فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زبان اصالت در ایدئولوژی آلمانی

کتاب زبان اصالت در ایدئولوژی آلمانی

نسخه الکترونیک کتاب زبان اصالت در ایدئولوژی آلمانی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب زبان اصالت در ایدئولوژی آلمانی

در برهه‌ای از تاریخ آلمان که فرآورده‌های دورانساز فرهنگ و اندیشه در زمینه‌ای لگدمال از بربریت و جنونِ دو جنگ و در متنِ ویرانی خرد و ازهم‌پاشی حیات، پیدا و شکوفا شده بودند، بانیان مکتب فرانکفورت نگاه خود را نه به ساحات گوهرین، بل به خودِ این زمینه، یعنی به کشف تلبیسی معطوف کردند که در جهان این‌جایی و اکنونی، بربریت و فرهنگ، جنون و بخردانگی، و والااندیشی و دون‌کنشی را این چنین همنشین و همداستان می‌تواند کرد. مکتب فرانکفورت در آینه‌ای بی‌زنگار، این رهیافتِ بلانشو را باز می‌نماید که امروز آغازیدنگاه فلسفه نه حیرت که وحشت است. به نزد آدرنو، مفهوم «بعد از آشویتس» هر آینه بیان هراس از تکرار فاجعه در لباسی مبدل است. این «بعد» به بیان بین یعنی فاشیسم ادامه دارد؛ یعنی هنوز سلاح منوران به نور روشنگری در شیلی، فلسطین، ویتنام و در هر جا که بتواند، سلطه سبعانه سرمایه‌داری پیشرفته را بازتولید و صادر می‌کند. هر جا که تیری شلیک می‌شود، صدایی هست که جز خود را نمی‌تواند شنید.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.73 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۴۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زبان اصالت در ایدئولوژی آلمانی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

برپا ساختن معبد آسان تر از برانداختن بتِ آیینِ معبد است.

ساموئل بکت، نام ناپذیر(L'innommable)

ب ـ جمهوری وایمار

در سال های جمهوری وایمار، ژست های پرابهت در فلسفه تاریخ مد زمانه بود. مرض شناسان سیاسی همراه با جاه طلبی های فلسفی به رویدادهای سیاسی چنان نظر می کردند که تو گویی این رویدادها بر دیواره مغاره افلاطون رخ می دهند. آنان می کوشیدند تا کشف کنند که نبرد غول ها در پسِ سایه بازی رویدادهای هر دو زمینه رخ می دهد. آن ها می کوشیدند تا در پشت سیاست روزمره، تقابل پرهیمنه ای میان قطب ها بجویند: اسطوره بدوی در مقابل پیشگویی (تیلیش)، انسان فاوستی در مقابل انسان فلاحتی (اشپنگلر)، قرون وسطای جدید در مقابل دیوپرستی عصر جدید (بردیایف)، جنبش انگیزی جمعی در مقابل تن آسانی بورژوازی (یونگر).

رودیگر زافرانسکی (استادی از آلمان)

جمهوری وایمار، که پس از فروپاشی نظام سلطنتی و فرار ویلهلم دوم به هلند در پایان جنگ جهانی اول به نام رایش و با ریاست جمهوریِ سوسیال دموکراتی به نام فریدریش ابرت(۶) تاسیس شد، نخستین دولت دموکراتیک در کشور آلمان بود. در سال ۱۹۱۹ اعضای مجلس ملی آلمان به نام رایشس تاگ، که غالبا چپ میانه رو، و جانبدار نظام فدرال و آزادی بی قید و شرط همه احزاب و مطبوعات بودند، برای تدوین قانون اساسی در وایمار (مشهور به شهر گوته و شیلر) گرد آمدند. در این قانون، حقوق و تکالیف آلمانی ها بر اساس لیبرالیسم روشنگری و تامین آزادی های فردی تعیین شد. در آلمان دهه بیست دولت و قوانین از کثرت احزاب و عقاید و دموکراسی تمام و کمال در سیاست و اقتصاد و زمینه های دیگر حمایت می کردند، اما این دموکراسی چیزی نبود که آلمانی ها برای آن مبارزه کرده باشند. روبرت هرمان تنبروک در فصل بیست و دوم کتاب تاریخ آلمان(۷) در باره علل این توفیق اجباری که در آغاز دهه سی به ویژه نزد قشرهای کم درآمد و آسیب پذیر آلمان منفور و مسبب همه مصیبت ها تلقی می شد، می نویسد:

