فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رامونا همیشه راموناست

کتاب رامونا همیشه راموناست

نسخه الکترونیک کتاب رامونا همیشه راموناست به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب رامونا همیشه راموناست

حوادث عجیب و غریب از وقتی شروع شد که حرف از آمدن عموی مرموز دوست رامونا به میان آمد. اما رامونا در تمام این لحظه‌های لبریز از شادی و سردرگمی ( البته با چاشنی اندوه!) واقعاً سعی می‌کند که هم دوست‌داشتنی باشد و هم به دردبخور.

  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.52 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب رامونا همیشه راموناست

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



عموی پولدار

غروبِ یک روزِ جمعه که خاله بئا، برای خوردن شام و نشان دادنِ لباسِ اسکی جدیدش به خانواده ی کوییم بی سر زده بود، رامونا کوییم بی پرسید: «حدس بزنید چی شده!؟» مادرِ رامونا، پدرش و خواهر بزرگش بئاتریس، اعتنایی نکردند و به شام خوردن شان ادامه دادند. از زیرزمین، صدای میومیوی گربه شان، پیکی ـ پیکی می آمد که غذا می خواست.
خاله بئا که خودش معلم کلاس سوم بود، می دانست با خواهرزاده ی کلاس سومی اش چه طور رفتار کند. چنگالش را پایین گذاشت و با لحنی که انگار منتظر است از شنیدن خبرِ رامونا یکه بخورَد، پرسید: «چی شده؟»
رامونا نفسِ عمیقی کشید و خبر داد: «عموی پولدارِ هُوی کمپ، می خواهد به دیدن شان بیاید!»
به جز خاله بئا، هیچ یک از افراد خانواده، آن قدر که رامونا انتظار داشت شور و شوقی نشان نداد. با وجود این، رامونا کوتاه نیامد، چون به خاطر دوستش خوشحال بود.
ــ مادربزرگ هُوی واقعا هیجان زده است! هُوی و ویلاجین هم همین طور.
راستش، رامونا هم واقعا هیجان زده بود! زیرا مادرِ خودش و مادرِ هُوی، سرِ کار می رفتند و او که مجبور بود بعد از مدرسه به خانه ی هُوی برود تا مادربزرگش از او و نوه های خودش مراقبت کند، از آن ساعت ها هیچ دلِ خوشی نداشت! بنابراین، یک عموی پولدار، حتی عموی پولدارِ کسی دیگر، می توانست آن لحظه های طولانی را دلنشین تر کند.
خانم کوییم بی گفت: «نمی دانستم هُوی یک عموی پولدار دارد.»
رامونا توضیح داد: «برادر کوچکه ی پدرش است؛ البته حالا دیگر بزرگ است.»
خاله بئا گفت: «آهان. لابد هوبارت کمپ است. توی دبیرستان، همکلاسم بود.»
خانم کوییم بی گفت: «آره، درست است. یادم آمد. همان پسری است که موهای بورِ فِرفِری داشت و بیس بال بازی می کرد. دخترها می گفتند که جذّاب است.» و به رامونا و بئاتریس اشاره کرد که بشقاب ها را جمع کنند.
خاله بئا گفت: «خودش است! همیشه شیرین بیان(۱) می جوید و توی چمن ها تُف می کرد تا مدیر مدرسه خیال کند که دارد عینِ بازیکن های حرفه ای تنباکو می جَوَد! دلش می خواست بازیکن حرفه ای بشود.»
پدر رامونا که کم کم داشت به موضوع علاقه مند می شد، پرسید: «حالا این عموی جذّابِ شیرین بیان خور، قرار است از کجا بیاید و چه طوری این قدر پولدار شده؟ با بازیِ بیس بال؟»
رامونا گفت: «قرار است از...» بعد ابروهایش را در هم کشید و ادامه داد: «اسمش یادم نمی آید، ولی شبیه اسمِ تویِ قصه های هزار و یک شب است. یک جاست که شتر هم دارد... سادی؟ سودی؟ نه، این ها نیست.»
بئاتریس، که او هم بعد از مدرسه به خانه ی آقای کمپ می رفت، گفت: «سعودی، عربستان سعودی.»
بئاتریس به مدرسه ی راهنمایی می رفت و به خاطر همین، توانسته بود با کمی فکر کردن اسمِ آن جا را به یاد بیاورد.
رامونا گفت: «آره، همین است!» و آرزو کرد که کاش زودتر از بئاتریس یادش آمده بود!
بعد، ادامه داد: «هُوی می گوید عمویش می خواهد برای همه شان سوغاتی بیاورد.» و در خیالش، کیسه های پُر از طلا را (شبیه همان هایی که خواهرش در قصه های هزار و یک شب برایش خوانده بود)، مجسم کرد! البته می دانست که این روزها، دیگر کسی کیسه های پُر از طلا با خود به این طرف و آن طرف نمی کشاند، اما از مجسم کردن آن ها لذت می بُرد.
آقای کوییم بی پرسید: «عموی هُوی در عربستان چی کار می کند، البته به غیر از تف کردنِ شیرین بیان توی شن ها!؟»
ــ پدر...! مسخره بازی در نیاور! درست نمی دانم.
رامونا حالا که در مرکز توجه قرار گرفته بود، خیلی دلش می خواست که اطلاعات بیش تری داشت.
ــ کارش مربوط به نفت می شود؛ مربوط به حفّاری و وسایل حفّاری و این جور چیزها. هُوی خوب می داند. عمویش کلّی پول در آورده.
