شماست! چه اتفاقی افتاده؟»
آندریا یانگ، همان دختره که توی کلاس ماست و موهای قهوه ای فرفری دارد و همیشه روی اعصاب من راه می رود، گفت: «اِی. جِی کاری کرده که توالت مشکل پیدا کند.»



گفتم: «نخیرم، من کاری نکردم!»
آقای ناوال گفت: «درست به موقع رسیدید، خانم فابیان! حتماً سوراخ توالت گرفته.»
خانم فابیان گفت: «این کار سوپرسرایدار است!»
آندریا گفت: «چه کثافت کاری! همه اش تقصیر اِی. جِی است.»
خانم فابیان گفت: «هرچه کثیف تر، بهتر. من عاشق کثافت کاری ام!»
پرسیدم: «جدی؟ چرا!»
خانم فابیان گفت: «اگر بچه ها ریخت و پاش و کثافت کاری نمی کردند، من شغلی نداشتم. پس هرچه قدر دل تان می خواهد ریخت و پاش کنید. در حقیقت، کاش شما بچه ها روی زمین بیش تر آشغال می ریختید. به اندازه ی کافی آشغال روی زمین نیست که من جمع کنم.»

نظرات کاربران درباره کتاب خانم فابیان، سرایدار قهرمان

من ۲۱جل از وین کتاب رو دارم بنزرمن عالیه
در 2 سال پیش توسط مبینا کردامیری
ترجمه‌ی خوبی داره و داستان هم برای بچه‌ها جذاب هست
در 1 سال پیش توسط روح اله مزارعی
عالییی😁😁😁😁
در 1 سال پیش توسط علی تدین