فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ماجراهای اسپایدرویک

کتاب ماجراهای اسپایدرویک
کتاب سوم، راز لوسیندا

نسخه الکترونیک کتاب ماجراهای اسپایدرویک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ماجراهای اسپایدرویک

روزی من و تونی همراه با تعدادی از نویسندگان، در کتابفروشی بزرگی کتاب‌های‌مان را برای علاقه‌مندان امضا می‌کردیم. زمانی‌که مراسم امضا تمام شد، ما کمی همان‌جا ماندیم، کمک کردیم تا کتاب‌ها را سرجای‌شان بگذارند و با هم گپ زدیم؛ تا آن‌که کارمندی به سوی ما آمد و گفت نامه‌ای برای‌مان رسیده است. وقتی من پرسیدم برای کدام‌یک از ما، از پاسخش حیرت کردیم. کارمند گفت: «هر دو نفرتان.» تونی مدتی طولانی به فتوکپی ضمیمه‌ی نامه زل زد. بعد در حالی‌که گویی با صدای بلند فکر می‌کرد، به بقیه‌ی متن اندیشید. ما با عجله یادداشتی نوشتیم و آن را داخل پاکت گذاشتیم و از کارمند خواهش کردیم نامه را به بچه‌های گریس برساند. پس از مدت کوتاهی بسته‌ای دریافت کردم که روبانی قرمز به دورش پیچیده شده بود. چند روز بعد سه بچه زنگ خانه‌ام را زدند و این داستان را برایم تعریف کردند. توضیح ماجراهای پس از آن خیلی سخت است. من و تونی به دنیایی وارد شدیم که هرگز باورش نمی‌کردیم. اکنون ما می‌دانیم که داستان‌های جن و پری چیزی بیش‌تر از قصه‌های کودکانه‌اند. دنیایی نادیدنی در اطراف ما وجود دارد و ما امیدواریم که شما خواننده‌ی عزیز هم چشمان‌تان را به روی آن باز کنید.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 5.4 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ماجراهای اسپایدرویک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:





خواننده ی عزیز

در طول سالیانی که من و تونی دوست بوده ایم، هر دو به یک اندازه مجذوب و علاقه مند داستان های جن و پری دوران کودکی مان بوده ایم. ما هرگز متوجه اهمیت این احساس مشترک نشده بودیم و گمان نمی کردیم که این احساس شاید روزی مورد آزمایش قرار گیرد.
روزی من و تونی همراه با تعدادی از نویسندگان، در کتاب فروشی بزرگی کتاب های مان را برای علاقه مندان امضا می کردیم. زمانی که مراسم امضا تمام شد، ما کمی همان جا ماندیم، کمک کردیم تا کتاب ها را سرجای شان بگذارند و با هم گپ زدیم؛ تا آن که کارمندی به سوی ما آمد و گفت نامه ای برای مان رسیده است. وقتی من پرسیدم برای کدام یک از ما، از پاسخش حیرت کردیم.
کارمند گفت: «هر دو نفرتان.»
آن نامه درست شبیه چیزی است که در صفحه ی مقابل می بینید. تونی مدتی طولانی به فتوکپی ضمیمه ی نامه زل زد. بعد در حالی که گویی با صدای بلند فکر می کرد، به بقیه ی متن اندیشید. ما باعجله یادداشتی نوشتیم و آن را داخل پاکت گذاشتیم و از کارمند خواهش کردیم نامه را به بچه های گریس برساند.
پس از مدت کوتاهی بسته ای دریافت کردم که روبانی قرمز به دورش پیچیده شده بود. چند روز بعد سه بچه زنگ خانه ام را زدند و این داستان را برایم تعریف کردند.
توضیح ماجراهای پس از آن خیلی سخت است. من و تونی به دنیایی وارد شدیم که هرگز باورش نمی کردیم. اکنون ما می دانیم که داستان های جن و پری چیزی بیش تر از قصه های کودکانه اند. دنیایی نادیدنی در اطراف ما وجود دارد و ما امیدواریم که شما خواننده ی عزیز هم چشمان تان را به روی آن باز کنید.

هالی بلک

خانم بلک و آقای دیترلیزی عزیز

من می دانم که بیش تر مردم به جن و پری اعتقاد ندارند، اما من اعتقاد دارم و فکر می کنم شما هم باور می کنید. بعد از آن که کتاب های تان را خواندم، درباره ی شما با برادرهایم حرف زدم. آن وقت تصمیم گرفتیم برای تان نامه بفرستیم. ما چیزهایی درباره ی جن و پری های واقعی می دانیم. در واقع مطالب زیادی درباره ی آن ها می دانیم.
کاغذی که به این نامه ضمیمه شده است، تصویر صفحه ای از کتابی قدیمی است که ما در انبار زیر شیروانی خانه مان پیدا کردیم. کپی اش خیلی خوب نیست، چون با دستگاه فتوکپی مشکل داشتیم. کتاب به مردم می گوید که چگونه موجودات جن و پری را بشناسند و چگونه از خودشان در برابر آن ها محافظت کنند. آیا لطف می کنید این کتاب را به ناشرتان بدهید؟ اگر می توانید، لطفاً نامه ای در این پاکت بگذارید و آن را به فروشگاه کتاب بدهید. ما راهی برای فرستادن کتاب پیدا می کنیم. پست عادی خیلی خطرناک است.
ما می خواهیم مردم این مطلب را بدانند. ماجراهایی که برای ما اتفاق افتاده است، می تواند برای هرکسی اتفاق بیفتد.

