فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کیاراد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چکیده رنگ عشق تو

کتاب چکیده رنگ عشق تو

نسخه الکترونیک کتاب چکیده رنگ عشق تو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب چکیده رنگ عشق تو

وقتی نفس‌‌‌‌‌‌‌‌های تو در پیمانه‌‌‌‌‌‌‌‌ی روحم دمید من ماندم و عشقی که در، جانم غزل می‌‌‌‌‌‌‌‌آفرید دنیایی از ناباوری این خاک ناچیزِ مرا با قطره‌‌‌‌‌‌‌‌های عشق تو تا آسمان‌‌‌‌‌‌‌‌ها می‌‌‌‌‌‌‌‌کشید شور و شعف در جان من، در قالب ویران من از انعکاس این نفس، هرم عطش را می‌‌‌‌‌‌‌‌چشید وقتی تمام واژه‌‌‌‌‌‌‌‌ها در سینه‌‌‌‌‌‌‌‌ام مهمان شدند من ماندم و عشقی که در، جان حادثه می‌‌‌‌‌‌‌‌آفرید از رویشِ این عشق پاک، در جای‌‌‌‌‌‌‌‌جای شهر خاک شور ازل بر باورِ ویرانه‌‌‌‌‌‌‌‌ی دل می‌‌‌‌‌‌‌‌کشید عریان‌‌‌‌‌‌‌‌ترین آوا شدم، در واژه‌‌‌‌‌‌‌‌های هر غزل حس غریبی که مرا از تو گریبان می‌‌‌‌‌‌‌‌درید طوفانی دریای من در ساحل تو می‌‌‌‌‌‌‌‌غنود چون رهگذاری خسته که، در سایه‌‌‌‌‌‌‌‌ات می‌‌‌‌‌‌‌‌آرمید چون آشیان گم کرده‌‌‌‌‌‌‌‌ای، ساکن شدم در شهر خاک من ماندم و خون دلی کز غربت من می‌‌‌‌‌‌‌‌چکید

ادامه...

بخشی از کتاب چکیده رنگ عشق تو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

آفرینش

وقتی نفس های تو در پیمانه ی روحم دمید
من ماندم و عشقی که در، جانم غزل می آفرید

دنیایی از ناباوری این خاک ناچیزِ مرا
با قطره های عشق تو تا آسمان ها می کشید

شور و شعف در جان من، در قالب ویران من
از انعکاس این نفس، هرم عطش را می چشید

وقتی تمام واژه ها در سینه ام مهمان شدند
من ماندم و عشقی که در، جان حادثه می آفرید

از رویشِ این عشق پاک، در جای جای شهر خاک
شور ازل بر باورِ ویرانه ی دل می کشید

عریان ترین آوا شدم، در واژه های هر غزل
حس غریبی که مرا از تو گریبان می درید

طوفانی دریای من در ساحل تو می غنود
چون رهگذاری خسته که، در سایه ات می آرمید

چون آشیان گم کرده ای، ساکن شدم در شهر خاک
من ماندم و خون دلی کز غربت من می چکید

من ماندم و عصیان من، تکرار سرگردان من
با بی قراری ها سرشت، این جان که از خاک آفرید

برگ خزان

رونق دشت مرا بود که بر شاخه بیاویخته ام
عشق و شوری که زاحساس به دریاچه ی شب ریخته ام

موج موّاج نسیم درگذر از فاصله های تن من
عطر جنگل بکشد وه! چه دلاویز به پیراهن من

رقص خورشید به تنهایی من رنگ وفا می بخشید
شادی باد به دلتنگی من اوج صدا می بخشید

خوشه خوشه به تنم قطره ی باران بهاران بارید
آسمان رنگ شفق بر سر و جانم چه گریزان پاشید

سایه بانی بشدم بر سر هر رهگذر تلخ کویر
تکیه گاهی که به اجبار شده در قفس خاک اسیر

همنوا با نفس سرد خزان لرزه به جانم افتاد
آه این زخمی اندوه به ویران نهانم افتاد

برگ برگ تنم از قصه ی تاراج به یغما بگرفت
شد پریشان نگهش، آن که دلم را به تمنا بگرفت

رنگ خون شد رخ شاداب زیغمای خزان
تکیه گاهم شده فرسوده در آغوش تمنای زمان

سرد و آرام به دیباچه ی پنهانی خاک افتادم
برگِ پژمرده که در رهگذر خاکِ هلاک افتادم

آنچه صیاد خزان کرد به من هیچ کسی یاد نکرد
ناله ها کردم و از بندِ غمم هیچ کس آزاد نکرد