عده ای این جمهوری را نتیجه شکست نظامی می دانستند. حتی احزابی که به علل گونه گون با امپراتوری موافق نبودند سنگ جمهوری به سینه نمی زدند، اما آن ها سریعا به این نقش تاریخی خود پی بردند... که وحدت رایش در پناه لیبرال دموکراسی آن را هم از خطر بلشویک های افراطی و هم در برابر راست های محافظه کار حفظ می کند.

زافرانسکی در فصل دوازدهم کتاب استادی از آلمان(۸) در گزارش اوضاع و احوال مردم آلمان در جمهوری وایمار به نقل از روبرت موزیل،(۹) پس از اشاره به کثرت فرقه ها و احزاب ــ از شبکه روحانیون و اشتاینر(۱۰) با میلیون ها هوادارش گرفته تا اتحادیه پیشخدمت ها که هر یک دارای ایدئولوژی و فلسفه ای ویژه بودند ــ می نویسد: «در این جا دیوانه خانه ای بابلی است که از هزاران پنجره هزاران فریاد مختلف به گوش می رسد.»
این اندیشه که حقیقت باید از دل نسبی گرایی و نزاع عقاید زاده شود، مطابق گزارش زافرانسکی، روح جمهوری وایمار بود. از سوی دیگر، با توجه به این که شرایط سنگین عهدنامه ورسای، تورم جهانی و قطع کمک های هنگفت آمریکا در اواخر جمهوری وایمار عرصه را بر طبقه متوسط تنگ کرد و باعث بیکاری و فقر خیل عظیمی از مردم شد، بنا به گزارش زونت هایمر، در سال ۱۹۳۲ لیبرالیسم وایماری برای اکثر جوانان آلمانی مرده بود.(۱۱) در این میان، کسانی چون نیکولای بردیایف(۱۲) در مقام متفکرانی ضدلیبرالیسم آب به آسیاب کسانی می ریختند که جمهوری وایمار را به بی کفایتی متهم می کردند.
نارضایی از دولتمردانی که، به باور بسیاری از آلمانی ها، با امضای قرارداد آتش بس و تن دادن به عهدنامه ورسای آلمان را دچار فقر و تورم کرده بودند در سال ۱۹۲۱ از حدّ اظهار عقاید فراتر رفت. ارتسبرگر،(۱۳) امضاکننده قرارداد، و پس از او راتناو،(۱۴) وزیر امور خارجه آلمان، ترور شدند. راتناو، که وطن پرستی و صداقت خود را در جنگ نشان داده بود، یکی از نخستین قربانیان سامی ستیزی بود. وی فردی یهودی بود. اگرچه در جمهوری وایمار و کشورهای دیگری چون اتریش و چکسلواکی یهودیان آلمانی زبان از حقوق متساوی با شهروندان غیریهودی برخوردار بودند، اما برخی شواهد نشان می دهند که هنوز یهودی بودن به نزد برخی از مردم متعصب و بی فرهنگ، یادآور حکایت میش و بره بود.
آلمانی ها ظاهرا آن ملتی که نشانی از روح آزادیخواهی بتهوون، کانت و شیلر داشته باشد نبودند. همه تنگناها و مشقت های اقتصادی، که ریشه در جای دیگر داشت، به پای دموکراسی و کثرت عقاید نوشته می شد. پس از مرگ ابرت در سال ۱۹۲۵، هیندنبورگ کهنسال به ریاست جمهوری انتخاب شد و زیر فشار اطرافیان، یکی از کینه توزترین مخالفان جمهوری وایمار را، که فردی بی فرهنگ و آشوب طلب بود، به صدراعظمی انتخاب کرد: آدولف هیتلر.
به رغم این مصائب، تا سال ۱۹۳۰، که ۲۶ میلیارد مارک به صورت وام به آلمان پرداخت شده بود، دولت با اختصاص ۹۰ درصد آن به بخش خصوصی یک دوره شکوفایی سریع اقتصادی به وجود آورد، اما دیری نپایید که با قطع وام ها اوضاع به وضع سابق برگشت. از پایان جنگ جهانی اول تا سال ۱۹۳۳، که هیتلر به رهبری حزب ناسیونال سوسیالیسم به طریقی آشکارا رذیلانه، یعنی با قلع و قمع کمونیست ها و حذف رقبا از جمله سوسیال دموکرات ها حکومتی مشابه فاشیسم موسولینی در آلمان مستقر کرد، آلمان دورانی سخت و پر افت و خیز را از سر گذراند. سیاستمداران، اقتصاددانان و صاحبان صنایع بر آن بودند که آلمان شکست خورده و از هم پاشیده پس از جنگ را احیا کنند. بلشویک ها، که در روسیه به قدرت رسیده بودند، از غرامت های جنگی خود چشم پوشیده و باب مذاکرات دوستانه ای با آلمان گشوده بودند. جمهوری وایمار نخستین دولت غربی بود که دولت بلشویکی را به رسمیت شناخت. اشاره شد که کمک های خارجی (و شاید عللی دیگر نیز) باعث شکوفایی شگفت انگیز و سریع اقتصاد آلمان تا سال ۱۹۳۰ شده بود. میزان استخراج معادن کالیوم، فولاد، زغال سنگ و ظرفیت کشتی های تجاری به نحو خیره کننده ای افزایش یافته بود. آلمان پس از سال ۱۹۲۵ بزرگ ترین صادرکننده ابزارهای الکتریکی بود و در صنعت شیمی در جهان مقام اول را داشت. سرمایه داری در آلمان تا سال ۱۹۲۹، که بحران اقتصادی کل غرب آلمان را نیز در سراشیب تورم، تعطیل بسیاری از صنایع و بیکاری فزاینده انداخت، رو به پیشرفت بود. در این سال، کمک های خارجی قطع شد. رقم بیکاران به ۸/ ۲ میلیون رسید. نارضایی از دولت وایمار، که در مردمسالاری آن هیچ تردیدی نبود، فزونی گرفت، و از دید اکثر مردم، عهدنامه ورسای ننگین و خفت بار نمود.

