فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ماجراهای اسپایدرویک

کتاب ماجراهای اسپایدرویک
کتاب چهارم، درخت چوب آهنی

نسخه الکترونیک کتاب ماجراهای اسپایدرویک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ماجراهای اسپایدرویک

روزی من و تونی همراه با تعدادی از نویسندگان، در کتابفروشی بزرگی کتاب‌های‌مان را برای علاقه‌مندان امضا می‌کردیم. زمانی‌که مراسم امضا تمام شد، ما کمی همان‌جا ماندیم، کمک کردیم تا کتاب‌ها را سرجای‌شان بگذارند و با هم گپ زدیم؛ تا آن‌که کارمندی به سوی ما آمد و گفت نامه‌ای برای‌مان رسیده است. وقتی من پرسیدم برای کدام‌یک از ما، از پاسخش حیرت کردیم. کارمند گفت: «هر دو نفرتان.» تونی مدتی طولانی به فتوکپی ضمیمه‌ی نامه زل زد. بعد در حالی‌که گویی با صدای بلند فکر می‌کرد، به بقیه‌ی متن اندیشید. ما با عجله یادداشتی نوشتیم و آن را داخل پاکت گذاشتیم و از کارمند خواهش کردیم نامه را به بچه‌های گریس برساند. پس از مدت کوتاهی بسته‌ای دریافت کردم که روبانی قرمز به دورش پیچیده شده بود. چند روز بعد سه بچه زنگ خانه‌ام را زدند و این داستان را برایم تعریف کردند. توضیح ماجراهای پس از آن خیلی سخت است. من و تونی به دنیایی وارد شدیم که هرگز باورش نمی‌کردیم. اکنون ما می‌دانیم که داستان‌های جن و پری چیزی بیش‌تر از قصه‌های کودکانه‌اند. دنیایی نادیدنی در اطراف ما وجود دارد و ما امیدواریم که شما خواننده‌ی عزیز هم چشمان‌تان را به روی آن باز کنید.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.66 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ماجراهای اسپایدرویک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



خواننده ی عزیز

در طول سالیانی که من و تونی دوست بوده ایم، هر دو به یک اندازه مجذوب و علاقه مند داستان های جن و پری دوران کودکی مان بوده ایم. ما هرگز متوجه اهمیت این احساس مشترک نشده بودیم و گمان نمی کردیم که این احساس شاید روزی مورد آزمایش قرار گیرد.
روزی من و تونی همراه با تعدادی از نویسندگان، در کتابفروشی بزرگی کتاب های مان را برای علاقه مندان امضا می کردیم. زمانی که مراسم امضا تمام شد، ما کمی همان جا ماندیم، کمک کردیم تا کتاب ها را سرجای شان بگذارند و با هم گپ زدیم؛ تا آن که کارمندی به سوی ما آمد و گفت نامه ای برای مان رسیده است. وقتی من پرسیدم برای کدام یک از ما، از پاسخش حیرت کردیم.
کارمند گفت: «هر دو نفرتان.»
آن نامه درست شبیه چیزی است که در صفحه ی مقابل می بینید. تونی مدتی طولانی به فتوکپی ضمیمه ی نامه زل زد. بعد در حالی که گویی با صدای بلند فکر می کرد، به بقیه ی متن اندیشید. ما با عجله یادداشتی نوشتیم و آن را داخل پاکت گذاشتیم و از کارمند خواهش کردیم نامه را به بچه های گریس برساند.
پس از مدت کوتاهی بسته ای دریافت کردم که روبانی قرمز به دورش پیچیده شده بود. چند روز بعد سه بچه زنگ خانه ام را زدند و این داستان را برایم تعریف کردند.
توضیح ماجراهای پس از آن خیلی سخت است. من و تونی به دنیایی وارد شدیم که هرگز باورش نمی کردیم. اکنون ما می دانیم که داستان های جن و پری چیزی بیش تر از قصه های کودکانه اند. دنیایی نادیدنی در اطراف ما وجود دارد و ما امیدواریم که شما خواننده ی عزیز هم چشمان تان را به روی آن باز کنید.

هولی بلک

برای مادربزرگم ملونیا، که به من گفت باید چنین کتابی بنویسم و من گفتم هرگز!

ه. ب

برای آرتور بکهام
امیدوارم هم چنان الهام بخش دیگران باشی، درست همان طور که به من الهام دادی.

