فیدیبو نماینده قانونی دفتر نشر فرهنگ اسلامی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سیمرغ سهند

کتاب سیمرغ سهند
داستان زندگی سید محمّدحسین شهریار

نسخه الکترونیک کتاب سیمرغ سهند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سیمرغ سهند

به شهادت تاریخ، تمدن اسلامی ارزنده‌ترین سهم را در غنای اندیشه و پیشبرد تمدن بشر داشته استو سهم نخبگان و برجستگان مسلمان در این زمینه به قدری چشمگیر است که چشم‌پوشی از آن مانند انکار خورشید در روز آفتابی است. در این میان به ویژه، بیشترین سهم را ایرانیان داشته‌اند؛ و نگاهی اجمالی به خطوط تمدن اسلامی این نکته را به اثبات می‌رساند. معرفی این بزرگان تمدن‌ساز به نسل جدید، یکی از رسالت‌های بزرگ اندیشمندان و هنرمندان است. دفتر نشر فرهنگ اسلامی بر آن شده است تا با نشر داستان زندگی این بزرگان، پیشگام و آغازگر این رسالت بزرگ فرهنگی باشد.

ادامه...

بخشی از کتاب سیمرغ سهند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

کوه به آسمان نزدیک تر است. کوه مهبط وحی انبیاء و از برجسته ترین شاهکارهای طبیعت است. آبی که در شکاف کوه، از جگر صخره ها می تراود، صاف تر و زلال تر است. کوه را با طبع و همّت هنرمندان، نسبت و پیوندی است. «حیدربابا» کوه است.

سید محمّدحسین شهریار
اسفندماه سال ۱۳۳۲ شمسی

مقدمه

چند سال پیش، گذری به شهر تبریز داشتم. آن احساسی که شهریار را به شیراز کشانده و چندی بر تربت حافظِ قرآن مقیمش کرده بود، با دل و جانم آمیخته بود.
هوا سرد و زمستانی بود و برف آرام آرام بر زمین می نشست. دلم گرفته بود. در محلّه سرخاب قدم می زدم. تا نزدیکی مقبرهالشعرا(۱) رفتم. اما گویی با هر قدمی که برمی داشتم، از استاد فاصله می گرفتم. برای دیدنش به مرکز شهر تبریز رفتم. از مقابل ساختمان شهرداری تا خانه اش را پیاده طی کردم. درِ خانه رو به قبله اش باز بود. آهسته به داخل خزیدم و هم نفس با بادی که همچون زخمه بر تار و پود حیاط می خورد، چند دقیقه ای قدم زدم و فکر کردم. چه صفایی داشت، حضور در میعادگاه عشق و اندیشه؛ چه شوری داشت عمری شیدایی و شوریدگی را نگریستن!
برف همچنان می بارید و من بی شال و کلاه بودم. رفت و آمد کسانی که برای دیدار خانه استاد در تکاپو بودند، مجال تنها ماندن و اندیشیدن نمی داد. از تماشای حیاط پوشیده از برف زمستانی دل کندم و به داخل ساختمان رفتم. در آنجا، دنیای دیگری بود؛ هر سو که نظر می کردم، قرآن بود؛ دیوان حافظ بود؛ استاد شهریار بود که «من» بیهوده اندوه نبودنش را در دل داشتم....
در بازگشت از تبریز، خسته سفر بودم؛ سفرِ تجربه هایی تلخ و شیرین. به فراز و نشیب زندگی می اندیشیدم و به عمر استاد شهریار که پر از بالا و پست و پیچ و خم بود. جاودانه ماندن شهریار، همچون باوری دلپذیر و گوارا، باغ اندیشه هایم را گلباران می کرد. در بازگشت از زادگاهم، تمام طول راه را سر در گریبان تنهایی فرو برده و گوش به آوای غریبانه دل سپرده بودم. کوه های فراز دشت های فراخ و پهنه آسمان، با سرعت از پیش چشمم می گذشتند و مجال سخن گفتن نمی یافتند. در سکوت و گذشت پر شتاب آن ها، بیش از هشتاد سال زندگی، آشکار و نهان، جلوه گر بود.
همیشه و همه جا، شهریار ـ همان گونه که می شناختمش ـ حضور داشت. گویی عمر او را هرگز پایانی نبود و مانند «حیدربابا» جاودانه مانده بود....