مقدمه مترجم

۱. مکتب فرانکفورت

الف ـ نخستین گام

مارکسیسم نظام فکری بسته ای نیست. عینیت یا اعتبار عام آن همان عینیت یا اعتبار تاریخ است. مارکسیسم خود در تاریخ نیرویی موثر است و در تاریخ دگرگون می گردد، بی آن که مبنای نظری خود را رها کند. این مبنا تجزیه و تحلیل دیالکتیکی جامعه ای است که تحول اجتماعی بر حسب ضرورت انسانی ــ و نه طبیعی ــ از آن حاصل می آید.

هربرت مارکوزه (انقلاب یا اصلاح)

در سوم فوریه سال ۱۹۲۳، پنج سال پس از خاتمه جنگ جهانی اول و در دوران جمهوری وایمار، مارکسیست جوانی به نام فلیکس وایل(۱) با بهره گیری از ثروت پدرش، هرمان وایل،(۲) که در کار تجارت غله بود، و همچنین با حمایت دانشگاه فرانکفورت، موسسه ای دایر کرد به نام «انستیتوی پژوهش اجتماعی» که بعدها مکتب فرانکفورت نام گرفت.
سرگذشت پر افت و خیز این مکتب تا به امروز، چون همه نحله های فکری غرب، از زمینه و زمانه پیدایی و بالندگی خود جدا نبوده است. هر فلسفه ای در زمانه ای می روید و در زمین و زمینه ای بالیدن می گیرد، اما متافیزیک غرب از زمانی که افلاطون پنبه سوفسطاییان را زد تا اواسط قرن نوزدهم به سختی در برابر اندیشه تعلق به اوضاع و احوال زمانه تسلیم شده و به ندرت به زادگاه و بالشگاهی بیرون از ملکوتی سرمدی رضایت داده بود. اتم، آتش، آب، نامحدود (آپایرون)، لوگوس، آنچه نخستین فیلسوفان یونان اقنوم و هیولای نخستین می نامیدند، گوهرهای قائم به ذات از جمله سوژه اندیشنده دکارت و مونادهای لایب نیتس و جوهر ارسطو، ایده های افلاطون و ایدوس های هوسرل، به تعبیر فرانسیس بیکن، تماشاخانه ای از سیستم ها و بنیادهای گوناگون فراپیش دیدگان ما عرضه می کنند تا بگویند حقیقت یکی است: حقیقت چیزی است مطلق و نامشروط که از دیرند و شوند حادثات مصون و در کشاکش دهر، گزندناپذیر است. با این همه، اگر هیچ یک از این بت ها تماشاگر را به کمندِ افسونش نکشد، لاجرم این پرسش گریبان او را خواهد گرفت که اگر حقیقت یکی است، پس هر یک از این فلسفه ها از چه سبب سازی دگر می زند. کجای کار خراب است؟ نکند اشباحی که از درون و برون در برج عاج این فرزانگان رخنه کرده و در دل و دیده آن ها خلیده اند حقیقت را با راستای انگیزش و نگاهشان همسو کرده اند؟
آن ها همواره از برج عاج خود در برابر حادثات متغیر و حاشیه های برون از متن با صلابت و سرسختیِ تمام دفاع کرده اند. تمامِ تکاپوی زنده ای که در آن بیرون جاری است، هر آنچه دستخوش تغییر و تاثیر است، حتی خودشان و ریز و درشت عمرشان، جواز ورود به متنی که نطق حقیقت تقدیسش کرده ندارند: زمانه و زندگینامه مولفی که در اثرش دفن شده، نباید با متن خلط شود. این خواست تمام بنیاداندیشان، حتی کانت و مقولات ماتقدم فاهمه اوست. گرچه این مقولات با مقولات ارسطو فرق دارند، اما به نزد ارسطو، کانت و همه مقوله پردازان، مقولات نه پرداخته دلبخواه اراده شماتیک شخصیْ معین، بل صورت هایی هستند که از ازل بوده اند و پس از مرگ آن ها نیز تا ابدالآباد خواهند بود. این فلاسفه خود را از دایره وجودِ خویش بیرون و از حقیقتی که بالای سرشان است بالاتر می بینند. با این همه، در باره این خودِ مضاعف که از فرط نخوت ناگزیر از غایت فروتنی و، به بیانی عریان تر، ناگزیر از نفی و انکار خود شده، تنها می توان گفت: «زاده شد، کار کرد و مرد.»