ت.د


خانم بلک و آقای دیترلیزی عزیز

من می دانم که بیش تر مردم به جن و پری اعتقاد ندارند، اما من اعتقاد دارم و فکر می کنم شما هم باور می کنید. بعد از آن که کتاب های تان را خواندم، درباره ی شما با برادرهایم حرف زدم. آن وقت تصمیم گرفتیم برای تان نامه بفرستیم. ما چیزهایی درباره ی جن و پری های واقعی می دانیم. در واقع مطالب زیادی درباره ی آن ها می دانیم.
کاغذی که به این نامه ضمیمه شده است، تصویر صفحه ای از کتابی قدیمی است که ما در انبار زیر شیروانی خانه مان پیدا کردیم. کپی اش خیلی خوب نیست، چون با دستگاه فتوکپی مشکل داشتیم. کتاب به مردم می گوید که چگونه موجودات جن و پری را بشناسند و چگونه از خودشان در برابر آن ها محافظت کنند. آیا لطف می کنید این کتاب را به ناشرتان بدهید؟ اگر می توانید، لطفا نامه ای در این پاکت بگذارید و آن را به فروشگاه کتاب بدهید. ما راهی برای فرستادن کتاب پیدا می کنیم. پست عادی خیلی خطرناک است.
ما می خواهیم مردم این مطلب را بدانند. ماجراهایی که برای ما اتفاق افتاده است، می تواند برای هر کسی اتفاق بیفتد.

مخلص شما
ملوری، جارد و سیمون گریس


۱. دعوا و نبردی تن به تن وجود دارد

خودرو روشن بود. ملوری به در تکیه داد، کفش های ورزشی اش کنار جوراب بلند سفید و درخشان شمشیربازی، کثیف و ناهمخوان به نظر می رسیدند و با آن هیچ هماهنگی ای نداشتند. به موهایش ژل زده بود و آن را طوری کشیده و محکم پشت سرش به صورت دم اسبی بسته بود که چشم هایش کم مانده بود از حدقه بیرون بزنند. خانم گریس کنار در راننده ایستاده و دست هایش را به کمرش زده بود.
جارد در حالی که می دوید تا به آن ها برسد، با هن و هن گفت: «پیدایش کردم!»
مادرشان گفت: «سیمون، تو کجا بودی؟ ما همه جا دنبالت گشتیم!»
سیمون گفت: «توی انبار کالسکه بودم. داشتم... به پرنده ای که پیدا کرده ام غذا می دادم.» سیمون کمی نگران به نظر می رسید. او عادت نداشت دروغ بگوید و این کار را بیش تر به جارد محول می کرد.
ملوری چشم هایش را در حدقه چرخاند و گفت: «خیلی بد شد که مامان حاضر نشد بدون تو از این جا برویم.»
مادرشان با ناراحتی سر تکان داد و گفت: «ملوری. همگی سوار شوید. همین طوری هم دیرمان می شود، تازه جایی هم کار دارم.»
وقتی ملوری چرخید تا کیفش را توی صندوق عقب بگذارد، جارد متوجه شد که سینه ی خواهرش به طور مسخره ای... بزرگ و عجیب و سفت شده.
با اشاره پرسید: «چی پوشیدی؟»
خواهرش گفت: «ساکت شو.»
جارد نیشخندی زد و گفت: «انگار داری...»
ملوری گفت: «دهنت را ببند!» و روی صندلی جلو نشست و پسرها هم روی صندلی عقب نشستند. او ادامه داد: «برای محافظت است. باید آن را می پوشیدم.»
جارد رو به پنجره لبخندی زد و به حرکت و گذر درخت ها نگاه کرد. در دو هفته ی گذشته، جن و پری ها هیچ اقدامی نکرده بودند ـ حتی تیمبل تاک هم آرام گرفته بود و گاهی جارد باید به خودش یادآوری می کرد که تمام آن اتفاق ها واقعیت داشته. گاهی به نظر می رسید که همه چیز توضیحی منطقی داشتند. حتی آب سوزاننده ی شیر هم به دلیل وجود چاهی آلوده، توجیه شده بود. تا وقتی به لوله کشی شهری وصل شوند، باید از دبه های آبی که از فروشگاه می خریدند، استفاده می کردند و مادرشان هم به چیزی مشکوک نشده بود. اما شیردال سیمون آن جا بود و این موضوع را بدون کتاب راهنمای آرتور نمی توانستند توجیه کنند.


مادرشان به ملوری گفت: «نوک موهایت را نجو. چی این قدر عصبی ات کرده؟ تیم جدیدت واقعا این قدر خوب است؟»
ملوری گفت: «حالم خوبه.»
در نیویورک ملوری با شلوار گرمکن و ژاکتی که از میان انبوه ژاکت ها انتخاب کرده بود تمرین شمشیربازی می کرد و مسابقه می داد. آن جا داوری حضور داشت که اگر کسی ضربه ای می زد، داور دستش را به طرف ضربه زننده بالا می برد و امتیاز می داد. اما در مدرسه ی جدید، شمشیربازها لباس واقعی شمشیربازی می پوشیدند و سیم برق به آن ها و دستگاه شمارش امتیاز وصل بود و اگر ضربه ای به کسی وارد می شد، چراغی روشن می شد. جارد فکر کرد همین برای عصبی شدن هر کسی کافی است.

نظرات کاربران درباره کتاب ماجراهای اسپایدرویک