فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خانم تیشین، معلم جانشین

کتاب خانم تیشین، معلم جانشین

نسخه الکترونیک کتاب خانم تیشین، معلم جانشین به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خانم تیشین، معلم جانشین

همچین بلوز را از تنم درآوردم که انگار آتش گرفته بود. بلوز را پرت کردم طرف آندریا. آندریا گفت: «اَی‌ی‌ی! دلم به‌هم خورد! من که دیگر این بلوز را نمی‌پوشم. شپش‌های تن اِی.‌ جِی رفته توش. باید بسوزانمش و...» ولی آندریا فرصت نکرد جمله‌اش را تمام کند، چون درست همان لحظه آقای ناوال با آن سر کچل وارد کلاس شد. یک بلوز سیاه پوشیده بود که رویش نوشته بود: «تیم.» آقای ناوال پرسید: «این‌جا چه خبره؟» من فوری بلوز کهنه‌ام را از توی کوله‌ام درآوردم و پوشیدم. آندریا گفت: «اِی.‌ جِی فکر می‌کند کلاس، اتاق پرو است.» آندریا چه اش است؟ چرا یک جعبه پر از تی‌شرت نمی‌افتد روی کله‌اش؟

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.36 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خانم تیشین، معلم جانشین

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:





۱. اتاق خرت و پرت های مجانی



اسم من اِی.  جِی است و از مدرسه خیلی بدم می آید.
توی مدرسه ی اِلا مِنتری، از تنها اتاقی که راستی راستی خوشم می آید، اتاق اشیای گمشده و پیدا شده است!
اتاق اشیای گمشده و پیدا شده درست کنار دفتر مدیر است. این اتاق باحال ترین اتاق کل تاریخ جهان است، چون یک دنیا خرت و پرت های مجانی آن جاست. من و دوست هایم، مایکل و رایان، اسم این اتاق را گذاشته ایم، اُتاق خرت و پرت های مجانی.
می توانید هرچی دل تان می خواهد از توی این اتاق بردارید، حتی نباید برایش پولی بدهید. پس، اگر دلم یک کلاه بیس بال نو یا عینک آفتابی بخواهد، لازم نیست بروم فروشگاه. فقط یک راست می روم تو اتاق خرت و پرت های مجانیِ مدرسه و برشان می دارم.
محشر است!
امروز صبح، اتوبوس مدرسه، ما را کمی زودتر به مدرسه رساند و من هم برای وقت کشی رفتم به اتاق خِرت و پرت های مجانی. آن جا، یک تی شرت سیاه باحال پیدا کردم که جلویش عکس رعد و برق داشت و تا پشت آن کشیده شده بود. خیلی باحال تر از تی شرت خودم بود. پس تی شرتم را درآوردم و آن تی شرت باحال را پوشیدم. درست اندازه ام بود. تی شرت کهنه و به دردنخور خودم را توی کوله ام چپاندم.
چیزی به مراسم صبحگاهی نمانده بود، پس به کلاس رفتم. بچه ها داشتند کیف و ظرف ناهارشان را توی کمد می گذاشتند. معلم مان، خانم بریج، هنوز نیامده بود. خیلی عجیب بود.
چون معمولاً زودتر از ما به مدرسه می آمد.
از بیلی پرسیدم: «خانم بریج کجاست؟» همه ی بچه های کلاس اسم بیلی را گذاشته اند بی لباسه. راستش او همیشه لباس می پوشد ولی ما باز هم صدایش می کنیم بی لباسه. داستانش طولانی است.
مایکل گفت: «شاید گم شده.»
یک دفعه در باز شد. همه سرمان را بالا کردیم. ولی خانم بریج نبود. آندریا یانگ بود، همان دختر اعصاب خردکنِ عقلِ کل که موهای فرفری قهوه ای دارد و من ازش خیلی بدم می آید. او از آن خرخوان هاست. یک فرهنگ لغت روی میزش می گذارد که مبادا لازم باشد لغتی را توی آن نگاه کند.
دوست بچه ننه ی اعصاب خردکن عین خودش، یعنی امیلی، پرسید: «کجا بودی، آندریا؟ نگران بودم نکند مریض شده باشی. می دانی، این دور و بر خبرهایی است.»
آندریا گفت: «من حالم خوب نبود، مجبور شدم بروم دفتر آقای ناوال.»
همه با هم گفتیم: «اووووه!»
آقای ناوال مدیر مدرسه است. کله اش حتی یک تار مو هم ندارد.
وقتی بچه ای کار بدی بکند، می فرستندش دفتر مدیر.
امیلی که قیافه اش نگران بود، پرسید: «مگر کار بدی کرده بودی؟»
آندریا گفت: «معلوم است که نه! آقای ناوال صدایم کرد توی دفترش تا بِهِم بگوید که قرار است در برنامه ی بچه های باهوش و بااستعداد شرکت کنم!»
وای خدا! فکرش را می کردم. برنامه ی بچه های باهوش و بااستعداد مخصوص بچه های گیج و مَلَنگ و خرخوان و همه چیز دان مثل آندریاست، که از هر نظر کامل اند. هفته ی پیش، همه یک امتحان چرند دادیم و احتمالاً آندریا بهترین نمره ی کل مدرسه را گرفته.
آندریا گفت: «به نظرتان فوق العاده نیست که من باهوش و بااستعدادم؟»
از او پرسیدم: «توی چه چیزی بااستعدادی؟ توی اعصاب خُردکردن؟»
بعضی از بچه ها زدند زیر خنده. آندریا اخم هاش را توی هم کرد و گفت: «از بلوزت خوشم می آید، آرلو، از کجا خریدیش؟»
گفتم: «به تو ربطی ندارد.» خیلی بدم می آید آندریا من را با اسم اصلی ام صدا کند.
او گفت: «اِ، جدی؟ ولی به نظرم به من ربط دارد، چون که بلوز من است!»
ــ چی؟!
آندریا گفت: «هفته ی پیش، بلوزم از توی کوله ام افتاد. نمی دانستم کجا افتاده.»
همه زیرلب هِرهِر خندیدند. احساس کردم الان است که بمیرم. من بلوز دخترانه پوشیده بودم. نه تنها بلوز دخترانه پوشیده بودم، بلکه بلوز آندریا را پوشیده بودم! احساس کردم انگار شپش توی تنم راه می رود! چندشم شد! داشتم بالا می آوردم.