این فلاسفه هر قدر هم که خود را دشمن علم بنمایند، از کارنامه خود چشم دارند که همچون علمِ متقن بنماید، به منظر چشم ها یا به گفتمان غالب زمانه، نابسته جلوه کند، و حکمران سرمدیِ حاضر و غایب امور پلشت باشد: پلشت از آن رو که تسلیم فنا می شوند. فلسفه در مقام علم متقن چشمداشت مشترکی بود که دکارت، هوسرل و کانت به هیچ وجه آن را پنهان نکردند.
نامدارترین نماینده نسل اول مکتب فرانکفورت همه این گوهراندیشان را از این منظر می بیند «طلب گوهر از طریق شناخت طلب ناکجاآباد است» و «فلسفه منشوری است که رنگ ناکجاآباد را به دام می اندازد.»(۳) اما در دهه بیست، که سنگ بنای مکتب فرانکفورت نهاده شد، فلسفه نوکانتی، که کمابیش از فلسفه چشمداشت علم متقن داشت، گرایش غالب در فلسفه دانشگاهی آلمان بود. با این همه، دموکراسی وایمار، به رغم شرایط دشوار اقتصادی، برای فعالیت های فکری فرصت و مجال بی سابقه ای فراهم آورده بود. اما دست کم تاریخ آلمان و به طور کلی تاریخ اروپا در فاصله دو جنگ جهانی قرینه ای بر این آموزه است که دموکراسی قانونمند و مدون حتی اگر آزادی بیان و نشر اندیشه ها را بلاشرط تامین کند، به تنهایی قادر نیست انسان ها را از بندهایی رها سازد که سرنخ آن ها نه در دانشگاه و پژوهشکده، بل در حیطه مناسبات خواسته و ناخواسته فرهنگی و اقتصادی، در شیوه تعامل جامعه و قدرت، در نقش فراداده های آیینی و نیروهای فشار و سرکوب روانی، در میزان موازنه میان پیشرفت تکنیکی و رشد تمدنی، و در رخدادها و واقعیات ریز و درشت دیگر است. مکتب فرانکفورت از آغاز تاسیسش تاکنون با بهره مندی از دموکراسی وایمار و جوامع دموکراتیک دیگر (در دوران تبعید و سلطه نازیسم) همواره به دنبال این سرنخ ها بوده است: سرنخ های دیکتاتوری و بربریت پنهان در زیر پوسته زیبای تمدن و فرهنگ غرب.
سرگذشت این مکتب هرگز از شرارت های شوم و سبعانه ای چون پوگروم(۴)ها، جنگ داخلی اسپانیا، قوم کشی، نژادپرستی و چهره های متلون فاشیسم جدا نبوده است. آشنایی با نظریه انتقادی که، به روایت لئو لونتال،(۵) در چند کلمه «نشان دادن و توصیف جهان زشت و کثیف» تعریف می شود، بدون بازنگری شرایط پیدایش و بالش جمهوری وایمار، بدون نگاهی دوباره به آنچه پیش از سلطه فاشیسم و نازیسم در اسپانیا گذشت، و بدون توجه به فراز و فرود جنبش های مارکسیستی و سرنوشت انشعابات نظری و عملی سوسیالیسم شفاف و روشن نخواهد بود. در این میان حتی نمی توان امپریالیسم اروپایی و به اصطلاح شیوه تولید آسیایی را نادیده گرفت. اجازه دهید در مرور این حوادث، نظر اندازیم به آنچه می تواند آن روی چهره غرب متمدن را در فاصله دو جنگ جهانی اجمالاً ترسیم کند.