در غبار ره آن رهگذرانی که پریشان بودند
سایه ی سوختگان با عطشی تشنه ی باران بودند

آن چه مانده است زمن: چشم تری، خون دلی پنهان بود
شرح دردی است که جانسوزترین حادثه ی دوران بود

آیینه دل

دوباره پرسه می زنی، مرا اسیر شب کنی
برای گریه های من بهانه ای طلب کنی

مرا که عادتم شده غروبِ سرد بی کسی
دوباره پرسه می زنی، برای جشن اطلسی

مرا ببر ز یاد خود، که از بهانه خسته ام
به اسم من بکش قلم، ز عاشقانه خسته ام

بگو که اعتمادِ او پر از فریب و رنگ بود
بگو مرا که بشنوم دلش سیاه و سنگ بود

بگو شبیه او کسی مرا ستاره می کند
به خواهش نسیم تو مرا بهاره می کند

ای آیینه به من بگو: چه کس تو را شکسته است؟
دو بال آبی تو را کدام کینه بسته است؟

بگو اگر که رفته او تو از برم نمی روی
تو از نگاه خیسم و چشم ترم نمی روی

ای آیینه به من بگو: کجاست آن ستاره ام؟
کجاست تکیه گاه من؟ به وسعت دوباره ام

شهره شیرین

من زاحساس به دیوان جهان شهره ی شیرین گشتم
رخ برافروخته تا ساغرِ این هاله ی خونین گشتم

حرمتِ عشق مرا چهره ای از حادثه آموخته بود
هرم سوزانی این حادثه ام صورتِ دل سوخته بود

من زبان زد نشدم تا دلِ من شعله به آفاق کشید
یا زمانی که غریبانه پریشان شد و صد داغ چشید

گریه های منِ خسته همه شب روزنه ی خواب نبود
بیقرار این دلِ کولی ساقه ی رویشِ مهتاب نبود

همه شب ظلمت و تاریکی و غم بود، نوای من و دل
اشک هایی که بلورین بدرخشید به پای من و دل

گریه هایی که ز بی تابی این سینه حکایت می کرد
اشک هایی که ز احساسِ غریبانه شکایت می کرد

دردهایی که نگفته همه ی جانِ مرا سوخته بود
غصه هایی که شکستند وگر ساقه ی ایمانِ مرا سوخته بود

دل همه شب به تمنای تو پر می زد و می سوخت زغم
شعله اش تا به فلک می شد و کاشانه می افروخت زغم

کس ندید از من و دل هیچ از این گریه و درد
رنگ بر چهره کشیدم، رنگ خوناب، بر این صورتِ زرد

کس ندانست که من رهگذری خسته و دل باخته ام
کس ندانست مرا چهره به خونابه ی دل ساخته ام

کس ندانست که ابریشم جانم زجفا سوخته بود
کس نپرسید مرا روح و روانم تا کجا سوخته بود

آه از این غربت و خاموشی و این ظلمت و درد
آه از این فاصله هایی که بتازند به تاریکی سرد

همه شب همدم من بود دل و پیچکِ دل، تنهایی
بغضِ تلخی که به جز صفحه ی دفتر، نبدش ماوایی

پروردگارا:

وقتی به خاک ناچیز وجودم تنها نفسی از روح خداییت دمیدی و در این کالبد بیجان، هاله ای از زلال ازلیّت، بر حریر ابریشمی قلبم کشیدی؛ من با تمام مهری که در سینه ام نشاندی؛ مرتکب خطایی شدم که مرا از دیار آسمانی آفرینش راهی سرزمین شب و اندوه کرد.
و آن هنگام که شب را به من سپردی؛ خورشید مهربانیت چراغ راهم شد و وقتی روز با همه ی دلتنگیش آغاز شد؛ عطر کلامت دلتنگیم را زُدود و دریچه ای نو به رویم گشود.

پروردگارا:

اگر نه آنم که به من دمیدی و آن که بر کالبدم کشیدی؛ سرافرازم که در سینه ام مهرت به گُل نشست و یادت در تار و پودم ریشه دوانید؛ که هنگامه ی بازگشت دلی را که هر نفس با عشق تو تپید؛ تقدیم درگاه الوهیتت کنم که مرا جز آن سرمایه ای نیست و نه اندوخته ای حاصل حیات گمگشته ام.
وبلاگ شاعر: rbchakavak.blogfa.com
پست الکترونیکی: rbchakavak@yahoo.com

نظرات کاربران درباره کتاب چکیده رنگ عشق تو

بدنی
در 2 سال پیش توسط asenat ...