فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ماجراهای اسپایدرویک

کتاب ماجراهای اسپایدرویک
کتاب پنجم، خشم مولگراث

نسخه الکترونیک کتاب ماجراهای اسپایدرویک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ماجراهای اسپایدرویک

روزی من و تونی همراه با تعدادی از نویسندگان، در کتابفروشی بزرگی کتاب‌های‌مان را برای علاقه‌مندان امضا می‌کردیم. زمانی‌که مراسم امضا تمام شد، ما کمی همان‌جا ماندیم، کمک کردیم تا کتاب‌ها را سرجای‌شان بگذارند و با هم گپ زدیم؛ تا آن‌که کارمندی به سوی ما آمد و گفت نامه‌ای برای‌مان رسیده است. وقتی من پرسیدم برای کدام‌یک از ما، از پاسخش حیرت کردیم. کارمند گفت: «هر دو نفرتان.» تونی مدتی طولانی به فتوکپی ضمیمه‌ی نامه زل زد. بعد در حالی‌که گویی با صدای بلند فکر می‌کرد، به بقیه‌ی متن اندیشید. ما با عجله یادداشتی نوشتیم و آن را داخل پاکت گذاشتیم و از کارمند خواهش کردیم نامه را به بچه‌های گریس برساند. پس از مدت کوتاهی بسته‌ای دریافت کردم که روبانی قرمز به دورش پیچیده شده بود. چند روز بعد سه بچه زنگ خانه‌ام را زدند و این داستان را برایم تعریف کردند. توضیح ماجراهای پس از آن خیلی سخت است. من و تونی به دنیایی وارد شدیم که هرگز باورش نمی‌کردیم. اکنون ما می‌دانیم که داستان‌های جن و پری چیزی بیش‌تر از قصه‌های کودکانه‌اند. دنیایی نادیدنی در اطراف ما وجود دارد و ما امیدواریم که شما خواننده‌ی عزیز هم چشمان‌تان را به روی آن باز کنید.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 5.18 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ماجراهای اسپایدرویک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:





خانم بلک و آقای دیترلیزی عزیز

من می دانم که بیش تر مردم به جن و پری اعتقاد ندارند، اما من اعتقاد دارم و فکر می کنم شما هم باور می کنید. بعد از آن که کتاب های تان را خواندم، درباره ی شما با برادرهایم حرف زدم. آن وقت تصمیم گرفتیم برای تان نامه بفرستیم. ما چیزهایی درباره ی جن و پری های واقعی می دانیم. در واقع مطالب زیادی درباره ی آن ها می دانیم.
کاغذی که به این نامه ضمیمه شده است، تصویر صفحه ای از کتابی قدیمی است که ما در انبار زیر شیروانی خانه مان پیدا کردیم. کپی اش خیلی خوب نیست، چون با دستگاه فتوکپی مشکل داشتیم. کتاب به مردم می گوید که چگونه موجودات جن و پری را بشناسند و چگونه از خودشان در برابر آن ها محافظت کنند. آیا لطف می کنید این کتاب را به ناشرتان بدهید؟ اگر می توانید، لطفا نامه ای در این پاکت بگذارید و آن را به فروشگاه کتاب بدهید. ما راهی برای فرستادن کتاب پیدا می کنیم. پست عادی خیلی خطرناک است.
ما می خواهیم مردم این مطلب را بدانند. ماجراهایی که برای ما اتفاق افتاده است، می تواند برای هر کسی اتفاق بیفتد.

مخلص شما
ملوری، جارد و سیمون گریس





کنار دروازه ی ملک اسپایدرویک

خواننده ی عزیز

در طول سالیانی که من و تونی دوست بوده ایم، هر دو به یک اندازه مجذوب و علاقه مند داستان های جن و پری دوران کودکی مان بوده ایم. ما هرگز متوجه اهمیت این احساس مشترک نشده بودیم و گمان نمی کردیم که این احساس شاید روزی مورد آزمایش قرار گیرد.
روزی من و تونی همراه با تعدادی از نویسندگان، در کتابفروشی بزرگی کتاب های مان را برای علاقه مندان امضا می کردیم. زمانی که مراسم امضا تمام شد، ما کمی همان جا ماندیم، کمک کردیم تا کتاب ها را سرجای شان بگذارند و با هم گپ زدیم؛ تا آن که کارمندی به سوی ما آمد و گفت نامه ای برای مان رسیده است. وقتی من پرسیدم برای کدام یک از ما، از پاسخش حیرت کردیم.
کارمند گفت: «هر دو نفرتان.»
آن نامه درست شبیه چیزی است که در صفحه ی مقابل می بینید. تونی مدتی طولانی به فتوکپی ضمیمه ی نامه زل زد. بعد در حالی که گویی با صدای بلند فکر می کرد، به بقیه ی متن اندیشید. ما با عجله یادداشتی نوشتیم و آن را داخل پاکت گذاشتیم و از کارمند خواهش کردیم نامه را به بچه های گریس برساند.
پس از مدت کوتاهی بسته ای دریافت کردم که روبانی قرمز به دورش پیچیده شده بود. چند روز بعد سه بچه زنگ خانه ام را زدند و این داستان را برایم تعریف کردند.
توضیح ماجراهای پس از آن خیلی سخت است. من و تونی به دنیایی وارد شدیم که هرگز باورش نمی کردیم. اکنون ما می دانیم که داستان های جن و پری چیزی بیش تر از قصه های کودکانه اند. دنیایی نادیدنی در اطراف ما وجود دارد و ما امیدواریم که شما خواننده ی عزیز هم چشمان تان را به روی آن باز کنید.