مخلص شما
ملوری، جارد و سیمون گریس



۱ . خیلی چیزها پشت و رو شدند



آن را پشت و رو کرد.

جارد گریس پیراهن قرمزی را در آورد. آن را پشت و رو کرد و پوشید. سعی کرد همین کار را با شلوار جینش هم بکند، اما موفق نشد. کتاب راهنمای آرتور اسپایدرویک درباره ی دنیای شگفت انگیز اطراف شما روی بالشش قرار داشت و صفحه ی "توصیه های حفاظتی اش" باز بود. جارد با دقت کتاب را خوانده بود، اما اصلاً مطمئن نبود که مطالب کتاب بتوانند کمک زیادی به او بکنند.
از صبح روزی که گریس ها با شیردال برگشته بودند، تیمبل تاک دنبال آزار جارد بود. گاه گاهی صدای جن خانگی را از توی دیوار می شنید، گاهی هم احساس می کرد که او را از گوشه ی چشم دیده است. اما خیلی وقت ها قربانی توطئه ها و بدجنسی های خسارت آور جدیدی می شد. مژه هایش بریده و کوتاه شده بودند، کفش هایش پر از گل و لای شده و چیزی روی بالشش ادرار کرده بود. مادرشان بچه گربه ی جدید سیمون را عامل این اتفاق آخری می دانست، اما جارد واقعیت را می دانست.
با این حال ملوری با او احساس هم دردی نمی کرد و می گفت: «حالا می فهمی که چه احساسی دارد.» انگار فقط سیمون نگران بود. که باید هم می بود. اگر جارد به زور سنگ بیننده را از تیمبل تاک نمی گرفت، شاید سیمون تا حالا در اردوگاه بختک ها به سیخ کشیده شده و روی آتش کباب شده بود.
جارد جورابش را وارونه پوشید و بعد بندهای کفش های گلی اش را بست. دعا می کرد راهی برای عذرخواهی از تیمبل تاک پیدا کند. او سعی کرده بود سنگ را پس بدهد، اما جن خانگی آن را نگرفته بود. مسئله این بود که می دانست اگر همه چیز دوباره تکرار می شد، دوباره همان کاری را می کرد، که قبلاً کرده بود. جارد از فکر این که سیمون اسیر بختک ها بود و تیمبل تاک ایستاده بود و شعر می خواند، دوباره چنان عصبانی شد که نزدیک بود موقع گره زدن بندهای کفشش آن ها را با فشار پاره کند.
ملوری از طبقه ی پایین فریاد زد: «جارد، جارد، یک دقیقه بیا این جا.»
او ایستاد، کتاب راهنما را زیر بغل زد و قدمی به طرف پله ها رفت. اما بعد طوری سقوط کرد که دست ها و زانوهایش به کف چوبی سفت زمین خوردند. بندهای کفش جارد به شکل مرموزی به هم گره خورده بودند.



در طبقه ی پایین، ملوری توی آشپزخانه ایستاده بود و لیوان را طوری جلوی پنجره گرفته بود که نور بر آب می تابید و رنگین کمانی را روی دیوار ایجاد می کرد. سیمون هم کنار خواهرش نشسته بود. خواهر و برادر جارد بهت زده به لیوان خیره شده بودند.
جارد پرسید: «چیه؟» زانویش درد می کرد و بداخلاق و عصبی بود. اگر فقط می خواستند به او نشان بدهند که آن لیوان مسخره چه طور می درخشد، حتما از حرصش چیزی را می شکست.
ملوری لیوان را به او داد و گفت: «یک قلپ بنوش.»
جارد با تردید به آن نگاه کرد. شاید تویش تف کرده بودند. چرا ملوری می خواست او آب بخورد؟
سیمون گفت: «زود باش، جارد. ما هم خورده ایم.»
دستگاه مایکروفر زنگ زد و سیمون از جا پرید و تکه ی بزرگی گوشت یخ زدایی شده از آن بیرون آورد. قسمت بالای گوشت به طور زشتی خاکستری شده بود، اما انگار بقیه اش هنوز یخ زده بود.
جارد به گوشت نگاه کرد و پرسید: «این چیه؟»
سیمون گفت: «برای بایرون است.» بعد گوشت را توی کاسه ی بزرگی انداخت و کمی برشتوک رویش ریخت و گفت: «حالش دارد خوب می شود. همیشه گرسنه است.»



نور بر آب می تابید.

نظرات کاربران درباره کتاب ماجراهای اسپایدرویک

عالیه و خیلی هیجانیه حتما بخرید
در 11 ماه پیش توسط sha...ani
معرکه و دوست داشتنی
در 5 روز پیش توسط Diana
خیلی عالی و البته هیجان انگیز حتما بخوانید
در 8 ماه پیش توسط sam...r87