فیدیبو نماینده قانونی نشر آموت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب به وقت بهشت

کتاب به وقت بهشت

نسخه الکترونیک کتاب به وقت بهشت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۳۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب به وقت بهشت

قبل از این‌که باران بیدار شود، بیدار می‌شوم. بی‌صدا صبحانه را آماده می‌کنم. کمی متعجب است. می‌خندد و هنوز چشم‌هایش کمی سیاه است. در حال بستن در است که دوان دوان سمت در می‌روم تا سهم بوسه‌ام را از او بگیرم. می‌خندم. در را که می‌بندم، نقاب از صورتم می‌افتد. گوشه لب‌هایم آویزان می‌شود. خودم را تا آشپزخانه می‌کشم و روز تکراری‌ام آغاز می‌شود. خیانت واژه نیست نقابی است که بر چهره‌ام می‌زنم تا مهربانی‌ات زخمی‌نشود خیانت چشم‌های من است که می‌خندد

ادامه...
  • ناشر نشر آموت
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.51 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۵۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب به وقت بهشت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تابستان

به خورشید که می تابد
به باران که می بارد

به مادرم که آسمان است
به خدایم که مهربان است
(۱)
ما سه نفر بودیم. اولی برای آمدن عجله داشت، برای همین با سر آمد، تند و بی معطلی! دومی پایش را کرد توی یک کفش و گفت نمی آیم. همین بود که نیامد. من سومی بودم، با تردید بین آمدن و نیامدن، با ترسی عجیب در دلی که نمی دانم آن وقت ها هم بود یا نه. همین بود که وقتی خدا گفت «وقت رفتن است»، من سرم را زیر انداختم و خودم را در آغوشش پنهان کردم. خدا مرا از خودش نراند، حتی نگفت «اگر می خواهی نروی، نرو!» دستانش را دور من حلقه کرد و گفت «نمی خواهم مثل بچه های دیگر توی نیمه راه برگردی. در تو رازی پنهان کرده ام، رازی که فاش کسی نمی شود.» باز هم خودم را بیش تر در آغوشش فشار دادم. خدا گفت «انتخاب با توست.» همین شد که یک قدم از خدا فاصله گرفتم. فرشته ها دورم را گرفتند تا مرا برای جسمم ببرند. من هنوز نگاهم به نگاه خدا بود. ناگهان حس کردم در آغوش او هستم، چشم در چشم او. خندید و گفت:«می بینی! می شود که دور باشی و در آغوشم باشی... اگر بخواهی.» سرم را پایین انداختم و روی سرسره آسمان نشستم. دیگر نگاهش نکردم تا ترس از دست دادنش به سراغم نیاید. سُر خوردم و پایین آمدم، تا آغوش مامان؛ و صدای خدا را هنوز می شنیدم که می گفت: «من همیشه نگاهت می کنم، هرچند که نگاهم را نبینی، همیشه با توام، هر چند که گاهی حضورم را حس نکنی. تنها نخواهی ماند.»
تا هفت سالگی خواب خدا را می دیدم. خدا همیشه یا صورتی بود یا یاسی رنگ. آن سال ها جعبه مداد رنگی دوازده تایی من مداد یاسی نداشت و من هم نمی دانستم یاسی چه رنگی است. همیشه مداد بنفش را کم تر فشار می دادم تا رنگ خدا شود.
آن روزها فکر می کردم همه آدم ها خواب خدا را می بینند. همیشه از پی هر کاری که حکمت انجامش را نمی دانستم، می پرسیدم: «خدا به شما گفته؟»،«خواب خدا را دیده اید؟» و بزرگترها به من می خندیدند.
حالا همه اصرار دارند که به هر بهانه ای تولد عجیب من و در خطر بودن مامان را برایم تکرار کنند. هر کس همان طور که دلش می خواهد از روز تولدم می گوید، بی آنکه از آن اتفاق چیزی بدانند. اما مامان همیشه مرا طوری نگاه می کند که انگار آن لحظه ها در آسمان بوده است و من شاید برای خاطر همان راز است که چیزی از او نپرسیده ام. بزرگ تر که شدم، خدا پروانه ای شد و روی دستم نشست. به محض آنکه قصد گرفتنش را کردم، پر زد و رفت. بعد از آن همه پروانه ها مرا یاد خدا می اندازند. خدا دیگر به خواب من نیامد. شاید به دلیل این که به جای دوست داشتنش، در فکر تصاحبش بودم.
(۲)
مامان از هر چیزی که بسته باشد می ترسد، یا بهتر است بگویم فراری است.
شب ها که می خواهد بخوابد به من می گوید «خواستی بخوابی، در اتاقم را باز کن.» صبح که بیدار می شود اولین کارش باز کردن در اتاق من است. در را بازِ باز می کند تا به دیوار بخورد. نگاهم می کند و نگاهش می کنم. از همان ابتدای بچگی از سلام و صبح به خیر بدم می آمد.
