فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خانم بادی، نویسنده‌ی غیرعادی

کتاب خانم بادی، نویسنده‌ی غیرعادی

نسخه الکترونیک کتاب خانم بادی، نویسنده‌ی غیرعادی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خانم بادی، نویسنده‌ی غیرعادی

خانم بریج نامه را به تابلوی اعلانات زد. خیلی ذوق کرده بود که یک نویسنده‌ی معروف و زنده وقت کرده و به ما نامه نوشته بود. او از ما خواست که در جواب خانم بادی برایش نامه بنویسیم و نقاشی بکشیم و به سؤال‌هایی فکر کنیم که وقتی به مدرسه‌ می‌آید از او بپرسیم. تا دو هفته‌ی بعد، همه‌ی فعالیت‌های مدرسه در ارتباط با دیدار خانم بادی بود. خانم اسپاک، معاون مدرسه، توی دفتر مدیر نمودار بزرگی آویزان کرده بود که روز عکس انداختن و دیدار نویسنده را شمارشِ معکوس می‌کرد. هر روز روی یک شماره خط می‌کشید تا همه بدانند که چند روز دیگر مانده. ۱۱...۱۲...۱۳...۱۴ کارشناس کتاب‌خوانی، آقای مَکی، به کلاس‌مان آمد و در مورد همه‌ی کتاب‌های خانم بادی اطلاعاتی به ما داد. وای پسر، این خانم راستی‌راستی عاشق حیوان‌هاست!

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.52 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خانم بادی، نویسنده‌ی غیرعادی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. عجیب ترین چیز کل تاریخ جهان



اسم من اِی. جِی است. من از مدرسه بدم می آید.
صبح روز دوشنبه بود، همه ی دخترها داشتند با وسایل آرایش اسباب بازی شان که آخر هفته در جشن تولدی هدیه گرفته بودند، بازی می کردند. دیگر کم کم داشتم بالا می آوردم.
معلم مان، خانم بریج، به هرکدام مان ورقه ای داد و گفت: «سه هفته ی دیگر روز عکس انداختن است. قرار است عکاس بیاید مدرسه و از دانش آموزان عکس بیندازد. اگر پدر و مادرتان می خواهند عکس ها را سفارش بدهند، باید این ورقه را پُر کنند.»
آن دختره ی حال گیر که موهای قهوه ای فرفری دارد و اسمش آندریا یانگ است، (اسم دختره آندریا یانگ است، نه موهایش. مو که اسم ندارد.)
گفت: «من عاشق عکس انداختنم!»
آن دختره ی بچه ننه به اسم امیلی که همیشه با هر چیزی که آندریا می گوید موافق است، گفت: «من هم همین طور.»
گفتم: «باید عکس تان را بگیرند و آتش بزنند.»
دوست هام رایان و مایکل زدند زیر خنده. قیافه ی امیلی طوری بود که انگار می خواست بزند زیر گریه.
آندریا به ما گفت: «اتفاقاً من و امیلی خیلی فتوژنیک هستیم.»
گفتم: «وای! این دوتا فتوکپی اند!»
ــ خِنگ خدا، فتوژنیک یعنی ما خیلی خوش عکسیم.
گفتم: «چه خوب، چون توی زندگی واقعی که خیلی هم زشتید.»
مایکل گفت: «اوه، گل گفتی!»
آندریا پرسید: «می دانی باید عکس تو را کجا بزنند، آرلو؟»
پرسیدم: «کجا؟» خیلی بدم می آمد که من را با اسم واقعی ام صدا کند.
آندریا گفت: «توی اداره ی پلیس، کنار عکس جنایت کارها و دزد های بانک و قاتل ها.»
رایان گفت: «اوه، گل گفتی!»
به آندریا گفتم: «خودتی.»
وقتی کسی به شما تیکه می اندازد، همیشه بگویید، "خودتی". حتی اگر بی معنی باشد. این اولین قانون بچه بودن است.
خانم بریج گفت: «خب، دیگر جرّ و بحث کافی است. الان با خانم دانته کلاس کتاب خوانی دارید.»
دخترها گفتند: «آخ جون!»
پسرها گفتند: «اَه، اَه، اَه!»
حال مان گرفته شد! کتابخانه ها حوصله ی آدم را سر می برند! می دانید چرا؟ چون پر از کتاب اند! هیچ چیزی خسته کننده تر از کتاب نیست. اصلاً برای چی دارید این کتاب را می خوانید؟
اگر ما کتابداری مثل خانم دانته نداشتیم، حوصله مان بیش تر سر می رفت. خانم دانته همیشه مثل شخصیت های کتاب ها لباس می پوشد! یا بُو بیپ کوچولو می شود، یا جانی دانه سیب. خانم دانته زن عجیبی است.
وقتی وارد کتابخانه شدیم، خانم دانته را دیدیم که منقار گذاشته بود و خود را به شکل پرنده ی غول پیکری درآورده بود.
بیلی پرسید: «چرا لباس پرنده پوشیده اید، خانم دانته؟» بیلی همان پسری است که با این که لباس تنش می کند، ما صدایش می کنیم پسر بی لباسه..