رایان گفت: «اووووه! اِی.  جِی بلوز آندریا را پوشیده. حتماً از آندریا خوشش می آید!»
مایکل گفت: «نکند می خواهی وقتی بزرگ شدی، با او عروسی کنی.»
اگر آن دوتا بهترین دوست هایم نبودند، حتماً ازشان بدم می آمد.

۲. این دور و بر خبرهایی هست

همچین بلوز را از تنم درآوردم که انگار آتش گرفته بود. بلوز را پرت کردم طرف آندریا. آندریا گفت: «اَی ی ی! دلم به هم خورد! من که دیگر این بلوز را نمی پوشم. شپش های تن اِی.  جِی رفته توش. باید بسوزانمش و...»
ولی آندریا فرصت نکرد جمله اش را تمام کند، چون درست همان لحظه آقای ناوال با آن سر کچل وارد کلاس شد. یک بلوز سیاه پوشیده بود که رویش نوشته بود: «تیم.»
آقای ناوال پرسید: «این جا چه خبره؟»
من فوری بلوز کهنه ام را از توی کوله ام درآوردم و پوشیدم.



آندریا گفت: «اِی.  جِی فکر می کند کلاس، اتاق پرو است.»
آندریا چه اش است؟ چرا یک جعبه پر از تی شرت نمی افتد روی کله اش؟
آقای ناوال به ما گفت: «همین الان خانم بریج تلفن کرد و گفت که امروز حالش خوب نیست. برای همین، خانم تیشین، که معلم جانشین است، می آید سرِ کلاس . او چند دقیقه ی دیگر می رسد.»
آقای ناوال گفت که باید برود دفترش و به خانم تیشین خوشامد بگوید. گفت که وقتی می رود، ما باید ساکت بمانیم و درست رفتار کنیم. اما همین که آقای مدیر پایش را از کلاس گذاشت بیرون، من و مایکل و رایان بلند شدیم و قِر دادیم. بیش تر بچه ها غش غش خندیدند.
آندریا گفت: «خدا کند خانم تیشین خوب و مهربان باشد.» دخترها همیشه دل شان می خواهد همه خوب و مهربان باشند.
امیلی گفت: «خدا کند حال خانم بریج زود خوب بشود.» قیافه اش حسابی نگران بود، انگار می خواست بزند زیر گریه. این دختر سرِ هر چیزی گریه و زاری می کند. دختر عجیب و غریبی است.

نظرات کاربران درباره کتاب خانم تیشین، معلم جانشین