دعایم را که می خوانم، می بینم مامان زیرچشمی دارد نگاهم می کند «دعایت که تمام شد کتاب را نبند، من هم می خواهم بخوانم.»
- مامان! پنجره را ببند، هوا سرد است.
مامان همیشه پنجره ای برای باز گذاشتن پیدا می کند. همیشه می گوید توی هوای بسته نفسم می گیرد. اما این بار فکر کنم حق با مامان است. بهار بوی تابستان گرفته است اما من سردم است. در خودم مچاله می شوم و به دنبال روزنی می گردم که سوز سرما را با خودش می آورد.
هوا که ابری است نمی گوید چترت را ببر، همیشه می گوید «باران که شروع شد، چترت را باز کن.» اینجا هم حق با مامان است. او می داند باران که بیاید، چترم خشک و من بارانی و خیس به خانه برمی گردم،که من باید نسبتی با باران داشته باشم!
«در پاکت را باز کن ببینم چی داده برات» نامه ها و بسته های پستی هم همیشه در بسته است. من همیشه دلم می خواهد آن قدر بسته نگهش دارم تا تمام رازش را بفهمم.
مامان همیشه از من شکایت دارد، برای این که لب هایم بسته است و کم حرف می زنم. برای دانستن هر مسئله ای، باید هزار سوال از من بپرسد تا شاید چیزی دستگیرش شود. من از حرف زدن بدم می آید، لب های بسته همیشه زیباتر است. مثل صندوقچه پر از رازی که آدم را وسوسه می کند.
مامان هر چیز بسته ای را زود باز می کند، گره روسری ام، دکمه بلوزم، زیپ دامنم و حتی پسته های در بسته را.
من همیشه از چیزهای بسته خوشم آمده. همیشه معما دوست داشته ام، همیشه خواسته ام در اتاقم بسته باشد یا پاکت های نامه ام را تنهایی باز کنم و نگویم فرستنده نامه ام چه کسی است. فکر می کنم جز این که رازی است در بسته ماندن هر چیز، نوعی امنیت، نوعی حریم شخصی هم در آن نهفته است.
بچگی ها توی بازی گل یا پوچ همیشه من می بردم. چون هیچ کس نمی توانست از چشمانم بخواند که گل را در کدام دست پنهان کرده ام.
مامان همیشه حس می کند از من دور است چون رازیست درون من، دری که هرگز گشوده نمی شود.
(۳)
باران یک اتفاق نبود، یک برنامه پیش بینی شده از طرف خدا بود. از این مسئله اطمینان دارم.
همیشه می گفتم مخالف ازدواج های معمول خانواده ها و خواستگاری مادرها از هم هستم. می گفتم که نمی شود با چند ساعت صحبت و سوال درباره رنگ مورد علاقه و هدف از ازدواج برای باقی عمر تصمیم گرفت. می گفتم که دلم می خواهد خودش مرا انتخاب کرده باشد نه مادرش.
آن روز که باران آمد نه لباس خوبی پوشیدم و نه آرایش دلچسبی کردم. تنها برای رفع تکلیف نشستم تا بیایند و مرا ببینند و بعد هم بگویم نه!
وقتی که وارد شد، نگاهش نکردم. انگار می خواستم به این مراسم دهن کجی کرده باشم. نشستیم و تعارف میوه و شیرینی و صحبت از آلودگی هوا و اوضاع اقتصادی. همه چیز با همیشه فرق داشت. نه مادرش سر تا پای مرا برانداز می کرد، نه پدرش می خواست از اموال و دارایی هایش بگوید. همه چیز شبیه وقتی بود که دوست های جدید بابا به خانه ما می آمدند. مهربانی عجیب مادرش زبان مرا هم باز کرد و فراموش کردم این همان مجلس خواستگاری است که از آن نفرت داشتم. میان خنده ها و شوخ طبعی های پدرش بی اختیار نگاهم سمت او رفت، سمت بارانی که لبخندش سوی من بود. نفهمیدم برای نگاهش بود یا لبخندش، که ناگهان چیزی در دلم فرو ریخت. نمی دانم چرا حس کردم از همه سمت محاصره شده ام. به هر طرف که نگاه می کردم یا به نگاه مهربان مادر و خواهرش می رسیدم یا لبخند بی تکلف پدرش. خجالت کشیدم و مثل همیشه سرخ شدن صورتم مرا لو داد. بی این که کسی بفهمد چطور، حرف به من و باران و ازدواج کشید. مامان از هنرهای من تعریف نکرد، آنها هم از باران چیزی نگفتند. گفتند که اگر خوب باشد، خودش باید خودش را نشان بدهد. بابا از باران شغل و رشته اش را پرسید و من گوش هایم تیز شد اما جرات سربلند کردن نداشتم.
- من حسابداری خوندم، فعلا هم توی یه شرکت مشغولم.
من سرم پایین بود و هرلحظه تنم بیشتر داغ می شد. با خودم تکرار می کردم که این همان میهمانی چند دقیقه قبل است، این همان بارانی است که نگاهش نکردی. مثل همه خواستگارها، می آید و می رود و... دیدم که حتی در ذهنم هم جرات «نه» گفتن را ندارم. نمی دانم چقدر گذشت که پدرش بلند شد و گفت:
_ آقای صبوحی! بی تعارف بگم که آشنایی با شما و خانواده صمیمی تون برای ما افتخاره. اما ادامه این آشنایی به این دو تا جوون بستگی داره.