خانواده ی کوییم بی، همیشه دردِ بی پولی داشت!
آقای کوییم بی گفت: «آهان...، پس از این جور پولدارهاست! گفتم نکند یکی از فَک و فامیل هایش، که مدت ها اَزَش بی خبر بوده، مُرده و برایش یک قصرِ پُر از خدمتکار و جواهر و این جور چیزها به ارث گذاشته.»
رامونا گفت: «پدر! این چیزها دیگر قدیمی شده. فقط توی کتاب ها پیدا می شود.»
کم کم صحبت های دیگر پیش آمد و رامونا از قافله عقب ماند! پدرش که قرار بود مدرک تدریسش را در ماه ژوئن(۲) بگیرد، گفت چند تا مدرسه که به معلم هنر نیاز دارند، به او پیشنهاد کار داده اند. بعد هم از مشکلات کارگرهای سردخانه ی مواد غذایی منجمد حرف زد که خودش هم در تعطیلات آخر هفته در دَمای زیرِ صفر آن جا کار می کرد. خانم کوییم بی ماجرای دو نفری را پیش کشید که در مطبی که کار می کرد، سرِ جای پارک دعوای شان شده بود. خاله بئا هم در مورد مردی به اسم مایکل صحبت کرد که او را به اسکی دعوت کرده بود و گفت به خاطرِ همین، لباس اسکیِ جدیدی خریده است!
بئاتریس بلند پرسید که آیا مایکل می خواهد با او ازدواج کند، یا نه. خاله بئا خنده اش گرفت و گفت که فقط دو هفته است او را می شناسد، اما چون هنوز ژانویه(۳) است و تا چند ماه دیگر برای اسکی فرصت هست، هیچ معلوم نیست که چی پیش می آید!
آن شب، دیگر از عموی هُوی حرفی به میان نیامد. چند روز گذشت. ولی از عمو هوبارت خبری نشد که نشد! آقای کوییم بی هر شب می پرسید: «بالاخره آن عمو خرپوله آمد یا نه؟» و رامونا ناچار بود بگوید، نه!
سرانجام یک روز صبح، زمانی که رامونا و هُوی منتظر اتوبوس مدرسه بودند، رامونا گفت: «من که فکر نمی کنم تو اصلاً عموی پولداری داشته باشی. گمانم از خودت در آورده ای!»
هُوی تاکید کرد که دارد! حتی وقتی رامونا بعد از مدرسه به خانه شان رفت، ویلاجین کوچولو هم از عمو هوبارت و سوغاتی هایی که بنا بود برای شان بیاورد، حرف زد. رامونا تقریبا با عصبانیت به آن ها تذکر داد که مادرش گفته است هیچ خوب نیست آدم درباره ی پول دیگران حرف بزند! اما آن ها اعتنایی نکردند، چون در هر حال عمو هوبارت عموی آن ها بود، نه عموی رامونا! و هم چنان از عمو هوبارت حرف زدند: عمو هوبارت این طور است، عمو هوبارت آن طور است! عمو هوبارت در فرودگاه نیویورک فرود آمده است. عمو هوبارت واقعا به آن ها تلفن کرده است، عمو هوبارت دارد با اتومبیل به آن جا می آید. عمو هوبارت به علت توفانی شدن منطقه ی کوهستانیِ راکی، سفرش عقب افتاده است!
رامونا آرزو کرد که کاش اصلاً اسم هوبارت به گوشش نخورده بود!
سپس، یک روز بعد از مدرسه، رامونا و هُوی دیدند که وانت گِل آلودی، در جاده ی خصوصیِ جلو خانه ی خانواده ی کمپ پارک شده است.
هُوی فریاد زد: «عمو هوبارت آمده!» و دوید.
اما رامونا کمی این پا، آن پا کرد. به هر دلیلی که بود، انتظار داشت عمو هوبارت با یک اتومبیل لیموزینِ کشیده و مشکی وارد شود، نه با یک وانتِ گِلی! به هر حال، پشت سرِ هُوی وارد خانه شد و دید که عمو جانِ پُرآوازه، مرد تقریبا جوانی است، با ریشی که چند روز است اصلاح نشده، و یک شلوار جین کهنه و بلوز رنگ و رو رفته!
عمو هوبارت، ویلاجین را روی زانوهایش نشانده بود و بوی گرم و خوشِ کیک سیب فضای خانه را پُر کرده بود.
عمو هوبارت با گفتنِ «بپّر پایین، عروسکم!» ویلاجین را زمین گذاشت و هُوی را سفت بغل کرد.
پرسید: «برادرزاده ی عزیزم چه طوره؟»
بعد، در همان حال که خانم کمپ، مادربزرگ هُوی، بیهوده در اطرافش پرسه می زد و ویلاجین زانویش را بغل کرده بود، هُوی را عقب نگه داشت تا بهتر نگاهش کند.
رامونا ناراحت بود. احساس می کرد که مزاحم شان است، چون جزو خانواده شان نبود. روی صندلی ای نشست و کتابی را باز کرد، اما نخواند. به جایش، عمو هوبارت را که اصلاً پولدار به نظر نمی رسید، برانداز کرد! عمو هوبارت، مردی ساده و معمولی بود. رامونا خیلی جا خورد!
ویلاجین زانوی عمویش را رها کرد. گفت: «ببین عمو هوبارت برای مان چی آورده!؟» و به دو تا چیزی که شبیه دو تا الاکلنگِ کوچک با یک تشکچه ی چرمیِ قرمز بود، اشاره کرد. روی یکی از آن ها سوار شد و گفت: «هِی...، شتر جون!» و رو به رامونا کرد: «این، زینِ شترم است.»


هُوی با دیدن هدیه اش گفت: «وای...، زینِ شتر!» و رفتار ویلاجین را تقلید کرد. اما پس از چند بار هِی هِی کردن، هر دو فهمیدند که زین شترشان فقط به دردِ این می خورَد که همین طور روی آن بنشینند!

نظرات کاربران درباره کتاب رامونا همیشه راموناست