هالی بلک

۱. دنیا زیر و رو می شود

صبح زود در حالی که جارد، ملوری و سیمون در طول جاده قدم بر می داشتند، قطره های شبنم در نور ضعیف خورشید تازه طلوع کرده، روی چمن های نزدیک، می درخشیدند. آن ها خسته بودند، اما ضرورت رسیدن به خانه باعث می شد تا به رفتن ادامه دهند. ملوری در پیراهن زنانه ی بلند و سفید و نازکش لرزید و دسته ی شمشیری را که در دست داشت، چنان محکم فشار داد که بندهای انگشت هایش سفید شدند. کنارش سیمون قدم برمی داشت و گاه گاهی به تکه های آسفالت لگد می زد. جارد هم ساکت بود. هر بار که چشم هایش را می بست، حتی برای لحظه ی خیلی کوتاهی تنها چیزی که می دید، بختک ها بودند؛ صدها بختک به رهبری مولگراث.
جارد سعی کرد ذهنش را منحرف کند و به چیزهایی که باید به مادرش بگوید فکر کند.
مادر حتما به خاطر این که آن ها تمام شب از خانه دور مانده بودند، خیلی از دست شان عصبانی بود و حالا به خاطر ماجرای چاقو، بیش تر از همه از دست جارد عصبانی می شد. اما جارد می خواست همه چیز را توضیح بدهد. به این فکر کرد که درباره ی دیوی که تغییر شکل می داد برای مادرش بگوید، و درباره ی نجات ملوری از دست کوتوله ها، و این که چه طوری به پری ها حقه زده بودند. مادرش باید شمشیر را می دید و حرف های شان را باور می کرد. باید جارد را به خاطر همه چیز می بخشید.
صدایی بلند و تیز، مثل سوت کتری، او را به واقعیت برگرداند. آن ها به دروازه ی ملک اسپایدرویک رسیده بودند. جارد با وحشت دید که تمام آشغال ها، کاغذها، پَر و اسباب و اثاثیه ی شکسته روی چمن جلوی خانه پخش و پلا شده اند.
ملوری نفسش را توی سینه حبس کرد و پرسید: «این ها چیه؟»
صدای جیغی نگاه جارد را به بالا کشید، جایی که شیردالِ سیمون موجود کوچکی را روی بام تعقیب می کرد و تکه هایی از سنگ های مسطح شیروانی را از جا می کند. پرهایی روی سنگ های شیروانی پخش شده بودند.
سیمون فریاد زد: «بایرون!» اما شیردال یا نشنید یا ترجیح داد که نشنود. سیمون با تعجب به جارد نگاه کرد و گفت: «او نباید آن بالا باشد. بالش هنوز خوب نشده.»
ملوری چشم هایش را کمی تار کرد تا بهتر ببیند و بعد پرسید: «دنبال چیست؟»
جارد به آرامی پاسخ داد: «فکر کنم دنبال یک بختک است.» و خاطره ی دندان ها و چنگال هایی که پوشیده از خون بودند، ترس شدیدی را در وجودش زنده کرد.
ملوری ناگهان گفت: «مامان!» و به طرف خانه دوید.
جارد و سیمون هم دنبالش دویدند و از نزدیک دیدند که تمام پنجره های خانه ی قدیمی شکسته و در جلو فقط از یک لولا آویزان بود.
آن ها با سرعت به داخل دویدند و وارد اتاق ورودی شدند و روی کت های تکه پاره شده و کلیدهایی که روی زمین پخش شده بودند، راه رفتند. توی آشپزخانه شیر آب باز بود و آب از ظرف شویی پر از بشقاب های شکسته، روی زمین می ریخت، جایی که یخ غذاهای بیرون ریخته از یخچال فریزر واژگون شده آرام آرام آب می شد. چند جای دیوارهای چوبی شکسته شده بودند و مخلوطی از خاک و گچ و آرد گندم و غلات، روی اجاق گاز را پوشانده بود.
میز غذاخوری هنوز سرجایش بود، اما چند صندلی واژگون و پارچه های روی شان پاره شده بودند. یکی از تابلوهای دایی بزرگ شان با این که هنوز از دیوار آویزان بود، اما پارچه اش پاره و قابش شکسته شده بود.
وضع اتاق نشیمن بدتر بود: تلویزیون شکسته بود و دستگاه بازی رایانه ای شان توی شیشه ی آن فرو رفته بود. کاناپه پاره و مواد تویش مثل برف روی کف چوبی اتاق پخش شده بود. و آن جا، روی باقی مانده ی یک چهارپایه، تیمبل تاک نشسته بود.
وقتی جارد به جن خانگی کوچک نزدیک شد، دید که زخمی بزرگ و کم عمق روی شانه ی اوست و کلاهش هم روی سرش نیست. جن خانگی با چشم هایی سیاه و خیس به جارد نگاه کرد.
تیمبل تاک گفت: «همه اش تقصیر من است. همه اش تقصیر من است. سعی کردم بجنگم. اما جادویم ضعیف است.» قطره اشکی از گونه ی کوچکش سرازیر شد. جن کوچک با عصبانیت اشکش را پاک کرد و ادامه داد: «اگر بختک ها تنها بودند، شاید می توانستم بیرون شان کنم، اما دیو فقط به من نگاه کرد و نیشخندی زد.»
جارد پرسید: «مامان کجاست؟» داشت واقعا می لرزید.

نظرات کاربران درباره کتاب ماجراهای اسپایدرویک

فوق العاده هست
در 2 سال پیش توسط ali...had