و من باز سرخ شدم. در حین خداحافظی نیم نگاهی به باران انداختم و از آرامشش تعجب کردم. تصور می کردم او هم باید مثل من صورتش و شاید حتی گوش هایش قرمز شده باشد. مادرش را که می بوسیدم، آرام در گوشم گفت:
_ یکی از بدی های باران کم حرفیشه، خواستی تصمیم بگیری اینو یادت نره!
و مامان هم تند گفته بود:
_ چه بهتر خانوم! مثل هم هستن این دو تا. از سنگ صدا در بیاد از دختر ما هم صدا در میاد.
مادرها خندیده بودند و من ذوق کرده بودم. چون حرف مادر باران به این معنی بود که آنها مرا پسندیده اند و حالا منتظر جواب من هستند.
مامان و بابا که برای بدرقه تا پایین پله رفتند من دویدم توی اتاق و به خودم نگاهی انداختم. دستم را روی گونه های داغم گذاشتم:
_ چی شده؟ نکنه خیال خام کنی، اینم مثل همه پسراست. حرفت چیه؟ بازم می خوای ببینیش، می خوای بگی دلت می خواد باهاش حرف بزنی؟ که چی بشه؟ که بیشتر ازش خاطره جمع کنی، اصلا چته؟ فرقش با اونای دیگه ای که اومدن چی بوده که هول برت داشته؟
نمی دانم چرا حتی از نگاه کردن به خودم هم طفره می رفتم. درست نمی دانستم آن چیزی که او داشت و دیگران نداشتند چه بوده. او را در ذهنم چند بار مرور کردم:
موهای لختی که خیلی ساده به سمت چپ رها کرده بود. هیکل چهارشانه و قد بلند و پوستی تقریبا سفید. خجالت و کم رویی در چهره اش نبود، اما انگار بر لبانش مهر زده بودند. آن قدر واضح که حتی کسی از او انتظار صحبت نداشت.
چیزی در نگاهش دیده بودم که برایم آشنا بود. انگار که سال هاست او را می شناسم.
_ حالا می خوای چیکار کنی؟ می خوای پابند یه نگاه بشی؟ مگه می شه با نگاه طرف زندگی کرد، تو هیچی از اون نمی دونی.
_ خب می گم بیاد با هم حرف بزنیم.
_ مگه با چند جلسه حرف می شه اونو شناخت.
_ نامزد می شیم یه مدت، چند ماهی که باهاش باشم...
_ همه آدما بازیگرای خوبی ان، اندازه چند جلسه صحبت که هیچ، یه عمر هم می تونه برات نقش بازی کنه و یهو... از طرفی، فکر کردی نامزد کردن و نامزدی رو به هم زدن به همین راحتیه؟ اونم واسه تویی که این قدر دلت روئه.
_ خب که چی؟ تا آخر عمرم بشینم و بگم نمی شه آدما رو شناخت؟ اصلا تو حرف حسابت چیه؟
ذهنم تبدیل به دو قطب مخالف شده بود و مدام با هم می جنگیدن. نمی دانستم باید از کدامشان طرفداری کنم. اما وقتی یکی شان طرف باران را می گرفت، قند توی دلم آب می شد. هنوز هم دودل بودم که صدای بسته شدن در و حضور مامان و بابا دستپاچه ام کرد. نمی دانستم باید چه کنم. از اتاق بیرون آمدم و سرم را گرمِ جمع کردن میوه ها کردم تا هم نظر مامان و بابا را بفهمم، هم این که مثل دخترهای خجالتی توی اتاقم نمانده باشم.
مامان و بابا چیزی نگفتند، فقط لحظه ای همدیگر را نگاه کردند و مامان همان طور که بشقاب ها را روی هم می چید، به بابا گفت:
_ خانواده خوبی بودن، فکر کنم اگه بگیم یه جلسه دیگه بیان تا ترلان با پسره حرف بزنه بد نباشه، ها؟... نظر تو چیه ترلان؟
من هم سرم را تکان دادم و این شد «بله»ای برای باقی عمرم. به همین سادگی.
گاهی با خودم می گویم خوشبختی داشتن باران بسیار دور از ذهن من است و گاهی فکر می کنم شاید صبحی از خواب بیدار شوم و ببینم که رویایی بوده در خوابی طولانی و عمیق، که حالا با بیدار شدنم او را پاک کرده ام.
وقت هایی که رمانتیک می شوم فکر می کنم که همه آبی های دنیا را از روی او نوشته اند و چقدر ذوق می کنم که اسمش آبی است.
بچه تر که بودم فکر ازدواج همیشه در ذهنم وول می خورد و نامش را چیزی شبیه امیر و علی یا رضا تصور می کردم و گاهی ترکیبی از این ها. گاهی به کودکی هایم می خندم و فکر می کنم کاش می شد بدانم که باران می آید. شاید این طور خودم را برای بارش محبتش آماده می کردم.
باران که می آید همه دنیا زیبا می شود. گاهی حتی فکر می کنم شاید عاشقش شده باشم و بعد به خاطر می آورم که عشق برای دل من بسیار کوچک است!
وقتی که باران می آید تحمل دنیا آسان تر می شود. ما زیاد با هم حرف نمی زنیم، بیشتر اوقات سکوت می کنیم و گاه گاهی هم نگاه و دست هایمان را به هم می دهیم. نه این که بگویم حرفی نداریم، وقت هایی که باهم هستیم، سکوت های مان حرف های بیشتری دارند و همین باعث می شود که ما زوج عجیبی باشیم.