محمّدرضا اصلانی
آبان ماه ۱۳۷۶

حاج میرآقا(۲) کنار پنجره ایستاده بود و پل پیر(۳) را نگاه می کرد. به پیرزنی می اندیشید که روزی تصمیم گرفت روی رودخانه ای که از محله شان می گذشت، پلی بسازد. ساختن پل در آن گوشه شهر، مدت ها طول کشید. پس از آن، در بهار و تابستان، مردم از روی پل گذشتند و سلامت به مقصد رسیدند. دیگر کسی در میان طغیان رودخانه غرق نشد و مردم آتش خشم و کینه خود را نثار رود نکردند. دیگر کسی نگفت: «چه رودخانه شومی!»
پیرزن با ساختن این پل، حاصل یک عمر زندگی اش را به میدان آورده بود؛ مثل آرش کمانگیر تمام هستی خود را صرف انجام آن کرده و شور زندگی را به دل ها بازگردانده بود.
باد پاییزی از سرمای زمستان خبر می داد. اما او با یاد مولود نورسیده، گرمای مطبوعی را در دل و جان خود احساس می کرد و شاد و امیدوار بود. نگاهش را از رود ـ که جوش و خروش تابستان را نداشت ـ گرفت. سر برگرداند و به گهواره کوچکی خیره شد که سال های سال خالی مانده بود؛ همچون آیینه چشم هایش که از تصویر فرشته ای کوچک خالی بود.
به ناگاه، روزی را دید که فرزندشان را از دست داده بودند. «خانم ننه»(۴) در ایوان نشسته بود و بی صدا گریه می کرد. قلبش از غم سنگینی فشرده شد. باور نمی کرد که نخستین فرزندش را از دست داده باشد. میوه زندگیشان چه زود از شاخه افتاده بود! دلش می سوخت؛ هم به حال خودش و هم برای همسرش امّا چاره ای جز صبر نداشت. خواست همسرش را تسکین دهد. پس، آرام کنارش نشست. چند لحظه ای را به سکوت گذراند. سپس با لحن دلسوزانه ای گفت: «این خواست خدا بود که ما به این زودی ها...»
حرفش را ناتمام گذاشت. فکر کرد که زبان به ناسپاسی گشوده است. همسرش دختر یکی از اهالی معروف و نیکوکار قئیش قورشاق(۵) بود. روزی که با هم ازدواج کردند، انگار تمام دنیا و شادی هایش از آن آنان بود. یک سال بعد، خداوند فرزندی بخشیدشان ولی نوزاد ضعیف و ناتوان بود و بیش از چند روز مهمانشان نماند.
گهواره ای که انتظار کودک را می کشید، خالی ماند. دست هایی که شوق تکان دادن گهواره را داشت، سرد شد و لب هایی که می خواست به گفتن لالایی باز شود، خاموش ماند؛ خاموش و بی صدا.
سالی سخت و پر اندوه به سختی گذشت و پس از آن، محمّدحسین به دنیا آمد(۶)...
همسرش پای گهواره نشسته بود. آرام و آهنگین گهواره را تکان می داد و برای کودکش لالایی می خواند. حاج میرآقا، جز صدایی گرم و آشنا، چیزی نمی شنید. پیش آمد. چشم در چشم خانم ننه دوخت و در سکوت با هم گفتگو کردند.
ـ باید خیلی مواظب باشیم. انگار از همین حالا زمستان شروع شده است!
ـ سفره نذر کرده ام؛ سفره حضرت ابوالفضل!
ـ چه خوب!
ـ دلم روشن است؛ محمّدحسین می ماند!
ـ من هم همین طور...
محمّدحسین زنده ماند. پدر کم کم باور کرد که فرزندی خواهد داشت. دیگر نگران از دست دادنش نبود و همان طور که دلش می خواست، به او مهر می ورزید و دوستش داشت...
روزها یکی پس از دیگری سپری شد و محمّدحسین به یک سالگی رسید. هنوز طفلی بود در آغوش مادر که با گریه هایش می خواست او را به گردش ببرند...