این کتاب ترجمه ای است از:
Jargon der Eigentlichkeit
Zur deutschen Ideologie
Theodor W. Adorno

برای فرِد پالوک
در تاریخ ۲۲ مه ۱۹۶۴
آدرنو

به آنان که نه به خود دروغ می گویند نه به دیگران.
مترجم

ج ـ جنگ داخلی اسپانیا

معتقدم که جنگ ها، خصوصا جنگ های داخلی، ده درصدشان عملیات جنگی و نود درصد دیگر رنجی است که به چشم نمی آید. بنابراین، شاید این شرح مرده شوی خانه های دربسته نفوذناپذیر اندلس، ماهیت جنگ داخلی را برای خواننده بهتر از شرح نبردها آشکار کند.

آرتور کویستلر (پیشگفتار چاپ نخست انگلیسی گفتگو با مرگ)

وضعیت آلمان در سال های ۱۹۳۰ تا ۱۹۳۳ از یک نظر بی شباهت به اوضاع اسپانیا در همین زمان نبود. در این مقطع زمانی، آزادیخواهان اسپانیا پس از اخراج دیکتاتور نظامی کوشیدند فضایی دموکراتیک بر این کشور کم توسعه یافته حاکم کنند، اما ناکامی آن ها در استقرار دموکراسی و توسعه همزمان، نارضایی طبقات زحمتکش را برانگیخت. آلمان و اسپانیا در این زمان آبستن جنگی بودند که وقتی آتش آن شعله ور شد، اروپای متمدن یادگاری از چنان سبعیت هایی از خود به جا نهاد که می توانست دوران تفتیش عقاید و همچنین استبدادهای خونین شاهان و امپراتوران شرق را رو سفید کند. جنگ داخلی اسپانیا در ۱۹۳۶ و جنگ جهانی دوم در ۱۹۳۹ آغاز شد. البته مقایسه سرزمین ماتادورها و پیشینه تاریخیِ آکنده از خون و خشونت آن با سرزمین فلاسفه و موسیقیدانان بزرگ چیزی نیست که خوشایند دوستداران آلمان باشد، اما توازی فرهنگ والا و بربریت رخداده هرگز نمی تواند جوازی برای تطهیر جنایات سادیستی گسترده ای صادر کند که ذکر آمار فی الجمله و میلیونی قربانیان آن ها جز شرم حاصلی ندارد.
چیزی بیش از یک قرن از آن زمان که کانت نگاه ابزاراندیش انسان به انسان را محکوم کرده بود نمی گذشت که ترن های باری در سراسر اروپا انبوه انسان های درهم چپیده را به سوی کوره های آدم سوزی و اتاق های گاز حمل می کردند. این در حالی بود که دنیای متمدن غرب از سه سال پیش از آغاز جنگ جهانی دوم از دور و نزدیک شاهد یکی از خونین ترین و پیچیده ترین جنگ های قرن بیستم، یعنی جنگ داخلی ـ بین المللی اسپانیا، بود. هیو تامس در کتاب جنگ داخلی اسپانیا می نویسد که در سال ۱۹۳۴ هراس از سلطه فاشیسم بر اروپا باعث شورش در آستوریِ اسپانیا و دیکتاتوری موقت طبقه کارگر شد.(۱۵) در همین کتاب می خوانیم که در هر دو جبهه ــ جبهه فالانژها، ناسیونالیست ها، کارلیست ها، کارخانه داران، زعمای کلیسا و سلطنت طلبان در یک سو، و جبهه توده ای ها، ترقی خواهان، سوسیالیست ها، کمونیست ها، آنارشیست ها و هواداران باکونین، لیبرال ها، جمهوری خواهان، کارگران، روشنفکران بورژوا، سندیکالیست ها و فراماسونرها در سوی دیگر ــ شدت قساوت، قتل های فجیع، کشتارهای دسته جمعی، مثله کردن، تخریب و آتش افروزی، تجاوز به زنان، بریدن اعضا، چپاول و غارت اموال و خلاصه نوعی انتقام شهوی ـ سادیستی در پشت شعارهایی چون «زنده باد پادشاه ــ مسیح!»