نظرات کاربران درباره کتاب به وقت بهشت

کتاب خوبی بود کشش خوبی داشت من دوسش داشتم
در 2 سال پیش توسط mahla
کتاب خوبی بود. ادما زیادی سفید یا سیاه نبودن. همه تو شرایطی ممکنه حتی خواسته کاره اشتباه رو انجام بدن و تاوانش رو هم شاید پس بدن.
در 3 ماه پیش توسط بشری فاضلی نژاد
من این کتاب رو دوس داشتم...به خاطر افکار و گفت و گوهایی که شخصیت داستان با خودش داشت...انگار که آدم رو وارد دنیای ذهن و افکار خودش می کرد و باعث می شد از یه زاویه ی دیگه و ادبی تر به اطرافت نگاه کنی
در 10 ماه پیش توسط mob...a90
اصلا جالب نبود.‌شخصیت داستان انفدر خود درگیری داشت ک منو عصبی میکرد.
در 2 سال پیش توسط شادی محول
من خیلی دوستش داشتم
در 2 سال پیش توسط الهه دهقانی
من که خیلی دوسش داشتم فرقی که با بقیه رمان های عاشقانه داشت این بود که زندگی بعد ازدواج رو گفته بود ارزش خوندن رو داشت
در 1 سال پیش توسط maryam sadeghi