محمّدحسین بی قراری می کرد. پدر هنوز به خانه نیامده بود و تا غروبِ آفتاب، ساعتی باقی بود. مادر، به ناچار فرزندش را در آغوش گرفت و قدم به کوچه گذاشت. اگر تا نزدیکی پل می رفت و بازمی گشت، باز هم فرصت داشت تا چای و عصرانه حاج میرآقا را آماده کند و هنگام در زدن به استقبالش برود.
ـ خانم ننه! خیلی باید مواظب باشی. زمستان و سرما تمام شده، اما شهر ناآرام است. معلوم نیست امروز فردا چه پیش می آید؛ انقلاب مشروطه(۷) در راه است!
خانم ننه با دقت به حرف های شوهرش که با ترس و نگرانی آمیخته بود، گوش می سپرد. حاج میرآقا که خودش هم طرفدار انقلاب مشروطه و مشروطه خواهان بود، با اطمینان ادامه می داد: «شهر، آتشِ زیرِ خاکستر است. یک گلوله به محمّدحسین بخورد، تا آخرِ عمر پشیمانی می کشیم!»
خانم ننه حرف های شوهرش را به یاد آورد. پر چادرش را روی شانه های ظریف کودک کشید و با احتیاط از پای دیوار پیش رفت.
ـ توکل به خدا! اِن شاءالله که اتفاقی نمی افتد.
محمّدحسین دوباره بی قراری کرد و گریه سرداد. مادر که همه هوش و حواسش به دوروبر بود تا بتواند هر چه زودتر از کو چه های تنگ و باریک بیرون بیاید، امیدوارانه سعی داشت کودک را آرام کند. اما صدای گریه بچه، تمام کوچه را پر کرده بود...
ـ سلام برادر!
در یک لحظه، مردی را در برابر خود دید؛ مردی در لباس مشروطه خواهان. شتابزده و بی اختیار به او سلام کرد. خواست بی درنگ به راه خود ادامه دهد که با صدای مرد بر جا میخکوب شد.
ـ سلام خواهر من!
ـ خسته نباشی برادر!
ـ سلامت باشی. اسم این بچه چیست؟
مرد جوان لبخند بر لب داشت و نگاه مهربانش را به کودک دوخته بود. مادر با آرامش جواب داد: «سید محمّدحسین!»
کوچه، خلوت و بی رهگذر بود. نسیم خنک پاییزی می وزید. مرد به شوق آمد. طنین گریه های انسانی معصوم و پاک، قلبش را لرزاند. کودک را در آغوش گرفت و در حالی که سعی داشت او را آرام کند، رو به سوی آسمان زمزمه کرد: «ای خدا! ای خدای بزرگ! تو را به جدِّ بزرگوار این کودک قسم می دهم، ما را کمک کنی تا به تجاوزکاران و زورگویان غلبه یابیم. ای خدای بزرگ! ما را پیش چشم خلق عالم، خوار و سرافکنده مکن!»
در همین هنگام صدای قدم های بسیاری شنیده شد. پیدا بود که عده زیادی به آن ها نزدیک می شوند. مرد، متین و با وقار، کودک را بوسید و به مادرش برگرداند. محمّدحسین ساکت شده بود و با چشم های نمناک، ناشناس را نگاه می کرد.
ـ خداحافظ پسرم! خداحافظ خواهر!
ـ به امان خدا...
گروه بزرگی از نیروهای مشروطه خواه، از کوچه دیگر به آنجا رسیدند. مرد با صدای بلند به آن ها فرمان حرکت داد. خانم ننه لحظه ای ایستاد و به پشت سر چشم دوخت. انبوه مشروطه خواهان، مرد را دوره کرده بودند ـ پس... پس آن مرد...!
ذوق و شادی دیدار و گفتگو با ستارخان، قلب زن را لبریز کرد. آنگاه، بی درنگ به راه افتاد و هیاهوی کوچه را پشت سر گذاشت...
حاج میرآقا، عبا و عمامه اش را برداشت و داخل کمد گذاشت. پای گهواره نشست و به محمّدحسین که در خواب ناز بود، چشم دوخت. خانم ننه ایستاده بود و به میدان روبه روی خانه شان که در ظلمت شب فرورفته بود، نگاه می کرد. گویی تمام درگیری ها از آنجا شروع شده بود و در همان جا هم به پایان می رسید.
باد پاییزی، تبریزی های بلند حاشیه میدان را تکان می داد. ساعتی از شب گذشته بود و شوهرش تازه از مسجد برگشته بود. پرده های اتاق را کشید، برایش چای آورد و نزدیک او نشست. حاج میرآقا دستی به ریش مرتب و شانه ­زده اش کشید و اندیشناک پرسید: «پس چرا بچه به این زودی خوابیده است؟»
ـ خسته بود، خوابش برد.
خانم ننه همان طور که با یک دست گهواره را به نرمی تکان می داد، ماجرای آن روز عصر را برای شوهرش تعریف کرد. حاج میرآقا حرف های او را با دقت و تعجب شنید و به فکر فرورفت. سپس، دست بر پیشانی بلند و پرچینش گذاشت. اندکی صبر کرد و گفت: «خانم ننه!»
ـ بله؟
مدتی به سکوت گذشت.
ـ بله، بفرمایید.
ـ ما باید از تبریز کوچ کنیم...

نظرات کاربران درباره کتاب سیمرغ سهند