فیدیبو نماینده قانونی دفتر نشر فرهنگ اسلامی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کبک زخمی

کتاب کبک زخمی

نسخه الکترونیک کتاب کبک زخمی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب کبک زخمی

هجران بی‌اشتها بود. چند لقمه بیشتر نخورد و از سفره کنار کشید. لقمه‌های غذا از گلوی ویسل هم پایین نرفت. مادر سفره را کامل جمع نکرد. دست هجران را گرفت و با عجله به طرف خانه‌ی بکر آمپول‌زن رفت. بکر آقا، ابتدا تب هجران را بررسی کرد. زمان شروع تب را پرسید. بعد، بدون آن‌که هجران درد بکشد، به او آمپول زد. پنبه‌ی آغشته به اودکلن را به جا ی الکل، روی محل تزریق گذاشت. بعد آن را فشار داد و مدتی همان طور نگاه داشت و گفت: - سرما خورده است، امینه باجی. نگران نشو. آمپول زدم تبش پایین می‌آید. دختر خانم ما، حالش خوب می‌شود. چیزی نیست و ترس ندارد. خوب می‌شود ان‌شاء الله. بکر آمپول‌زن در تاریکی به خانه‌اش برگشت. امینه خاتون، در خانه‌ی کوچک گلی‌اش، با هجران تب‌دار، تنها ماند. روزها گذشت اما بیماری هجران خوب نشد. آمپول‌های بکر آقا فایده‌ای نکرد. تب هجران پایین که نیامد هیچ، بیشتر هم شد. هجران که قبلاً گونه‌های سرخی داشت، روز به روز مثل یک گل، زرد و پژمرده شد.

ادامه...

بخشی از کتاب کبک زخمی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



دیباچه

«کبک زخمی» داستانی جالب و جذاب از زندگی پسربچه ای به نام «ویسل» با کبکی است. ویسل در یکی از روستاهای ترکیه زندگی می کند.
بارها باخود اندیشیده ام که چرا دربرگردان داستان های بلند و کوتاه، دیده به آن سوی آب ها دوخته ایم اما از فرهنگ واحوال و ادب همسایگان خویش بی خبریم.
به هر روی، در درازای تاریخ و گستره ی جغرافیا ترکیه همسایه ی ماست، هرچند آثاری از نویسندگان شهره ی آن به پارسی درآمده اما از دنیای ادبیات کودکان و نوجوانان آن ناآگاهیم.
هنگامی که برگردان کتاب به دستم رسید، با شوق آن را خواندم.
نویسنده ی کتاب دکترحسین امین اوزتورک در سال ۱۹۵۶ در قیصریه ی ترکیه زاده شد. در آن شهر به دبستان و دبیرستان رفت و رشته ی زبان و ادبیات ترکی را در دانشکده ی ادبیات دانشگاه آتاتورک به پایان رساند.
از انستیتوی علوم انسانی دانشگاه ساکاریا در رشته ی جامعه شناسی به اخذ درجه ی دکترا نائل شد.
رساله ی دکترای او «تاثیرات تلویزیون در اجتماعی شدن کودک» نام داشت.
اوزتورک سال ها در مدیریت موسسات مذهبی و اوقاف ترکیه و نیز مدیریت رادیو و تلویزیون به نشر اندیشه های خویش پرداخت.
از او بسیار کتاب های شعر و داستان برای کودکان و نوجوانان به چاپ رسیده است.
داستان بره ی حنایی این نویسنده در مسابقه ی داستان های کودکان مجله گرچک (حقیقت) مقام نخست را در سال ۱۹۸۸ کسب کرد.
او در همین سال از سوی انجمن نویسندگان ترکیه در بخش ادبیات کودکان به عنوان نویسنده ی سال برگزیده شد.
«کبک زخمی» که اینک به پارسی نشر می یابد، برنده ی جایزه ی دوم مسابقه ی ادبیات کودک وزارت فرهنگ و هنر ترکیه شد.
کبک زخمی داستانی است برای کودکان و نوجوانان، اما برای خوانندگان و شیفتگان ادب در هر سن و سال، خواندنی است.
سال گذشته در دیداری که در نمایشگاه جهانی کتاب با ناشر این کتاب روی داد، ناشر محترم با خرسندی ومهربانی اجازه ی برگردان این کتاب را اعلام داشت.
نشر این کتاب توسط مترجم محترم آنا وردی کریمی انجام گرفت اما ویرایش و بازآفرینی آن مدیون تلاش سرکار خانم مهرنوش نقش است.
امیدوارم نشر این کتاب پلی باشد برای پیوند و پیوستن دل ها، برای آگاهی از زندگی، شعله ای باشد برای آشنایی با بیم ها و امیدها، غم ها و شادی های مردمی که در همسایگی ما می زیند.
کار هنر و ادب مگر پرواز در آسمان مهر و دوستی نیست؟ در آسمانی که مرزی نیست.
زبان ها، زمان ها و رنگ ها، زمینی اند و در آستانه ی آن آسمان زیبای ابدی، خداوندگار سخن، حضرت مولانا چه خوش می سراید که:
همدلی از همزبانی خوش تر است...

