فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رامونا و پدرش

کتاب رامونا و پدرش

نسخه الکترونیک کتاب رامونا و پدرش به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب رامونا و پدرش

رامونا تازه فهمیده که پدرش کار خود را از دست داده است. دخترک دلش می‌خواهد بتواند مثل پسری که در تبلیغات تلویزیونی بازی می‌کند، یک عالمه پول دربیاورد. اما او حتی نمی‌تواند با خیساندن گل در آب، عطر بگیرد وبفروشد؛ چون عطرش بوی گل پلاسیده می‌دهد!

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.59 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب رامونا و پدرش

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

روزِ حقوق گرفتن

ــ جانَمی جان!
این صدای رامونا بود که در آن بعدازظهر اوایل پاییز، روی صندلی، پشت میز آشپزخانه زانو زده بود و فهرست عیدی هایش را می نوشت. رامونا کوییم بی کلاس دوم بود. روز خوشی را گذرانده و حالا در فکر هدیه های عیدش بود، البته فقط هدیه هایی که امیدوار بود بگیرد، نه چیزهایی که باید بدهد! رامونا دوباره زمزمه کرد: «جا ـ نَمی ـ جان!»
خانم کوییم بی هم چنان که درِ یخچال را باز می کرد تا ببیند برای شام چه چیزی پیدا می کند، گفت: «خدا را شکر که امروز حقوق می دهند.»