خانم دانته بال بال زد و صدای پرنده از خودش درآورد و گفت: «خانم دانته دیگر کیه؟ اسم من رَپی است. من شاهین هستم، شخصیت کتاب شاهین بی باک(۱). کتاب خیلی قشنگی است که خانم بادی کابوکی، نویسنده ی کتاب های کودکان آن را نوشته و تصویرگری کرده.»
خانم دانته چند فصل از آن کتاب را خواند. ماجرای کتاب درباره ی شاهینی بود که تصویر خودش را توی شیشه ی پنجره ای می بیند و فکر می کند که دشمن است. برای همین به تصویر خودش حمله می کند و یک راست شیرجه می رود توی شیشه ی پنجره. بوم!
وای پسر، چه پرنده ی خنگی!(۲)
امیلی با چشم هایی پر اشک گفت: «این غم انگیز ترین داستانی است که تابه حال شنیده ام!» این دختره برای هر چیزی گریه می کند.
بعد از کلاس کتابخوانی، رفتیم کلاس هنر. خانم فالکُن، معلم هنر، منتظر مان بود.
خانم فالکُن گفت: «امروز قرار است که تصویرهای رَپی، شاهین توی کتاب شاهین بی باک را بِکِشیم، این کتاب را خانم بادی کابوکی، نویسنده ی کتاب های کودکان، نوشته و تصویرگری کرده.»
اووم، خیلی عجیب بود. چرا باید هم توی کتابخانه و هم توی کلاس هنر، روی یک کتاب مشابه کار کنیم؟
وقتی نقاشی مان تمام شد و میزها را مرتب کردیم، باید می رفتیم کلاس موسیقی.
معلم موسیقی، آقای لورینگ، گفت: «می خواهیم امروز یک آواز درباره ی شاهینی به اسم رَپی بخوانیم. این پرنده، شخصیت اصلی کتاب شاهین بی باک است که خانم بادی کابوکی آن را نوشته و تصویرگری کرده.»
دیگر راستی راستی داشت عجیب می شد! وقتی کلاس موسیقی تمام شد، رفتیم کلاس کامپیوتر.
معلم کامپیوتر، خانم ماتی، گفت: «صبح بخیر، بچه ها. امروز می خواهیم برویم توی سایت دبلیو دبلیو دبلیو. بادی کابوکی. کام. این وب سایتِ نویسنده ی کتاب های کودکان، خانم بادی کابوکی است.»
بابا این جا چه خبر است؟ چرا همه ی معلم ها دارند درباره ی این نویسنده ی کتاب های کودکان حرف می زنند؟ این عجیب ترین چیز کل تاریخ جهان بود.



وقتی کلاس کامپیوتر تمام شد، به کلاس برگشتیم تا برای ناهار آماده شویم، که یک دفعه صدای تق تق در آمد. خانم بریج درِ کلاس را باز کرد.
آقای ناوال، مدیرمان، بود! او کله اش اصلاً مو ندارد.
آقای ناوال بلند گفت: «خبر مهمی برای تان دارم! حدس بزنید سه هفته ی دیگر کی قرار است به مدرسه مان بیاید؟»
همه پرسیدیم: «کی؟»
آقای ناوال گفت: «یک نویسنده ی معروف کتاب های کودکان. اسمش خانم بادی کابوکی است!»





نظرات کاربران درباره کتاب خانم بادی، نویسنده‌ی غیرعادی

عالیههههههههههههههههههههه ^ــــــ*
در 9 ماه پیش توسط غــــghazalــــزل