غلامرضا امامی
۲۰ آبان ماه ۱۳۹۲

فصل اول

یک سال، برف زیادی در روستا آمد، پشته پشته. یخ از بام ها آویخته شد، قندیل، قندیل. برف روی خاک سیاه پهن شد، مثل یک لحاف سفید. گرگ ها در کوه زوزه کشیدند. گوسفندها با شنیدن صدای گرگ ها در آغل خود ماندند. برف ماه ها آمد و راه ها را بست. رفت و آمد میان روستا و روستاهای دیگر قطع شد. سنگ ها و کوه ها از سرمای زمستان یخ زدند. اما کسانی که آتش عشق در قلب خود داشتند، احساس سرما نکردند. ماه ها بود که یکی از کودکان روستا در انتظار خبر خوشی به سر می برد. درست مثل خاک که در زیر برف چشم به راه بهار است. او، "ویسل" نوه ی حمزه چاووش بود(۲).
ویسل بچه ای خوب و نازنین بود. گونه ی تپل و چشمان سبز داشت. موهای بورش روی پیشانی می ریخت. قد کشیده اش، او را زیباتر نشان می داد. ده، یازده سال بیشتر نداشت. چهارم ابتدایی بود.
بابای ویسل دو سال بود که برای کار به آلمان رفته بود. در این مدت، فقط یک بار توانسته بود به روستا برگردد. بهار سال قبل که آمد، برای ویسل، کابان(۳)، ساعت و توپ چرمی آورد و به مادر ویسل، لباس هدیه داد. وقتی مادر ویسل لباس ها را پوشید، ویسل به او گفت: «مادر! این لباس خیلی به شما می آید.» "هجران"، خواهر ویسل، لباسی روبان دار به تن کرد که آدم را به یاد پروانه ها می انداخت. او دوان دوان خود را در بغل بابا رها کرد. بابا هم او را در آغوش کشید و به سینه چسباند و گفت: «دختر فرشته ام!»
در دبستان، تنها ویسل بود که توپ چرمی داشت. ویسل حتی در روزهای بهاری که خورشید نور طلایی اش را سخاوتمندانه پخش می کرد، کابان آبی را یک لحظه از خود جدا نمی کرد. فقط بعضی روزها، آن را به احمد می داد تا بپوشد. ویسل و احمد با هم دوست بودند.
آن بهار، بهار زیبایی بود. بابا، شاخه های بلند را کوتاه و شاخه های چسبیده ی انگور را از هم جدا کرد. ویسل و مادر، شاخه های بریده را کنار باغ گذاشتند. هجران، دسته دسته گل های صحرایی جمع کرد. بیست روز طول کشید تا باغ شخم زده شد. بعد هم شاخه ها را کوتاه و دور و بر انگورها را باز کردند و به آن ها کود پاشیدند. برای این که در تابستان، حیوان ها به باغ نروند، با بوته های خار، حصاری دور باغ کشیدند.
در سال گذشته، انگار بهار به جای این که به روستا بیاید، به خانه ی ویسل رفته بود. همه ی اردیبهشت، برای ویسل و هجران، عید بود. بابا، مثل خورشید گرمشان می کرد، مراقبشان بود و به زندگی پیوندشان می داد. در آن روزها، هزاران گل لبخند بر صورت هجران می شکفت. ویسل مثل پرنده ای که از قفس آزاد شده باشد، یک جا بند نمی شد و دلش می خواست از خوشحالی پرواز کند. روزها با شتاب سپری می شد. اردیبهشت برای ویسل مثل چند ساعت، تند گذشت. شبی که بابای بچه ها می خواست به آلمان برگردد، مادر با التماس به او گفت:
- نرو، همین جا کار کن. روزی ما را همین جا هم می توانی به دست بیاوری. مگر در این دنیا، فقط زندگی ماست که نمی چرخد؟ مگر همین جا یک لقمه نان پیدا نمی شود؟ حسن! برایم سخت است که برای بچه ها هم مادر باشم و هم پدر. برادر هم که ندارم تا در روزهای سخت به او پناه ببرم. یک مادر پیر دارم که محتاج حمایت است. حسن! زن بدون شوهر به پرنده ی بی بال و پر می ماند که دایم در لانه دست و پا می زند. مرا این جا، بی سرپناه رها نکن.
چشمان امینه مرطوب شد. اشک دانه دانه بر گونه اش نشست. پلک ها را بست و با روسری اشکش را پاک کرد.
شوهرش گفت:
- مگر من حسرت نمی خورم؟ این حسرت و دوری را به خاطر شما تحمل می کنم. امینه ی عزیزم، در شهر کاری پیدا خواهم کرد. آرزو دارم خانه ای با یک باغچه داشته باشم. یک زندگی خیلی خوب بسازم. دلم می خواهد ویسل و هجران را به مدرسه ی خوب بفرستم تا درس بخوانند. فقط به خاطر شماست که سختی های آلمان را به جان می خرم. اگر یک سال دیگر کار کنم، برای شروع کار جدید، اندکی پس انداز خواهیم داشت. باز کمی صبر می کنیم امینه جان. فقط ما نیستیم که حسرت می کشیم. هزاران نفر مثل ما به سختی زندگی می کنند. آن ها هم برای چرخش زندگی، آواره ی دیار غربت شده اند. صبر می کنیم امینه جان. به قول معروف «گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی». اگر خدا قسمت کند، بهار آینده برای همیشه برمی گردم. باز هم باغ را هرس می کنیم. انگورها را خوشه خوشه می چینیم. دیگر لازم نیست غصه بخوری. ببین پسرت مثل شیر کنار توست. دیگر بی سرپناه نیستی.
ویسل خوابیده بود. پدر به موهای او دست کشید، به آرامی خم شد و گونه اش را بوسید. بعد، با یک دنیا عشق و محبت، به هجران نگاه کرد. موها و صورتش را بوسید و بوسید و بوسید.
وقت جدایی فرارسید. یک صبح سه شنبه بود. اتوبوس رجب توپال، بابای ویسل را با خود برد. مادر، خواهر، پدر بزرگ و اقوام ویسل پشت سر اتوبوس مات و حیران، ساکت و درمانده ایستادند. به جز گریه، کار دیگری از دست ویسل و هجران برنیامد.
***
یک سال گذشت. دوباره بهار به روستا آمد. بابا یک سال پیش رفته و ویسل چشم به راهش بود. آن صبح یکشنبه، برای ویسل، سیاه تر از شب های تاریک بود.
با رسیدن بهار، برف کوه ها آب شد و از دره ها شرشرکنان به سوی پایین حرکت کرد. رود قزل ایرماق آب را به دریا برد. زمین که از خورشید گرما گرفته بود، ناگهان لباس سبز پوشید. گل های بابونه، سفید سفید شکفتند. کوه ها با زنبق خود را آراستند. گل های لاله در مزرعه ها سرخ سرخ روییدند. گل های نرگس، رنگ به رنگ شکوفا شدند. درخت ها که آمدن بهار را دیدند، از خوشحالی شکوفه دادند. گوسفندها به مراقبت از بره های خود پرداختند. لک لک ها به لانه برگشتند. اما پدر ویسل از دیار غربت برنگشت. دلتنگ بود ویسل، دلتنگ بود هجران، دلتنگ بود مادر.
امینه خاتون، شب، مادیماق(۴) پخت. آن ها عادت داشتند قبل از تاریکی هوا، غذایشان را بخورند. همیشه هجران سفره ی غذا را پهن و در آخر هم آن را جمع می کرد. آن شب مادر غذا را از آشپزخانه آورد.
دید که دخترش هنوز سفره را پهن نکرده است، گفت:
- دخترم! فراموش کردی سفره را پهن کنی؟
هجران اول جواب نداد. بعد گریه کنان گفت:
- سرم درد می کند مادر!
امینه خاتون، سینی را به سرعت روی مبل گذاشت. دست های هجران را با مهربانی گرفت و نگاه نگران خود را به دخترش دوخت. بعد دستش را روی پیشانی او گذاشت. در آن لحظه، مادر انگار که قسمتی از بدنش بریده شده باشد، احساس سوزش کرد و گفت:
- عزیزم، تو تب داری!
هجران بی اشتها بود. چند لقمه بیشتر نخورد و از سفره کنار کشید. لقمه های غذا از گلوی ویسل هم پایین نرفت. مادر سفره را کامل جمع نکرد. دست هجران را گرفت و با عجله به طرف خانه ی بکر آمپول زن رفت.
بکر آقا، ابتدا تب هجران را بررسی کرد. زمان شروع تب را پرسید. بعد، بدون آن که هجران درد بکشد، به او آمپول زد. پنبه ی آغشته به اودکلن را به جا ی الکل، روی محل تزریق گذاشت. بعد آن را فشار داد و مدتی همان طور نگاه داشت و گفت:
- سرما خورده است، امینه باجی(۵). نگران نشو. آمپول زدم تبش پایین می آید. دختر خانم ما، حالش خوب می شود. چیزی نیست و ترس ندارد. خوب می شود ان شاء الله.
بکر آمپول زن در تاریکی به خانه اش برگشت. امینه خاتون، در خانه ی کوچک گلی اش، با هجران تب دار، تنها ماند.
روزها گذشت اما بیماری هجران خوب نشد. آمپول های بکر آقا فایده ای نکرد. تب هجران پایین که نیامد هیچ، بیشتر هم شد. هجران که قبلاً گونه های سرخی داشت، روز به روز مثل یک گل، زرد و پژمرده شد.

نظرات کاربران درباره کتاب کبک زخمی