رامونا که روی کاغذش با مداد ارغوانی کلمه ی گُلِ سر یا آبرنگ را می نوشت، با آهنگ خواند: «جا ـ نَمی ـ جان!» برای او به جز کریسمس و روز تولدش، روزِ حقوق گرفتن پدرش، بهترین روز بود. چون مادرش نیمه وقت کار می کرد و حقوقش فقط صرفِ قسطِ وامِ اتاق خوابی می شد که پارسال به خانه اضافه کرده بودند.
خانم کوییم بی پرسید: «حالا چرا این قدر جانَمی جان می گویی؟»
رامونا گفت: «خُب، دارم همان طور که در کلیسا می گویند فریاد شادی ام را به آسمان می رسانم، ولی چون آن ها نمی گویند که فریاد شادی چه جوری است، من هم از خودم در آورده ام!» او فکر می کرد هورا هورا گفتن، آن طور که باید و شاید، خوشحالی اش را نمی رساند! بنابراین به جای آن، جانَمی جان می گفت که هم خوشحالی اش را نشان می داد و هم سر و صدای کم تری داشت. رامونا در حالی که مرغ مینا(۱) را به فهرست هدیه هایش اضافه می کرد، پرسید: «راست نمی گویم؟»
خانم کوییم بی گفت: «چرا، اگر واقعا خوشحالی، حرفی نیست.»
رامونا همان طور که با خود فکر می کرد وقتی پدرش حقوق می گیرد، چه کیفی دارد، زیر بقیه ی هدیه ها نوشت: "ساعت دیواریِ کو ـ کو(۲)". تازه چون آن روز جمعه بود، اگر پدر و مادرش فیلم مناسبی پیدا می کردند، شاید به سینما هم می رفتند. او و خواهر بزرگش بئاتریس همیشه دل شان می خواست بدانند که توی آن همه سینمای شهرشان چه خبر است. هر دو، دقیقه شماری می کردند که زودتر بزرگ شوند و این، چیزی بود که هر دو، همیشه در موردش توافق داشتند. شاید هم امشب پدرشان هدیه ای برای شان می آورد؛ مثلاً یک بسته کاغذ رنگی برای رامونا و یک کتاب برای بئاتریس.
خانم کوییم بی گفت: «کاشکی می شد با این گوشت و گُل کلمِ غذای باقی مانده، یک چیز حسابی درست کنم.» رامونا با خودش فکر کرد: اَه، غذای مانده، و به مادرش گفت: «چون امروز پدر حقوق می گیرد شاید ما را به رستوران ببرد!» برای رامونا یک همبرگر نرم و آبدار و ادویه زده با سیب زمینی سرخ شده و یک کاسه گُل کلمِ خرد شده در رستوران هوپربرگر، بهترین قسمت این روز بود. شام خوردن با هم و در کنار هم، احساس خوش و مطبوعی به او می داد. او و بئاتریس هیچ وقت در رستوران، سَر به سَر هم نمی گذاشتند.
خانم کوییم بی در یخچال را بست و گفت: «فکر خوبی است، ببینم چه کار می توانم بکنم.»
بئاتریس از درِ پشتی آشپزخانه وارد شد. کتاب هایش را روی میز پرت کرد و با آهی عمیق خودش را روی صندلی انداخت.
خانم کوییم بی با خونسردی پرسید: «این چه رفتاری است!»
بئاتریس شِکوه کنان گفت: «حوصله ام از دست همه سر رفته! هِنری که مدام توی حیاط دبیرستان می دود تا خودش را برای المپیک هشت یا دوازده سال بعد آماده کند. مری جین هم که همه اش پیانو تمرین می کند.» بئاتریس دوباره آهی کشید و ادامه داد: «خانم مِستر هم می گوید قرار است یک عالمه انشا بنویسم. از انشا متنفرم. اصلاً نمی فهمم چرا امسال که کلاس هفتم هستم باید گیرِ خانم مِستر بیفتم.»
خانم کوییم بی گفت: «انشا زیاد هم بد نیست.»
بئاتریس نالید: «شما درد مرا نمی فهمید. من هیچ وقت نمی توانم داستان بنویسم. شعرهایم هم چیزهای چَرندی از آب در می آیند ـ پرنده ی ناز من، مرغ خوش آوازِ من!»
رامونا تندی اضافه کرد: «غازِ من، غازِ من!»
خانم کوییم بی گفت: «رامونا، لازم نبود این حرف را بزنی.»
بئاتریس گفت: «آتش پاره!» و در حالی که به کاغذ رامونا نگاه می کرد، ادامه داد: «چه قدر مسخره است آدم از سپتامبر(۳) در فکر هدیه های کریسمس(۴) باشد.»
رامونا با خونسردی مداد نارنجی را برداشت. او به لقب آتش پاره عادت کرده بود. بی آن که سرش را بلند کند، گفت: «اگر من آتش پاره ام، تو هم بداخلاقِ غُرغُرو هستی.»
بئاتریس گفت: «مامان! ساکتش کن.»
با این حرف، رامونا فهمید که برنده شده است! حالا وقتش بود که موضوع صحبت را عوض کند. به خواهرش رو کرد و گفت: «امروز پدر حقوق می گیرد. شاید شام به رستوران هوپربرگر برویم.»
بدخلقی بئاتریس از بین رفت. در حالی که پیکی ـ پیکی، گربه ی پیرشان را که توی آشپزخانه می چرخید، نوازش می کرد، پرسید: «آره مامان، راستی؟»
خانم کوییم بی گفت: «حالا ببینم چه کار می توانم بکنم.»
بئاتریس خنده کنان پیکی ـ پیکی را زمین گذاشت. کتاب هایش را جمع و جور کرد و به اتاقش رفت. او از آن دخترهایی بود که تکالیف مدرسه شان را به موقع انجام می دهند و برای آخر شب نمی گذارند.
رامونا با ملایمت پرسید: «مامان، چرا بئاتریس تازگی ها بداخلاق شده؟» البته حواسش جمع بود که خواهرش نشنود و مشکل تازه ای پیش نیاید.
خانم کوییم بی آهسته گفت: «تو اهمیت نده، بئاتریس دارد به سنِّ بحرانی اش می رسد.»
رامونا فکر کرد این باید بهانه ی خوبی برای بخشیدنِ رفتار بد باشد. بنابراین یواش پرسید: «پس من هم...»
خانم کوییم بی پیشانی اش را بوسید و گفت: «دخترک خُلم، این فقط یک مرحله است. بئاتریس از آن می گذرد و بزرگ می شود.»
سکوتی مطبوع بر تمام خانه سایه انداخت. هر سه نفر منتظر شام در هوپربرگر بودند. آن ها معمولاً غذای شان را در گوشه ای دنج و راحت می خوردند. خانم گارسون خوشرو بود و همیشه وقتی همبرگرها و سیب زمینی سرخ شده های شان را می آورد، می گفت: «بفرمایید.»



نظرات کاربران درباره کتاب رامونا و پدرش

واقعا کتاب عالی هست????من عاشق شخصیت رامونا هستم????????????
در 2 سال پیش توسط fal...383
بی اغراق بگم عالیه. همه مجموعه رو خریدم
در 2 سال پیش توسط کیانا کیا