، «مرگ بر فاشیسم!» یا «زنده باد آزادی!» و در هیاهوی جماعات افسار گسیخته، در من های کاذب و پرباد جمعی تطهیر می شد.
تامس در فصل هجدهم کتابش گزارش می کند که تنها در نوزدهم و بیستم ژوئیه ۱۹۳۶، وقتی احزاب کارگری مادرید را اشغال کردند، پنجاه کلیسا را به آتش کشیدند. در جبهه ضدفاشیست به محض اشغال هر منطقه، باندهایی با عناوینی چون «کفتارهای جمهوری»، «شیران سرخ»، «درندگان»، «اسپارتاکوس» و «قدرت و آزادی» بی درنگ کلیساها و صومعه ها را به آتش می کشیدند، مجسمه ها و اشیای مقدس را غارت و خرد و خمیر می کردند، و کشیش ها را به اتهام ریاکاری و مشارکت با فاشیست ها به قتل می رساندند.(۱۶) در حالی که صرف اعدام بدون محاکمه در هر شرایطی، به محترمانه ترین بیان، از کثیف ترین نمودهای بربریت است، این بس عجیب است که تامس هیو از آتش زدن ده هزار جلد کتاب کتابخانه کوئنکا به دست آنارشیست ها به عنوان تنها فاجعه ای یاد می کند که در جناح سرخ ها نشان از بربریت داشته است.(۱۷)
هیو رقم کسانی را که به دست جمهوری خواهان تا سپتامبر ۱۹۳۶ به قتل رسیدند بالغ بر ۷۵ هزار تن، که اغلب آن ها کشیش، راهبه و طلبه مسیحی بودند، تخمین می زند.(۱۸) وی یک فقره از این اعدام ها را که با قساوتی نیمه تفریحی ـ نیمه سادیستی و در برابر هلهله خنده و شادی تماشاگران صورت گرفته، چنین وصف می کند: کشیش ناوال مورالس گفت: «می خواهم مثل مسیح رنج ببرم.» چریک ها گفتند: «بسیار خوب، تو هم مثل او خواهی مرد.» عریانش کردند، بی رحمانه تازیانه اش زدند، به زور سرکه در حلقش ریختند، تاجی از خار بر سرش نهادند و تیری چوبی بر پشتش. به او گفتند: «خدا را لعن کن تا تو را ببخشیم.» کشیش گفت: «این من هستم که باید برای شما طلب آمرزش کنم.» آن گاه چریک ها بر سر این که کشیش را به صلیب میخکوب کنند یا تیرباران مشاجره کردند و بر سر تیربارانش متفق شدند. کشیش در واپسین لحظات برای دژخیمانش طلب آمرزش کرد.(۱۹) احتمالاً این افراد کین توز کشیش را نه از سر شفقت، بل به سبب تنبلی یا به دلیلی دیگر به صلیب نکشیدند. نبش قبر نوزده خواهر دینی، مست کردن با شراب مقدس و تبدیل کاسه آن به ظرف ریش تراشی، تجاوز به زنان پیش از اعدام، سوراخ کردن پرده گوش کشیشان با دانه های تسبیح، رها کردن دن آنتونیو دیاز دل مورال(۲۰) در میان گاوهای وحشی، زنده به گور کردن و زنده زنده سوزاندنِ بعضی از غیرخودی ها، درآوردن دو چشم فردی به نام آلکازار دو سن خوان(۲۱) به جرم شهره بودن به تقوا، فرو کردن صلیب در دهان یک مادر مذهبی، انداختن هشتصد نفر در چاه معدن، قطع آلت تناسلی دن آلیسیولئون دسکالروز و فرو کردن آن در دهان وی(۲۲) و دیگر مواردی که ما صرفا شنیده و خوانده ایم رخداده های هولناکی است که الفاظ ایدئولوژیکی چون «مرگ بر فاشیسم!» یا «هایل هیتلر!» ذره ای از زشتی آن ها نمی کاهد.
مقایسه نمونه هایی که نقل کردیم با آنچه از جبهه مقابل ــ فالانژها و ناسیونالیست ها ــ نقل کرده اند، مطابق گزارش های مستقیم و غیرمستقیمی که امروزه در دسترس است، چه به لحاظ آمار و چه از نظر شدت قساوت، قیاس پنبه و شمشیر است. افزون بر این، آنچه از سرخ ها سر می زد در حکم قصاص و مقابله و از موضع ستمدیدگان بود. در جبهه ناسیونالیست ها مجازات تیرباران سزای کسی بود که فقط در انتخابات فوریه به جبهه توده ای رای داده بود.(۲۳) قتل عام کل افراد یک دهکده اتفاقی نادر نبود. کشیش ها صرفا با این کلاه شرعی دل خوش می داشتند که امکان اعتراف محکومانِ به اعدام سلب نشود. «جناب اسقف ماژورکا با رضایت خاطر می گفت: فقط ده درصد از این اطفال عزیز، پیش از آن که به وسیله افسران خوب ما به سوی مرگ اعزام شوند از اجرای آخرین مراسم مذهبی امتناع کردند.`»(۲۴) گفته اند که «زنان گارد شهر ابتدا مورد تجاوز قرار می گرفتند و بعد پستان هایشان بریده می شد.»(۲۵) معلمی که فالانژیست ها می خواستند با ضربات مشت و لگد به اعتراف وادارش کنند ناچار شد رگ های خود را به قصد خودکشی با دندان خود پاره کند. همچنین، اعضای بدن مردی را در حضور همسرش قطعه قطعه کردند و زن درجا دیوانه شد.
بنا بر گزارش هیو، کم ترین و واقعی ترین تخمین در مورد شمار کسانی که به دست ناسیونالیست ها در جنگ اسپانیا اعدام شدند، ۴۰ هزار تن بوده است. مشهورترینِ این مقتولان فدریکا گارسیا لورکا(۲۶) شاعر بزرگی بود که عضو هیچ حزبی نبود. از میان روحانیون پناهنده به فرانسه آن که گفته بود «سرخ ها کلیساهایی را ویران کردند که ما خود قبلاً آن ها را ویران کرده بودیم»(۲۷) آیا به زبان حال، تحقق پیشگویی مرگ خدا و کلام ایوان کارامازوفِ نهیلیست را گزارش نکرده بود که «اگر خدا نباشد، همه چیز مجاز است»؟ البته این گزارش بارها در رمان های قرن بیستم از جمله ناقوس برای که به صدا در می آید؟ اثر همینگوی، گفتگو با مرگ اثر آرتور کویستلر و سرنوشت بشر اثر آندره مالرو تکرار شده است.

نظرات کاربران درباره کتاب زبان اصالت در ایدئولوژی آلمانی

آدورنو با ترجمه سیاوش جمادی ، ندید باید خرید.قطعا حائز اهمیته
در 3 ماه پیش توسط هستی خاکساری